|
خب يک هفته ديگه هم گذشت. يک شنبه پيش کله سحر از خونه در اومديم که من برم امتحان رانندگی بدم و بعدش بريم کلاس شنا. خلاصه که نمرديم و سر پيری مجبور شديم گواهينامه امارات را هم بگيريم. (برای من که بودن و نبودنش فرقی نميکرد ولی فکر کنم برای پليسهای اينجا ميکرد ) پسرک ما هم که ديده بود مامانش داره رانندگی ميکنه هوس ماشين سواری به سرش زده بود و ديگه بقيه اش را توی عکس ببينين!!!!!!!

بعد از کلاس شنا و قبل از دکتر٬ من و اوستا رفتيم مرکز خريدی که همون نزديک بود تا يکی دو ساعت بگرديم و بابايی هم بره به کارهای بانکيش برسه و برگرده. بعد از گشتن٬ وقتی اومده بوديم جلوی در منتظر بابايی بوديم٬ يه خانمی اومد جلو که ميتونم برای پايين بردن کالسکه از پله ها بهتون کمک کنم؟؟؟؟؟ و بعدش معلوم شد يکی از فروشنده های اون مرکز خريده که موقعی که ما تو فروشگاهشون بوديم اوستا بهش لبخند زده و براش آواز خونده (خوبه گيتار نزده )و خانمه هم يک دل نه صد دل عاشق اين وروجک شده.
دکتر هم که مثل هميشه. شيطونک ما شده ۷۴۲۵ گرم و ۶۸.۷ سانتيمتر . آخرش هم باز به عزيزکم از هر دوتا پاش واکسن زدند ولی خب اين دفعه گريه آقا کوچولوی ما حتی به يک دقيقه هم نرسيد و به محض در آوردن آمپول از توی پاش آروم شد.
ديروز اوستا را برديم پارک که يک کم هوا بخوره. اون هم از فرصت استفاده کرد و همون طور که ميبينين داره حموم آفتاب ميگيره. فقط يکی نيست بهش بگه پسرکم اون سويس بود که تا آفتاب در ميومد مردم نديد بديد ميرفتن جلوی آفتاب ميخوابيدن نه امارات که هميشه آفتابيه!!!!!!!!
اين هم ديشب بعد از برگشتن خونه است که اوستا داره با همه ۵۰ تا توپی که ديروز براش خريديم يه جا بازی ميکنه. چه جوريش را خودتون ببينين.
در عرض اين مدت که اوستا ميره مهد٬ هر روز وقتی از مهد برميگرده يک ساعتی با من قهره و اصلا نگاهم هم نميکنه و بايد يک عالمه قربون صدقه اش برم تا آشتی کنه. کسی ميدونه اين تا کی ادامه داره؟
|