|
این اوستا بدجوری عاشق شمعهای توی کشوی آشپزخونه شده. تا چشم به هم میزنم میبینم قوطی شمعها را آورده بیرون. اولش که میشینه با شمعها برج درست میکنه٬ وقتی هم که حوصله اش سر میره٬ پا میشه شمعها را یکی میندازه تو سبد لباسهای کثیف و بعدش هم از اونجا منتقل میشن به ماشین رختشویی. آخه خب هر چیزی که تو سبد لباس چرکها باشه باید شسته شه دیـــــــــگه!!!!!!!  یه کار جدید دیگه هم اینه که هی دور خودش میچرخه تا وقتی که سرش گیج بره٬ بعد وایمیسته میخنده. فکر کنم تو مهد کودک یه بازی اینجوری باهاشون میکنن. چون خیلی وقتها دستهاش را میذاره پشت کمرش٬ چند قدم راه میره٬ بعد دستهاش را میاره بالا دور خودش میچرخه و بعد دوباره میذاره پشت کمرش و برمیگرده سرجای اولش. این وسطها هم هی یه چیزهایی میگه که ما کماکان نمیفهمیم. بعدش هم یاد گرفته که وقتی چیزی میخواد خودش را بکوبه زمین و گریه الکی بکنه. البته تجربه کرده و دیده که این راه فایده نداره٬ به خاطر همین اول خودش را میزنه زمین و بعد زیر چشمی ما را نگاه میکنه و وقتی میبینه محل نمیذاریم میخنده و میاد صورت من یا بابایی را میچرخونه طرف خودش و بوس میکنه و بعدش هم انگشتمون را میگیره میکشه که یعنی بلند شو بیا باهات کار دارم. چند وقتی هم هست که وقتی شبها میذاریمش توی تختش٬ باید اول به خرسی آب بده بخوره٬ بعد خرسی را به پشت بخوابونه و بزنه پشتش و بگه پیش پیش تا خرسی بخوابه و بعد این جیگر ما بگیره بخوابه. تازه بعضی وقتها که نمیخواد بخوابه و من میگم مامان خرسی خوابیده ساکت باش٬ خرسی را سریع بلند میکنه و میگه نه که یعنی نخوابیده و بعد بلند میشه که من را از روی تخت بذارین پایین دیگه. همون طور که قبلا گفتم ما یک دفعه تصمیم گرفتیم بریم ایران. سه شنبه دو هفته پیش باباجون جونی ما را برد گذاشت فرودگاه و وایستاد تا ما از پاسپورت چک رد بشیم. تازه اون موقع بود که اوستا شروع کرد به گریه که من میخوام برم بیرون و بابا جون جونی چرا نیومد. بالاخره هر جوری بود سرش را گرم کردم تا سوار هواپیما بشیم و اونقدر خسته بود (ساعت ۱۲:۳۰ نصفه شب) که بلافاصله خوابش برد و گذاشت که من هم راحت چرت بزنم تا برسیم ایران. اونجا هم با تموم تکونهایی که بغل من خورد تا من برسم بیرون بیدار نشد که نشد. نمیدونستیم که داره خودش را برای روز بعد آماده میکنه. دیگه از فردای اونروز اوستا چه آتیشی سوزوند را خودتون حدس بزنین. تازه هر کاری هم بلد نبود را دای دای های گرامی بهش یاد دادند. حالا بابا بزرگ گفته لیست تهیه کرده و برامون میفرسته و ما هم همینجا میذاریمش. فقط من یه چندتا نمونه را اینجا مینویسم تا بعدا اوستا ببینه چه بلایی سر خونه مامانی آورده. حالا خوبه که مامانی این هفته خونه تکونی داره وگرنه که.... یه روز نشسته بودیم توی هال که دیدیم صدای ارگ دایی پویان میاد. با عجله رفتم ببینم که اوستا چی کار میکنه. دیدم بعـــــله. آقا رو کش ارگ را برداشته انداخته زمین٬ رفته نشسته روی صندلی٬ ارگ را روشن کرده و داره برای خودش حال میکنه... از اون به بعد دیگه تا در اتاق دای دای باز میموند همین برنامه بود. یا اینکه میرفت سراغ کمد دای دای و جعبه سی دی هاش را برمیداشت و بدو بدو میومد بیرون و مینداخت وسط هال. آخرش من مجبور شدم دو تا سی دی خام بدم دست اوستا که بازی کنه و دست از سر سی دی های دای دای برداره. باز یه روز دیگه نشسته بودیم توی هال و داشتیم چایی میخوردیم که دیدیم اوستا با یه کاسه سرامیک دستش بدو بدو از آشپزخونه اومد بیرون. من مثلا آروم بلند شدم تا اوستا نخواد فرار کنه. ولی وروجک کار خودش را کرد و تا من را دید که پا شدم کاسه را انداخت زمین و در رفت و بقیه اش هم که دیگه معلومه. هر کاسه سرامیکی ای بود میشکست دیگه ! یا اینکه میومد جلوی شومینه وامیستاد و بعد از چند دقیقه مینشست روی سکوی جلوی شومینه که من دست نمیزنم . بعدش یواشکی از پشت دستش را میبرد یه مشت سنگ بر میداشت و در میرفت. عشقش هم این بود که ما بگیم اوستا بیار سنگها را بنداز سرجاش و اون بیاد پرتشون کنه توی شومینه. روزهای آخر که میومد خودش را روی سکو٬ یه پایی سر میداد و تا میدید حواسمون نیست باز یه مشت سنگ ور میداشت و در میرفت. خلاصه که مامانی میگه این هفته که داشته خونه تکونی میکرده همه جا پر سنگ بوده!!!!!!! وقتی هم که مامانی میخواست نماز بخونه اوستا میرفت کنار مامانی وامیستاد و مثل اون خم و راست میشد و بعدش هم مهر را برمیداشت و در میرفت. اوستا اونجا از آبجی (خاله کوچیکه من) یه دست بولینگ کادو گرفت که خودتون ببینین. تازه الان دیگه اوستا اینجوری بازی میکنه دیگه.
تخت نرد بازی کردن اوستا هم که جای خودش را داره. بالاخره باید یه جوری اون رگ ترکی را نشون بده دیگه. 
تازه ما ایران دو تا مهمونی هم رفتیم. اولیش را که شنبه پیش بود رفتیم خونه بهداد که یک ماه از اوستا بزرگتره. باید بودین و میدیدین. هرچی اوستا برمیداشت بهداد میخواست بگیره و اوستا هم کوتاه نمیومد. بهداد جیغ میزد و اوستا زیر زیرکی اسباب بازی را میکشید و آخرش هم اگه میدید بهداد کوتاه نمیاد ول میکرد میرفت سراغ یه اسباب بازی دیگه و منتظر میشد تا بهداد اون را بذاره زمین تا اوستا برش داره. موقع نهار هم که فقط چشمشون به هم دیگه بود که ببینن اون یکی چی میخوره. بعدش هم که ساعت ۴ بود بهداد از خستگی بیهوش شد ولی این پسرک ما از رو نرفت تا ما سوار آژانس بشیم و بعدش بخوابه و حتی نذاره که مامانش یه چایی راحت با خاله سمیرا بخوره. فرداش هم رفتیم پیش خاله بهاره. خاله دو تا طوطی داره که خیلی بامزه اند. اول از همه ما این طوطی ها را نشون اوستا دادیم که مثلا آروم بشینه و بازی کنه. اولین کاری که اوستا کرد این بود که دستش را تا مچ کرد توی قفس طوطی ها و اونها هم نامردی نکردن و گاز حسابی گرفتن. اوستا انگار خیلی بهش بر خورده بود چون دوباره دستش را کرد اون تو و با اینکه خاله بهاره دستش را کشید بیرون ولی باز طوطی ها گازش گرفتن که این بار دیگه پسرکم برای ۵ ثانیه گریه کرد ولی بعدش با یه چوبی که خاله بهاره بهش داد اونقدر طوطی های بیچاره را اذیت کرد که ما مجبور شدیم روی طوطی ها را بپوشونیم و بگیم که لالا کردند تا اوستا دست از سرشون برداره. ولی خب فکر کنم تقصیر خود خاله است دیگه . آخه بلافاصله رفت تنگ ماهی ها را آورد گذاشت جلوی این وروجک و خب اوستا هم از خدا خواسته تا آرنج رفت تو تنگ که ماهی ها را بگیره. بعدش هم موقع نهار خاله بهاره که نهارش تموم شده بود گفت من مواظب اوستا هستم تو راحت نهارت را بخور که یهو دیدیم صدای شکستن اومد. بعــــله خلوی چشم خاله بهاره اوستا پیاله را انداخته بود زمین و خاله میگفت من اینجا بودمهاااااا ولی فکر نمیکردم.... آخه خاله جون جونی باید مواطب همین چیزها بود دیگـــــــــــــــــــــــه!!! حالا ایشالله بچه خودت میاد خونه ما جبران میکنه. اون روز ما به خاله بهاره خیلی زحمت دادیم٬ آخه شیر خشک اوستا تموم شده بود و آقا که همیشه شیر پاستوریزه هم میخوره٬ لج کرده بود و لب به شیر نمیزد. سه چهار جا را هم پرسیده بودم و هیچکدوم از شیر اوستا نداشتن. خلاصه که فکر کنم خاله بهاره بعد از اینکه ما را رسوند و رفت داروخانه که مثلا کار کنه٬ به تمام داروخانه ها و سوپرهای شهر تهران زنگ زده بود تا بالاخره ساعت ۹ شب بود که شیر اوستا را توی یه داروخونه تو دولت پیدا کرده بود و گفته بود با آژانس بفرستن دم در خونه. (این هم از مزیات خاله داروساز داشتن٬ آخه اگه این خاله هم مهندس بود برای اوستا شیر میشد؟؟؟؟؟؟) خاله بهاره دست شما خیلی درد نکنه. روز دوشنبه هم بنا بود که برگردیم خونمون که باز من مامان بانومریض شدم و مجبور شدیم پروازمون را یک روز عقب بندازیم. تمام روز من خوابیده بودم و اوستا هم هی میومد میپرید روی سرمن و من را بوس میکرد (شما بخونید میلیسید) و خودش را لوس میکرد. طفلک بچه ام دلش واسه مامانش تنگ شده بود خوب. البته عقب افتادن پرواز ما خیلی هم بد نبود چون از دوشنبه برف شروع شد و اوستا تونست سه شنبه بره برف بازی کنه. تو این عکس به اوستا گفتم اوستا ژست بگیر و خب این هم ژست پسرک ما.  و دوباره مثل رفتن٬ وقتی توی فرودگاه از مامانی و بابابزرگ جدا شدیم اوستا دلش نمیخواست بیاد و هی نق میزد. آخرش به زور اینکه باباجون جونی خونه منتظرمونه و بیا کاپشنت را در بیارم و ... راضیش کردم تا سوار هواپیما شدیم. توی هواپیما هم نیم ساعت با دو تا دونه ظرف آب و سه تا نون٬ بازی کرده و هی روی هم به شکلهای مختلف چیده تا خسته شده (حیف که دوربین توی چمدون بود و نتونستم فیلم بگیرم). بعدش هم که چراغها را خاموش کردند یک کم شیطونی کرده و نیم ساعت مونده به رسیدن خوابیده. چهارشنبه صبح وقتی از خواب بیدار شد مثل ندید بدیدها با وسایلش بازی میکرد و بغلشون میکرد. انگار که سالها ازشون دور بوده. روز جمعه هم خونه یکی از دوستهامون مهمون بودیم که توی حیاطشون استخر دارند و ورودی هم با دو تا پله از هال و پذیرایی جدا میشه. این اوستا دیگه خودش را کشت از بس که از این پله ها رفت بالا و از طرف دیگه اومد پایین ( البته خودش را که نه٬ من و باباجون جونی را). تازه فکر میکرد خیلی ماهر شده و میخواست بدون دست گرفتن بیاد پایین . بعدش هم که استخر را ر از بادکنک پر کرده بودن و آقا همش میخواست بره بادکنکها را برداره. وقتی هم که ما بهش میدادیم از قصد دوباره مینداخت توی آب که خودش بره!!!!!!!!!!! شنبه هم اوستا را برداشتیم رفتیم باغ وحش. از بین اون همه حیوون اوستا خان فقط از شیر و ببر خوشش اومده و تازه هی برای ببره میشمرد که آقا ببره بغره و اوستا بزنه زیر خنده. باور نمیکنین٬ خودتون ببینین!
دیروز باز دیدم صدای اوستا نمیاد٬ اومدم دیدم که آقا صندلی را کشیده بیرون و رفته بالای میز نهارخوری نشسته و در شرف برداشتن قاشق چنگاله. حالا میز ما درست کنار پنجره است و خونه مون هم طبقه ۱۸ ام. شما اگه بودین چه حالی میشدین؟؟؟؟ از دیروز دارم فکر میکنم که چه جوری دکوراسیون را عوض کنم که نه مبل زیر پنجره باشه و نه میز!!!! باز هم دیروز با اوستا داشتیم فیلمهایی را که گرفتیم نگاه میکردیم که رسیدیم به فیلمهای مازیار. منم برای اینکه اسم را برای اوستا راحت تر کنم گفتم اوستا این کیه؟ و بعد جواب دادم مازی! اوستا هم بلافاصله شروع کرد به ناز کردن مانیتور و گفت: نازی نازی......... جدیدا این This is اوستا معنی های مختلف پیدا کرده. مثلا از صبح تا شب به صورت سوالی میگه This is که یعنی این چیه؟ و من باید صبح تا شب اسم وسایلی را که دور و برمون هست براش بگم و اون باز بگه "? This is "
|