|
 دیروز اولین روز مدرسه پسرک جیگر طلای ما بودش که مامان بانو و باباجون جونی خواب موندن و تازه ساعت ٨ از خواب بیدار شدن. خدا را شکر که بنا بود ساعت ٩ بریم مدرسه وگرنه که همین روز اولی آبرومون رفته بود. خوشبختانه اوستا شب قبلش حموم رفته بود و لباسهاش هم آماده روی صندلی بود و تا اوستا بیاد صبحانه اش را بخوره من هم با سرعت جت حاضر شدم و هشت و نیم دراومدیم و ساعت نه مدرسه بودیم!!!!! اونجا رفتیم و یه سری کاغذ و بروشور دادن و راهنمایی مون کردن که بریم یه سالن دیگه برای کارت شناسایی مدرسه از اوستا عکس بگیرن و بعدش هم رفتیم طرف کلاس.

خانم معلم سر کلاس منتظر بچه ها بود و اوستا را دعوت کرد تو و باهاش حرف زد و خلاصه ۵ دقیقه نگذشته اوستا کاملا احساس راحتی میکرد و دیگه از اون حرفهای مامی تو هم باید بمونی پیشم خبری نبود. بعد از یک ساعت و نیم هم دیگه باید با خانم معلم خداحافظی میکردیم که اوستا نمیخواست بیاد خونه و میخواست همونجا بمونه و بازی کنه!!!!!!!! خلاصه که روز اول مدرسه با خوبی و خوشی تموم شد و حالا اوستا منتظر یکشنبه است که رسما مدرسه رفتن را شروع کنه.

روز قبل از مدرسه عصری ما و خاله آرزو، اوستا و آرش را بردیم آرایشگاه و این دوتا هم مثل آقا نشستن و موهاشون کوتاه شد و بعدش هم شام و دونات و ...
روز شنبه خاله آرزو سر راه دانشگاه آرش را آورد پیش ما تا این دو تا یک کم با هم بازی کنن. خب حالا ببینین چی کار کردن این دوتا وروجک:
اول از همه یک ربع طبل زدن تا قشنگ ما و همسایه ها بیدار بشیم .

بعدش تازه راضی شدن بیان صبحانه بخورند.

بعد از اون نوبت ماشین بازی و قطار بازی بودش.

بعد از اون هم که معلومه. نوبت استخر و آب بازی. اول تو استخر بچه ها....

و بعد هم شنا تو استخر بزرگها.
وروجکها با باباجون جونی رفتن استخر و قبل از رفتن وقتی آرش از من پرسید شما نمیاین گفتم من میخوام براتون نهار درست کنم. وقتی بعد از یک ربع رفتم پیششون که عکس بگیرم وروجک برگشته میگه خاله شام درست کردین؟؟؟؟!!!!!!!

بعد از استخر و نهار نوبت ولو شدن و کارتون دیدن شد تا یک کم انرژی بگیرن.

بعد از اون هم نوبت خونه بازی و زیر تخت رفتن.....
و آخر سر هم نوبت بسکتبال بازی کردن...

بعد از بسکتبال تازه رفته بودن حموم دوباره آب بازی که دیگه خاله آرزو رسید و تندی آرش را شست تا قبل از اینکه بیهوش بشه برسند خونه. ما هم سریع اوستا را شستیم و شام بهش دادیم و هشت نشده آقا از حال رفت.
روز حمعه قبلش هم عصری رفتیم خونه آرش و خاله آرزو و عمو جلال و جای همگی خالی حسابی خوش گذشت و این دوتا باز هم حسابی آتیش سوزوندن که برای دیدن عکس به وبلاگ آرش مراجعه کنین. (من هنوز عکسها را از خاله نگرفتم)
امروز روز تولد اوستای گل ماست ولی چون مهمونی روز جمعه است و ما هم برای اینکه اوستا ناراحت نشه بهش گفتیم تولدش جمعه است پس پست تولدانه و ماجراهای امروز هم میمونه برای جمعه.
|