Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
مامی بیا یه روز بریم ساتورن

درس هفته گذشته و این هفته اوستا توی مدرسه منظومه شمسی هستش. اسم و جای تمام سیاره ها را یاد گرفته و مثلا میدونه مرکوری (تیر) چون خیلی نزدیکه به خورشید خیلی گرمه و ما نمیتونیم بریم اونجا. یا اینکه پلوتون خیلی دوره و به خاطر همین سرده. و یا ساتورن (زحل) دورش حلقه یخی داره. خلاصه که یک هفته است عکس صفحه کامپیوتر اوستا توی خونه شده منظومه شمسی و هر بار روشن میکنه یه بار اسم همه و مشخصاتشون را میگه و بعد شروع به بازی میکنه. تازه دیروز توی ماشین برگشته میگه: مامی یه بار بریم ساتورن. باشه؟؟؟؟؟؟؟ به نظرتون من چی باید جواب میدادم؟؟؟؟ منم گفتم باشه عزیزم سعی میکنیم بریم!!!!!!!!!!!

سه چهار هفته پیش ما سه تایی رفتیم کارتون  Princess and the frog را دیدیم. توی فیلم دو سه تا صحنه بود که شخصیت بد داستان با یه سری سایه سیاه میومد و میخواست پرنس را بگیره و ... از اون شب تا یکی دو هفته اوستا شبها خواب میدید و وقتی بیدار میشد با ناراحتی میگفت که اومده بودن من را ببرن!!! بعد از دو سه شب که اوستا نصفه شب بیدار میشد و با ناراحتی میومد پیش ما، باباجون جونی خرسی را گذاشت پیشش و بهش گفت که اگه شب کسی خواست بیاد تو را ببره بهش بگو که خرسی اونجاست و نمیذاره. اوستا هم گفت باشه ولی شبش باز با گریه اومد پیش ما. روز بعدش وقتی ازش پرسیدیم مگه نگفتی که خرسی پیشته، برگشته میگه: آخه خرسی شبها خوابه. نمیتونه مواظب من باشه. بالاخره با گفتن اینکه اگه کسی اومد بابا را صدا کن میاد حسابش را میرسه و گذشت چند روز این کابوس دست از سر پسرکم برداشت و الان باز میتونه شبها راحت بخوابه.(تازه این کارتون والت دیسنی بود وای به حال فیلمها و کارتونهای دیگه!!)

چند وقت پیش برای اوستا یه لباس خواب خریدیم که مثل لباس Buzz (روبات) توی کارتون  toy story میمونه. وقتی اولین بار لباس را پوشید و برای خواب آماده شد، اومد با عصبانیت رو به من و باباجون جونی که: این لباس چیه آخه؟ چرا وقتی این دکمه ها را میزنم هیچی نمیشه؟ چرا من پرواز نمیکنم؟؟؟؟؟؟؟

پنج شنبه عصری با غزل خوشگله و خانواده میخواستیم بریم سینما هر کار کردیم برنامه دو تا فیلم با هم جور نشد ولی خب ما هم از رو نرفتیم و قرار بدون سینما گذاشتیم و بهمون خیلی هم خوش گذشت و این دو تا وروجک هم حسابی بدو بدو کردن و بازی کردن و فواره ها را نگاه کردن تا دیگه ساعت ١٠ بود که داشتن ولو میشدن و خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه.

روز جمعه هم برای رفتن به برج دوبی (At the top) (البته با آسانسور) بلیط خریده بودیم.  ظهر جمعه وقتی به اوستا گفتیم که کجا میخوایم بریم شروع کرد به خوشحال که: آخ جون، میخوام بریم همونجایی که میخواستن  christmas tree بکننش ولی نتونستن!!!!!!!

ما یک کم زودتر رسیدیم و اونجا وقت داشتیم توی فروشگاهش دور بزنیم تا امیر و علی و خانواده برسند و بعد با هم بریم بالا (البته از بی اطلاعی مسئولان اونجا هر چی بگم کم گفتم.ما با ۵ نفر صحبت کردیم و پرسیدیم بلیط ما برای ۵ هستش ولی دوستهامون هنوز نرسیدن. چی کار کنیم و ۵ تا جواب متفاوت دریافت کردیم و آخرش هم هیچ کدومشون درست نبود و اصلا مهم نبود که ما دیر کرده بودیم و خیلی راحت رفتیم بالا و هر چقدر هم دوست داشتیم اون بالا موندیم. فقط باعث شدن که ما یک کم حرص بخوریم. مخصوصا خاله نازی و عمو حسین که مجبور شده بودن فاصله پارکینگ و ورودی را بدون و نفس زنان برسن. همین جا خاله نازی عزیز من از طرف تمام کارمندهای برج دوبی از شما معذرت میخوام قلب

از این هفته کلاسهای فوق برنامه ترم جدید اوستا شروع شده. یکشنبه ها کلاس موزیک که البته این هفته جلسه آخر تئوریه و از هفته بعدش میتونه بره کلاس پیانو که احتمالا شنبه ها بذاریمش. سه شنبه ها کلاس تنیس و پنج شنبه ها هم کلاس شنا. تازه وقتی من اسمم را کلاس فرانسه نوشتم گیر داده بود که منم میخوام برم کلاس فرانسه. چک کردم دیدم فقط روزهای دوشنبه چهارشنیه برای سن اوستا کلاس دارن. هر چی به اوستا گفتیم که اگه اسمت را بنویسیم اون وقت دیگه هیچ روزی نمیتونی بعد از کدرسه بری حیاط بازی کنی گفت اشکال نداره که نداره. روز اولی که من کلاس داشتم اومدم خونه گفتم خب مامی من بهت هر چی یاد بگیرم یاد میدم. اعداد و سلام و احوالپرسی را گفتم و رسیدم به رنگها. فقط قرمز را گفتم که برگشته میگه: مامی آبی چی میشه؟ گفتم نمیدونم هنوز به ما یاد ندادن. زودی جواب داد: دیدی بلد نیستی!!! من را بنویس یه کلاس که معلمم بلد باشه!!!!!!!!!!! ولی خب آخرش من و باباجون جونی کوتاه نیومدیم و اسمش را ننوشتیم.

این روزها ما با فیس بوک برنامه ای داریم. اوستا برای خودش پروفایل داره و با اون بازی میکنه. مخصوصا  cafe world و farm ville. هر روز هم میاد که بریم توی کافی شاپم میخوام لباسم را عوض کنم. به هیچ وجه هم حاضر نیست قیافه ای را که ما میگیم بذاره. مثلا اصرار داره که موهاش سیخ سیخی یا کچل باشه و یا رنگش سبز باشه... با افتخار هم میگه من موهام سیخ سیخیه!!!! یا اینکه میاد میگه من میخوام برم توی  garden  ام موهام را عوض کنم. امروز هم که رفته رنگ پوستش را سیاه کرده که من شدم مثل  ms. Aline (معلم اوستا توی مدرسه ) !!!!


چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ توسط مرجان



شروع ترم دوم مدرسه

هفته اول تعطیلات به آرامش سپری شد و  من و اوستا دوتایی یک عالمه نقاشی کشیدیم و بازی کردیم. روز شنبه با هم رفتیم بیرون و چون نزدیک خونه خاله نازی بودیم بهشون زنگ زدیم که بنا شد اول بریم خونشون و بعد با هم بریم پارک خور. خاله نازی زحمت کشیده بود و تا ما برسیم وسایل پیک نیک را حاضر کرده بود. یک کم اوستا و امیر و علی توی خونه بازی کردن و بعد هم دراومدیم. توی پارک هم ادامه بازی و شیطنت و نهار و این حرفها که دیگه هوا تاریک شده بود که خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه. یکشنبه صبح هم خاله نازی زنگ زد که بریم پیششون. موقع دراومدن از خونه اوستا برگشته میگه مامی من دوست دارم فقط بریم خونه علی و بعدش هیچ جا نریم و اونجا بمونیم. اونجا هم یک عالمه توی خونه با هم بازی کردن و بعدش هم عمو حسین اومدن خونه و بچه ها را بردن زمین بازی و حسابی بدو بدو کردن تا ساعت نزدیک شش بود که ما برگشتیم خونه.

روز سه شنبه الهام و رادین خوشگله از ایران میومدن. من و اوستا صبح رفتیم فرودگاه دنبالشون. یک کم کارشون توی فرودگاه طول کشیده بود و دیر اومدن بیرون. اوستا هم یه بند میگفت: فکر کنم نمیخوان بیان خونه ما. بریم خونه دیگه. تازه قبل از اومدنشون هم میگفت من به رادین اجازه میدم که توی اتاق من بخوابه. یا میگفت من به رادین اجازه میدم با اسباب بازیهای من بازی کنه. تا برسیم خونه ساعت ١ بود و بعدش هم نهار و یک کم استراحت و تاب و سرسره بازی تا عصری که رفتیم ابن بطوطه. اونجا اوستا و باباجون جونی رفتن بازی و من و الهام و رادین هم رفتیم خرید تا دیگه آخرش که به فود کورت ختم شدیم و ساعت ١١ بود که برگشتیم خونه و اوستا بیهوش شد.

چهار شنبه صبح بازهم رفتیم خرید البته خرید برای رادین و به خاطر همین به اوستا حسابی خوش گذشت. عصر هم رفتیم آتلانتیس برای دیدن آکواریوم. وارد آتلانتیس نشده ما مامانها هوس بستنی کردیم و به اسم این دو تا وروجک بستنی خریدیم ولی اونها فقط ۴ - ۵ قاشق خوردن و بقیه را ما نوش جان کردیم. یک ساعتی اونجا بودیم و میخواستیم برگردیم که رادین از ماهیها دل نمیکند. من بهش گفتم ماهیها میخوان بخوابند الان آقا میاد پرده آکواریوم را میندازه که بتونن بخوابند. رادین راضی شد ولی اوستا تا دو روز داشت میپرسید و برای همه هم توضیح میداد که رفتیم آکواریوم ولی آخرش ماهیها میخواستند بخوابند و ...

پنج شنبه صبح هم من و اوستا بردیم الهام و رادین را گذاشتیم دوبی مال و بعدش رفتیم آرایشگاه. اونجا اوستا نشست به نقاشی کشیدن و من هم رفتم توی یه اتاق که ابروهام را بردارن. وقتی اومدم بیرون دیدم اوستا با یه خانمی دوست شده و داره حرف میزنه و با دختر کوچولوش بازی میکنه. اونقدر خانمه از اوستا تعریف کرد  که نگو. تا در اومدیم اوستا برگشته میگه: مامی میدونی خانمه مال  Australia بودش؟؟؟؟بعدش هم  Greens زندگی میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( به این میگن روابط همومی قوی!!!! خدا را شکر به من نرفته)

بعدش هم رفتیم دنبال الهام و رادین و برگشتیم خونه. عصر پنج شنبه هم رفتیم فستیوال سیتی و دیگه موقع برگشتن بود که اوستا بیهوش شد.

جمعه صبح رفتیم که شهر را به الهام و رادین نشون بدیم. اول رفتیم برج العرب و وایلد وادی را نشون دادیم ( ولی چون سرد بود نرفتیم آب بازی و بنا شد دفعه دیگه که میان بریم) بعدش هم رفتیم کنار خور که سوار قایق بشیم. تا اون موقع هوا آفتابی بود و حتی باد هم نداشت. یکدفعه باد شروع شد و بعدش هم رگبار تند ولی ما از رو نرفتیم و سوار دو مدل قایق شدیم تا رسیدیم به بازار قدیمی دوبی. یک کم اونجا قدم زدیم و بعدش هم با دو تا قایق برگشتیم همون جایی که ماشین را پارک کرده بودیم. البته به شکل موش آب کشیده!!!!! 

Avesta the Sailor

روز شنبه رادین و الهام بنا بود برن سافاری. اوستا هم یه بند میگفت پس چرا ما نرفتیم؟ پس چرا برنمیگردن؟ تا اینکه ساعت ٩ دیگه خوابید تا بتونه یکشنبه صبح به موقع پاشه و بره مدرسه. یکشنبه هم رفتیم دنبال اوستا مدرسه و از اونجا دوتایی بردیم رادین و الهام را برسونیم فرودگاه تا برگردن ایران. اونجا وقتی چمدونها را از صندوق عقب درآوردیم اوستا گیر داده بود که چرا دارن چمدون ما را میبرن ایران.

اوستا: مامی چرا چمدون ما را دارن میبرن؟

من: برای اینکه وسایلشون توی چمدونشون جا نشده بود.

اوستا: چرا جا نشده بود؟

من: چون الهام و رادین خیلی خرید کرده بودن.

اوستا: آخه چرا خیلی خرید کرده بودن؟

من: برای اینکه دفعه اوله که اینجا اومدن.

اوستا: یعنی الان دیگه اصلا پول ندارن؟؟؟؟؟

من: .....

خلاصه بالاخره اوستا راضی شد که الهام چمدون را ببره ولی به شرطی که زودی بده مامایی برگردونه!!!!

دوشنبه شب هم افتتاح برج دوبی (خلیفه!!) بودش. من و اوستا هم حاضر شدیم و تا باباجون جونی از سرکار اومد با هم از خونه دراومدیم تا بریم پیش یکی از دوستهای باباجون جونی که توی هتل  Address درست روبروی برج دوبی زندگی میکنه. توی راه بودیم که زنگ زد و گفت که از بس شلوغه هتل دیگه ماشین قبول نمیکنه. ما هم رفتیم توی پارکینگ دوبی مال پارک کردیم و بعدش هم برای اوستا شام خریدیم و رفتیم پیششون. بنا بود افتتاحیه ساعت ٨ شروع بشه که خب طبق معمول تاخیر داشت و حدود ٨:٢٠ شروع شده. ما هم همه چی را از بالا تماشا کردیم. موقع آتش بازی اوستا اونقدر بالا پایین پرید و داد زد که همه ما مرده بودیم از خنده. مونده بودیم آتیش بازی نگاه کنیم یا اوستا را. هی میخندید و داد میزد وحشتناکه، وحشتناکه!!!!

بعد از تموم شدن آتیش بازی هم ١٠ دقیقه نگذشته اوستا همونجا روی مبل راحت خوابید.

پنج شنبه هم عصری من مهمون دعوت بودم. اوستا را ساعت ۵ بردم دم در شرکت باباجون جونی تحویل دادم و رفتم مهمونی. پدر و پسر هم با همدیگه رفته بودن امارات مال بولینگ بازی کرده بودن و خوش گذرونده بودن. ساعت ٨ هم برگشته بودن خونه شام خورده بودن و اوستا خوابیده بود.

جمعه عصر خاله آرزو آرش را آورد و با هم به همراه امیر و علی و خاله نازی و عمو حسین رفتیم سینما فیلم آلوین و سنجابها. این چهار تا وروجک کل فیلم را مثل آقا نشستن و نگاه کردن. بعدش هم دراومدیم رفتیم هاملیز که یک ربع بازی کنند که بعد از ۴۵ دقیقه به زور اومدیم بیرون رفتیم شام خوردیم و برگشتیم آرش را بردیم خونشون و اومدیم خونه. اولش فقط اوستا و آرش شیطونی میکردن ولی بعدش امیر و علی هم به جمعشون اضافه شدن. یه جا که باباجون جونی و عموحسین رفتن بلیط بگیرن و من و خاله نازی هم میخواستیم تا یه فروشگاه بریم، مجبور شدیم باهاشون قطار بازی بکنیم تا بتونیم یه جا نگهشون داریم. تازه باز هم دعوا بود که کی جلو وایسته و لوکوموتیو بشه!!!!!!!


شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ توسط مرجان