|
عکسها خب حالا آپدیت میکنم دیگه. تازه شده ۲۰ روز٬ چیزی نیست که!!!!!!!!! سه هفته قبل٬ درست بعد از سال نو٬ باباجون جونی مجبور بود توی یه کنفرانس شرکت کنه و به همین خاطر یک هفته همش شبها ساعت ۱۰-۱۱ میومد خونه که اوستا خواب بود. همین شد که اوستا حسابی دلش برای بابا جونش تنگ شد و همش بهانه بابا را میگرفت و تا بهش میگفتم بالای چشمت ابرو٬ میزد زیر گریه و داد و بیداد که بابا کجایی و نیم ساعت یه بند داد میزد!!!!!!!! مثلا دوشنبه اش خاله پانته آ زنگ زد که بریم بیرون و منم گفتم باشه. لباس پوشیدیم و به اوستا گفتم مامی اسباب بازیهات را جمع کن بریم که اصلا محل نذاشت. منم دو سه بار تکرار کردم ولی باز انگار نه انگار. منم بدون اینکه چیزی بگم رفتم لباسهام را در آوردم و لباسهای اوستا را هم درآوردم که چون حرف مامی را گوش نمیدی٬ نمیریم بیرون. اوستا هم که بهش برخورده بود٬شروع کرد گریه که بابا٬ بابا و نیم ساعت یک بند داد زد و بقیه اش را هم شما خودتون تصور کنین دیگه. بهش گفتم بره تو اتاقش و تا گریه اش تموم نشده نیاد بیرون. رفته و تازه گریه اش را هم شدیدتر کرده تا بالاخره آروم شده. حالا اومده بیرون با هق هق برگشته به من میگه: ایندفعه مامی اگه خواستم گریه کنم برم تو اتاقم. باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( خب این طوری میشه که آدم بهانه پیدا میکنه کوتاه بیاد دیگه!!!!!!) منم برای جلوگیری از این اتفاق٬ سعی کردم چند روز بعد٬ همش عصرها ببرمش بیرون تا خسته بشه و حسابی هم بازی کنه و مشغول باشه. مثلا سه شنبه همون هفته با آنوشا و خانواده و مامایی و بابایی آنوشا رفتیم قنات قصبا و با هم سوار چرخ فلک شدیم که حسابی به این دو تا وروجک خوش گذشت. حالا اون بالا که چرخ فلک وایستاده این دوتا قطار اون طرف آب را دیدن و نیومده پایین میخواستن برن قطار سوار شن. و بعد از قطار هم بدو بدو و بازی تا موقع شام و .... حالا فردا سحش٬ اوستا که از خواب بیدار شده شروع کرده تند و تند همه را برای باباجون جونی تعریف کردن که {چفلی}(چرخ فلک) سوار شدیم با آنوشا بعد رفتم قطار سوار شدم پیش نی نی نشستم. بعد بدو بدو کردیم. بعد رفتیم شام پیتزا خوردیم (البته ما خوردیم اوستا فقط نگاه کرد و لب نزد و فقط یک کم فسنجون که خاله آورده بود خورد) چهار شنبه عصری هم رفتیم خونه آنوشا. ما ساعت ۷ بود رسیدیم و آنوشا خوابیده بود. بلافاصله تا اوستا فهمید که آنوشا خوابه اومده دست من را میکشه که مامی بریم خونمون. باشه؟ خلاصه با اسباب بازیهای آنوشا راضیش کردیم که بمونیم. حالا خانه پانته آ میگه وقتی فردا صبحش به آنوشا گفتن که اوستا اومد دید خوابیدی و ناراحت شد و میخواست بره خونشون٬ آنوشا با عشوه برگشته گفته:خب دیگه چی گفت؟ بازهم بگین!!!!!!!!!! (میبینین دور و زمونه را؟ باید بیشتر مواظب پسرم باشم) پنج شنبه هم بنا بود باباجون جونی با مهمونای کنفرانس یرن سفری که خب معلومه ما هم شدیم مهمون VIP و باهاشون رفتیم. بنا بود همه توی یه هتل جمع بشیم و از اونجا حرکت کنیم. تا رسیدیم و پسرکم ماشینها را دید بلافاصه انتخاب کرد که سوار ماشین قرمز بشیم و من سوار غیر قرمز نمیشم!!! این شد که به خاطر گل روی مهمون VIP که ماشین قرمز هم میخواست٬ یه ماشین قرمز دربست در اختیار ما سه نفر گذاشتن. توی ماشین تا برسم به کویر که گلکم مثل آقا نشسته بود وسط من و بابا جون جونی و کمر بسته بود. اونجا که رسیدیم باباجون جونی بغلش کرد که مبادا اوستا کوچولو از لای کمر در بره و این ور اونور بخوره. عکس العمل اوستا با اون همه بالا پایین رفتن چی بود؟؟؟؟؟؟ خنده و قهقهه و تکرار جمله بازهم. بالاتر!!!!!!!! هی هم میگفت الان میریم up بعد میریم down. فیلمهای سفری ۱ ۲ بعد از پیاده شدن از ماشین هم رفتیم شتر سواری. اولش به بچه شترها میگفت چقده بزرگه!!!! بعد که شتر واقعی دید میگفت مامی کوچیکه! بعد از اینکه سوار شتر شد و پیاده شد٬ هر شتری میدید نوشنش میداد به ما و میخندید و میگفت مامی dunkey!!!!!!!!!یه جا هم رفتیم من tatoo حنا بکنم٬ اومد که منم میخوام. خانمه هم براش یه دلفین روی دستش کشید. حالا اوستا که دو دقیقه یه جا بند نمیشه٬ ده دقیقه ثابت نشست که دلفینش خشک بشه و بره بشورتش. بعدش هم که دستش را بالا کرفته بود به هر کی میرسید میگفت من دلفین دارم. و نمیذاشت دستش را بشوریم که دلفینم پاک میشه. یکشنیه هم که رفته بود مهد زودی رفته بود به مربیش نشونش داده بود. آخرش هم که دلفینش پاک شد بعد از یک هفته حسابی ناراحت بود و هی دلفین میخواست. یه جا هم رفتیم روی شنها قدم بزنیم٬ اولش اوستا میدوید بعد که خسته شد و گفت مامی بغل و منم گفت نه٬ راه تازه پیدا کرد. چهار دست و پا میرفت بالای رمل و از اون جا سر میخورد میومد پایین.
فیلمهای شن بازی ۱ ۲ خلاصه که وقتی سوار ماشین شدیم. حتی توی شورتش هم پر شن بود. بعد از شام هم که برنامه رقص عربی به پا بود. به اوستا گفتم مامی شما هم برو برقص. یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: نه. میخوام chocolate بخورم (من کیک شکلاتی برای خودم آورده بودم!!!!!!!) موقع برگشت هم که توی ماشین از خستگی ولو شد تا فردا صبحش که بیدار نشده کردیمش تو حموم که شن و ماسه هاش را بشوریم. حالا از اون روز میگه میریم دریا ماسه بازی٬ میریم صحرا شن بازی!!!!!!!!!!!!! کتاب خوندن اوستا هم که دیگه حرف نداره. تمام کتابها را حفظه و همچین قشنگ صفحه به صفحه میخونه که باید ببینین. هر شب هم باید کل کتابها از اول تا آخر خونده بشن تا اوستا بره بخوابه. پریشب رفتیه بودم کتاب فروشی که کادو بگیریم برای اوستا هم دو تا کتاب خریدیم. حالا این دو تا جای تمام می می نی ها و خرسی ها و ... گرفته و اولین و آخرین کتابی که هر شب باید خونده بشه این دو تا هستن. فیلم کتاب خوندن دو هفته پیش اندی توی یه club برنامه داشت و ما هم تصمیم گرفتیم بریم. قبل از رفتن میخواستیم شام بخوریم که اوستا بیشتر از چند قاشق نخورد. و ما هم گفتیم نمیخوری اشکال نداره و راه افتادیم.توی راه همش اوستا خوشحالی میکرد که آخ جون داریم میریم music ببینیم. وقتی رسیدیم اونجا security اومد جلو و به انگلیسی گفت که زیر ۱۸ سال راه نمیدیم و پسر شما خیلی کوچیکه. ما هم از فرصت استفاده کردیم که چون غذات را خوب نخوردی بزرگ نشدی و آقاهه هم گفت که اوستا کوچیکه و راهمون نداد بریم تو و نمیتونیم music ببینیم. و چون خودش حرفهای آقا را شنیده بود و فهمیده بود هیچی نگفت. فقط از اون روز تا موقع غذا میشه اوستا ادای tiger درمیاره و دهنش را کامل باز میکنه و غذا میخوره تا زودی بزرگ بشه! پدر سوخته تازگیها حموم که میره٬ داد میزنه عزیزم ٬ و وقتی من جواب میدم بله مامی٬ میگه بیا خیست کنم!!!!!!!!!!!!!
فیلم حموم رفتن شبها هم که بعد از همه کتاب خوندنها نوبت قصه گفتنه. قصه ما همیشه راجه به همون روز اوستاست که اینجوریه: -من یا باباجون جونی: یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود... -اوستا: یه پسر گلی بود که اسمش اوستا بود!!!!!(همراه با خنده شیطنت آمیز البته) - بازهم اوستا: میخوابم٬ خواب بیدار میشم. میرم مد کودک (مهدکودک). بدو بدو میکنم. غذا میخورم. میخوابم. خواب بیدار میشم. ماست strawberry میخورم. بابا میاد. میپرم بغل. میام خونه. مامی از office میاد. میریم پیش آنوشا. باشــــــــــه؟ آخر سر هم که میگه ماژاس (ماساژ) بده و ما باید پشتش را نوازش کنیم تا چشمهاش را ببنده و بخوابه. (که ۵ دقیقه بیشتر طول نمیکشه البته) هفته پیش میخواستیم بریم خونه آنوشا اوستا یه شاخه گل برداشته که این را ببرم برای آنوشا. تا رسیدیم اونجا و آنوشا را دیده میگه آنوشا٬ گل مال منه!!!!!!! پسرکم پنج شنبه به من میگه بابا نیاد دنبالم مهدکودک٬ شما بیا. حالا منم بناست فردا عصری زود در بیام برم مهد دنبال وروجکم ببینم چی کارم داره. جمعه نهار تصمیم گرفتیم بیرون بیرون و رفتیم همون هتلی که همیشه برای ساحل و استخرش میریم. تا رسیدیم٬ اوستا گفت بریم آب بازی. بهش گفتیم که خوشگلم هوا خیلی گرمه. الان نمیشه. یه وقت دیگه الان اومدیم نهار بخوریم. نهارش را خورد و باز که بریم آب بازی. از شانس ما همون موقع که پسر کوچولوی دیگه هم همین را از مامانش میخواسن و بدون اجازه مامانش رفت طرف استخر و داشت میفتاد توی آب و مامانش حسابی دعواش کرد. و تمام. دیگه اوستا هیچی راجع به آب بازی نگفت و مثل آقا شروع کرد به بازی تا غذای ما تموم بشه و بیایم بیرون!!! شنبه برای اوستا از یکی از استودیوهای معروف اینجا وقت گرفته بودیم و با هم رفتیم تا ازش عکس بگیرن. پسرکم یه تیکه ماه شده بود. اولش بک کم بداخلاقی کرد ولی بعدش که موتورش راه افتاد دیگه ول کن نبود. از یکی از دکورها خوشش اومده بود و هی برمیگشت اون را میاورد وسط. یعد از اونجا هم با هانا (دختر یکی دیگه از دوستهامون که سه سالشه) و خانواده رفتیم شام بیرون. یک عالمه با هم بازی کردن. وسط بازی٬ هانا میرفت روی میز راه میرفت و اوستا وایستاده بود پایین انگشتش را تکون میداد و میگفت: {هانا٬ بیا پایین. کار اشتباهیه. نباید بری میز. آقا میاد ناراحت میشه.}و ول کن هم نبود. به خاطر همین کارش که نه تنها روی میز نرفته بود بلکه به هانا هم گفته بود که کار بدیه٬ یعدش من و باباجون جونی حسابی اوستا راتشویق کردیم و ازش تعریف کردیم. و اون هم هی خندید و خودش را برای ما لوس کرد. آخرش هم اینکه اگه الان از اوستا بپرسین این هفته کجا میری. میگه :{ سوار هواپیما میشم٬ میرم بالا. بعد میام پایین٬ دلفین ببینم} حالا اگه گفتین ما کجا داریم میریم؟؟؟؟؟؟؟
|