|
امروز اومدم زودی آپدیت بکنم که وگرنه میره باز تا ١۵ روز دیگه. آخه فردا اسباب کشی داریم و اینترنت خونه جدید هم تا ١۵ روز دیگه وصل نمیشه. (آخه نه اینکه الان که اینترنت دم دستمه هر روز آپدیت میکنم!!!!!!!!)
فردای برگشتن از ایران من دوباره به ۵ - ۶ تا از مدرسه هایی که توی لیست انتظار بودیم زنگ زدم و تقریبا همشون گفتن که جا دارند و باید بریم اونجا تا مدارک را تحویل بدیم. ما هم بهترین را که میخواستیم انتخاب کردیم و همون یکشنبه بعد از ظهر با اوستا پا شدیم رفتیم و باباجون جونی هم از سر کار اومد و مدارک را تحویل دادیم و برای چهارشنبه اش بهمون وقت مصاحبه دادن که من و اوستا رفتیم و مدیر قسمت early learning اول یه چندتا سوال از من کرد و بعدش هم از اوستا اسمش را پرسید که اوستا جواب نداد. به من گفت که از اتاق بیام بیرون و بعد صدای اوستا را میشنیدم که داره تند تند حرف میزنه و سوالات را جواب میده. بعدش که در اومدیم از اوستا پرسیدم که آقا ازت چی سوال کرد. گفت: هیچی گفت این کاغذ را ببر. چه رنگی دوست داری منم گفتم black!!!!!! ( حالا اوستا یه عمره عاشق سبزه!!!!) بعد بهم گفت این را رنگ کن و .... خلاصه که عصر همون روز زنگ زدن که فردا تشریف بیارین ثبت نام را کامل کنین.
همون روز اول که برای تحویل مدارک رفته بودیم اوستا از مدرسه و استخر و کلاس و کتابخونه اش خیلی خوشش اومده بود و فردای اونروز توی مهد کودک به همه گفته بود که مدرسه من این طوریه و .... من بزرگ شدم میخوام برم مدرسه! فقط همش به من میگه که مامی شما هم با من بیا مدرسه.
از روزی که مدرسه قطعی شد دیگه افتادیم دنبال خونه. هر جا میرفتیم اولین سوالی که اوستا میکرد این بود که swimming pool داره یا نه!!! تا اینکه بالاخره یه خونه که هممون دوست داشتیم پیدا کردیم.
در بین دنبال خونه گشتنها هم البته برنامه اوستا به راه بود. مثلا یه شب رفتیم Bob the Builder دیدیم.

تازه همون هفته دوستمون عمو سعید و خاله مژده هم اومده بودن اینجا که جای همگی خالی با اونها رفتیم Dream land و این پسرک حسابی آتیش سوزوند.


تازه روز جمعه هم تولد جانا خوشگله بود و توی این تولد اوستا تنها پسر جمع بود و حسابی دیگه کم مونده بود سرش دعوا بشه. مثلا یکی از خانم هوشکلها اومده بود میگفت: آخه من یه دختر تنهام. میای با من بازی کنی و برقصی!!!!!!


تازه هفته بعدش هم بابایی اومد پیشمون و دیگه حسابی خوش به حالمون شد. همون روز اول بابایی یه قرار کاری داشت توی هتل وستین. من و اوستا بردیم بابایی را رسوندیم و بعدش هم رفتیم Favorite things برای دو ساعت بازی شامل شت بازی، دوچرخه سواری، نقاشی، خمیر بازی و .... که باز بعد از دو ساعت اوستا حاضر نبود بیاد بیرون و باز هم میخواست بازی کنه.



یک روز هم به خاله آرزو زنگ زدیم و بنا شد بریم دنبال آرش و با هم بریم استخر که وقتی رسیدیم جلوی دانشگاه آرش فکر کنم با دیدن بابایی غریبی کرد و با ما نیومد و اوستا هم تا اونجا گریه که چرا آرش با ما نیومده ولی با دیدن آب همه چی فراموش شد و دیگه اونقدر آب بازی و شنا کرد که دست و پاش درد گرفته بود.
روز جمعه گذشته هم بابایی را بردیم رسوندیم فرودگاه و اوستا برای اولین بار از یه روز قبلش هی میگفت بابایی نمیخوام بری و توی فرودگاه هم گریه کرد که دوست ندارم بابایی بره و محبور شدیم ببریمش فستیوال سیتی که یک کم بازی کنه و یادش بره.
این هفته هم درگیر آماده کردن خونه جدید بودیم. اتاق اوستا بنا به دستور ایشون آبی رنگ شد و دیروز و پریروز هم دینا اومد کمک و خونه را تمیز کردیم تا فردا اسباب کشی بکنیم. اوستا اونقدر ذوق زده است که امروز تمام اسباب بازیهاش را خودش کمک کرد گذاشتم توی جعبه که زودتر کارها تموم بشه و کامیون بیاد ببره خونه جدید!!!
آخر هم یه سوال از شما مامانها: بچه های شما هم اینقدر نافرمون شدن؟ میهوام ببینم این مال سن ۴ سالگی هستش یا اوستا فقط این طوری شده. بعضی وقتها دلم میخوتد موهام را یکی یکی بکنم از دستش!!!!!!!
|