Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
 
دوران ماقبل اوستا٬ وقتی که ما ژاپن بودیم٬ سال دوم٬ یه خانواده ایرانی اومدن که یه گل پسر داشتن به اسم امیرعلی که همسن الان اوستا بود. جای همگی خالی٬ ما با این خانواده کل هوکایدو را با دوچرخه گشتیم و فکر کنم اگه اونها به جای هشت ماه٬ کل دو سال را با ما بودن٬ تمام ژاپن را با دوچرخه رفته بودیم!!!!! همه اینها را گفتم که برسم به اینجا که این دوستهای مهربون ما٬ هفته پیش سه روز اومدن اینجا و ما باز به یاد اون روزها٬ سه روز تمام را گشتیم البته این بار با امیرعلی ۷ ساله و اوستای یک و نیم ساله٬ و نه با دوچرخه بلکه با چهار چرخه!!!!!!

 بعله٬ از پارک و زمین بازی بگیرین تا ساحل و مرکز خرید و هتل و ...

و این وسط بابا جون جونی هم از فرصت استفاده کرد و به بهانه اینکه سرسره بلنده و خطر داره٬ یه دل سیر با اوستا سوار سرسره شد و هی سر خورد.
خب بعله دیگه٬ باباجون جونی که سوار سرسره بشه٬ اوستا هم سوار اسب میشه!!!!!
بعد از رفتن دوستهامون هم وقتی برگشتیم خونه٬ اوستا ولو شد روی مبل و حالا Baby tv نگاه نکن کی بکن. اونقدر Baby tv نگاه کرد که Reciever بیچاره قاطی کرده و از اون روز دیگه Baby نشون نمیده و این پسرک ما هی میاد میگه Baby و من هم هی میگم خرابه مامان و یه غر میزنه و میره سراغ بازیش.

شب چهارشنبه سوری هم با دوستهامون قرار داشتیم که بریم بیرون. ما هم قبل از قرار رفتیم یه مرکز خریدی که همون نزدیکیها بود و اول از همه برای اوستا یه توپ خریدیم که مدام شوتش کرد این ور و اون ور تا خسته شد. بعدشم چون دوستهامون دیر کرده بودن رفتیم یه جا نشستیم و شام اوستا را دادیم و خلاصه تا بقیه برسن و سوار ماشین بشیم و بریم اونجایی که بنا بود ساعت شد ده و نیم و اوستا تو ماشین خوابش برد. من هم پیش خودم گفتم که دیگه اوستا بیدار نمیشه ولی وقتی رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم٬ به محض شنیدن صدای آهنگ (آخه نه اینکه اوستا رقاصه) این وروجک بیدار شد. اولش که همش میخواست از روی آتیش بپره و ما را هم مجبور میکرد که بپریم.

بعدش هم که یک عالمه بغل همه رفت و دلبری کرد و رقصید.

آخرش هم که از فرصت استفاده کرد و سوار این Buggy هایی که مخصوص صخرا و شن هستند شد و حسابی کیف کرد.
 

دیگه ساعت حدود یک نصفه شب بود که داشت بیهوش میشد ولی دلش نمیومد چشمهاش را ببنده که ما خداحافظی کردیم و سوار ماشین نشده اوستا خوابش برد. البته حتی اون لحظه آخر هم باز به Buggy ها اشاره میکرد و میخواست سوار شه که به زور سوار ماشینش کردیم. من که میگفتم فرداش تا ساعت ۱۰ - ۱۱ میخوابه ولی آقا طبق معمول هر روز ساعت هفت و نیم بیدار شدو ظهرش هم فقط یک ساعت و نیم توی مهد کودک خوابیده بود ودیشب هم تا ساعت ۱۱ بیدار بود ولی عوضش امروز تا ساعت ۱۰ خوابید(بیهوش شد).
چند روز پیش صبح که از خواب بیدار شد آوردمش روی تخت خودمون و کنار خودم خوابوندمش. اوستا هم دستش را انداخته بود دور گردنم و هی میگفت دوتت دارم (دوستت دارم) و بعد از پنج دقیقه تو همون حالت خوابش برد. اونقده کیف کرده بودم که دلم نمیخواست از جام پاشم و نیم ساعت همون طوری دراز کشیدم و فقط نگاهش کردم.
یاد گرفته میگه Leg ٬ Red و Baby Chef ولی هنوز زیاد از لغتهای فارسی استفاده نمیکنه. من و بابا جون جونی سعی میکنیم مدام باهاش حرف بزنیم و بخوایم که لغتهای فارسی را تکرار کنه ولی با اینکه همه چیز را میفهمه و انجام میده ولی در مقابل حرف زدن به شدت مقاومت میکنه. اگه کسی راجع به بچه های دو زبانه و اینکه چه جور باید باهاشون برخورد کرد چیزی میدونه لطفا بهمون بگه. ممنون.

پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥ توسط مرجان



Damage Report

اول از همه بگم که این متن را دای دای پویان نوشته و من فقط اون را کپی و سانسور کردم.

(--------------------------------------------------------------)

در ابتدا لازم به ذکر است که اینجانب خاندایی شماره ی 2 یا به عبارتی دای دای پویان به عنوان تنها ولد ذکور خاندان ... که از تخصص بالایی در تمامی زمینه ها علی الخصوص چشم غره رفتن به فرزندان قد و نیم قد برخوردارم ،... مسئول بررسی خسارات وارده از جانب اوستا به این خاندان شده ام .

مدتی قبل با ورود اوستا به منطقه ی ماموریت اینجانب و انجام چندین و چند حرکت کماندویی در چند مرحله خسارات زیر وارد شده:

  • شکستن یک شیشه مربا و به هم ریختن نظم یک سوپرمارکت در منطقه ی شهرک غرب
  • شکستن صافی قوری و ناکار کردن کتری برقی تفال مادربزرگ
  • خرد کردن ذغال های مصنوعی شومینه و پخش آن ها در کل خانه
  • شکستن تنها کاسه ی قدیمی سفالی قرمز
  • پاره کردن چرت پدربزرگ با کوبیدن شیشه ی شیر روی میز
  • کاهش عمر مفید 6 عدد لامپ شمعی با بیش از 100 بار خاموش روشن کردن در روز
  • بر هم زدن نظم عمومی محل سکونت خاندان

البته دوباره لازم به ذکر است که مادربزرگ اوستا پس از مقدار متنابهی قربان صدقه رفتن می گویند: " خوب کاری کرده ، تا وقتی من هستم بچه ی من حق داره هر کاری دوست داره تو این خونه بکنه..."

اما من ... تقاضای خسارت کرده و در صورت عدم توجه٬ به دادگاه لاهه شکایت خواهم کرد . البته برای جلوگیری از هرگونه اغتشاش و کشیده شدن این ماجرا به رسانه ها حاضریم متهم را به ما تحویل دهید تا اعمال مورد نیاز مطابق با اتهامات این شخص در قبال ایشان انجام شود .

در انتها پیشنهادی برای مامان بانوی اوستا ارایه می کنم ، همانطور که می دانید در فروشگاه های لوازم خانگی IKEA دستگاه هایی طراحی نموده اند که وسایل آن شرکت را به طور مداوم و بدون وقفه مورد استفاده قرار می دهد تا میزان عمر مفید آنها را به رخ خریداران بکشد ، برای مثال کشوی یک میز را آنقدر باز و بسته می نماید تا پیچ و مهره ی کشوی مذکور از هم بپاشد ، پس شما هم می توانید برای درآمد زایی برای آینده ی اوستا با یکی از شرکت های تولید کننده ی لامپ تماس بگیرید و این امکان را برای آنها فراهم نمایید تا محصولات خویش را در بدترین شرایط ممکن امتحان نمایند.

(--------------------------------------------------------------)

 دای دای پویان٬ و یا همون خاندایی شماره ۲ ٬ تا اطلاع ثانوی از این سمت خلع میشوید تا من و باباجون جونی در مورد شما تصمیم بگیریم.

 


دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥ توسط مرجان



۱۸ ماهگی

خب شد یک سال و نیم و ما به مناسبت این یک سال و نیمگی به اوستا کادو واکسن دادیم. اوستای گل من شده ۱۲ کیلوگرم و ۸۴ سانتی متر. ۱۲ کیلو کجا و ۳.۱۳۰ کیلو کجا. ۴۸ سانتی متر کجا و ۸۴ سانتی متر کجا.  حالا نیاین بگین که این متن را دیر نوشتم٬ میدونم امروز ۶ روز از ۱۸ ماهگی گلکم گذشته ولی خب منتظر بودم بریم دکتر و قد و وزن دقیق عزیزکم را بدونم و بعد بنویسم.
دیشب که پسرکم اونقدر خسته بود که تو راه برگشت به خونه شام نخورده خوابید و نصفه شب٬ هم گشنه اش بود و هم خوابش میومد و خلاصه تا صبح دو تا شیشه شیر را سر کشیده. امروز صبح هم برای اولین بار داشت به خاطر درد پاش عشوه میومد و اولش که فقط نشسته بود روی مبل و تکون نمیخورد٬ بعدش هم که پای چپش را با احتیاط تکون میداد و چون دلش هم نمیومد که از بازی بگذره٬ اول با دست و بعد با پای راست شوت میکرد.و وقتی هم بهش میگفتیم که اوستا با پا شوت کن گوشهاش را میگرفت.که یعنی من نمیشنوم شما چی میگین!!!

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥ توسط مرجان



? This is

این اوستا بدجوری عاشق شمعهای توی کشوی آشپزخونه شده. تا چشم به هم میزنم میبینم قوطی شمعها را آورده بیرون. اولش که میشینه با شمعها برج درست میکنه٬ وقتی هم که حوصله اش سر میره٬ پا میشه شمعها را یکی میندازه تو سبد لباسهای کثیف و بعدش هم از اونجا منتقل میشن به ماشین رختشویی. آخه خب هر چیزی که تو سبد لباس چرکها باشه باید شسته شه دیـــــــــگه!!!!!!!

یه کار جدید دیگه هم اینه که هی دور خودش میچرخه تا وقتی که سرش گیج بره٬ بعد وایمیسته میخنده. فکر کنم تو مهد کودک یه بازی اینجوری باهاشون میکنن. چون خیلی وقتها دستهاش را میذاره پشت کمرش٬ چند قدم راه میره٬ بعد دستهاش را میاره بالا دور خودش میچرخه و بعد دوباره میذاره پشت کمرش و برمیگرده سرجای اولش. این وسطها هم هی یه چیزهایی میگه که ما کماکان نمیفهمیم.

بعدش هم یاد گرفته که وقتی چیزی میخواد خودش را بکوبه زمین و گریه الکی بکنه. البته تجربه کرده و دیده که این راه فایده نداره٬ به خاطر همین اول خودش را میزنه زمین و بعد زیر چشمی ما را نگاه میکنه و وقتی میبینه محل نمیذاریم میخنده و میاد صورت من یا بابایی را میچرخونه طرف خودش و بوس میکنه و بعدش هم انگشتمون را میگیره میکشه که یعنی بلند شو بیا باهات کار دارم.

چند وقتی هم هست که وقتی شبها میذاریمش توی تختش٬ باید اول به خرسی آب بده بخوره٬ بعد خرسی را به پشت بخوابونه و بزنه پشتش و بگه پیش پیش تا خرسی بخوابه و بعد این جیگر ما بگیره بخوابه.  تازه بعضی وقتها که نمیخواد بخوابه و من میگم مامان خرسی خوابیده ساکت باش٬ خرسی را سریع بلند میکنه و میگه نه که یعنی نخوابیده و بعد بلند میشه که من را از روی تخت بذارین پایین دیگه.

همون طور که قبلا گفتم ما یک دفعه تصمیم گرفتیم بریم ایران. سه شنبه دو هفته پیش باباجون جونی ما را برد گذاشت فرودگاه و وایستاد تا ما از پاسپورت چک رد بشیم. تازه اون موقع بود که اوستا شروع کرد به گریه که من میخوام برم بیرون و بابا جون جونی چرا نیومد. بالاخره هر جوری بود سرش را گرم کردم تا سوار هواپیما بشیم و اونقدر خسته بود (ساعت ۱۲:۳۰ نصفه شب) که بلافاصله خوابش برد و گذاشت که من هم راحت چرت بزنم تا برسیم ایران. اونجا هم با تموم تکونهایی که بغل من خورد تا من برسم بیرون بیدار نشد که نشد.نمیدونستیم که داره خودش را برای روز بعد آماده میکنه. دیگه از فردای اونروز اوستا چه آتیشی سوزوند را خودتون حدس بزنین. تازه هر کاری هم بلد نبود را دای دای های گرامی بهش یاد دادند. حالا بابا بزرگ گفته لیست تهیه کرده و برامون میفرسته و ما هم همینجا میذاریمش. فقط من یه چندتا نمونه را اینجا مینویسم تا بعدا اوستا ببینه چه بلایی سر خونه مامانی آورده. حالا خوبه که مامانی این هفته خونه تکونی داره وگرنه که....

یه روز نشسته بودیم توی هال که دیدیم صدای ارگ دایی پویان میاد. با عجله رفتم ببینم که اوستا چی کار میکنه. دیدم بعـــــله. آقا رو کش ارگ را برداشته انداخته زمین٬ رفته نشسته روی صندلی٬ ارگ را روشن کرده و داره برای خودش حال میکنه... از اون به بعد دیگه تا در اتاق دای دای باز میموند همین برنامه بود. یا اینکه میرفت سراغ کمد دای دای و جعبه سی دی هاش را برمیداشت و بدو بدو میومد بیرون و مینداخت وسط هال. آخرش من مجبور شدم دو تا سی دی خام بدم دست اوستا که بازی کنه و دست از سر سی دی های دای دای برداره.

باز یه روز دیگه نشسته بودیم توی هال و داشتیم چایی میخوردیم که دیدیم اوستا با یه کاسه سرامیک دستش بدو بدو از آشپزخونه اومد بیرون. من مثلا آروم بلند شدم تا اوستا نخواد فرار کنه. ولی وروجک کار خودش را کرد و تا من را دید که پا شدم کاسه را انداخت زمین و در رفت و  بقیه اش هم که دیگه معلومه. هر کاسه سرامیکی ای بود میشکست دیگه !

یا اینکه میومد جلوی شومینه وامیستاد و بعد از چند دقیقه مینشست روی سکوی جلوی شومینه که من دست نمیزنم . بعدش یواشکی از پشت دستش را میبرد یه مشت سنگ بر میداشت و در میرفت. عشقش هم این بود که ما بگیم اوستا بیار سنگها را بنداز سرجاش و اون بیاد پرتشون کنه توی شومینه. روزهای آخر که میومد خودش را روی سکو٬ یه پایی سر میداد و تا میدید حواسمون نیست باز یه مشت سنگ ور میداشت و در میرفت. خلاصه که مامانی میگه این هفته که داشته خونه تکونی میکرده همه جا پر سنگ بوده!!!!!!!

وقتی هم که مامانی میخواست نماز بخونه اوستا میرفت کنار مامانی وامیستاد و مثل اون خم و راست میشد و بعدش هم مهر را برمیداشت و در میرفت.

اوستا اونجا از آبجی (خاله کوچیکه من) یه دست بولینگ کادو گرفت که خودتون ببینین. 

 
تازه الان دیگه اوستا اینجوری بازی میکنه دیگه.

تخت نرد بازی کردن اوستا هم که جای خودش را داره. بالاخره باید یه جوری اون رگ ترکی را نشون بده دیگه.

تازه ما ایران دو تا مهمونی هم رفتیم. اولیش را که شنبه پیش بود رفتیم خونه بهداد که یک ماه از اوستا بزرگتره. باید بودین و میدیدین. هرچی اوستا برمیداشت بهداد میخواست بگیره و اوستا هم کوتاه نمیومد. بهداد جیغ میزد  و اوستا زیر زیرکی اسباب بازی را میکشید و آخرش هم اگه میدید بهداد کوتاه نمیاد ول میکرد میرفت سراغ یه اسباب بازی دیگه و منتظر میشد تا بهداد اون را بذاره زمین تا اوستا برش داره. موقع نهار هم که فقط چشمشون به هم دیگه بود که ببینن اون یکی چی میخوره. بعدش هم که ساعت ۴ بود بهداد از خستگی بیهوش شد ولی این پسرک ما از رو نرفت تا ما سوار آژانس بشیم و بعدش بخوابه و حتی نذاره که مامانش یه چایی راحت با خاله سمیرا بخوره.

فرداش هم رفتیم پیش خاله بهاره. خاله دو تا طوطی داره که خیلی بامزه اند. اول از همه ما این طوطی ها را نشون اوستا دادیم که مثلا آروم بشینه و بازی کنه. اولین کاری که اوستا کرد این بود که دستش را تا مچ کرد توی قفس طوطی ها و اونها هم نامردی نکردن و گاز حسابی گرفتن. اوستا انگار خیلی بهش بر خورده بود چون دوباره دستش را کرد اون تو و با اینکه خاله بهاره دستش را کشید بیرون ولی باز طوطی ها گازش گرفتن که این بار دیگه پسرکم برای ۵ ثانیه گریه کرد ولی بعدش با یه چوبی که خاله بهاره بهش داد اونقدر طوطی های بیچاره را اذیت کرد که ما مجبور شدیم روی طوطی ها را بپوشونیم و بگیم که لالا کردند تا اوستا دست از سرشون برداره. ولی خب فکر کنم تقصیر خود خاله است دیگه . آخه بلافاصله رفت تنگ ماهی ها را آورد گذاشت جلوی این وروجک و خب اوستا هم از خدا خواسته تا آرنج رفت تو تنگ که ماهی ها را بگیره. بعدش هم موقع نهار خاله بهاره که نهارش تموم شده بود گفت من مواظب اوستا هستم تو راحت نهارت را بخور که یهو دیدیم صدای شکستن اومد. بعــــله خلوی چشم خاله بهاره اوستا پیاله را انداخته بود زمین و خاله میگفت من اینجا بودمهاااااا ولی فکر نمیکردم.... آخه خاله جون جونی باید مواطب همین چیزها بود دیگـــــــــــــــــــــــه!!! حالا ایشالله بچه خودت میاد خونه ما جبران میکنه.

اون روز ما به خاله بهاره خیلی زحمت دادیم٬ آخه شیر خشک اوستا تموم شده بود و آقا که همیشه شیر پاستوریزه هم میخوره٬ لج کرده بود و لب به شیر نمیزد. سه چهار جا را هم پرسیده بودم و هیچکدوم از شیر اوستا نداشتن. خلاصه که فکر کنم خاله بهاره بعد از اینکه ما را رسوند و رفت داروخانه که مثلا کار کنه٬ به تمام داروخانه ها و سوپرهای شهر تهران زنگ زده بود تا بالاخره ساعت ۹ شب بود که شیر اوستا را توی یه داروخونه تو دولت پیدا کرده بود و گفته بود با آژانس بفرستن دم در خونه. (این هم از مزیات خاله داروساز داشتن٬ آخه اگه این خاله هم مهندس بود برای اوستا شیر میشد؟؟؟؟؟؟) خاله بهاره دست شما خیلی درد نکنه.

روز دوشنبه هم بنا بود که برگردیم خونمون که باز من مامان بانومریض شدم و مجبور شدیم پروازمون را یک روز عقب بندازیم.  تمام روز من خوابیده بودم و اوستا هم هی میومد میپرید روی سرمن و من را بوس میکرد (شما بخونید میلیسید) و خودش را لوس میکرد. طفلک بچه ام دلش واسه مامانش تنگ شده بود خوب. البته عقب افتادن پرواز ما خیلی هم بد نبود چون از دوشنبه برف شروع شد و اوستا تونست سه شنبه بره برف بازی کنه. تو این عکس به اوستا گفتم اوستا ژست بگیر و خب این هم ژست پسرک ما.

و دوباره مثل رفتن٬ وقتی توی فرودگاه از مامانی و بابابزرگ جدا شدیم اوستا دلش نمیخواست بیاد و هی نق میزد. آخرش به زور اینکه باباجون جونی خونه منتظرمونه و بیا کاپشنت را در بیارم و ... راضیش کردم تا سوار هواپیما شدیم. توی هواپیما هم نیم ساعت با دو تا دونه ظرف آب و سه تا نون٬ بازی کرده و هی روی هم به شکلهای مختلف چیده تا خسته شده (حیف که دوربین توی چمدون بود و نتونستم فیلم بگیرم). بعدش هم که چراغها را خاموش کردند یک کم شیطونی کرده و نیم ساعت مونده به رسیدن خوابیده.

چهارشنبه صبح وقتی از خواب بیدار شد مثل ندید بدیدها با وسایلش بازی میکرد و بغلشون میکرد. انگار که سالها ازشون دور بوده.

روز جمعه هم خونه یکی از دوستهامون مهمون بودیم که توی حیاطشون استخر دارند و  ورودی هم با دو تا پله از هال و پذیرایی جدا میشه. این اوستا دیگه خودش را کشت از بس که از این پله ها رفت بالا و از طرف دیگه اومد پایین ( البته خودش را که نه٬ من و باباجون جونی را). تازه فکر میکرد خیلی ماهر شده و میخواست بدون دست گرفتن بیاد پایین. بعدش هم که استخر را ر از بادکنک پر کرده بودن و آقا همش میخواست بره بادکنکها را برداره. وقتی هم که ما بهش میدادیم از قصد دوباره مینداخت توی آب که خودش بره!!!!!!!!!!!

شنبه هم اوستا را برداشتیم رفتیم باغ وحش. از بین اون همه حیوون اوستا خان فقط از شیر و ببر خوشش اومده و تازه هی برای ببره میشمرد که آقا ببره بغره و اوستا بزنه زیر خنده. باور نمیکنین٬ خودتون ببینین!


دیروز باز دیدم صدای اوستا نمیاد٬ اومدم دیدم که آقا صندلی را کشیده بیرون و رفته بالای میز نهارخوری نشسته و در شرف برداشتن قاشق چنگاله. حالا میز ما درست کنار پنجره است و خونه مون هم طبقه ۱۸ ام. شما اگه بودین چه حالی میشدین؟؟؟؟ از دیروز دارم فکر میکنم که چه جوری دکوراسیون را عوض کنم که نه مبل زیر پنجره باشه و نه میز!!!!

باز هم دیروز با اوستا داشتیم فیلمهایی را که گرفتیم نگاه میکردیم که رسیدیم به فیلمهای مازیار. منم برای اینکه اسم را برای اوستا راحت تر کنم گفتم اوستا این کیه؟ و بعد جواب دادم مازی! اوستا هم بلافاصله شروع کرد به ناز کردن مانیتور و گفت: نازی نازی.........

جدیدا این This is اوستا معنی های مختلف پیدا کرده. مثلا از صبح تا شب به صورت سوالی میگه This is که یعنی این چیه؟ و من باید صبح تا شب اسم وسایلی را که دور و برمون هست براش بگم و اون باز بگه "? This is "


دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥ توسط مرجان



و اما قصه مازيار بعد از ۲ هفته

 و اما قصه مازیار. بالاخره من و اوستا٬ مازیار و مامان مهربونش را بعد از ۶ ماه دیدیم. اونهم کجا؟ توی یه مرکز خرید. اولش گفته بودیم با هم بریم وایلد وادی یا دریم لند ولی بعدش دیدیم که هوا یک کم سردتر از این حرفهاست و ترسیدیم که ما مامانها!!! سرما بخوریم و این طوری شد که سر از مرکز خرید در آوردیم. بعدش هم از جایی که همدیگه رو دیدیم تا به مری گو راند برسیم یه نیم ساعتی طول کشید٬ چون این دو تا وروجک باید به همه جا سرک میکشیدن و همه فروشگاهها را چگ میکردن و بعد رد میشدن. آخرش هم مجبور شدیم بزنیمشون زیر بغلمون و نصف راه را اینجوری ببریمشون وگرنه هیچ وقت به اون سر مرکز خرید نمیرسیدیم. بقیه اش را هم مازیار کامله کامل توضیح داده که این دو تا چی کارها که نکردن و من فقط عکسش را میذارم. البته از گذاشتن فیلم مری گو راند سواری معذورم چون هنوز از مامان جونی مازیار نپرسیدم که اجازه دارم فیلم اون را هم بذارم یا نه.

بعدش هم که رفتیم با هم یک کم قدم بزنیم و مازیار کوچولو میخواست توی کالسکه اش بشینه ولی از اونجایی که اوستا به کالسکه به چشم اسباب بازی نگاه میکنه٬ همش میخواست کالسکه مازیار را هل بده و بعدش هم هی میرفت بغلش میکرد ( کاری که ما وقتی اوستا تو کالسکه میشینه میکنیم) و مازیار جون یک کم ترسیده بود و بغض کرده بود
بعدش هم رفتیم Baby Shop و این دو تا که تا حالا تاب و سرسره ندیده بودن!!!!!! یه دل سیر بازی کردن و دیگه داشتن بیهوش میشدن که رفتیم سوار ماشین شدیم و هنوز سوار نشده با آهنگ لالایی چرا خوابشون برد. ( اوستا اونقدر خسته بود که حتی به اینکه لالایی گذاشتیم اعتراض هم نکرد) فقط حیف که من مریض شدم و نتونستیم که شنبه با مازیار بریم ایکیا و اونجا هم این دو تا حسابی آتیش بسوزونن. (ما خیلی وقته میخوایم اوستا را ببریم صجرا ولی هی میگیم زوده براش. حالا که مازیار امتحان کرده و سالم برگشته دیگه اوستا هم رفتنی شد)
بعدش هم من و اوستا رفتیم فرودگاه دنبال عمه ناهید و عمه طاهره (باباجون جونی هم رفت دنبال عمه افسانه و پیمان و بعد اومد پیش ما). اونشب که اوستا خواب بود و کسی را ندید ولی از فرداش دیگه باید بودین و میدیدین که وقتی سه تا عمه ناز اوستا را بکشن٬ مگه دیگه میشه به اوستا گفت بالای چشمت ابرو. شبها باز دلش نمیومد که بخوابه و همش میخواست که بیدار باشه و شیطنت کنه و هرچی هنر داره به عمه ها نشون بده و ازشون دلبری کنه.
سه شنبه ظهر هم رفتم فرودگاه دنبال بابا بزرگ و بعدش با هم رفتیم اوستا را از مهدکودک برداشتیم و اومدیم خونه و طبق معمول اوستا وایستاد بالای سر بابا بزرگ تا چمدون باز بشه و کادوی اوستا داده شه. اونهم چه کادویی. یه عدد جاروبرقی سایز اوستا!!!! حالا فیلمش را بعدا همینجا میذارم تا ببینین پسرکم چه جارویی میکشه و حتی زیر فرشها را هم تمیز میکنه و روی میز را هم دستمال میکشه و تلویزیون و دیوارها را هم میسابه.خلاصه که من دیگه کاری ندارم که انجام بدم و فقط میشینم و وروجکم را نگاه میکنم و میخندم.
و بالاخره این هفته پر ماجرا هم گذشت و روز پنج شنبه و جمعه عمه ها و بابا بزرگ رفتند و چون ما دلمون تنگ شده بود و در ضمن من هم ایران کار داشتم٬ تصمیم گرفتیم که یه سر کوتاه به خونه مامان بزرگ اوستا بزنیم که ادامه ماجرا در پست بعدی و این حرفها.
اوستا خیلی کارها یاد گرفته که هیچ کدوم را نمیشه نوشت و فقط باید دید. و البته تازگیها یاد گرفته که وقتی دوربین روشنه هیچ کدوم از این کارها را انجام نمیده. مثلا یاد گرفته که سرش را تند تند این ور اون ور میکنه طوری که موهاش بریزه روی صورتش و تند تند میگه No No No و و انگشتش را هم به علامت نه تکون میده و میخنده. دماغش را میگیره و میگه Nose. وقتی بهش میگی دستهات کو٬ دستهاش را میبره بالا. دندونهات کو؟ دندونهاش را میسابه به هم و انتظار داره که شما انگشتتون را بکنین تو دهنش تا گاز بگیره. چشمهات کو؟ انگشتش را میکنه توی چشمتون. گوشهات کو؟ گوشهاش را میکشه و ...
اون هفته رفته بودیم پارک و زیر یه درخت نشسته بودیم که بالاش پر کلاغ بود. یه قار کلاغه میگفت یه قار اوستا. و دیگه اینکه چون کاغذ دیواری اتاق اوستا پر از ببعیه که اوستا خیلی دوست داره٬ موقع عوض کردن اوستا میگیم ببعی نــــــــکن و این یعنی اوستا به اسمش را نبر دســــــت نزن. و آخرش هم اینکه کماکان این پسرک ما وقتی براش آهنگ میذاریم فقط دست میزنه و هرچی بهش یاد میدیم نمیرقصه که نمیرقصه و همچین نگاه میکنه که ای بابا! این جلف بازیها چیه از خودتون در میارین. یک کم سنگین باشین.(موندم این ژن سنگینی را این بچه از کی به ارث برده٬ من و بابا جون جونی که بدون آهنگ هم ....)

چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥ توسط مرجان