Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
پسرکم تب داره

پسرک گلم تب کرده. ديروز از صبح که از خواب بيدار شد٬ دماغش (بينيش) گرفته بود. فکر کردم باز هم مثل دو سه هفته پيشه که مامان اينها اينجا بودن. حالشم خوب بود و مثل هر روز سرحال بود و شيطونی ميکرد. با بابا جون جونی برديم گذاشتيمش مهد کودک و بعدش رفتيم دنبال کارهامون. ظهری هم که برش داشتيم حالش خوب بود. اما از حدود ساعت ۴ حس کرديم که تب داره و داشت. حدود ۳۸ درجه. ساعت شش بود که بهش قطره تب بر داديم و بعدش حالش خوب شد. طوری که برديمش بيرون تاب سوارش کرديم و برگشتيم خونه شامش را خورد و ساعت ۱۰ بود که خوابيد. ۱۲ بود که ما هم ميخواستيم بخوابيم و طبق معمول رفتم بهش سر بزنم که ديدم باز بدن کوچولوش داغه. وقتی اندازه گرفتم ديدم شده ۳۹.۵. بابايی را صدا کردم و لباسش را در آورديم و دست و پاش را شستيم و دستمال گذاشتيم روی سرش و دوباره قطره داديم بهش. يک کم بهتر شد ولی من ميترسيدم که نصفه شب وقتی خوابيم باز تبش بالاتر بره. به بابايی گفتم پا شو ببريمش بيمارستان.(موقع رفتن من اونقده حواسم جمع بود که با دمپايی خونه رفته بودم توی راهرو منتظر بابايی بودم و تازه توی آسانسور ديدم که بـــــــــله...) تا برسيم بيمارستان و دکتر معاينه بکنه تبش اومده بود باز روی ۳۸. دکتر گفت که ديروز از ساعت ۷ که اون بوده بيشتر از ۱۲-۱۳ مورد مشابه را آوردند بيمارستان و اين يه ويروسه و با همون دارو بايد تب را پايين آورد و مشکلی نيست. فقط دزی که ما داده بوديم کم بوده و دستور جديد داد. ما هم که خيالمون يک کم راحت شده بود برگشتيم خونه و اوستا حدود ۲ بود که دوباره خوابيد. ضبح که طبق معمول هميشه ساعت شش پا شد که شير بخوره باز سرش داغ بود. بعد از شير خوردن٬‌ من و بابايی اومديم بهش قطره اش را داديم که جيگرکم حالش بهم خورد. تا حمومش کنيم و بيايم يک ربعی طول کشيد. ما دوباره سعی کرديم بهش قطره را بديم که باز هم حالش بهم خورد. همون موقع هم از بيمارستان زنگ زدند که ببينن حالش چطور شده٬ وقتی ماجرا را تعريف کرديم گفتند که بهتره امروز باز بيارينش دکتر و برای عصری وقت دادند. الان هم که بابايی رفته سر کار و پسرک من هم خوابيده و من هم برای اينکه مراقب اوستای به قول بابايی {عشق سوزان}( عشقش برای اينکه خب عشق ماست و سوزانش هم برای اينکه تب داره) باشم و خوابم نبره نشستم پهلوش و دارم وبلاگ مينويسم. بچه ام از تب لپهاش گل انداخته. تو اين مدت وقتی شير ميخوره داغی بدنش را حس ميکنم. داغی نفسهاش را... خدا کنه زودتر گلکم حالش خوب شه...


دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٥ توسط مرجان



مسجد محله

در عرض يک هفته گذشته٬ نشستن و چهار دست و پا رفتن به حد کمال رسيده و ديگه داره از مد ميفته و اوستا خان حالا تصميم داره وايسته. اونقدر از مبل ميگيره و خودش را ميکشه بالا که دستش درد ميگيره و گريه اش در مياد. اسباب بازيهای مورد علاقه اين وروجک شده: جعبه دستمال کاغذی و کاغذ.


خونه ما ديگه حسابی شبيه مسجد شده. ميز وسط جمع شده. هر چی فرش توی خونه بود آورديم توی پذيرايی  و برای جاهای خالی هم از اين فوم هايی که شبيه پازل  هستن (نميدونم اسمش چيه٬ خودتون توی عکس ببينين ديگه) گرفتيم که سراميکهای موجود را بپوشونيم ولی باز اوستا ميره يه گوشه سراميک پيدا ميکنه خودش را ميچسبونه بهش. در ضمن برای لبه های تنها ميز موجود يعنی ميز تلويزيون هم از اين پلاستيکها گرفتيم که اگه صورتش خورد جلوی ضربه را بگيره که البته اگه اوستا بذاره اونها سر جاشون بمونن. همون روز اول رفت چسبشون را کند. از اون به بعد هم به محض اينکه ميذاريمش زمين٬ اول ميره اونها را از جاشون در مياره ميکنه توی دهنش و ميندازه زمين٬ و بعدش ميره سراغ کنترل تلويزيون و ماهواره. خلاصه که بد جوری رقيب من شده و ديگه اجازه نميده کنترل دستم بگيرم. (حتما ميخواد بگه مامانی چقدر تلويزيون نگاه ميکنی. برو به درس و مشقت برس)
اين نگاه پايين هم مال وقتيه که آقا داره يه کاری ميکنه که يا ما قبلا بهش گفتيم نبايد بکنه يا جديده و نميدونه که ما چه عکس العملی نشون ميديم. البته نگاه را ميکنه و منتظر ميشه تا ما توجهمون جلب بشه و بعد کار خودش را ميکنه.
خدا نکنه من و بابايی دمپايی هامون را در آورده باشيم. آقا با سرعت نور حرکت ميکنه و ميره جلوشون ميشينه٬ بعد ما را نگاه ميکنه و ميخنده و دمپايی ها را برميداره که بخوره.
چند روز پيش خونه را جارو کشيدم و فقط آشپزخونه موندش. گفتم اول غذا درست کنم و بعدش آشپزخونه را تميز کنم و جارو را جمع کردم گذاشتم يه گوشه. اوستا هم توی روروک خودش داشت بازی ميکرد که ديدم داره غر غر ميکنه. رفتم ديدم لوله جارو برقی را کشيده و جارو برقی را انداخته زمين و روروک بين جارو برقی و ديوار گير کرده٬ ولی دليل غر زدن اين نبود که. بلکه حالا که جارو برقی افتاده بود هر چقدر کش ميومد دستش به لوله نميرسيد و اين باعث غرغر آقا شده بود.
ديروز ظهر داشتم با مامان تلفنی حرف ميزدم و اوستا هم باز توی روروک بود که تا صدای مامان را شنيد بدو بدو اومد جلوی من و داد و بيداد که تلفن را بده به من. وقتی تلفن را گرفتم جلوش و مامان يک کم قربون صدقه اش رفت٬ آقا فقط ميخنديد. يکی نيست بهش بگه مامانم ما هنوز تکنولوژی تلفن تصويری نداريم توی خونه ٬فعلا بايد پشت تلفن حرف زد يا حداقل صدا دار خنديد.
داستان غذا خوردن اوستا کماکان ادامه داره. تا حالا موز و سيب و گلابی و هويج و سيب زمينی (دکتر گفته اشکالی نداره)و سيب زمينی شيرين و مانگو و آووکادو  و کدو و همين طور نون سوخاری و بيسکويت را امتحان کرده.

سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥ توسط مرجان



ماجراهای عيد ۸۵

خب دوباره از ۲۷ اسفند شروع ميکنيم که بابابزرگ و مامان بزرگ و خاندايی ها اومدن اينجا پيش ما. همون روزی که اولين دندون اوستا اومد بيرون و از اون روز ديگه پسرک ما شروع کرده به مسواک زدن. (همون مسواکهايی که خاله بهاره دکتر يک سال پيش برای اوستا خريده بود)

بعدش هم همون طور که قبلا نوشتم٬ سر سفره هفت سين اوستا خواب بود و از اونجايی که مامان بانو طاقت نمياورد که تا فردا صبر کنه٬ کادوی عيد اوستا همون شب باز شد و احتمالا توسط مامان بانو هم استفاده خواهد شد. مامانی و بابا يزرگ زحمت کشيده بودند و يک پلاک با علامت شهريور  خيلی قشنگ برای اوستا خريده بودند. حالا چون اوستا ممکنه زنجير را پاره کنه و در ضمن من هم شهريوری هستم٬ ديگه مجبورم جور اوستا را بکشم و پلاک را بندازم گردنم. آدم چه فداکاريها که نبايد برای پسرش انجام بده!!!!!!
کادوی ما هم برای اوستا يک اردک بود که..... خودتون ببينين

اين پسرک ما تمام هنرهاش را در اين ۱۵ روز نشون مامان بزرگ و بابا بزرگ داد که بعدا ناراحت نباشن که مثلا نشستن يا چهار دست و پا رفتن اوستا را نديدن. روز اول که دندون در آورد. دو سه روز بعد٬ شروع به سينه خيز رفتن کرد٬ چند روز بعدش نشست و باز يکی دو روز بعدش شروع به چهار دست و پا رفتن کرد. خلاصه که فقط راه رفتن مونده که اون هم فکر کنم بمونه برای تابستون که ما بريم ايران.


اين هم باز هنر خطاطی و عکاسی باباجون جونی که حتی وقتی تنهايی جايی ميره هم باز به فکر اوستا و مامان بانو هستش.
وای به حال وقتی که از خاندايی ها ميلک شيک ببری و اونقدر هول بشی که يادت بره برای اوستا پتو برداری و بعد اوستا بخوابه و مجبور شی... خلاصه که به قول خاندايی شماره يک اوستا بشه يک کارتن خواب درست و حسابی
راههای بهتری به جای استفاده از استمپ برای مهر زدن وجود داره٬ از جمله استفاده از آب دهان!!!!!
خب امسال اوستا دوبار سيزده را بدر کرده ولی فعلا بهش اجازه نداديم که سبزه گره بزنه. دفعه اول روز جمعه با مامان بزرگ و بابابزرگ و خاندايی ها که رفتيم خورفکان. از بس آفتاب تند!! بود پسرميخواست دو تا دوتا کلاه بذاره سرش که آفتاب اذيتش نکنه.

دفعه دوم هم ديشب که رفتيم کنار آب و يه واليبال درست و حسابی هم بازی کرديم. فقط يه مشکل کوچولو بود و اون هم اين که اوستا هم میخواست بازی کنه ولی چون سطحش خيلی بالاتر از جمع بود راهش ندادند

دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥ توسط مرجان



اولين ها

خب٬ ۱۸ روز از آخرين آپديت ميگذره و در اين مدت هزار تا اتفاق افتاده و اوستا هزار تا جا رفته و هزار تا خاطر خواه ديگه پيدا کرده.

از اولين چهار شنبه سوری اوستا شروع کنيم که ما ۷۰ کيلومتر کوبيديم رفتيم يه جايی که بشه راحت آتيش روشن کرد و زد و رقصيد. خلاصه که ساعت ۱۰:۳۰ - ۱۱ بود که رسيديم و اوستا بعد از نيم ساعت دلبری و رقصيدن خوابش گرفت و من مامان بانو مجبور شدم بقيه شب را در حاليکه اوستا تو بغلم خوابيده٬ توی ماشين بشينم تا باباجون جونی چهارشنبه سوری را بدر کنه. حتی اوستا هم از روی آتيش پريد ولی مامان بانو نپريد.

 

۴ سال پيش که ژاپن بوديم برای اوستايی که هنوز وجود خارجی نداشت٬ دو دست کيمونو خريده بوديم به يادگار از دوران زندگی در ژاپن. دو هفته پيش بالاخره اين کيمونو ها اندازه اوستا شدند. ما کيمونو را تن اوستا کرديم و اون هم تعظيم بلند بالايی برای تشکر کرد و بابای هم عکس گرفت و بنا شد اين عکس را برای تبريک سال نو برای دوستا بفرستيم که فرصت نکرديم. خلاصه از همين جا به همگی ميگيم: عيدتون مبارک.

 

اين هم از وقتی که مامان بانو مشغول عکس گرفتن باشه و اوستا مشغول پوشک عوض کردن.

 

شنبه پيش٬ بعد از دو روز خونه تکونی٬ بالاخره مامان بزرگ و بابا بزرگ و خان دايی ها ميومدن پيش ما. من و اوستا هم پا شديم رفتيم فرودگاه دنبالشون. و از اونجايی که من ميترسیدم ترافيک باشه يا اوستا وسط راه گريه کنه٬ دو ساعت زودتر در اومديم تا به موقع ويزا ها را توی فرودگاه تحويل بديم. ولی نه ترافيک بود و نه اوستا گريه کرد. در نتيجه ما ۱۰ دقيقه ای رسيديم و هی متنظر شديم٬ هی منتظر شديم و خب ٬ نتيجه اين شد که ميبينين.

 

تازه از بيکاری دندون اوستا هم گفت حالا که اين مامان بزرگ و بابا بزرگ نميان٬ بذار ما بيايم بيرون يعنی ميشه شنبه ۲۷ اسفند و ۱۸ مارس. دندون دوم هم به فاصله يک هفته يعنی ۴ فروردين در اومده. (لذت ببرين از هنر عکاسی بابا جون جونی)

 

وقتی بغل بابا بزرگ باشی و مامان بزرگ هم برات نون سنگک آورده باشه ديگه کاری جز اين  نميشه کرد.

 

عينک مامان بزرگ هم خوب چيزيه برای ژست گرفتن.

 

اين هم يه عکس فقط برای دلبری از کليه خاطرخواه ها در سراسر دنيا.

 

وقتی سه پايه نباشه چاره ای نيست جز استقاده از دست بابا جون جونی به جای سه پايه.

 

اين اوستای وروجک٬‌هيچ شبی زودتر از ۱۱ - ۱۲ نميخوابه٬ ولی شب عيد از ساعت ۹ گرفت خوابيد و هر کار کرديم بيدار نشد. ما هم لباس عيدش را تنش کرديم و آورديم همون طور خواب گذاشتيمش سر سفره هفت سين. و خوشحال بوديم که اوستا تا آخر سال را خواب خواهد بود ولی انگار اين بار برعکس شده چون از اون روز اوستا به جای ۱۱ ساعت قديم فقط ۷ - ۸ ساعت ميخوابه.

 

ماجرای کادوها و گشت و گذارها بمونه برای امشب که الان اوستا داره گريه ميکنه و اگه نرم سراغش کل اهل خونه را بيدار ميکنه.


پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٥ توسط مرجان