|
خب. خاله بهاره اعتراض کرده که چرا فقط عکس میذارم و راجع به کارهای اوستا نمینوسم. خب خاله شما که خوب میدونی که وقت ندارم اصلا این روزها .
تازگیها این ترافیک خیابونها به اتاق اوستا هم سرایت کرده. تمام ۵۶ تا ماشین اوستا توی راه بندون گیر میکنن و بوق میزنن تا پلیس با هلی کوپتر بیاد کمکشون. تازه اتوبوسهای کوچیک همیشه سوار بزرگها هستن و یکی دوتا ماشین کوچیک هم سوار ماشین بزرگها...... (البته توی این عکس دو سوم ماشینها هنوز خونه شون هستند و به ترافیک نرسیدن!!!!!!!

هواپیما هم که جای خودش را داره و هر چند وقت یکبار مسافرش عوض میشه و دوباره هی از فرودگاه بلند میشه تو خونه میچرخه میره ایران و بعد میشینه!!!

آدم زیادی که بازی کنه چی میشه؟؟؟؟ در راه پارک رفتن ولو میشه!!!!

بالاخره کلاس موسیقی اوستا شروع شد. بچه ام این مدت هر یکشنبه که آنوشا و هانا توی مهد حاضر میشدن و میرفتن کلاس باله هی حرص میخورد. میومد خونه میگفت: هانا و آنوشا رفتن باله ولی باله مال دخترهاست من نمیرم!!!!!!!!!!! تا بالاخره از هفته قبل کلاس موسیقیش شروع شده و دیگه حرف باله توی خونه ما نیست. هفته پیش دوشنبه رفتم مهد اوستا را برداشتم و رفتیم طرف کلاس که نیم ساعت زود رسیدیم و رفتیم تو. اوستا حسابی با خانم معلمش جور شد و حسابی باهاش سر وکله زد تا بقیه هم اومدن و کلاس شروع شد. تازه ۵ دقیقه گذشته بود که یه رعد و برق وحشتناک زد و بچه ها ترسیدن و اوستا یه پسر دیگه شروع کردن گریه (کلا چهار نفر بودن) معلم هم ادامه داد به کارش تا اینکه اوستا دید نه داره شعر و بازی را از دست میده و دوباره شد همون اوستای قبلی. دو تا نت و سکوت و تکرار را بهشون معلم یاد داد و ازشون میخواست که نتهایی را که نشون میده با دو تا چوب توی دستشون بزنن و بعدش هم یکی یکی ازشون میپرسید که اوستا تند تند مال بقیه را هم جواب میداد و فرصت به هیچ کی نمیداد. خلاصه که کلاس تموم نشده سراغ کلاس هفته بعد را میگیره و هی میپرسه کی میای دنبالم مهدکودک بریم با هم کلاس موزیک؟؟؟؟؟؟ بعدش اوستا حتی اجازه نمیداد اسمش را از روی سینه اش بکنیم.

بعد هم از اونجا در اومدیم و رفتیم دوبی مال تا باباجون جونی بیاد پیشمون. طبق معمول اول رفتیم Hamleys تا اوستا بازی کنه. یک عالمه بولینگ و بعدش هم پازل درست کرد و یه پازل جایزه برد و بعد هم با لگو ها برج درست کرد و بعدش دوچرخه سواری و آخر سر هم بیلیارد.


بعدش هم که دراومدیم رفتیم شام خوردیم و برگشتیم خونه. سه شنبه هم عید دیدنی رفتیم پیش آنوشا و خانواده و این دو تا حسابی عروسک بازی کردن تا دیگه ساعت ١١ داشتن غش میکردن و برگشتیم خونه.

به لغات اوستا کلمه وحشتناک اضافه شده و چند روزه صفت همه چیز وحشتناکه. سه شنبه صبح مامایی زنگ زده بود و اوستا بهش میگفت دیروز سر کلاس موزیک یه رعد و برق وخشتناک زد و بعدش هم بارون وجشتناک اومد. مامایی هم گفت اوستا اینجا هم داره برف وحشتناک میاد که اوستا جواب داد: نه مامایی برف خوبه، وحشتناک نیست!!!!!
هفته قبل هم که برای روز ورزش میخواستم برم برجمان برای اوستا شلوار سفید بگیرم، وقتی بهش گفتم میخوایم بریم همونجا که توپ بازی داره ( و سلمونی اوستا هم اونجاست!) برگشته میگه: مامی فقط بریم توپ بازی من تازه موهام را مامایی کوتاه کرده، نباید برم سلمونی!!!
پنج شنبه عصری هم با دوستهامون رفتیم پارک صفا سیزده را بدر کنیم. که جای همگی خالی اوستا، تاب و سرسره، بدمینتون، استپ هوایی، وسطی و دوچرخه سواری کرد و ساعت ١٠:٣٠ سوار ماشین نشده بیهوش شد. تازه یک عالمه هم سخنرانی در خوبی اسپایدر من برای بقیه انجام داد و همه را تشویق کرد که توی MBC3 اسپایدر من نگاه کنن!!!
جمعه صبح هم ساعت ٧ اومده میگه: مامی میشه لطفا بیدار شی؟ من میخوام space toon نگاه کنم. بیا روی مبل پتو بکش بخواب من قول میدم صدای تلویزیون را کم کنم!!!! البته بیدار شدن همانا و ادامه دستورات همانا...
یک ربع بعد: مامی چشماتو باز کن. من صبحونه میخوام.
بعد از آماده کردن و دادن لقمه ها: مامی من آب میخوام.
بعد از ۵ دقیقه: مامی من شیر میخوام بزرگ بشم.
و دیگه من تسلیم شدم و پتوم را جمع کردم: مامی بالاخره بیدار شدی؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت ٩: اوستا برو بابا را بوس کن بیدار شه. اوستا: من خسته شدم از بس بابا را بوس کردم بیدار نشده آخه!!!!!!!
مامی بیا در گوشت یه چیز بگم: میخوای اصلا بابا را بخوریم!!!
مامی بیا در گوشت یه چیز بگم: میخوای اصلا بریم فستیوال سیتی!!!
مامی بیا در گوشت یه چیز بگم: میخوای اصلا Bumble bee بازی کنیم!!!!
خلاصه هر دو دقیقه یه چیزی باید در گوش من گفته بشه.
جمعه ظهر رفتیم فستیوال سیتی برای دیدن dragon boat festival و حسابی به اوستا خوش گذشت.

امروز یه مجله دستم بود داشتم میخوندم که اوستا اومد برداشت عکسهاش را نگاه کنه. یک دفعه اومده میگه این عکس را ببین. زنگ بزنیم آقا بیاد اتاقم را این طوری رنگ بزنه. راضیش کردیم که اول باید رنگ بخریم. به زور تلفن را داده دست باباجون جونی که زنگ بزن به آقا دیگه. تابالاخره رفت خوابید. من گفتم وقتی بیدار بشه دیگه یادش رفته. به محض اینکه بیدار شده اومده کتاب را برداشته میگه : من دیگه بیدار شدم پا شو بریم فستیوال سیتی (دفعه قبل اونجا رنگ خریدیم) رنگ بخریم. راضیش کردم که بابا خونه نیست بدون بابا نمیشه رفت رنگها سنگینه. برگشته میگه: پس به آقا زنگ بزن بیاد بعبعی ها را از اتاقم بکنه. من دیگه بزرگ شدم. بعد بریم رنگ سبز بخریم اتاقم را رنگ بزنیم بولینگهاش هم strike بکشه!!!!!! و کماکان این جریان تا همین لخظه که من دارم مینویسم ادامه داره!!!!!

(عکس مربوطه!!!)
|