Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
مامی مهدکودک نه، مدرسه. من دیگه بزرگ شدم!!

خب مترو دوبی هم بالاخره افتتاح شد. ما هم روز چهارشنبه برای مراسم افتتاحیه رفتیم امارات مال ولی همه جاها را بسته بودند و نمیذاشتن هیچ کس بره جلو. خلاصه که اون شب اصلا افتتاحیه ندیدیم و از اون روز تا حالا هم اونقدر مترو شلوغ بوده که هنوز نرفتیم ولی اوستا دیگه تحملش تموم شده و بهش قول دادیم که امروز بریم سوار شیم.

روز جمعه عصری برای اولین بار  امیر رضا و علیرضا و خانواده عزیزشون را دیدیم و با هم رفتیم favorite things و این وروجکها ٢ ساعت بازی کردن و ما بزرگها هم ٢ ساعت حرف زدیم و بعدش هم تازه آرش و خاله آرزو رسیدن و دوباره بازی تا دیگه موقع خونه اومدن شد و با قول اینکه باز هم همدیگر را میبینیم از هم جدا شدیم. خاله نازی جون، در کنارتون به ما خیلی خوش گذشت. ایشالله زود زود یه قرار میذاریم دوباره همدیگه را میبینیم!

روز شنبه عصری پا شدیم ٣ تایی رفتیم وافی دیدن فریج. کل وافی عروسکها و پوسترهای ۵ تا کارارکتر اصلی این کارتون بود. ( فریجFreej یه سری انیمیشن هستش که روزمرگیهای ۴ تا خانم سنتی اماراتی را در جامعه امروز دوبی نشون میده)

اوستا با تمام کاراکترها عکس تکی گرفت الا با ام خماس ( لباس سبز). همش میپرسید: این چرا این قدر عصبانیه؟؟؟؟؟

بعدش هم کل وافی را به دنبال مجسمه های عبود ( یه پسر خیلی شیطون) گشتیم تا بتونیم توی مسابقه شرکت کنیم. مجسمه های عبود را جاهای مختلف گذاشته بودن که مثلا از سقف آویزون بود و ... و اوستا هم همش میگفت این عبود چقده وروجکه. ببین کجا رفته قایم شده!!!!!!

 این هفته مدرسه اوستا یک ساعت طولانی تر شده و دیروز و پریروز را از ساعت ١٠ رفته تا یک و از امروز تا آخر هفته هم ٨:٣٠ میره تا ١١:٣٠ تا دیگه بعد از تعطیلات عید فطر رسما کلاسهاشون شروع بشه و ببینیم چه خبره. ولی توی این ١٠ روز که حسابی از مدرسه خوشش اومده و احساس بزرگی میکنه. دو سه روز پیش داشتیم حرف میزدیم و من اشتباهی گفتم اوستا فردا رفتی مهدکودک این کار را بکن. برگشته میگه: مامی مهدکودک نه، مدرسه. من دیگه بزرگ شدم!!!!!!!

این چند روزه هر روز یه پروژه برای میس جرجینا داشته.  روز افتتاح مترو دفترش را که توش تمام عکسهای قطارهایی را که توی روزنامه این مدت چاپ شده بود بریده و چسبونده، برده بود مدرسه و یک عالمه برای بقیه توضیح داده بود. یه روز دیگه برداشته نقشه مترو را با خودش برده مدرسه که مسخوام از میس جرجینا بپرسم خونه اش گذاشت و خونه خودم را نشونش بدم. ( اوستا نقشه گویای خونه ما شده الان. همه جا را حفظه و کافیه یه کوچه اشتباه بریم تا سریع بگه بابا این طرفی نیست که!!!!) یه روز کتاب داستانش را برده .... خلاصه که فکر کنم همین روزها میس جرجینا من را بخواد مدرسه بگه من خودم برای کلاسها برنامه دارم لطفا به پسرتون بگین برای من برنامه نریزه!!!!!!!!!

این روزها ما هر شب برنامه  biggest loser را نگاه میکنیم و اوستا هم علاقمند شده و تا شروع میشه میاد میگه پس چرا وزن نمیکنن خودشون را؟ برنامه بعدی تلویزیون هم  supernanny هستش که همش تبلیغش را وسط biggest loser نشون میده و تا اوستا میبینه میگه وای وای باز این بچه های بد اومدن. من نمیخوام نگاه کنم!!!!!!!


یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ توسط مرجان



تولد تولد تولدت مبارک

روز پنج شنبه صبح من و اوستا پاشدیم دوتایی رفتیم کارفور خرید. البته قبل از کارفور یک ساعتی توی بردرز بودیم تا اوستا کتاب بخونه و بعدش رفتیم سراغ خرید. ( به قول اوستا: یکی من یکی تو) تا برسیم خونه شد ساعت یک و بعدش هم تا شستنی ها شسته بشه و وسایل جابه جا بشه و نهار بخوریم شد ساعت ۶. عصرش هم سه تایی رفتیم کادوی اوستا را که خودش انتخاب کرده بود بخریم. اگه گفتین چی؟؟؟؟؟ ست اسکیت و کلاه و زانو بند  و بازوبند. جمعه صبح چشمهاش را باز نکرده میگه بابا پا شو بریم اسکیت بکنیم!!!!!!!! حالا از هفته دیگه بناست ببریمش کلاس تا دو سه جلسه با مربی کار کنه و بعدش دیگه خودش ادامه بده. خدا کنه کار دست خودش و ما نده!!!!!!!!

روز جمعه تا ظهر دیگه کارها تموم شد. ساعت ١١ بودش که اوستا و باباجون جونی رفتن استخر تا اوستا خسته بشه و بیاد بخوابه، که همین طور هم شد و بعد از نهار ساعت ٢ ولو شد. البته با هزار بدبختی که من میخوابم مهمونها میان من نمیبنمشون. خلاصه آخرش آوردیم ساعت گذاشتیم بالای سرش که با خیال راحت بخوابه!!!! ساعت چهار که از خواب بیدار شد تا ساعت هفت که مهمونها بیان هر پنج دقیقه پرسیده که پس چرا تولد شروع نمیشه؟؟!! خلاصه که تولد بالاخره با حضور دوستهای اوستا شامل آرش، پارمیس، پانیذ، آوا، پارمیدا، آرتا و جانا شروع شد و آخر شب با رفتن آرش و آرتا و غش کردن بقیه تموم شد. بنا به انتخاب خود اوستا، تمام تزئینات تولد  Scooby doo و کیکش توماس بود. حالا از بین ده تا مدل مختلف توماس چه جوری و به چه دلیلی این یکی را انتخاب کرده، خدا میدونه!

تازه تمام مدت اوستا از من میپرسید: مامی تو چند سالته و من جواب میدادم و اون هم غرغر کنان ادامه میداد پس چرا من همش ۴ سالم شده آخه!!!!!

روز یکشنبه هم که رسما پسرم راهی مدرسه شد. این دو هفته اول بناست فقط دو سه ساعت برند مدرسه. یعنی از ١١ میرن تا یک ولی اوستا از ساعت ٨ که چشمهاش را باز میکنه یه بند میپرسه مامی پس چرا نمیریم مدرسه؟ مامی دیرم میشه ها؟ مامی الان میس جرجینا سر کلاسه من نیستم و .....

صبح یکشنبه،‌ اولش اوستا گفت مامی تو هم بمون. من هم گفتم باشه و اون رفت توی کلاس و تا مشغول بازی شد، برگشته به من میگه مامی برو ولی زود بیا دنبالما!!!!!

این عکس هم بعد از تمام شدن مدرسه در روز اول پشت کلاس اوستا گرفتیم که اوستا داره نقاشی دراگونی را که کشیده به من نشون میده. تازه میگفت مامی ببین. از این طرف نگاه کنی دراکونه. از این طرف هاپوه. از این یکی طرف هیچی نیست.....

پسرکم داره همراه با روزنامه های دوبی برای راه افتادن مترو شمارش معکوس میکنه و با ذوق و شوق هر روز میاد صفحه ای را که توش راجع به مترو مینویسه باز میکنه و به من میگه: مامی ببین فقط ... روز مونده. روز یکشنبه دیگه طاقتش طاق شده بود و همش میگفت پس چرا قطار راه نمیفته که ما تصمیم گرفتیم ببریمش سوار قطار اون قسمتی بکنیم که زودتر راه افتاده. رفتیم توی پارکینگ ایستگاه، ماشین را پارک کردیم و سوار مونوریل شدیم رفتیم آتلانتیس آکواریوم گردی و یک ساعت بعدش هم با مونو ریل برگشتیم سوار ماشین شدیم اومدیم خونه تا یک کم هیجان پسرکمون بخوابه و تا پس فردا بتونه صبر کنه.

این هواپیمای لگو که توی عکس پایین میبینین یکی از کادوهای اوستاست که روز شنبه من و باباجون جونی دقیقا سه ساعت برای درست کردنش وقت گذاشتیم و از اون روز از اوستا جدا نمیشه. این روزها صبح قبل از مدرسه رفتن اول یک سری با هواپیما و قطارهاش بازی میکنه و بعد میاد حاضر میشه که بریم.


سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ توسط مرجان



اولین روز مدرسه + تولد چهار سالگی

هوراهورا دیروز اولین روز مدرسه پسرک جیگر طلای ما بودش که مامان بانو و باباجون جونی خواب موندن و تازه ساعت ٨ از خواب بیدار شدن. خدا را شکر که بنا بود ساعت ٩ بریم مدرسه وگرنه که همین روز اولی آبرومون رفته بود. خوشبختانه اوستا شب قبلش حموم رفته بود و لباسهاش هم آماده روی صندلی بود و تا اوستا بیاد صبحانه اش را بخوره من هم با سرعت جت حاضر شدم و هشت و نیم دراومدیم و ساعت نه مدرسه بودیم!!!!! اونجا رفتیم و یه سری کاغذ و بروشور دادن و راهنمایی مون کردن که بریم یه سالن دیگه برای کارت شناسایی مدرسه از اوستا عکس بگیرن و بعدش هم رفتیم طرف کلاس.

خانم معلم سر کلاس منتظر بچه ها بود و اوستا را دعوت کرد تو و باهاش حرف زد و خلاصه ۵ دقیقه نگذشته اوستا کاملا احساس راحتی میکرد و دیگه از اون حرفهای مامی تو هم باید بمونی پیشم خبری نبود. بعد از یک ساعت و نیم هم دیگه باید با خانم معلم خداحافظی میکردیم که اوستا نمیخواست بیاد خونه و میخواست همونجا بمونه و بازی کنه!!!!!!!! خلاصه که روز اول مدرسه با خوبی و خوشی تموم شد و حالا اوستا منتظر یکشنبه است که رسما مدرسه رفتن را شروع کنه.

روز قبل از مدرسه عصری ما و خاله آرزو، اوستا و آرش را بردیم آرایشگاه و این دوتا هم مثل آقا نشستن و موهاشون کوتاه شد و بعدش هم شام و دونات و ...

روز شنبه خاله آرزو سر راه دانشگاه آرش را آورد پیش ما تا این دو تا یک کم با هم بازی کنن. خب حالا ببینین چی کار کردن این دوتا وروجک:

اول از همه  یک ربع طبل زدن تا قشنگ ما و همسایه ها بیدار بشیمنیشخند.

بعدش تازه راضی شدن بیان صبحانه بخورند.

بعد از اون نوبت ماشین بازی و قطار بازی بودش.

بعد از اون هم که معلومه. نوبت استخر و آب بازی. اول تو استخر بچه ها....

و بعد هم شنا تو استخر بزرگها.

وروجکها با باباجون جونی رفتن استخر و قبل از رفتن وقتی آرش از من پرسید شما نمیاین گفتم من میخوام براتون نهار درست کنم. وقتی بعد از یک ربع رفتم پیششون که عکس بگیرم وروجک برگشته میگه خاله شام درست کردین؟؟؟؟!!!!!!!

بعد از استخر و نهار نوبت ولو شدن و کارتون دیدن شد تا یک کم انرژی بگیرن.

بعد از اون هم نوبت خونه بازی و زیر تخت رفتن.....

و آخر سر هم نوبت بسکتبال بازی کردن...

بعد از بسکتبال تازه رفته بودن حموم دوباره آب بازی که دیگه خاله آرزو رسید و تندی آرش را شست تا قبل از اینکه بیهوش بشه برسند خونه. ما هم سریع اوستا را شستیم و شام بهش دادیم و هشت نشده آقا از حال رفت.

روز حمعه قبلش هم عصری رفتیم خونه آرش و خاله آرزو و عمو جلال و جای همگی خالی حسابی خوش گذشت و این دوتا باز هم حسابی آتیش سوزوندن که برای دیدن عکس به وبلاگ آرش مراجعه کنین. (من هنوز عکسها را از خاله نگرفتم)

 امروز روز تولد اوستای گل ماست ولی چون مهمونی روز جمعه است و ما هم برای اینکه اوستا ناراحت نشه بهش گفتیم تولدش جمعه است پس پست تولدانه و ماجراهای امروز هم میمونه برای جمعه. 


چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ توسط مرجان