Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
اوستا وروجک

این اوستا یه وروجکی شده و یه زبون بازی شده که دیگه کم کم از پسش برنمیایم.

هفته پیش یه روز که رفتم مهد دنبالش، توی راهرو پرستارش بهم گفت که چون ماست میوه ای نداشته میوه اش را هم نخورده. منم گفتم اشکالی نداره و رفتم توی کلاس که اوستا را صدا کنم. دیدم یه اخمی کرده نشسته داره بازی میکنه دیدنی. تا صداش کردم اومده با اخم میگه: مامی، جویا ماست strawberry را نداد بخورم منم نخواستم میوه بخورم. ( با اخم تمام) منم جواب دادم: اشکال نداره . میریم الان با هم ماست میخریم بعد شما میوه ات را بخور. هنوز کلمه اشکال نداره از دهن من در نیومده بود که بلند شده با خنده میگه: مامی شما یه لحظه صبر کن من بازیم تموم بشه بعد بریم ماست بخریم!!!!!!!!!!!! ( اون اخم باعث شد من اصلا نتونم بهش بگم که آخه چرا میوه ات را نخوردی!!!!)

یه روز دیگه هم رفتم مهد دنبال اوستا و جویا گفت که به نهارش دست نزده. اوستا هم اومده بود بیرون پیش ما. ازش پرسیدم چرا نهار نخورردی. برگشته به جویا نگاه میکنه میگه: آخه جویا!!! توش خیلی ماست ریخته بود و میخنده!!!!!

هفته پیش از کلاس موسیقی که برمیگشتیم من به اوستا قول دونات داده بودم و بهش گفته بودم هر جا دانکن دوناتس دید بگه نگه دارم و براش بخرم. رسیدیم به پل قرهود برگشته میگه: مامی یه چیزی. میخوای اصلا بریم فستیوال سیتی هم دونات داره هم بولینگ؟؟؟؟؟

سه شنبه رفتم مهد دنبالش به زور من را کشونده که بیا دنبال دینا بگردیم. میگم چرا؟ میگه: آخه دینا گفته اگه بخوابم بهم بولینگ میده. دینا را پیدا کردیم اومده میگه : من گفتم اگه بخوابی بواینگ بازی میکنیم ولی اوستا نخوابید اصلا. حالا اوستا مثل ابر بهار گریه میکرد که من میخوام بولینگ بازی کنم. آخر سر دینا مجبور شده اومده یه دست با اوستا بولینگ بازی کرده تا راضی شده بیایم خونه!!!

شب موقع خواب. هی اوستا میچرخه میگه: تام این جوری میخوابه چون cat  هستش. جری این جوری میخوابه چون mouse هستش!!!!

جمعه صبح رفتیم پارک . یک عالمه دوچرخه سواری کرده بعد رفتیم زمین بازی. یک عالمه هم اونجا بازی کرده بعدش به باباجون جونی برگشته میگه: حالا بریم اونجا که frog دوست داره آشغال بخوره. باباجون جونی با تعجب پرسید این کجا را میگه و تازه یادمون افتاد که توی یه زمین بازی دیگه همون پارک، سطل آشغالش شبیه قورباغه است!!!!!

دیشب هم جای همگی خالی رفته بودیم خونه هانا خوشگله عید دیدنی و اوستا و هانا و آنوشا حسابی آتیش سوزوندن و بازی کردن. بالاخره ساعت ١٢ به زور جداشون کردیم اومدیم خونه. خونه که رسیدیم اوستا اونقدر خسته بود نای لباس عوض کردن نداشت و خوابید تا امروز ساعت١٠!!!!!

( به مداد پشت گوش اوستا توجه کنین لطفا!!!!)


دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ توسط مرجان



بیلیارد و بولینگ

خب. خاله بهاره اعتراض کرده که چرا فقط عکس میذارم و راجع به کارهای اوستا نمینوسم. خب خاله شما که خوب میدونی که وقت ندارم اصلا این روزهاچشمک.

تازگیها این ترافیک خیابونها به اتاق اوستا هم سرایت کرده. تمام ۵۶ تا ماشین اوستا توی راه بندون گیر میکنن و بوق میزنن تا پلیس با هلی کوپتر بیاد کمکشون. تازه اتوبوسهای کوچیک همیشه سوار بزرگها هستن و یکی دوتا ماشین کوچیک هم سوار ماشین بزرگها...... (البته توی این عکس دو سوم ماشینها هنوز خونه شون هستند و به ترافیک نرسیدن!!!!!!!

هواپیما هم که جای خودش را داره و هر چند وقت یکبار مسافرش عوض میشه و دوباره هی از فرودگاه بلند میشه تو خونه میچرخه میره ایران و بعد میشینه!!!

آدم زیادی که بازی کنه چی میشه؟؟؟؟ در راه پارک رفتن ولو میشه!!!!

بالاخره کلاس موسیقی اوستا شروع شد. بچه ام این مدت هر یکشنبه که آنوشا و هانا توی مهد حاضر میشدن و میرفتن کلاس باله هی حرص میخورد. میومد خونه میگفت: هانا و آنوشا رفتن باله ولی باله مال دخترهاست من نمیرم!!!!!!!!!!! تا بالاخره از هفته قبل کلاس موسیقیش شروع شده و دیگه حرف باله توی خونه ما نیست. هفته پیش دوشنبه رفتم مهد اوستا را برداشتم و رفتیم طرف کلاس که نیم ساعت زود رسیدیم و رفتیم تو. اوستا حسابی با خانم معلمش جور شد و حسابی باهاش سر وکله زد تا بقیه هم اومدن و کلاس شروع شد. تازه ۵ دقیقه گذشته بود که یه رعد و برق وحشتناک زد و بچه ها ترسیدن و اوستا یه پسر دیگه شروع کردن گریه (کلا چهار نفر بودن) معلم هم ادامه داد به کارش تا اینکه اوستا دید نه داره شعر و بازی را از دست میده و دوباره شد همون اوستای قبلی. دو تا نت و سکوت و تکرار را بهشون معلم یاد داد و ازشون میخواست که نتهایی را که نشون میده با دو تا چوب توی دستشون بزنن و بعدش هم یکی یکی ازشون میپرسید که اوستا تند تند مال بقیه را هم جواب میداد و فرصت به هیچ کی نمیداد. خلاصه که کلاس تموم نشده سراغ کلاس هفته بعد را میگیره و هی میپرسه کی میای دنبالم مهدکودک بریم با هم کلاس موزیک؟؟؟؟؟؟ بعدش اوستا حتی اجازه نمیداد اسمش را از روی سینه اش بکنیم.

 بعد هم از اونجا در اومدیم و رفتیم دوبی مال تا باباجون جونی بیاد پیشمون. طبق معمول اول رفتیم Hamleys تا اوستا بازی کنه. یک عالمه بولینگ و بعدش هم پازل درست کرد و یه پازل جایزه برد و بعد هم با لگو ها برج درست کرد و بعدش دوچرخه سواری و آخر سر هم بیلیارد.

بعدش هم که دراومدیم رفتیم شام خوردیم و برگشتیم خونه. سه شنبه هم عید دیدنی رفتیم پیش آنوشا و خانواده و این دو تا حسابی عروسک بازی کردن تا دیگه ساعت ١١ داشتن غش میکردن و برگشتیم خونه.

به لغات اوستا کلمه وحشتناک اضافه شده و چند روزه صفت همه چیز وحشتناکه. سه شنبه صبح مامایی زنگ زده بود و اوستا بهش میگفت دیروز سر کلاس موزیک یه رعد و برق وخشتناک زد و بعدش هم بارون وجشتناک اومد. مامایی هم گفت اوستا اینجا هم داره برف وحشتناک میاد که اوستا جواب داد: نه مامایی برف خوبه، وحشتناک نیست!!!!!

هفته قبل هم که برای روز ورزش میخواستم برم برجمان برای اوستا شلوار سفید بگیرم، وقتی بهش گفتم میخوایم بریم همونجا که توپ بازی داره ( و سلمونی اوستا هم اونجاست!) برگشته میگه: مامی فقط بریم توپ بازی من تازه موهام را مامایی کوتاه کرده، نباید برم سلمونی!!!

پنج شنبه عصری هم با دوستهامون رفتیم پارک صفا سیزده را بدر کنیم.  که جای همگی خالی اوستا، تاب و سرسره، بدمینتون، استپ هوایی، وسطی و دوچرخه سواری کرد و ساعت ١٠:٣٠ سوار ماشین نشده بیهوش شد. تازه یک عالمه هم سخنرانی در خوبی اسپایدر من برای بقیه انجام داد و همه را تشویق کرد که توی MBC3 اسپایدر من نگاه کنن!!!

جمعه صبح هم ساعت ٧ اومده میگه: مامی میشه لطفا بیدار شی؟ من میخوام space toon نگاه کنم. بیا روی مبل پتو بکش بخواب من قول میدم صدای تلویزیون را کم کنم!!!!  البته بیدار شدن همانا و ادامه دستورات همانا...

یک ربع بعد: مامی چشماتو باز کن. من صبحونه میخوام.

بعد از آماده کردن و دادن لقمه ها: مامی من آب میخوام.

بعد از ۵ دقیقه: مامی من شیر میخوام بزرگ بشم.

و دیگه من تسلیم شدم و پتوم را جمع کردم: مامی بالاخره بیدار شدی؟؟؟؟؟؟؟؟

ساعت ٩: اوستا برو بابا را بوس کن بیدار شه. اوستا: من خسته شدم از بس بابا را بوس کردم بیدار نشده آخه!!!!!!!

مامی بیا در گوشت یه چیز بگم: میخوای اصلا بابا را بخوریم!!!

مامی بیا در گوشت یه چیز بگم: میخوای اصلا بریم فستیوال سیتی!!!

مامی بیا در گوشت یه چیز بگم: میخوای اصلا Bumble bee بازی کنیم!!!!

خلاصه هر دو دقیقه یه چیزی باید در گوش من گفته بشه.

جمعه ظهر رفتیم فستیوال سیتی برای دیدن dragon boat festival و حسابی به اوستا خوش گذشت.

امروز یه مجله دستم بود داشتم میخوندم که اوستا اومد برداشت عکسهاش را نگاه کنه. یک دفعه اومده میگه این عکس را ببین. زنگ بزنیم آقا بیاد اتاقم را این طوری رنگ بزنه. راضیش کردیم که اول باید رنگ بخریم. به زور تلفن را داده دست باباجون جونی که زنگ بزن به آقا دیگه. تابالاخره رفت خوابید. من گفتم وقتی بیدار بشه دیگه یادش رفته. به محض اینکه بیدار شده اومده کتاب را برداشته  میگه : من دیگه بیدار شدم پا شو بریم فستیوال سیتی (دفعه قبل اونجا رنگ خریدیم) رنگ بخریم. راضیش کردم که بابا خونه نیست بدون بابا نمیشه رفت رنگها سنگینه. برگشته میگه: پس به آقا زنگ بزن بیاد بعبعی ها را از اتاقم بکنه. من دیگه بزرگ شدم. بعد بریم رنگ سبز بخریم اتاقم را رنگ بزنیم بولینگهاش هم strike بکشه!!!!!! و کماکان این جریان تا همین لخظه که من دارم مینویسم ادامه داره!!!!! 

(عکس مربوطه!!!)


شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ توسط مرجان



Sport day

امروز توی مهد کودک Sport day بود و همه مادرها هم دعوت بودن. اوستا یک هفته بود که هر روز با من چک میکرد که من حتما میرم مهدکودک ببینم چه جوری برنده میشه و میدوه. دیشب هم تا بهش گفتم که باید زود بخوابه تا امروز قوی باشه، خوابید!!!! این مدت هم که توی مهد تمرین میکردن، تب مسابقه اوستا را گرفته بود و هر جا میرفتیم میخواست با ما مسابقه دو بده.نیشخند

قبل از مسابقه

مسابقه پریدن

در حین مسابقه

بعد از مسابقه

از وقتی هم اومدیم خونه تب  I Like to move it ما را گرفته و شاید ٣٠ دفعه این آهنگ را گوش دادیم و بلافاصله داونلود هم کردیم و روی سی دی هم کپی کردیم و توی ماشین فعلا جای بی سرزمین تر از باد سیاوش قمیشی را گرفته و هی تکرار میشه!!!!!!!

اوستا بیشتر از یک هفته است که سرفه خشک میکنه.ناراحت دو تا دکتر مختلف بردیمش یکی میگه آسم خفیفه یکی میگه برونشیته. حالا دارو دادن برای ١٠ روز تا بعد دوباره اوستا را معاینه بکنن ببینن چطور شده. امیدوارم که زود خوب بشه و دیگه هم برنگرده ولی این روزها پسرم مثل آقا تمام داروهاش را میخوره و هر کاری که دکتر گفته انجام میده بدون هیچ حرف و بحثی.ماچ


پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸ توسط مرجان



سال 1388 مبارک!

به سلامتی سال ١٣٨٨ هم شروع شد و من سعی میکنم امسال بیشتر از سال قبل اینجا را به روز کنم!دروغگو

پنج شنبه صبح من رفتم سبزه و ماهی خریدم ولی برای حفظ جون ماهیها تا جمعه نزدیکهای ظهر ماهیها را به اوستا نشون ندادیم!!! اینجا هیچ چیز حال و هوای عید نداره به خاطر همین ما مجبور بودیم هی از صبح به اوستا بگیم امروز عیده و باید به همه بگیم عیدتون مبارک. اون هم هی میگفت: وقتی با مامایی حرف بزنم میگم happy birthday!!!! بالاحره وقتی تخم مرغها را اوستا و باباجون جونی رنگ کردن و سفره را چیدیم و ماهی ها را آوردیم و کادوهای اوستا را گذاشتیم روی میز توجهش جلب شد که عید یعنی چی!!!!!! بعدش هم بهش گفتیم ماهی را نگاه کنه که میخواد معلق بزنه و حواس اوستا را از کادوها برای ۵ ثانیه پرت کردیم. کادوی اول اوستا یه ساعت تام و جری بود که توی جعبه تام و جری گذاشته شده بود که از لجظه تحویل سال تا حالا فقط موقع خواب از دستش در اومده. کادوی دومش هم Leap Pad بود با سه تا کتابش. که هیچی نشده یکیش تموم شده.

 

(ما چرا یه عکس سه نفره نداریم پس؟؟؟؟؟)

بعد از تحویل سال هم اوستا خوابید. اوستا خواب بود که یکی از دوستامون اومد خونمون و اوستا تا چشمش را باز کرد تند و تند شروع کرد که: من کادو را باز کردم که یک قابلمه بود بعد توش یه ساعت تام و جری گرین بود. ببیییییییین!!!!!!

بعدش هم شب با دوستهامون قرار داشتیم شام بریم روی کشتی و بزن و برقص و ...

قبل از سوار شدن: مامی پس چرا نمیریم بالا؟؟؟

قبل از راه افتادن: مامی پس چرا کشتی راه نمیفته؟؟؟؟

و بعد از راه افتادن ما دیگه اوستا را ندیدیم تا موقع شام و رقص!!!!!

 

ساعت ١٢ وقتی سوار ماشین شدیم اوستا بیهوش شد تا شنبه صبح ساعت ٩:٣٠. بعدش هم ساعت ١١ بود که از خونه در اومدیم رفتیم بیرون. کجا؟  Baby loves disco.  چون یک کم زود رسیده بودیم رفتیم توی وافی یه دور زدیم و اوستا یک کم بازی کرد تا ساعت ١ که رفتیم تو. اونجا همه جور وسایل بازی بود  بعلاوه دیسکو برای بچه ها و دی جی و کلاس رقص و بارنی و باربی و ....

از اونجا که در اومدیم یه سر رفتیم فستیوال سیتی که یکی دوتا کار داشتیم انجام بدیم و پیش خودمون فکر کردیم که اوستا میخوابه و ما هم سریع به کارهامون میرسیم ولی به محض وایستادن توی پارکینگ فستیوال سیتی چشمهاشو باز کرده که آخ جون بولینگ!!!!!!!! خلاصه که ساعت ٧ که رسیدیم خونه من و باباجون جونی داشتیم ولو میشدیم ولی اوستا هنوز پر از انرژی بود!!!!!!!! تازه یک شنبه صبح هم ساعت ٧ بیدار شده بره مهد کودک جون قرار بود ببرشون آکواریوم.

ظهر که رفتم دنبالش اونقدر ذوق زده بود که باید میدیدین. تا پرسیدم اوستا امروز آکواریوم چی کار کردین شروع کرده: مامی. امروز رفتیم آکواریوم یک عالمه چیز دادیم.  scuba diver دیدیم،  giant crab دیدیم، fish دیدیم، تازه  shark هم خیلی شنا کرده بود هسته بود اون بالا خوابیده بود.

امروز صبح هم برگشته میگه مامی امروز بذار من مهدکودک خیلی بازی کنم. باشه؟ شما برو دکتر برام وقت بگیر بعدش هم برو آفیس دیر بیا دنبالم. ( این هم از بچه ما!!!)


دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸ توسط مرجان