Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
ماشين سواری و توپ بازی

خب يک هفته ديگه هم گذشت. يک شنبه پيش کله سحر از خونه در اومديم که من برم امتحان رانندگی بدم و بعدش بريم کلاس شنا. خلاصه که نمرديم و سر پيری مجبور شديم گواهينامه امارات را هم بگيريم. (برای من که بودن و نبودنش فرقی نميکرد ولی فکر کنم برای پليسهای اينجا ميکرد) پسرک ما هم که ديده بود مامانش داره رانندگی ميکنه هوس ماشين سواری به سرش زده بود و ديگه بقيه اش را توی عکس ببينين!!!!!!!

بعد از کلاس شنا و قبل از دکتر٬ من و اوستا رفتيم مرکز خريدی که همون نزديک بود تا يکی دو ساعت بگرديم و بابايی هم بره به کارهای بانکيش برسه و برگرده.  بعد از گشتن٬ وقتی اومده بوديم جلوی در منتظر بابايی بوديم٬ يه خانمی اومد جلو که ميتونم برای پايين بردن کالسکه از پله ها بهتون کمک کنم؟؟؟؟؟ و بعدش معلوم شد يکی از فروشنده های اون مرکز خريده که موقعی که ما تو فروشگاهشون بوديم اوستا بهش لبخند زده و براش آواز خونده (خوبه گيتار نزده)و خانمه هم يک دل نه صد دل عاشق اين وروجک شده.

دکتر هم که مثل هميشه. شيطونک ما شده ۷۴۲۵ گرم و ۶۸.۷ سانتيمتر. آخرش هم باز به عزيزکم از هر دوتا پاش واکسن زدند ولی خب اين دفعه گريه آقا کوچولوی ما حتی به يک دقيقه هم نرسيد و به محض در آوردن آمپول از توی پاش آروم شد.

ديروز اوستا را برديم پارک که يک کم هوا بخوره. اون هم از فرصت استفاده کرد و همون طور که ميبينين داره حموم آفتاب ميگيره. فقط يکی نيست بهش بگه پسرکم اون سويس بود که تا آفتاب در ميومد مردم نديد بديد ميرفتن جلوی آفتاب ميخوابيدن نه امارات که هميشه آفتابيه!!!!!!!!

اين هم ديشب بعد از برگشتن خونه است که اوستا داره با همه ۵۰ تا توپی که ديروز براش خريديم يه جا بازی ميکنه. چه جوريش را خودتون ببينين.
در عرض اين مدت که اوستا ميره مهد٬ هر روز وقتی از مهد برميگرده يک ساعتی با من قهره و اصلا نگاهم هم نميکنه و بايد يک عالمه قربون صدقه اش برم تا آشتی کنه. کسی ميدونه اين تا کی ادامه داره؟
 
 

شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤ توسط مرجان



مامان بانو با نيم سال تجربه در خدمت شما

 پنج شنبه بالاخره اوستای گل ما شش ماهه شد. به همين سرعت نصفه يک سال از اومدن شيطونک ما گذشت. بيشتر از يک سال پيش يه همچين روزهايی فهميديم که داری به جمع دو نفره من و بابايی اضافه ميشی. اگه تو نيومده بودی من هنوز توی سويس و بابايی اينجا توی امارات داشتيم تنهايی زندگی ميکرديم. يه جورايی به تنها زندگی کردن عادت کرده بوديم. ولی اومدن تو دوباره ما را مجبور کرد که کارهامون را زودتر رديف کنيم و باز زير يک سقف زندگيمون را شيرين تر از قبل ادامه بديم. عزيزکم تولد شش ماهگيت مبارک.(شرمنده که هنوز يه سه پايه برای دوربينمون نخريديم و نميتونيم عکس خانوادگی بگيريم.)

 اوستای قشنگم روز چهارشنبه بالاخره رسما رفتن منظم به مهدکودک را شروع کرد. با اينکه تا قبل از اين هر بار برای يکی دو ساعت برده بودمش٬ ولی نميدونم چرا اين بار يه جورايی دلم نميومد که بذارمش. با بابايی قرار گذاشتيم که روز اول را همون دو سه ساعت بذاريمش فقط. از اين سه ساعتی که اوستا مهد بود٬ يک ساعتش منم اونجا بودم٬ نيم ساعتش منتطر بابايی بودم که بياد دنبالم و يک ساعت و نيم بقيه را هم بغض کرده بودم که الان پسرکم چی کار داره ميکنه. حال اوستا را هم بايد از خودش پرسيد.  وقتی که ساعت چهار رفتم دنبال اوستا٬ ديدم آروم کز کرده گوشه کالسکه اش نشسته و تا من را ديد گريه ای کرد که نگو. البته تا وسايلش را بگيرم و بيام توی ماشين٬ گريه اون آروم شده بود و داشت ميخنديد ولی مگه گريه من بند ميومد... همش فکر ميکردم پسرکم در طول اين سه ساعت نتونسته روی زمين باشه و بازی کنه و دست و پا بزنه و ... تنها چيزی که يک کم آرومم ميکرد اين بود که وقتی يک بار تلفنی با هديه صحبت ميکردم ميگفت که توی اداره شون همه همکارهای خانمش هم هفته اولی که بچه هاشون را مهد ميذاشتن همين وضعيت را داشتن ولی بعدش عادت کردند!!! خلاصه اينکه امروز بعد از دو روز فکر کردن بالاخره خودم را راضی کردم که اوستا بايد از ساعت ۸ تا ۲:۳۰ بره مهد تا من هم بتونم به کارهام برسم و اين دکترا را هرچی زودتر تموم کنم که ديگه داره زيادی کش مياد. امروز اوضلع خيلی بهتر بود. بعد از گذاشتن اوستا رفتم کنار ساحل و در کمال آرامش قهوه خوردم و روزنامه خوندم. وقتی ساعت ۲:۳۰ رفتم دنبال اوستا٬ گريه او کوتاه تر بود و بغض من هم کمتر.

خب٬ پسرک گل ما ديروز برای اولين بار پوره هویج هم خورد. (پوره سيب زمينی را فعلا قطع کرديم تا فردا که ميريم دکتر برای واکسن سه گانه٬ بپرسيم که ميشه داد يا نه.) فقط نميدونم کی به اوستا گفته که پوره سيب زمينی با دسر پا!!!!!! خوشمزه تره. آخه در تمام مدت سعی داشت پاش را هم همراه با قاشق بکنه توی دهنش.

اين هم بعد از خوردن هويجه که پسرم قوه شده رفته جلوی آيينه بازوهاش را ببينه.
وای به حال وقتی که مامان به ظرف شستن سرش گرم بشه و بياد ببينه که پسرک گل به سرش رفته زير ميز نهارخوری و داره با پايه های صندلی حال ميکنه.

شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٤ توسط مرجان



 

تا حالا شده اين قدر خسته باشين که روی مبل در حال غلت زدن خوابتون ببره؟؟؟؟؟

ايران که بوديم٬ مامانی به اوستا دست دادن ياد داده. حالا ديگه هر کس که دستش را مياره جلو که اوستا را بغل کنه٬ آقا بهش دست ميده و بعدش هم منتظره طرف يالله يالله بکنه. ما بايد هی همه را تو جيح کنيم که دست دادن بدون يالله يالله کردن که معنی نداره که آخه!!!

ديروز به پسرکم يکی دو قاشق چايخوری پوره سيب زمينی داديم. حالا منتظريم ببينيم اين سوخت موشک چه اثری ميذاره و آيا ادامه بديم يا نه.


Video Sharing at DropShots.com

ما که هرچی ميديم به اين پسرک بخوره بازهم دست از سر اين اسباب بازی ها و روروک برنميداره. کار من شده شستن روزانه تمام اسباب بازی ها ولی آخه اين يکی ديگه خيلی بزرگه. يکی نيست به اين اوستا بگه آدم لقمه اندازه دهنش برميداره پسرکم.

کلاس شنا کماکان ادامه داره. هر هفته يکشنبه ها. هدف از اين کلاس آشنا کردن بچه با آب و آب بازی از دو ماهگيه. هر بار من و اوستا با هم ديگه ميريم توی آب و يک سری بازی ها را بر اساس راهنمايی های مربی انجام ميديم. مثلا ديروز که جلسه سوم بود٬ رسيديم به جايی که در حين بازی و شعر خوندن با شمردن يک٬ دو٬ سه و نفس کشيدن٬ سر اوستا را زير آب ميبرديم. آموزش شنا فکرکنم از دو سالگی امکان پذيره ولی همين الان با توجه به اينکه بچه ۹ ماه در آب زندگی کرده به طور ناخودآگاه در آب دقيقا مثل يک قورباغه دست و پا ميزنه.

آرام جون برنج بچه را من آماده از محصولات نستله خريدم ولی پوره را خودم درست کردم.


دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤ توسط مرجان



اين بار از زبون اوستا

من هی به اين مامان بانو ميگم منو از بابا جون جونی جدا نکنين٬ گوش نميده که. همين کارها رو ميکنين که بچه در آينده دپرس ميشه.


Video Sharing at DropShots.com
آخيش خدا چقدر از صبح کار کرده بودم٬ هيشکی هم نبود ازم عکس بگيره. هی به همه دست دادم ولی هيچ کس فيلم نگرفت. حداقل الان توی خواب ژست بگيرم شايد دلشون به حالم سوخت!!!!!
شما ميدونين اين عکاسه چرا چپه شده؟؟؟؟؟؟؟؟ من که نميدونم


شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٤ توسط مرجان



برنج بچه

خب بالاخره مامان بانو به آرزوی خودش رسيد و اوستا اولين غذاش را خورد. از روز پنج شنبه اوستا شروع به خوردن برنج بچه کرده. اين طوری که من توی کتاب خونده بودم٬ معمولا بچه ها چند روز طول ميکشه که با غذا آشنا بشن و واقعا شروع به خوردن بکنن٬ ولی اين اوستا کوچولوی ما٬ شب اول مزمزه کرد٬ شب دوم يه قاشق خورد و امروز ديگه نميشد قاشق را از دستش کشيد بيرون. تازه درست بعد از خوردن ۸ قاشق٬ وقتی من داشتم چايی با شکلات ميخوردم يک گريه ای کرد که نگو و نپرس. به زور ميخواست شکلات را از دست من بگيره. (بين خودمون باشه٬ شيکم گندگيش هم به باباجون جونی کشيده.) فقط از اون جايی که من دو تا دست بيشتر ندارم فقط تونستم يه عکس بگيرم و از فيلم خبری نيست. حالا شايد اين دفعه که بابايی خونه بود فيلم بگيره تا شما هم مثل ما از غذا خوردن اين وروجک دهنتون آب بيفته.

اين روزها من همش دلم ميخواد اوستا را بغل کنم. آخه تازگی ياد گرفته وقتی بغلمه٬ دستش را ميندازه دور گردنم و سرش را ميذاره روی شونه ام. خلاصه اينکه اعتراف کردم که اگه بعدا اومدم شکايت که اوستا بغلی شده دليلش را بهم ياد آوری کنين!!!!!!!!!


دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤ توسط مرجان