Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
 

هفته قبل دوشنبه که از دانشگاه رسیدم خونه٬ باباجون جونی گفت که امروز اوستا توی مهد تب داشته و بهش شربت دادن. عصرش هم توی خونه باز تبش داشته میرفته بالا که باباجون جونی بهش شربت داده. بعد از اینکه ما شاممون را خوردیم طبق معمول تمام روزهایی که من ۱۰ شب میرسم خونه٬ اوستا اومد که بغل مامی بخوابم و همونجا روی مبل کنار من دراز کشید و سریع خوابش برد.یه نیم ساعتی بغلم خوابیده بود و من هم از دیدن صورت ماهش و احساس نفسهای گرمش لذت میبردم که بابایی اومد و بردش انداختش روی تختش. ۴۵ دقیقه بعدش که ما هم میخواستیم بریم بخوابیم٬ طبق معمول رفتم به اوستا سر بزنم و روش را بکشم که دیدم بچه ام از زور تب داره نفس نفس میزنه. (اون موقعتازه زیر بغل ۴۰.۵ نشون میداد) زودی بابا جون جونی اومد و بهش شربت دادیم و کردیمش توی حموم و بدنش و دست و پاهاش را شستیم و ببخشید شیاف گذاشتیم براش تا بعد از نیم ساعت بالاخره تبش کم کم اومد پایین. تبش که پایین اومد تازه به خاطر شستن دست و صورت و بدنش سرحال اومده بود و دیگه نمیخواست بخوابه. خلاصه که یک ساعتی طول کشید تا اوستا دوباره خوابش برد اون هم بین ما دوتا تا بتونیم مدام تبش را چک کنیم. سه شنبه هم باباجون جونی از صبح تا ظهر موند پیش اوستا و بعدش هم من از شرکت برگشتم خونه تا اوستا اصلا مهد نره و استراحت کنه. خدا را شکر دیگه از چهارشنبه بهش دارو ندادیم و تبش هم بالا نرفت دیگه.
پنج شنبه عصری هم من دو تا بلیط مسابقات تنیس دبی را داشتم و تصمیم گرفتیم خانوادگی بریم تنیس نگاه کنیم.
عکس خانوادگی
اوستا هم اونقدر ذوق زده بود که حد نداشت. همش میگفت مامی آقا توپ را میزنه میگه تخ٬ تخ٬ تخ. برای مسابقه Nadal و Murray رسیدیم اونجا. اولش خیلی خوب بود و بابا جون جونی هم رفت برای اوستا یه بسته بزرگ پاپ کورن گرفت و باهمدیگه (۶۰ درصد اوستا ۴۰ درصد من و باباجون جونی) خوردیم و هی تشویق کردیم.
برای دیدن فیلم پاپ کورن خوردن و تشویق کردن اینجا را کلیک کنید.
بعد کم کم شروع شد. اولش که وسیله تشویق میخواست. یک ربع که تشویق کرد٬ رسید به اینکه آب میخوام. بعدش جیش دارم وبعدش پس کی میریم پیش بهداد. خلاصه که ما تونستیم فقط یک ست را نگاه کنیم ( که البته یک ساعت و خورده ای طول کشید) و بعدش دیگه در اومدیم بیرون و رفتیم هتل دنبال بهداد و بعدش هم رفتیم بیرون که یک کم بازی کنن و شام بخورن و آخر شب برگشتیم خونه.
روز جمعه هم طبق معمول جمعه ها با آنوشا و خاله پانته آ و عمو خسرو رفتیم کنار دریا تا این وروجکها یک کم شن بازی کنن. که البته آخرهاش بهداد و خانواده هم اومدن و بعدش اومدن خونه ما برای نهار که چشمتون روز بد نبینه. بهداد و اوستا اونقدر با هم دعوا کردن و جیغ زدن که...

عکس سه تا وروجک
عصرش هم پاشدیم رفتیم بیرون که یک کم آروم بشن. ساعت ۸:۳۰ دیگه اوستا خوابش گرفته بود و ما تصمیم گرفتیم که برگردیم خونه ولی تا خریدهای خاله سمیرا تموم بشه شد ساعت ۱۱!!!!! و چون با دو تا ماشین رفته بودیم خوشبختانه توی راه برگشت هر دو خوابیدن.
شنبه صبح هم باز دعوا و کشمکش تا اینکه بالاخره ساعت ۴ بود که تصمیم گرفتیم که باز بریم بیرون و البته این بار جدا جدا. ما هم سوار ماشین شدیم و رفتیم العین و یک عالمه هم بازی کردیم و خوش گذروندیم تا ساعت یازده شب که برگشتیم خونه و اون موقع هم اوستا خواب بود.
خلاصه که به خوبی و خوشی !!!!!! بهداد روز یکشنبه برگشت ایران.یکشنبه شب من روی مبل دراز کشیده بودم و یه پتو هم نصفه نیمه روم بود. اوستا بلافاصله اومده پتو را درست کرده که هیچ جای من بیرون نباشه و بهم میگه مامی آخه سرما میخوری!!!!!
دوشنبه هم که من مریض بودم و تمام مدت وقتی از شرکت برگشتم خونه خواب بودم. باباجون جونی هم به اوستا گفته بود که آروم باشه تا مامی بخوابه. به خاطر همین اوستا آروم!!! میومد در گوشم میگفت: مامی بیدار شو بازی کنیم دیگه!!!!!!
تازه یکی دو بار هم که یکی دو تا خراش کوچولو روی دست من دیده بدو بدو رفته کرم خودش را آورده و کرم زده که مامی گریه نکن الان کرم میزنم زودی خوب میشه!!!!!
روز یکشنبه هم موقع برگشتن خونه من و اوستا دو ساعت توی ترافیک موندیم که باعث شد هر چی شعر و آهنگ بلدیم با هم دیگه بخونیم و اونقدر جیغ بزنیم که صدای هردومون بگیره!!!
دیشب هم با آنوشا و خانواده! رفته بودیم بیرون. وسطش اوستا یه کار بدی کرد که حالا تعریف میکنم و باباجون جونی برش داشت رفتن یک ربع توی ماشین نشستن تا اوستا یک کم فکر کنه. باباجون جونی میگه موقع برگشتن با اوستا داشتیم Bunny rabbit میگفتیم که من اشتباهی گفتم Punny rabbit و اوستا هم با خنده برگشته گفته Punny rabbit ؟ آره خاله پانته آ!!!!!!!!!!! (خاله بعد از خاله کتونی چشممون به جمال خالهPunny rabbit هم روشن شد٬ ببخشید)
و حالا میرسم به کار بد اوستا٬ اوستا از اول هفته آنوشا را میزنه که در طول یک ماه گذشته بی سابقه بوده. این چند روز باهاش خیلی جدی برخورد کردیم ولی اثر نداشته. دیروز یک ربع بردیمش توی ماشین اثر نکرده٬ حالا من گفتم که دو روز از تله تابیز و بیبی خبری نیست. نمیدونم اثر داره یا نه. اگه راه حلی دارین زود تند سریع ارائه بدین. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم


پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦ توسط مرجان



هورا دوربینمون بالاخره درست شد!

آدرس عکسهای اوستا
این مدت جای همگی خالی حسابی به اوستا خوش گذشته. آخه دیگه آرش و آنوشا اینجا مستقر شدن و بالاخره هر یکی دو روز در میون این وروجک ها همدیگر را میبینن و یه دل سیر بازی میکنن و وسطش هم گاهی وقتها جیغ میزنن!!!!! (البته فقط گاهی وقتها!!!!!!!) از وقتی که آنوشا اومده ٬ این وروجک ما کالسکه سوار شده. البته نه کالسکه خودش٬ بلکه کالسکه آنوشا و تازه اون وقته که آنوشا هم یاد کالسکه سواری میکنه و بعدش دعوا میشه. خب بالاخره باباجون جونی ها به این نتیجه رسیدن که همزمان یکی پایین بشینه و یکی روی پشتی کالسکه که البته این راه حل فقط مشکل را برای چند دقیقه حل میکنه و بعد این دو تا میخوان جاشون را عوض کنن و .... این وسط آرش سیاستمدار هم از فرصت استفاده میکنه و با خیال راحت سوار کالسکه اوستا میشه. آنوشا هم به هیچ وجه راضی نمیشه که دست از سر کالسکه خودش برداره....
هفته پیش سه شنبه بالاخره من تونستم وقت آرایشگاه بگیرم تا از هپلی بودن در بیام و چون باباجون جونی کلاس داشت٬ تصمیم گرفتم از فرصت استفاده کنم و اوستا را ببرم پیش خاله پانته آ و آنوشا و یک ساعتی برم آرایشگاه و برگردم. پسرکم هم اصلا انگار نه انگار که مامی داره میره. قشنگ خداحافظی کرد و دست آنوشا را گرفت و رفتن بازی. حالا اینکه خونه آنوشا چه اتفاقاتی افتاده تا من برگردم را باید از عمو خسرو بپرسینو فقط بگم که تقریبا موهای عمو خسرو سیخ شده بود!!!!!!!
چهار شنبه هم همراه با آرش و آنوشا و خانواده  رفتیم فستیوال سنتر تا اینها یک کم بازی کنن. که البته یکساعت را توی Toys R us و یک ساعت دیگه را هم توی IKEA گذراندیم تا بازی این وروجک ها تموم بشه (و فروشگاهها ببندن!!!!) این وسط هر سه شون شام کامل را نوش جون کردن ( از مزایای چشم و هم چشمی بین بچه ها) و بعدش هم یکی یه بستنی . امیدوارم این وروجک میوه خوردن را هم مثل بستنی خوردن از آرش و آنوشا یاد بگیره!
جمعه صبح هم تصمیم گرفتیم با هم بریم خرید که رفتیم و دیدیم مرکزی که میخواستیم بریم تعطیله و جاش سر از پارک و کنار دریا در آوردیم و به قول آرش حسابی این وروجکها ماسته بازی کردن  و قلعه ساختن ( مجبور شدیم سه سری مثل هم براشون از وسایل شن بازی بگیریم)

فیلم آب بازی
 آخرش هم با گریه سوار ماشین شدن و اومدن خونه. از اون روز تا تکون میخوریم اوستا میگه مامی بریم شن بازی٬ آب بازی...
 البته ما هم از رو نرفتیم و عصر جمعه باز هم شال وکلاه کردیم و رفتیم همون مرگز خرید که صبح بسته بود و این بار موفق شدیم.
دیشب هم من و اوستا دو تایی تولد دو سال و نیمگی اوستا را جشن گرفتیم و کیک درست کردیم و اوستا ۲۰ - ۳۰ باری شمعهاش را فوت کرد (یعنی الان چندسالشه؟؟؟؟؟) و هر بار هم هی گفت دوباره. آخرش هم حتی یک گاز از کیک نخورد و خوابید.
فیلم تولد

از دیشب که با اوستا فیلمهای هفته گذشته را نگاه کردیم هی راه میره به من میگه خاله مرجان و غش غش میخنده. بهش میگم آخه من مامان شمام خاله شما نیستم که ولی باز میگه آرش میگه خاله مرجان!!!!!!
یه نمونه از حرفهای ما:

باباجون جونی: اوستا چشمات را ببند استراحت کن.
اوستا: چشمات را نمیبندم.
باباجون جونی: چشمات نه عزیزم چشمهام
اوستا: چشمهاتم (ت و م با ضمه) را نمیبندم.

فیلم رژه رفتن


دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦ توسط مرجان