Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
دی نامه

ماه گذشته علیرغم تعطیلی مدرسه ها برای سال جدید، ماه خیلی شلوغی بود. روز سه شنبه 20 دسامبر، من اوستا را از مدرسه برداشتم و سریع رفتیم خونه تا به کارهامون برسیم و برای مهمانی شب یلدا آماده بشیم. قبل از رفتن من یک کم برای اوستا راجع به شب یلدا و اینکه بلندترین شب ساله توضیح دادم که خب چون قبلا راحع
به روزهایی که شب و روز برابرند و یا شب و روز بلندترین هستن توی کتاب علومش با هم خونده بودیم خیلی سریع اسم یلدا را با توضیحات قبلی تطبیق داد و تمام. بابا جون
جونی نزدیک شش بود که رسید خونه و راه افتادیم به طرف مهمونی. بنا بود اون شب را با دوستان وبلاگی قدیم ( خانوادگی جدید) بگذرونیم که یکی از بچه ها زحمت رزرو
پارتی روم را کشیده بود و مقدمات را هم آماده کرده بود. ساعت هفت دیگه تقریبا همه
جمع شده بودن. بچه ها هم که مشغول بازی و شیطونی. بعد از شام بساط انار و هندونه و آجیل و حافظ خونی به راه بود و از اون شب اوستا عاشق انار شده و هی انار میخواد. آخر شب موقع خداحافظی اوستا کاپشنش را پوشید و اومد روی صندلی نشست تا ما خداحافظی بکنیم. یکدفعه برگشتیم دیدیم همون طور نشسته خوابش برده از خستگی. یعنی تا لحظه آخر مقاومت کرده بود که حداکثر استفاده را از بودن با بچه های دیگه بکنه!!!!

روز جمعه 23 دسامبر، شرکت ما تعطیل بود. من هم از مدتها پیش به اوستا قول داده بودم که برم مدرسه. با معلمش هماهنگ کرده بودم و بنا بود بعد از نهار اونجا باشم. آخرین روز مدرسه بود و بنا بود جشن داشته باشن و به همدیگه کادو بدن. ساعت یک رسیدم مدرسه و رفتم سر کلاس. اوستا حسابی خوشحال بود. اول از همه خوراکیها را تقسیم کردیم بعد بچه ها به چهار گروه تقسیم شدن تا بتونن کاردستی درست کنن و من و معلمشون هر کدوم مسوول دو تا میز شدیم که بگیم چی کار کنن. بعدش هم یک کیسه که اسم همه بچه ها توش بود را آماده کردیم.. یکی از بچه ها اولین اسم را درآورد و کادویی را که آورده بود به اون یکی داد و همین طور ادامه پیدا کرد تا همه کادو گرفتن و آخر سر هم معلمشون کادوهایی را که خودش برای بچه ها آماده کرده بود بهشون داد و برگشتیم خونه تا برای مهمونی شب یلدا - کریسمس که خونه ما بود آماده بشیم. اوستا مشغول کارهای خودش شد و من هم سریع کارهام را کردم و غذا درست کردم و آماده شدیم تا مهمونها بیان. از وقتی که برای اوستا wii خریدیم یک پای ثابت مهمونی هامون شده بازی با wii .

بچه ها و اکثر مواقع باباها جلوی تلویزیون بازی میکنن و بقیه هم میشینن دور میز نهارخوری به حرف زدن. اون شب تا ساعت یک مهمون داشتیم و آخرش هم موفع رفتن تصمیم گرفتیم از تعطیلات بچه ها استفاده کنیم و بیشتر دور هم جمع بشیم. روز شنبه صبح تا ظهر به جمع و جور کردن گذشت و بعدش هم یه سر رفتیم خرید و عصری برگشتیم خونه و آماده شدیم رفتیم خونه آرمان. اوستا تا ساعت دوازده بیدار بود و مشغول بازی و فیلم نگاه کردن و بعدش خوابش برد. نصفه شب که برمیگشتیم خونه بابا جون جونی از پارکینگ بغلش کرد. وقتی در خونه را باز کردیم اوستا چشمهاش را باز کرد و با ناراحتی گفت: دیدین سانتا کادوی من را نیاورده؟؟؟؟ سریع بهش گفتیم تو که هنوز نخوابیدی. سانتا هر وقت بخوابی میاد و تا بابا جون جونی بره و لباسهای اوستا را عوض کنه من سریع نقش سانتا را بازی کردم و کادوی اوستا را گذاشتم زیر درخت و شیر و بیسکویت را هم نصفه خوردم و رفتم توی اتاق خودمون. صبح ساعت هفت اوستا با خوشحالی اومده ما را بیدار کرده که کادوی من را ببینینو بعدش هم گفت: مامی من دیدم شما دیشب کادو را گذاشتی و شیر را خوردی!!!!!

روز دوشنبه هم من و باباجون جونی تعطیل بودیم. صبح یک کم سه تایی مسابقه wii دادیم و بازی کردیم و بعدش هم رفتیم بیرون تا یکی دو تا چیزی را که از قبل نشون کرده بودیم بخریم ولی خیلی زود برگشتیم چون همه جا وحشتناک شلوغ بود و فقط برای جای پارک پیدا کردن باید بیشتر از نیم ساعت میگشتیم. سه شنبه و چهار شنبه برنامه مون این بود که اوستا و باباجون جونی من را میرسوندن شرکت و بعد میرفتن شرکت باباجون جونی. برای چند ساعتی که اوستا اونجا بود هم از قبل برنامه ریزی میکردیم که جقدر بازی کنه، چقدر کتاب بخونه، چقدر تمرین حل کنه و ... عصر هم باز میومدن دنبال من و با هم میرفتیم. روز پنج شنبه من اوستا را با خودم آوردم شرکت. صبح که رسیدیم میگه: مامی من باید برم توی همه اتاقها به دوستهات سلام کنم. بعد اومدیم توی اتاق من یک کم کتاب خونده و یک کم خاطرات روز قبلش را نوشته ( ماجرای این خاطرات نوشتن اینه که ما از کتابخونه دو تا کتاب گرفتیم به اسم diary of a wimpy kid. اوستا اینها را خوند و خوشش اومد. حالا از اون موقع هر روز میاد کارهایی را که کرده تند و تند مینویسه و از همون استایلی که توی کتا بود هم استفاده میکنه. یعنی اولش تاریخ را مینویسه. بعد مینویسه Hi. this is Avesta again و بعد بقیه ماجرا) بعدش رفته اتاق یکی از همکارهای من ( یه آقای پنجاه و پنج -شش ساله و نیم ساعت با اون راجع به هاکی حرف زده. بعدش توی اتاق یکی دیگه و باز یک عالمه راجع به علوم و بدن انسان حرف زده تا موقع نهار. برای نهار من و اوستا و یکی از همکارهای خانوم من رفتیم مک دونالد روبروی شرکت که جای بازی هم داره. اوستا نیم ساعتی بازی کرد و نهار خورد و برگشتیم شرکت. بعد از نهار تمرینهای ریاضی را که براش آماده کرده بودم حل کرد، برای من یه نقاشی خوشگل کشید. بعدش هم یکی از همکارها براش یه تفنگ بادی آورد که بازی کنه. خلاصه که بهش خوش گذشت. موقع خداحافظی همه بهش گفتن که روز جمعه هم بیاد شرکت ما ولی شب توی خونه تصمیم گرفت که دوست داره جمعه را باز با باباجون جونی بره چون اونجا میتونه کامپیوتر بازی کنه!!!!!!

سه شنبه شب هم همه با هم رفتیم سینما تا فیلم سه بعدی تن تن را ببینیم و جالب این بود که همه حسابی لذت بردیم. برای ما یادآور خاطرات بچگی بود و برای اوستا سازنده خاطرات بچگی. حالا از اون روز دنبالشم تا کتابهای تن تن را براش پیدا کنم.

روز جمعه حسابی برف اومده بود و اوستا هم علاوه بر کارهای قبلی توی بالکن شرکت باباجون جونی حسابی برف بازی هم کرده بود.

روز شنبه سی و یک دسامبر، خونه یکی از دوستانمون که پارسال با هم ویلا گرفته بودیم و یه آخر هفته به یاد موندنی را گذرونده بودیم مهمون دعوت شده بودیم. ساعت حدود هشت رسیدیم اونجا. از همون اول بچه ها همه رفتن طبقه دوم و ما غیر از موقع شام ندیدیمشون. ساعت نزدیک دوازده هم همه دور هم جمع شدیم و شمارش معکوس سال نو را از تلویزیون نگاه کردیم و باز بچه ها غیبشون زد تا ساعت حدود سه که میخواستیم برگردیم خونه.

اوستا سوار ماشین نشده با اینکه میدونست که داریم میریم خونه آرمان خوابش برد. روز اول ژانویه را خونه موندیم و از کنار هم بودنمون لذت بردیم. روز دوشنبه شام خونه ارغوان گل دعوت بودیم. اونجا من به مامان دوست اوستا Anne زنگ زدم تا بپرسم آیا میتونم اوستا را برای روز سه شنبه پیشش بذارم یا نه. داشتم حرف میزدم که Anne گوشی را گرفت و گفت: you know, Avesta is my favorite friend. وقتی این جمله را به اوستا گفتم که داشت با ارغوان بازی میکرد، برگشت در کمال خونسردی گفت: OK. I like her as well!!!!!

سه شنبه یکی از سردترین روزهای زمستون امسال بود. صبح من اومدم شرکت و باباجون جونی اوستا را پیاده برد تا خونه Anne که اوستا حسابی صورتش سردش شده بود و ظهر تا رسیدم به من گفت که چرا صبح منتظر نشدی من را برسونی!!!! اوستا و آن از صبح تا ساعت سه و نیم که من برسم بازی کرده بودن ولی هنوز سیر نشده بودن و بالاخره ساعت چهار و نیم که رضایت دادن برگردیم خونه. اومدیم خونه کارهامون را کردیم و شام درست کردیم تا حدود ساعت ده شب که من و باباجون جونی بردیم اوستا را رسوندیم خونه ارغوان تا شب پیششون بمونه و همین طور چهار شنبه را تا من از سر کار برم دنبالش. شب تا ساعت دوازده و نیم که ما اونجا بودیم که هنوز بچه ها نخوابیده بودن و مشغول بازی بودن.فرداش را هم تمام روز به بازی گذرونده بودنو حسابی بهشون خوش گذشته بود. طوری که وقتی من رفتم دنبال اوستا و سوار ماشین شدیم که برگردیم خونه بغض کرده بود که :آخه من میخواستم امشب هم بمونم!!!! رسیدیم خونه و تا باباجون جونی بیاد من کارهام را کردم ولی هنوز اوستا بغض کرده بود. به خاطر همین تصمیم گرفتیم بریم ایکیا تا یک کم بازی کنه و حواسش پرت بشه.

روز پنج شنبه و جمعه باباجون جونی مرخصی گرفته بود و خونه بود. پنج شنبه دوتایی رفته بودن موهای اوستا را کوتاه کرده بودن. بعدش هم رفته بودن اسکیت و بعد هم کتابخونه. وقتی که من رسیدم خونه هم داشتن با هم wii بازی میکردن. روز حمعه را توی خونه گذرونده بودن و پدر و پسر حسابی کشتی گرفته بودن و پیانو تمرین کرده بودن. بعد از نهار هم دو تایی رفته بودن بولینگ. ساعت سه و نیم من از سر کار رفتم دنبالشون. سریع رفتیم خونه حاضر شدیم و من و اوستا رفتیم خونه دانیال همکلاسی پارسال اوستا و باباجون جونی هم رفت پیش دوستش. اونجا اوستا و دنی و کیمیا خودشون را با wii خفه کردن و دیگه هر بازی ای که بود را امتحان کردن. ساعت ده و نیم بود که برگشتیم خونه و اوستا بیهوش شد. از شنبه هفتم ژانویه ترم جدید کلاسهای اوستا شروع شد. این ترم زمان کلاس شنا طولانی تر شده و به خاطر همین تصمیم گرفتیم کلاس را بذاریم شنبه صبح ساعت ده و نیم. اوستا و باباجون جونی راهی کلاس شدن و من هم سریع مشغول تمیز کردن خونه و نهار درست کردن شدم. ظهر مجبور کردیم اوستا بخوابه تا برای مهمونی شب سرحال باشه. چون شنبه شب تولد سینا بود و دعوت بودیم. عصر حاضر شدیم تا ارغوان و خانواده گلش هم بیان و با هم بریم تولد. اون روز اوستا خودش خواست که کراوات بزنه و از اون روز هم هر وقت میخوایم بریم مهمونی اولین پیشنهاد لباسش بلوز و کراوات هستش که خیلی هم بهش میاد و باید برم براش کراواتهای رنگهای مختلف پیدا کنم.

بعد از تموم شدن تولد (حدود ساعت یک و نیم) از پارتی روم رفتیم بالا خونه سینا تا در جمع کردن وسایل کمکشون کنیم. ولی بالا رفتن همانا و تا صبح موندن همانا. البته اوستا تا رفتیم بالا خوابش برد. ساعت حدود پنج بود که برگشتیم خونه و خوابیدیم ولی بنا شد صبح وقتی بیدار شدیم با هم هماهنگ کنیم تا صبحانه با هم باشیم. ساعت یازده بود که خاله سپیده زنگ زد و دوباره رفتیم خونشون تا صبحانه نهار را دور هم باشیم. شب موقع خواب اوستا ناراحت بود و وقتی دلیلش را پرسیدیم گفت که سینا و آرمان نمیذارن بازی کنه و دست میندازنش و حسابی بغض کرده بود. باهاش صحبت کردیم و سه تایی براش راه حل پیدا کردیم تا بالاخره خوابید. روز دوشنبه بالاخره تعطیلات تموم شد و زندگی ما به روال عادی برگشت. صبح مدرسه، بعد هم کلاسها و بعدش هم خونه. دوشنبه عصر من اوستا را بردم کلاس پیانو گفتم باباجون جونی بره دنبالش تا من بتونم برم برای خودم اسکیت بخرم. آخه پارسال که اوستا را میبردیم بیون برای اسکیت من و باباجون جونی وایمیستادیم و نگاه میکردیم و یخ میزدیم و امسال تصمیم گرفتیم ما هم یاد بگیریم و من دوشنبه شب کلاس ثبت نام کردم. اوستا بیشتر از من ذوق کلاس رفتن من را داشت. دوشنبه ساعت هشت که رسیدم خونه بدو بدو اومد و هی میپرسید چی یاد گرفتی؟ میتونی به پشت بری؟ مامی ببین باید این جوری اسکیت کنی و ....

مثل ترم پیش این ترم هم چهارشنبه ها کلاس اسکیت داره و بیشتر از قبل هم علاقمند به هاکی شده و همش سعی میکنه مثل هاکی بازها اسکیت کنه. من هم  دارم سعی میکنم فکرش را از هاکی منحرف کنم و هی بهش فیلمهای speed skating را نشون میدم که نظرش عوض بشه.

روز پنج شنبه دوازده ژانویه بعد از کلاس فرانسه رفتیم شام خونه ارغوان خوشگله. یکی دیگه از دوستانشون هم دعوت بودن که یه پسر هم سن اوستا داشتن و این سه تا حسابی بازی کردن و نقاشی کشیدن تا همگی ولو شدن. ولی چون اوستا دیرتر از معمول هر شبش خوابیده بود دلمون نیومد صبح جمعه زود بیدارش کنیم تا با من بیاد و بنا شد باباجون جونی ببردش مدرسه و بعد بره سر کار که برف هم میومد و حسابی سر راه مدرسه بازی کرده بودن. عصر جمعه سه تایی رفتیم fairview mall دنبال ارغوان تا اوستا و ارغوان با هم بازی کنن و کلاس خاله افروز تموم بشه. بعد از کلاس بردیم برسونیمشون خونه شون و برگردیم که دم در خاله افروز گفت بیاین بالا و ما جواب نداده ارغوان و اوستا پیاده شدن که آره بریم دیگه!!!خلاصه که این دو تا از بودن با هم سیر نمیشن.

هفته قبل هم باز به مدرسه و کلاس و مهمون بازی گذشت. یه شب خاله سپیده و عمو بابک اومدن پیشمون ولی سینا را از طرف مدرسه برده بودن کمپ و نبود. اوستا بغض کرده بود که آخه من هم میخوام برم کمپ. چرا ما را نمیبرن. یک عالمه بهش توضیح دادیم که بابا سینا کلاس پنجمه شما کلاس اول. وقتی بزرگ شدی تو را هم میبرن. ( از یه طرف از این احساس استقلال و اعتماد به نفس اوستا کیف میکنم و از طرف دیگه دلم میگیره که میبینم به این زودی داره بزرگ میشه و میخواد مستقل باشه. )

اوستا الان حدود یک ماهه که یک کتاب خاص را فقط از کتابخونه مدرسه میگیره که روش نقاشی دایناسور ها را یاد میده. از اول شروع کرده و یکی یکی داره تمرین میکنه و میکشه و رنگ میزنه و پشت هر کدوم هم اسمشون را مینویسه. میگه میخوام کالکشن درست کنم. وقتی بزرگ شدم scientist شدم اینها را به همه نشون بدم.

هفته قبل توی مدرسه راجع به global warming یاد گرفته بودن. این هم توضیحی که اوستا به من میداد: " مامی. میدونی توی آسمون، توی air یه سوراخ بزرگ هست که یه رینگ داره. بعد ما هر چی بیشتر pollution بکنیم این رینگ بزرگتر میشه بعد یخ های north pole آب میشه بعد دیگه polar bear ها جایی ندارن زندگی کنن. میمیرن. بعد من ناراحت میشم!!!!!!

همین طور راجع به مارتین لوتر کینگ یاد گرفته بودن. ( من و اوستا قبل از کلاس اسکیت اوستا کنار آبخوری): مامی، میدونی قبلا black هی نمیتونستن جلوی اتوبوس بشینن و فقط white ها میتونستن؟ یا مثلا اگه میخواستن آب بخورن black ها باید از این کوچیکه ( آبخوری بچه ها) میخوردن و white ها از بزرگه؟ بعد یکی اومد گفت: stop it. we are all human.

 بعد همه کم کم گوش کردن!!!!!!!

آخر هفته گذشته اینجا یک کم برف اومده بود و ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم برف بازی و سورتمه سواری. اوستا سورتمه اش را میذاشت پایین سرسره. میرفت از بالا سر میخورد میفتاد توی سورتمه و بقیه اش را با سورتمه سر میخورد. بعد از برف بازی برگشتیم خونه نهار خوردیم و با ارغوان خوشگله رفتیم اسکیت. این دو تا وروجک با سرعت تمام میرفتن. اوستا هر دوری که میزد میومد میگفت: مامی نیفتادی زمین؟ میخوای دست من را بگیری تند بری؟ بعدش هم شام با سینا و آرمان و خانواده رفتیم بیرون. بعد زا شام همه برگشتیم خونه ما . اوستا ساعت نزدیک 12 بود که خوابید. ما نشستیم به فیلم نگاه کردن و بازی و آخرش دیگه تصمیم گرفتیم همه بمونن خونه ما. همه توی هال کنار هم خوابیدیم تا صبح. صبح که اوستا بیدار شد و اومد ماها را دید، قیافه اش دیدنی بود.خوشحال بود که همه خونه ما sleep over کردن.( بچه های ما اینجا از نعمت پدر بزرگ و مادر بزرگ دور هستن. یادمه من که بچه بودم از اینکه بنا بود مادر بزرگ و یا خاله ام بیان شب خونه ما بمونن چه ذوقی میکردم و همیشه هم با بقیه نوه ها دعوا داشتیم که مادربزرگ خونه شما بیشتر از ما مونده!!!)

خلاصه که یکشنبه صبح همه با هم صبحانه خوردیم و بعد هر کی رفت خونه خودش تا بعد از ظهر که با هم رفتیم دوباره اسکیت و این بار بابا ها را هم مجبور کردیم که بیان روی یخ. فکر کنم تا آخر زمستون بتونیم یه تیم اسکیت راه بندازیم .


سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ توسط مرجان



این دفعه دیگه شده فصلنامه

خب دیگه دو ماه شده که ننوشتم و دیگه تا به ماه سوم نرسیده باید آپدیت کنم!!!!!

از آخرین نوشته اونقدر گذشته که اصلا یادم نمیاد چی را نوشتم و چی را ننوشتم. تازه این وسط لب تاپم هم یه روز خاموش شد و دیگه روشن نشد و رفت توی کما و هنوز هم در کما به سر میبره و به هوش نیومده و تمام عکسهای ماه نوامبر هم همراه اون در کما هستش.

از همون دو ماه پیش شروع میکنم:

بیست و سه اکتبر تولد دانیال خوشگله همکلاسی پارسال اوستا بود که همه را دعوت کرده بود به یک زمین بازی سر پوشیده که الان بعد از دو ماه اصلا اسمش یادم نمیاد. بعد از ظهر حاضر شدیم و رفتیم اونجا. تقریبا شبیه زمین ژیمناستیک بود. بچه ها رفتن بازی و مامان و بابا ها هم مشغول صحبت. تا اینکه بعد از دو ساعت بچه ها خیس عرق اومدن بالا تا جشن تولد انجام بشه و کیک را ببرن. اوستا چند وقتی میشد که دانیال را ندیده بود. وقتی برگشتیم خونه اولین سوالی که کرد این بود که مامی دنی چرا glasses داشت. من و بابا جون جونی نشستیم براش توضیح دادیم که چه طور میشه که چشم ضعیف میشه و باید عینک زد.

روز هالوین، اوستا  طبق تصمیم خودش لباس اسپایدرمن را پوشید ولی هر کار کردیم راضی نشد ماسک بذاره. میگفت خودم نامه مدرسه را خوندم که گفته ماسک خطرناکه و نذارین بچه ها ماسک بزنن!!!!!!!! خلاصه که حاضر شد و رفت مدرسه. توی مدرسه مثل پارسال بعد از ساعت نهار دی جی آورده بودن و توی جیم بچه ها را جمع کرده بودن و بزن و برقص تا ساعت سه و نیم که موقع خونه رفتن بود. بعدش هم ما اومدیم خونه و اوستا یک کم پیانو تمرین کرد تا موقع کلاسش شد و با همون لباس اسپایدرمن رفتیم کلاس. اونجا معلمش بهش یه سری شکلات داد. بعدش هم کلاس شنا. ساعت 7 سریع از کلاس شنا در اومدیم و برگشتیم خونه و شامی را که باباجون جونی آماده کرده بود را خوردیم و با هم رفتیم trick or treat. برخلاف پارسال که اوستا خجالت میکشید امسال خودش بدو بدو میرفت در خونه ها را میزد و با خنده سلام میکرد و حرفش را میزد و شکلاتش را میگرفت و تشکر میکرد و بر میگشت. من و باباجون جونی هم از دور مواظب بودیم که اتفاقی براش نیفته و کسی اذیتش نکنه. خلاصه که سر نیم ساعت سطلش را پر کرد و بعدش هم یک کم توی کوچه های اطراف گشتیم و تزیینات مختلف را دیدیم و ساعت از نه گذشته بود که برگشتیم خونه و اوستا بیهوش شد و من هم سریع سطلش را خالی کردم و چیزهایی که زیاد به نظر مطمئن نمیومد را جدا کردم و بقیه را ریختم توی سطلش و گذاشتم بالای سرش.

چند وقت پیش طبق معمول همه حموم رفتن های اوستا، وان را پر کردم تا آب بازی کنه و اومدم بیرون. بعد از نیم ساعت دیدم یک ریز داره من و باباجون جونی را صدا میکنه. سریع رفتیم ببینیم چی شده که دیدم توی وان وایستاده و تا ما را دید پرسید: مامی من لخت به دنیا اومدم یا لباس داشتم؟؟؟؟؟؟ من و بابا جون جونی مرده بودیم از خنده. بهش گفتیم که تو لخت به دنیا اومدی و اومدیم بیرون. فردای اون روز عصر من جلسه داشتم و اوستا و باباجون جونی خونه تنها بودن. ساعت هشت که رسیدم خونه اوستا بدو بدو اومده دم در که مامی مامی من میدونم بیبی چه طوری درست میشه. پرسیدم چطوری؟ و شروع کرد توضیح دادن. ( طبق معمول داشته با باباجون جونی شبکه دیسکاوری نگاه میکرده) مامی توی شیکم مامانها، یه سلول که اسمش ا-س-پ-ر-م هست میاد میچسبه به یه  egg. بعد این سلول کم کم بزرگ میشه، میشه heart و دست و پا و سر. هی بزرگ میشه تا دیگه توی شیکم مامانش جا نمیشه و باید آقای دکتر درش بیاره!!! ( فردای اون روز من هم این انیمیشن را دیدم. فوق العاده بود ولی هر چی میگردم توی اینترنت پیداش نمیکنم که بذارم اینجا) اونقدر اوستا از اینکه میدونه بیبی چه طوری درست میشه ذوق زده بود که فردای اون روز وقتی با مامایی توی ایران هم چت میکردم بدو بدو اومده و براش تعریف کرده. همین طور برای دای دای و بابایی و ....

عصر سه شنبه اول نوامبر با اوستا رفتیم خونه کیان کوچولو و خاله بیتا تا این دو تا با هم بازی کنن و ما هم کنار هم یه چایی بخوریم و گپ بزنیم. همون طور که قبلا نوشته بودم دو تا از دندونهای اوستا لق شده بود و یه مدت تمام فکر و ذکر اوستا tooth fairy بود. این مکالمه بین اوستا و کیان سر میز شام هستش:

کیان: tooth fairy چه شکلیه؟

من: tooth fairy  یواشکی میاد و کادو را میذاره. کسی نمیبیندش.

کیان: پس باید glue بذاریم که وقتی میاد بچسبه نتونه بره بعد ببینیمش!!!

من و خاله بیتا: !!!!! ( داشتیم فکر میکردیم چی جواب بدیم)

اوستا: کیان. آخه فقط که دندون ما نمیفته. اگه tooth fairy  نتونه بره اون وقت بچه های دیگه کادو نمیگیرن ناراحت میشن!!!!

کیان: پس glue نمیزنیم که بتونه باز کادو بیاره!!!!!!!

بعد از سه ساعت بازی من و اوستا خداحافظی کردیم و اومدیم سوار ماشین بشیم.

من ازش پرسیدم اوستا میخوای یه روز خونه کیان sleep over کنی؟

اوستا: No Mommy, I have had enough!!!! ( حالا تا دو دقیقه پیشش داشتن با هم بازی میکردن و با غر غر خداحافظی کرده!!!)

من: خونه آتوسا چی؟ ( آتوسا هم مثل کیان پنج سالشه)

اوستا: I have to think about it.

من: خونه سینا چی؟ (سینا کلاس پنجمه)

اوستا: Yes, Yes, Hurray!!!!!!!!!!

شنبه پنج نوامبر هم مهمانی وبلاگی بود که باز توی پارتی روم ما برگزار میشد. اوستا و بقیه بچه ها اونقدر بازی و بدو بدو کرده بودن که آخر شب اوستا از خستگی قبل از خواندن کتابش بیهوش شد. فردای اون روز هم هوا خوب بود و ما سه تایی تصمیم گرفتیم بریم کنار دریاچه. من کیک پخته بودم. با دو تا فلاکس چایی داغ و کیک و میوه راه افتادیم و رفتیم. اونجا یک عالمه تاب سواری کردیم و دنبال هم دویدیم و توی برگها بالا و پایین پریدیم و توی هوای سرد چایی داغ خوردیم. تا عصر ساعت پنج که دیگه داشت تاریک میشد برگشتیم طرف خونه تا استراحت کنیم و برای یک هفته شلوغ دیگه آماده بشیم.

 شنبه دوازده نوامبر، تصمیم گرفتیم بریم خرید و کارهای عقب افتاده را انجام بدیم ( من از خرید فراری ام و هر کاری مخصوصا گردش و مهمونی را به خرید ترجیح میدم و تا مجبور نباشم خرید نمیرم) از صبح رفتیم مرکز خرید وان میلز و یه سری از چیزهایی که لازم داشتیم خریدیم و بعدش در اومدیم ساعت چهار رفتیم رستوران me va me نهار بخوریم. همونجا هم عمو بابک زنگ زد و برای شب قرار گذاشتیم که با هم بریم بیرون یه بستنی شاپ (اسم اختراعی اوستا هستش این البته). سریع رفتیم خونه خریدها را گذاشتیم و یک کم استراحت کردیم و بعدش حاضر شدیم رفتیم سر قرار. دو ساعتی اونجا بودیم. من و باباجون جونی با اینکه نهار مفصل خورده بودیم نتونستیم از بستنی های خوشمزه اونجا بگذریم ولی اوستا هر چی اصرار کردیم لب نزد که من سیرم. ( کاشکی من میتونستم مثل اوستا جلوی شکمم را نگه دارم!!! این یه مورد اوستا به بابایی رفته وگرنه من و باباجون جونی که هر دو شیکمو هستیم!) از اونجا هم بلند شدیم و با هم رفتیم خونه خاله سونا و عمو مرتضی و باز تا نصفه شب مشغول بازی و حرف زدن بودیم و بچه ها هم فیلم نگاه میکرن.

چهارشنبه شانزده نوامبر، کارنامه فصل اول را دادن. اینجا توی کارنامه های ابتدایی  نمره وجود نداره و تعریفی هستش و به دو گروه تقسیم میشه. گروه اول Learning skills and  working habbits هستش که با

 Excellent, Good, Satisfactory and Needs improvement ارزش گذاری میشه و اوستا نود درصد موارد را E و بقیه را هم G گرفته بود و تنها نظر معلمش این بود که اوستا دوست داره همیشه leader باشه. اون نظرات بقیه بچه ها را گوش میده ولی وقتی به عمل میرسه ترجیح میده نظر خودش را عملی کنه.

گروه دوم هم موارد درسی هستش شامل زبان، ریاضی، علوم اجتماعی، ورزش و هنر ( که هر کدوم باز دو سه تا زیر مجموعه داره) و با

progessing with difficulty, progressing well and progressing very well

ارزش گذاری میشه که اوستا همه را progressing very well گرفته بود و تنها نظر معلمش این بود: keep up with the good work.

ما هم به خاطر کارنامه درخشان پسرمون برش داشتیم و رفتیم  براش NINTENDO WII گرفتیم و بهش گفتیم میتونه پولهای قلکش را برای هر چیز دیگه ای که خودش دوست داره خرج کنه که هنوز تصمیم نگرفته چی میخواد. البته اوستا فقط اجازه داره آخر هفته اون هم به مدت حداکثر یک ساعت در روز بازی کنه.

فردای گرفتن کارنامه هم من ساعت چهار با معلم اوستا جلسه داشتم.

معلمش حسابی تعریف کرد و پیشنهاد کرد که حتما اوستا را توی یه ورزش گروهی ثبت نام کنیم و گفت که اوستا از نظر درسی خیلی جلوتر از کلاس هستش و اصلا جای نگرانی نداره و به خوبی از عهده همه چیز بر میاد و همین طور خیلی قشنگ تمام درسها را برای همکلاسی ایرانیش پانته آ که تازه از ایران اومده و انگلیسی را داره کم کم یاد میگیره توضیح میده و کمکش میکنه که به کلاس برسه و تشویق میکرد که اوستا این کار را ادامه بده. من ازش پرسیدم که اوستا همش حرف از جدول ضرب میزنه و هی از من سوال میکنه  و آیا توی کلاس اول اینها جدول ضرب یاد میگیرن؟ که معلمش گفت جزو برنامه کلاس اول نیستش ولی چون اوستا و یک نفر دیگه مباحث کلاس را بلد هستند و حوصله شون سر میره، اون تصمیم گرفته بهشون ضرب و جمع و تفریق دو رقمی را یاد بده و براش جالب بود که اوستا خیلی راحت منطق ضرب را فهمیده.

روز جمعه همون هفته هم اولین PA Day امسال بود که خوشبختانه جایی که اوستا را قبل از مدرسه میذارم روزهای PA Day هم باز هستش و من اوستا را ساعت هشت گذاشتم اونجا. موقع رفتن از اوستا پرسیدم دوست داری زودتر بیام دنبالت؟ که گفت نه همون سه و نیم بیا!!!! تازه وقتی هم سه و نیم رسیدم توی جیم مشغول یاد گرفتن حرکات کاراته بودن و نیم ساعتی منتظر شدم تا بیاد بیرون.

روز شنبه نوزده نوامبر اولین دندون شیری پسر گلم افتاد. دندونش کاملا لق شده بود و به مویی بند بود ولی اوستا احتیاط میکرد و چیزی باهاش نمیخورد تا درد نگیره. روز یکشنبه من و باباجون جونی یه سیب گنده آوردیم و دادیم دستش که گاز بزنه. با دومین گاز دندون هم در اومد و موند روی سیب. اوستا اونقدر ذوق زده شده بود که نگو. همش میرفت جلوی آینه دندونش را نگاه میکرد و میگفت آخ جون امشب tooth fairy میاد. وقتی هم شب برای شام با دوستهامون رفتیم بیرون از وقتی رسیدیم اوستا همش دهانش باز بود تا بقیه ببینن که دندونش افتاده که من یواشکی به خاله سونا و خاله سپیده گفتم و اونها هم حسابی تحویلش گرفتن. حالا مامایی هم از قبل به اوستا گفته بود که وقتی میره ایران دندونهاش را با خودش ببره تا مامایی بهش جایزه بده. و اوستا همش توی این فکر بود که چه طوری به tooth fairy بگه که وقتی کادو میاره دندونش را با خودش نبره!!!! بهش گفتیم توی دلت بگو خودش میشنوه. آخر شب اوستا خواب بود که برگشتیم خونه. بابا جون جونی پول را گذاشت زیر بالش اوستا ولی یادش رفت دندون را هم بذاره. صبح یکشنبه ساعت هشت صبح اوستا گریه کنان اومده ما را بیدار کرده که دیدین tooth fairy نشنید من گفتم دندونم را نبره!!!! بابا جون جونی رفت که مثلا بهش کمک کنه خوب بگرده و من هم از فرصت استفاده کردم دندون را گذاشتم زیر بالش باباجون جونی. وقتی برگشتن و اونجا پیداش کردن به اوستا گفتیم که tooth fairy خیلی وروجکه. آورده دندونت را گذاشته اینجا که ما برات نگه داریم تا موقع ایران رفتن که بتونی ببری برای مامایی!!!!!!

روز یکشنبه بیست نوامبر رژه سانتا در تورنتو بود. ما یک کم زودتر از خونه در اومدیم و با مترو رفتیم داون تاون یک کم توی کوچه پس کوچه ها قدم زدیم تا ساعت دوازده که با سینا و مامان و بابای گلش قرار داشتیم و همدیگر را پیدا کردیم. به نظرم رژه امسال خیلی کوتاه تر از پارسال بود. در ضمن هوا خیلی گرم تر از پارسال بود و ما خیلی راحت وایستادیم و رژه را دیدیم. بعدش هم ارغوان خوشگله و مامان و بابای گلش اومدن پیشمون و همه با هم قدم زنان رفتیم طرف  Eaton center. یک ساعتی اونجا گشتیم و برای شام رفتیم خونه سینا و عمو بابک و خاله سپیده تا از پیتزاهای خوشمزه عمو بابک بخوریم.

روز شنبه بیست و ششم نوامبر، من و اوستا و کیان و خاله بیتا از صبح رفتیم میدان دانداس که برای بچه ها برنامه بود. از شخصیت های happy feet 2 گرفته تا سانتا و انواع فرشته ها و یک عالمه برنامه متنوع. یه غرفه هم داشتن که میشد برای سانتا نامه داد. اوستا نشست و شروع کرد به نوشتن نامه:

Dear Santa,

I want a Lego City for christmas. Happy New Year.

Love Avesta

و اونقدر با دقت و مرتب داشت مینوشت که گزارشگر شبکه CBC اومد و از من اجازه گرفت ازش فیلم بگیره و از نوشتنش فیلم گرفت و بعدش هم باهاش مصاحبه کرد و اسم و سنش را هم پرسید و ما بعدا فهمیدیم که زنده توی تلویزیون نشون دادن.

ساعت نزدیک سه بود که برگشتیم خونه. درست وقتی که از مترو پیاده شدیم دندون دوم اوستا هم افتاد. اوستا هم خوشحال و خندون که دوباره  tooth fairy میاد. رفتیم خونه و نهار خوردیم و یک کم استراحت کردیم. بعدش ساعت پنج اوستا توی موسسه یاماها کنسرت پیانو داشت. رفتیم اونجا و  دو تا قطعه اجرا کرد و بعدش دوباره راه افتادیم طرف داون تاون برای برنامه آتش بازی و پرده برداری از درخت کریسمس. اونجا سینا و بعدش هم کیان را پیدا کردیم و بعد از آتیش بازی با هم شام رفتیم بیرون.

روز جمعه دوم دسامبر مهمانی کریسمس شرکت ما بود. من هم با مامان ارغوان خوشگله صحبت کرده بودم که اوستا را ببرم پیششون و بنا بود شب را هم اونجا بمونه. از چند روز قبل هی صحبت sleep over توی خونه ما بود. اولین باری بود که اوستا میخواست تنها جایی بمونه و حسابی شک داشت. من هم بهش گفتم که خودش تصمیم بگیره و اگر دوست نداره شب میریم دنبالش. چند روز فکر کرد و آخرش گفت که میره. جمعه من رفتم اوستا را از مدرسه برداشتم و اومدیم خونه حاضر شدیم  و رفتیم خونه ارغوان. موقع پیاده شدن اوستا پرسید اگه من شب آب بخوام چی؟ بطری آبم را که توی ماشین بود بهش دادم و گفتم که قبل از خواب پر کنه بذاره پیشش. هاپوی مورد علاقه اش را هم دادم دستش و باز هم بهش گفتم هر وقتی که دلش خواست برگرده خونه بهم زنگ بزنه و میام دنبالش حتی اگه نصفه شب باشه و خداحافظی کردم. اون شب یکی دیگه از دوستهای ارغوان هم اومده بوده پیششون و سه تایی تا دوازده شب گفتن و خندیدن و بازی کردن و اصلا هم یادش نیفتاده بود که به ما زنگ بزنه. شب هم با ارغوان توی هال خوابیده بودن. صبح شنبه ساعت نه رفتیم  دنبال اوستا و بعدش همگی با هم با ارغوان و مامان و بابای گلش رفتیم بیرون و برنامه طوری شد که باز شام برگشتیم خونشون. ساعت یازده شب موقع خداحافظی بعد از یک روز و نیم بازی، اوستا برگشته میگه: میشه امشب هم بمونم!!!!!!!!!! خلاصه که اولین sleep over با موفقیت انجام شد.

روز سه شنبه سیزده نوامبر همکلاسی پارسال اوستا Anne و برادر کوچولوش Matthew از عصر اومدن پیش ما تا مامان و بابای اونها هم بتونن در مهمونی کریسمس محل کارشون شرکت کنن. اوستا و آن حسابی بازی کردن و من که حدس میزدم به این راحتی نخوابن. ساعت هفت بهشون شام دادم و بعدش ساعت هفت و نیم گفتم که برن بخوابن و براشون کتاب خوندم. نشون به اون نشون که تا ساعت نه و نیم دوتایی شون بیدار بودن و در حال خنده و شاید ده بار جاشون را عوض کردن و اوستا رفت توی کیسه خواب آن و آن رفت روی تخت اوستا تا بالاخره خوابشون برد.

یکشنبه یازده نوامبر، ظهر پا شدیم رفتیم منطقه Distillary. اونجا دو ساعتی را با دوستانمون گذروندیم و بعدش هم رفتیم خونه همکار باباجون جونی که شام مهمون بودیم. اوستا و دختر صاحبخونه و مهمونش حسابی بازی کردن و کل زمانی که اونجا بودیم غیر از موقع شام ما این سه تا را ندیدیم.

و بالاخره شنبه گذشته مهمانی کریسمس شرکت باباجون جونی بود. ما هم اوستا را بردیم گذاشتیم خونه همکار باباجون جونی پیش دختر و یکی از اقوامشون و مامان و باباها رفتیم مهمونی. ساعت دوازده شب وقتی برگشتیم هنوز مشغول فیلم نگاه کردن بودن. قبلش پیانو زده بودن، مونوپولی بازی کرده بودن و شام خورده بودن.

روز یکشنبه هم سه تایی با خاله سپیده رفتیم محدوده Distillary که برای کریسمس بازار داشتن و جای همگی خالی انواع خوراکیهای کریسمس را امتحان کردیم و چرخیدیم تا عصری که برگشتیم خونه.

روز شنبه دومین کنسرت اوستا هم برگزار شد که این دفعه من وقت نداشتم برم و فقط باباجون جونی رفته بود و میگفت که اوستا خیلی قشنگ اجرا کرد. معلم پیانوش هم خیلی ازش راضی و بنا شده از بعد از تعطیلات کتابهای سری دوم کانزرواتوری را شروع کنه. با هم تصمیم گرفتیم که چون سن اوستا کمه امتحان این مرحله را نده و یک راست سال بعد برای یک مرحله بالاتر اقدام بکنه تا بیخود استرس امتحان روش اثر نذاره.

از هفته گذشته تمام کلاسهای اوستا تعطیل شده تا بعد از سال نو که دوباره همه شروع میشه و دوباره روز از نو روزی از نو.


سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ توسط مرجان



tooth fairy will be here soooooon

برنامه مدرسه اوستا این طوری هستش که هر هفته دو شنبه، شعر یا متن هفته توی دفترشون چسبونده میشه که معمولا موضوعش با درس علومشون هماهنگی داره. در طول هفته باید بچه ها خوندن این متن را تمرین کنند و یک سری از کلمات را هم که زیرشون سر کلاس خط کشیدن، تمرین کنن تا روز جمعه که از اون لغتها دیکته دارن. مثلا سه هفته پیش موضو ع درس علوم فصلها بود و شعر هم مربوط به فصلها میشد و دیکته هم از همین بود. تازه سر کلاس موسیقی هم بهشون گفته بودن یه شعر برای فصلها از خودشون بگن و بنویسن و بعد براش ریتم درست کنن و بخونن.

روزهای جمعه اولین کاری که اوستا بعد از رسیدن از مدرسه میکنه اینه که بیاد سراغ مامایی و باهاش چت بکنه و بهش بگه که باز یه برچسب بزرگ گرفته ( یعنی همه کلمات را درست نوشته) و مامایی هم بهش قول بده که وقتی رفت ایران تمام اینها را ببره تا به تعدادشون جایزه بگیره. توی ریاضی هم دارن جمع و ضرب را همزمان یاد میگیرن که برای من خیلی عجیبه ولی خب اوستا سریع و راحت ضرب را یاد گرفته و فکر کنم باید کم کم مجبورش کنم جدول ضرب را حفظ کنه چون اینجا خبری از حفظ کردن نیست. درضمن first, second, third, ... را هم یاد گرفتن و همین طور صفت تر و ترین را. من هم در تکمیل اون توی خونه بزرگتر و کوچیکتر و علامتش را بهش یاد دادم و الان بهش تمرین میدم و خیلی قشنگ یاد گرفته که دهن مار همیشه طرف عدد بزرگتره ( حالا شاید بعدا یه عکس از تمرینهایی که حل میکنه بذارم)

اینجا فقط هفته ای یک بار و اون هم معمولا چهار صفحه بهشون تمرین برای خونه میدن و همه چیز را سعی میکنن توی مدرسه انجام بدن و کاری برای خونه نمونه.

هفته ای دو روز ورزش دارن. دو روز موسیقی و بقیه درسها شامل ریاضی، غلوم و social study را هم تقریبا هر روز دارن.

چند روز پیش با اوستا داشتیم کتاب علومی را که براش جدید خریدیم میخوندیم. موضوعی را که انتخاب کرده بود بدن انسان بود. از عصرش که اومده بود خونه هی میپرسید که ما چند تا bone داریم. نشستیم راجع به استخوانها براش خوندم و عکس اسکلت بدن را نشونش دادم و بعدش رسیدیم به مغز و اعصاب و براش توضیح دادم که مثلا چشم یه چیز حطرناک میبینه، میفرسته مغز. مغز به پا دستور میده که بپره و پا میپره. کتاب خوندنمون تموم شد و شام خوردیم و مسواک زد و رفت تو تختش که براش کتاب خوابش را بخونم و بخوابه. کتابش تموم شد و بهش گفتم اوستا دیگه چشمهات را ببند و بخواب. برگشته میگه: مامی من میخوام بخوابم ولی مغزم همش به چشمهام دستور میده باز بمونن و نخوابن!!!!!!!!!!!!

به خاطر زخم پاش و مراحل خوب شدنش تقربا کل سیستم دفاعی بدن را یاد گرفته و کاملا میدونه گلبولهای سفید و قرمز چی کار میکنن و چرا زخم چرک میکنه و ...

امروز هم اینجا طوفان بود و اوستا همش راجع به اینکه گردباد و تورنادو چطور درست میشن میپرسید. چیزی که خوشحالم میکنه اینه که حواسش به تمام خبرها هست و سعی میکنه همه چیز را بفهمه و بپرسه.

سر کلاس فرانسه هم دارن روی حیوانات و میوه ها کار میکنن و همین طور معرفی کردن خودشون و گفتگوهای روزمره که حالت چطوره و ... من هم سعی میکنم توی برنامه تلویزیون دیدن اوستا هر روز 5-10 دقیقه کارتون فرانسه بگنجونم تا گوشش عادت کنه.

توی کلاس شنا شنای قورباغه را شروع کردن، در عین جال روی شنای کرال پشت و جلوی سرعتی هم دارن کار میکنن و همین طور انواع مختلف شیرجه ها. کلاس اسکیت روی یخ هم از هفته پیش شروع شده و فعلا در حال دوره کارهای سال قبل هستند. حالا میخوایم من و باباجون جونی هم بریم کلاس تا زمستون بتونیم با هم بریم اسکیت و لذت ببریم.

روز دوشنبه اوستا با مدرسه رفته بود مزرعه و حسابی بهشون خوش گذشته بود. فقط امده بود خونه میگفت مامی تو چرا مثل پارسال با من نیومدی. براش توضیح دادم که نمیتونستم مرخصی بگیرم و قول گرفت ازم که برنامه بعدی را حتما باهاشون برم. خودش میگقت که رفته توی مزرعه یه گوسفند را نوازش کرده و بهش گفته:

 Good boy, you are doing a good job by eating the grass!!!!!!!

یه کدو جلوایی بزرگ هم با خودش آورده که فعلا گذاشتم توی بالکن تا باهاش کیک درست کنم. پارسال که اوستا از کیک کدو حلوایی خیلی خوشش اومده بود.

اولین آخر هفته توی اکتبر اینجا توی مرکز شهر هر سال از غروب آفتاب تا طلوع روز بعد برنامه nuit blanchet  است که مثل پارسال، امسال هم اون شب استثنائا هوا یکدفعه سرد شد و تقریبا به صفر رسید. ولی ما از رو نرفتیم و راه افتادیم رفتیم داون تاون. اونجا سینا و مامان و بابای گلش را هم دیدیم و با هم سه چهار ساعتی توی خیابونها گشتیم و مراسم مختلف را دیدیم. یه جا بهمون خمیر میدادن  با یک موضوع که باید هر چی به ذهنمون میرسید درست کنیم. موضوعی که به ما رسید شک بود و اثر هنری اوستا و باباجون جونی را توی عکس میبینین.

ساعت نزدیک یازده بود که خاله سونا زنگ زد که گشتن دیگه بسه و پاشین بیاین پیش ما شب نشینی. ما هم راه افتادیم و رفتیم. بچه ها نشستن به فیلم نگاه کردن و ما هم به حرف زدن و فیلم نگاه کردن. اوستا ساعت نزدیک یک بود که خوابید و ما هم به دفعه دیدیم هوا روشن شده و هنوز نخوابیدیم. ساعت هشت بود که آقایون رفتن دنبال حلیم و جای همگی خالی اوستا برای اولین بار حلیم امتحان کرد و خیلی هم بدش نیومد. ساعت نزدیک دوازده ظهر بود که برگتشیم خونه. اوستا حسابی ذوق زده بود که sleep over کرده و همش میپرسید یعنی ما دیشب نرفتیم خونه خودمون؟؟؟؟

آخر هفته دوم اکتبر اینجا تعطیلات روز شکر گزاری هستش. ما هم از قبل هتل رزرو کرده بودیم. شانسمون هوا هم عالی بود و تقریبا به سی درجه رسید. شنبه صبح زود راه افتادیم و گردون گردون رفتیم طرف huntsville. البته سر راه هر جایی که نوشته بودن دیدنیه را رفتیم و نهار را هم توی شهر brace bridge خوردیم و بعدش هم رفتیم مسیر پیاده روی wilson's trail و یک ساعت و نیم توی جنگل و کنار رودخونه پیاده روی کردیم و یک عالمه عکس خوشگل گرفتیم و بعدش راه افتادیم طرف هتلمون. بعد از ظهر رسیدیم هتل. اتاقمون طبقه همکف و چسبیده به دریاچه بودش. من از خونه یک سری نان خشک با خودم برده بودم و اوستا حسابی اونجا به مرغ های دریایی غذا داد. نون را میگرفت کف دستش تا بیان بخورن و کیف میکرد. وسایل را گذاشتیم و باز در اومدیم رفتیم بیرون. دو ساعتی کنار زمینهای گلف مجموعه هتلمون دوچرخه سواری کردیم و بعدش دوچرخه ها را گذاشتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم یه جای دیگه را پیدا کردیم که باز میرفت کنار دریاچه. اونجا نیم ساعتی قدم زدیم و عکس گرفتیم و اوستا هم توی زمین بازی بازی کرد تا دیگه شب شد و برگشتیم هتل شام خوردیم و رفتیم استخر. من و بابا جون جونی یک ساعتی توی جکوزی نشستیم تا اوستا یک کم شنا بکنه و بالاخره ساعت ده بود که برگشتیم اتاقمون و بیهوش شدیم. 

 یکشنبه صبح بعد از خوردن صبحانه از هتل خارج شدیم و رفتیم طرف پارک ملی که پنجاه کیلومتری اونجا بود به اسمalgonquin park. بعد از گرفتن نقشه پارک سه تا مسیر پیاده روی و یک مسیر دوچرخه سواری را انتخاب کردیم.  مسیر اول پیاده روی، وسط جنگل بود که درختها تمام زرد و قرمز شده بود و روی زمین هم پر از برگ بود. یه جاهایی هم دید دریاچه را از بالای تپه و وسط جنگل داشت که دیدنی بود. مسیر دوم توی جنگل بود ولی دور یک دریاچه میزد و همه جا یک طرفمون آب بود و یه طرف درخت. بعد از تموم شدن مسیر دوم رفتیم نهار خوردیم و بعدش دوچرخه ها را برداشتیم و بعد از پنج کیلومتر پیاده روی رفتیم سراغ ده کیلومتر دوچرخه سواری. مسیر دوچرخه سواری عالی بود و زیبا. اوستا هم پا به پای ما اومد. فقط یه جا یه قلوه سنگ رفت لای چرخش و خورد زمین و زانوش یک کم زخم شد و باعث شد یک کم بهانه بگیره ولی باز هم به دوچرخه سواری ادامه داد. ساعت نزدیک پنج بود که دیگه برگشتیم طرف ماشین و چون هوا داشت تاریک میشد و اوستا هم خسته شده بود بی خیال مسیر سوم پیاده روی شدیم. یک کم هم با ماشین مسیرهای ماشین رو پارک را گشتیم و راه افتادیم طرف تورنتو. سر راه رستوران three guys and a stove را دیدیم که همکارهای من خیلی تعریفش را کرده بودن. نگه داشتیم برای شام. رستوران یک کم شلوغ بود و مجبور شدیم یک ساعتی صبر کنیم تا میز خالی بشه و خلاصه تا شام بخوریم شد ساعت نه که اوستا سوار ماشین نشده خوابش برد و ما هم ساعت نزدیک دوازده بود که رسیدیم خونه.

 آخر هفته قبل هم شنبه شام کیان و خاله بیتا  اومدن پیشمون و اوستا و کیان حسابی بازی کردن. روز یکشنبه صبح همکلاسی پارسال اوستا Anne و مامان و بابا و داداش کوچولوش اومد خونمون برای بازی و اوستا و آن یه دل سیر بازی کردن تا ساعت نزدیک یک بود که راضی شدن بالاخره آن بره خونشون. ما هم بعدش سریع نهار خوردیم و با دوستهامون رفتیم یه مزرعه تا بچه ها بازی کنن و بعدش هم رفتیم یه کافی شاپ سه چهار ساعتی دور هم نشستیم و حرف زدیم و اوستا و سینا و آرمان هم بازی کردن تا برگشتیم خونه و اوستا شامش را خورد و سریع خوابید تا برای یه هفته دیگه آماده بشه.

از روز تولد شش سالگی اوستا ما داریم پول هفتگی بهش میدیم تا هر کار دوست داره باهاش بکنه. اون هم داره همه را میندازه توی قلکش تا بتونه برای خودش یه wiiبخره.

دیروز مامایی از اوستا میپرسید: اوستا برای کریسمس میای پیش ما؟ پسرکم هم جواب داد: مامایی بذار اول سانتا کادوی من را بیاره بعد میام!!!!!

آخرین خبر هم این که امشب موقع شام، اوستا وقتی میخواست گاز بزنه میگفت دندونش درد میگیره. چک کردم دیدم که بعله. اولین دندون اوستا لق شده و همین روزهاست که بیفته. حالا از وقتی بهش گفتیم که دندونش لقه همش نگرانه که مبادا موقع غذا خوردن دندونش بره توی شیکمش و اون وفت دندون نداشته باشه که tooth fairy بیاد و براش کادو بیاره!!!!


پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ توسط مرجان