|
هفته اول تعطیلات به آرامش سپری شد و من و اوستا دوتایی یک عالمه نقاشی کشیدیم و بازی کردیم. روز شنبه با هم رفتیم بیرون و چون نزدیک خونه خاله نازی بودیم بهشون زنگ زدیم که بنا شد اول بریم خونشون و بعد با هم بریم پارک خور. خاله نازی زحمت کشیده بود و تا ما برسیم وسایل پیک نیک را حاضر کرده بود. یک کم اوستا و امیر و علی توی خونه بازی کردن و بعد هم دراومدیم. توی پارک هم ادامه بازی و شیطنت و نهار و این حرفها که دیگه هوا تاریک شده بود که خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه. یکشنبه صبح هم خاله نازی زنگ زد که بریم پیششون. موقع دراومدن از خونه اوستا برگشته میگه مامی من دوست دارم فقط بریم خونه علی و بعدش هیچ جا نریم و اونجا بمونیم. اونجا هم یک عالمه توی خونه با هم بازی کردن و بعدش هم عمو حسین اومدن خونه و بچه ها را بردن زمین بازی و حسابی بدو بدو کردن تا ساعت نزدیک شش بود که ما برگشتیم خونه.

روز سه شنبه الهام و رادین خوشگله از ایران میومدن. من و اوستا صبح رفتیم فرودگاه دنبالشون. یک کم کارشون توی فرودگاه طول کشیده بود و دیر اومدن بیرون. اوستا هم یه بند میگفت: فکر کنم نمیخوان بیان خونه ما. بریم خونه دیگه. تازه قبل از اومدنشون هم میگفت من به رادین اجازه میدم که توی اتاق من بخوابه. یا میگفت من به رادین اجازه میدم با اسباب بازیهای من بازی کنه. تا برسیم خونه ساعت ١ بود و بعدش هم نهار و یک کم استراحت و تاب و سرسره بازی تا عصری که رفتیم ابن بطوطه. اونجا اوستا و باباجون جونی رفتن بازی و من و الهام و رادین هم رفتیم خرید تا دیگه آخرش که به فود کورت ختم شدیم و ساعت ١١ بود که برگشتیم خونه و اوستا بیهوش شد.

چهار شنبه صبح بازهم رفتیم خرید البته خرید برای رادین و به خاطر همین به اوستا حسابی خوش گذشت. عصر هم رفتیم آتلانتیس برای دیدن آکواریوم. وارد آتلانتیس نشده ما مامانها هوس بستنی کردیم و به اسم این دو تا وروجک بستنی خریدیم ولی اونها فقط ۴ - ۵ قاشق خوردن و بقیه را ما نوش جان کردیم. یک ساعتی اونجا بودیم و میخواستیم برگردیم که رادین از ماهیها دل نمیکند. من بهش گفتم ماهیها میخوان بخوابند الان آقا میاد پرده آکواریوم را میندازه که بتونن بخوابند. رادین راضی شد ولی اوستا تا دو روز داشت میپرسید و برای همه هم توضیح میداد که رفتیم آکواریوم ولی آخرش ماهیها میخواستند بخوابند و ...

پنج شنبه صبح هم من و اوستا بردیم الهام و رادین را گذاشتیم دوبی مال و بعدش رفتیم آرایشگاه. اونجا اوستا نشست به نقاشی کشیدن و من هم رفتم توی یه اتاق که ابروهام را بردارن. وقتی اومدم بیرون دیدم اوستا با یه خانمی دوست شده و داره حرف میزنه و با دختر کوچولوش بازی میکنه. اونقدر خانمه از اوستا تعریف کرد که نگو. تا در اومدیم اوستا برگشته میگه: مامی میدونی خانمه مال Australia بودش؟؟؟؟بعدش هم Greens زندگی میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( به این میگن روابط همومی قوی!!!! خدا را شکر به من نرفته)
بعدش هم رفتیم دنبال الهام و رادین و برگشتیم خونه. عصر پنج شنبه هم رفتیم فستیوال سیتی و دیگه موقع برگشتن بود که اوستا بیهوش شد.
جمعه صبح رفتیم که شهر را به الهام و رادین نشون بدیم. اول رفتیم برج العرب و وایلد وادی را نشون دادیم ( ولی چون سرد بود نرفتیم آب بازی و بنا شد دفعه دیگه که میان بریم) بعدش هم رفتیم کنار خور که سوار قایق بشیم. تا اون موقع هوا آفتابی بود و حتی باد هم نداشت. یکدفعه باد شروع شد و بعدش هم رگبار تند ولی ما از رو نرفتیم و سوار دو مدل قایق شدیم تا رسیدیم به بازار قدیمی دوبی. یک کم اونجا قدم زدیم و بعدش هم با دو تا قایق برگشتیم همون جایی که ماشین را پارک کرده بودیم. البته به شکل موش آب کشیده!!!!!


Avesta the Sailor
روز شنبه رادین و الهام بنا بود برن سافاری. اوستا هم یه بند میگفت پس چرا ما نرفتیم؟ پس چرا برنمیگردن؟ تا اینکه ساعت ٩ دیگه خوابید تا بتونه یکشنبه صبح به موقع پاشه و بره مدرسه. یکشنبه هم رفتیم دنبال اوستا مدرسه و از اونجا دوتایی بردیم رادین و الهام را برسونیم فرودگاه تا برگردن ایران. اونجا وقتی چمدونها را از صندوق عقب درآوردیم اوستا گیر داده بود که چرا دارن چمدون ما را میبرن ایران.
اوستا: مامی چرا چمدون ما را دارن میبرن؟
من: برای اینکه وسایلشون توی چمدونشون جا نشده بود.
اوستا: چرا جا نشده بود؟
من: چون الهام و رادین خیلی خرید کرده بودن.
اوستا: آخه چرا خیلی خرید کرده بودن؟
من: برای اینکه دفعه اوله که اینجا اومدن.
اوستا: یعنی الان دیگه اصلا پول ندارن؟؟؟؟؟
من: .....
خلاصه بالاخره اوستا راضی شد که الهام چمدون را ببره ولی به شرطی که زودی بده مامایی برگردونه!!!!
دوشنبه شب هم افتتاح برج دوبی (خلیفه!!) بودش. من و اوستا هم حاضر شدیم و تا باباجون جونی از سرکار اومد با هم از خونه دراومدیم تا بریم پیش یکی از دوستهای باباجون جونی که توی هتل Address درست روبروی برج دوبی زندگی میکنه. توی راه بودیم که زنگ زد و گفت که از بس شلوغه هتل دیگه ماشین قبول نمیکنه. ما هم رفتیم توی پارکینگ دوبی مال پارک کردیم و بعدش هم برای اوستا شام خریدیم و رفتیم پیششون. بنا بود افتتاحیه ساعت ٨ شروع بشه که خب طبق معمول تاخیر داشت و حدود ٨:٢٠ شروع شده. ما هم همه چی را از بالا تماشا کردیم. موقع آتش بازی اوستا اونقدر بالا پایین پرید و داد زد که همه ما مرده بودیم از خنده. مونده بودیم آتیش بازی نگاه کنیم یا اوستا را. هی میخندید و داد میزد وحشتناکه، وحشتناکه!!!!

بعد از تموم شدن آتیش بازی هم ١٠ دقیقه نگذشته اوستا همونجا روی مبل راحت خوابید.

پنج شنبه هم عصری من مهمون دعوت بودم. اوستا را ساعت ۵ بردم دم در شرکت باباجون جونی تحویل دادم و رفتم مهمونی. پدر و پسر هم با همدیگه رفته بودن امارات مال بولینگ بازی کرده بودن و خوش گذرونده بودن. ساعت ٨ هم برگشته بودن خونه شام خورده بودن و اوستا خوابیده بود.
جمعه عصر خاله آرزو آرش را آورد و با هم به همراه امیر و علی و خاله نازی و عمو حسین رفتیم سینما فیلم آلوین و سنجابها. این چهار تا وروجک کل فیلم را مثل آقا نشستن و نگاه کردن. بعدش هم دراومدیم رفتیم هاملیز که یک ربع بازی کنند که بعد از ۴۵ دقیقه به زور اومدیم بیرون رفتیم شام خوردیم و برگشتیم آرش را بردیم خونشون و اومدیم خونه. اولش فقط اوستا و آرش شیطونی میکردن ولی بعدش امیر و علی هم به جمعشون اضافه شدن. یه جا که باباجون جونی و عموحسین رفتن بلیط بگیرن و من و خاله نازی هم میخواستیم تا یه فروشگاه بریم، مجبور شدیم باهاشون قطار بازی بکنیم تا بتونیم یه جا نگهشون داریم. تازه باز هم دعوا بود که کی جلو وایسته و لوکوموتیو بشه!!!!!!!


|