Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
خواندن اولین کلمات

کم کم هوا داره بهتر میشه و ما هم بیشتر میتونیم بریم بیرون و از هوای آزاد استفاده کنیم. تقریبا یک روز در میون که با اوستا میریم توی محوطه و تنیس تمرین میکنیم، یا اوستا دوچرخه سواری میکنه و یا سرسره و ... . یک عالمه هم دوست جدید پیدا کرده.

هفته پیش جمعه عصر رفتیم The walk و اوستا حسابی دوچرخه سواری کرد و با دوچرخه وسط فواره ها جولان داد.

روز دوشنبه رفتم مدرسه دنبال اوستا و بعدش هم کلاس تنیس. خوشبختانه ۴ تا دختر کلاس به خاطر گرمای هوا منصرف شده بودن و یکی از پسرها هم غایب بود و کلا دو نفر بودن با یه مربی که حسابی تمرین کردن. این دفعه مربی شون علاوه بر سرویس که دفعه قبل شروع کرده بود، forehand و backhand را هم یاد داد و هر سه تا را ترکیبی با هم تمرین میکردن.

روز سه شنبه که هم توی مدرسه و هم عصر کلاس موسیقی داره و یه سر داره آواز میخونه و میرقصه. روز چهارشنبه رفتم برای اوستا چلوکباب گرفتم و رفتم مدرسه دنبالش. با هم رفتیم نشستیم توی کانتین مدرسه نهار خوردیم و بعد هم اوستا مایو پوشید و رفتیم سر کلاس میس جنی. تمرین این هفته بیشتر حرکت دست کرال و نفس گیری بود. آخرش هم بهشون گفت یکی یکی بپرن توی آب و تا کنار استخر شنا کنن.

وقتی از استخر برگشتیم خونه من گفتم دیگه اوستا از خستگی بیهوش میشه ولی بعد از نیم ساعت کارتون نگاه کردن پا شده میگه مامی بریم بیرون تنیس تمرین کنیم. هر چی گفتم که امروز خسته ای باشه فردا قبول نکرد و هنوز باباجون جونی نیومده بود که ما رفتیم حیاط و ساعت تقریبا ٧ بود که برگشتیم توی خونه که اوستا از بس تمام بدنش پر ماسه بود مجبور شد دوباره بره حموم و بعدش بیاد شام بخوره. ساعت ٨ بود که از خونه دراومدیم تا بسته ای را به یکی از دوستان که میومد ایران برسونیم و اوستا توی ماشین خوابید. من و بابا جون جونی هم از فرصت استفاده کردیم رفتیم قشنگ یه رستوران نشستیم و بعد از مدتها یه شام دو نفره خوردیم.

پنج شنبه روز جهانی شستن دست بود و توی مدرسه برنامه داشتند و برای بچه ها نمایش اجرا کرده بودن. آخرش هم به هرکدوم یه جعبه شامل صابون و شامپو بدن و بروشور داده بودن. نرسیده خونه اوستا بروشور را درآورده برده جلوی آینه دستشویی گذاشته، بعد من را صدا کرده که مامی بیا. بعد شروع کرده یکی یکی بر اساس مراحلی که توی بروشور نشون داده بود دستهاش را شستن و خشک کردن!!!!!!

دیروز هم که طبق معمول جمعه ها اوستا و باباجون جونی صبح رفتن استخر و بازی. بعد از نهار مثلا همگی رفتیم که بخوابیم. من و بابایی هم پشتمون را کردیم به اوستا که وسطمون خوابیده بود تا حرف نزنه و بخوابه. نشون به اون نشون که ۴۵ دقیقه هی غلت زد و آخرش هم هنوز نیم ساعت نبود خوابش برده بود که من بلند شدم اومدم توی هال سریال نگاه کنم که پشت من راه افتاد و اومد.

عصرش هم با امیر رضا جون و علیرضا جون و خانواده محترم قرار داشتیم و رفتیم پارک زعبیل. این سه تا حسابی بازی کردن و دویدن (البته بیشتر اوستا و امیر رضا) آخرش هم که برای شام روی چمنها نشستیم، اوستا و امیر حسابی با هم کشتی گرفتن و روی چمنها غلت زدن!!!

امروز ظهر هم بعد ازنهار با آرش و خاله آرزو رفتیم نمایش  The singing kettle اول نمایش این دو تا یخ زده بودن ولی کم کم یخشون باز شد و شروع کردن به آواز خوندن و رقصیدن و از صندلی بالا رفتن!!!!!

امروز قلک اوستا را بعد از شش ماه باز کردیم و پولهاش را خودش شمرد (البته ما هم کمکش کردیم) و ریخت توی پلاستیک و بعد از نمایش رفتیم  borders اوستا دو تا کتاب برای خودش انتخاب کرد و پولش را هم خودش از توی همون پلاستیک داد. تازه میگفت هنوز که پول دارم که!!!!!!!! (خرید کتاب انتخاب خود اوستا بود و ما گفتیم هر کاری دوست داره میتونه بکنه)

دیشب وقتی داشتیم با اوستا نقاشی میکردیم، اوستا یه دفعه شروع کرد به هجی کردن کلمه هایی که زیر عکسها نوشته شده بود و خوندن اونها. ما هم امروز براش دو تا کتاب ابتدایی که توی هر صفحه دو سه تا کلمه داره خریدیم. وقتی رسیدیم خونه اوستا تازه اونها را دید وبا کمک ما شروع کرد به خوندن و از اینکه خودش تونسته بود کل کتاب را بخونه حسابی ذوق زده شده بود و خوشحال!

توی مدرسه ماهها را هم یاد گرفته و مدام در حال تکرار اونهاست. صداهای حروف را هم دارن با شعر بهشون یاد میدن که خیلی جالبه. حالا اگه یه روز دست از شیطنت برداره و همه حروف را درست بخونه و بذاره من هم فیلم بگیرم حتما اینجا میذارم. آخه وروجم میاد شعر میخونه ولی صداها را جابه جا میگه (مثلا توی شعر برای  G  به جای گ میگه ب) و منتظر عکس العمل من میشه. اگه چیزی نگم میگه مامی بلد نیستی صدای  G  میشه گ نه ب؟؟؟؟؟؟؟


شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ توسط مرجان



ماه اول مدرسه

یک ماه از شروع کلاسهای مدرسه گذشته.

دو هفته اول، معلم اوستا میس جورجینا بود که فوق العاده مهربون و دوست داشتنی بود ولی بنا به دلایلی (از جمله هم کلاس بودن اوستا و آنوشا) ما از مدرسه خواستیم کلاس اوستا را عوض کنن و این طوری بود که از هفته گذشته اوستا رفت سر کلاس Ms. Emer که خب این تغییر براش خیلی راحت نبود. هر چی سعی کردیم و براش توضیح دادیم فایده نداشت و میگفت : آخه من دوست دارم برم سر کلاس میس جورجینا. آخر سر ما از میس جورجینا خواستیم باهاش صحبت کنه و بگه چون اوستا خیلی پسر گلی بوده اون را به دوستش معرفی میکنه تا دوستش (Ms. Emer) هم ببینه که اوستا چقدر گله. در ضمن اوستا به شدت اصرار داشت اسمش را کلاس تنیس بنویسم تا یاد بگیره و این دفعه که میریم ایران بتونه با بابایی بازی کنه. خوشبختانه مدرسه توی برنامه های بعد از مدرسه کلاس تنیس داشت و ما هم بهش گفتیم اگه میخواد کلاس تنیس بره باید بره سر کلاس Ms. Emer، چون بچه های کلاس میس جورجینا نمیتونن تنیس برن و ...

بالاخره اوستا راضی شد و از هفته گذشته راهی کلاس Ms. Emer گردید. انتظار داشتم روز اول یک کم بی تابی کنه ولی خدا را شکر همه چی مرتبه. فقط اوستا جدیدا یه مقدار منزوی شده و مثل قبل با بچه ها ارتباط برقرار نمیکنه و مثلا خجالت میکشه و اگه من باشم میاد پشت من قایم میشه ، که اصلا نمیدونم چی کار کنم. در ضمن هر حرفی را باید حداقل سه چهار بار تکرا کنیم تا گوش بده و به شدت هم لجباز شده. حالا نمیدونم اینها به خاطر این همه تغییراتیه که ما در عرض یکی دو ماه گذشته داشتیم یا مقتضای چهار سالگیه؟ در هر صورت که فعلا به شدت از مدرسه اش راضی هستیم. با اینکه آموزش مستقیمی در کار نیست و بیشتر به فعالیتهای گروهی و آموزش غیر مستقیم میگذره ولی یه جورایی فکر میکنم برای اوستای پر انرژی و شور و شر ما همین کافیه و آموزش مستقیم میتونه یه چند وقت دیگه صبر کنه.

توی مدرسه دو روز کلاس عربی دارند. یک روز کلاس موسیقی، یه روز ورزش و یه روز هم روز کتابخونه هستش. (روز مورد علاقه اوستا) که همه کلاس با معلم میرن کتابخونه و اونجا براشون یه کتاب میخونن و بعدش هم فرصت دارن توی کتابخونه چرخ بزنن و کتاب مورد علاقه شون را انتخاب کنن و بیارن خونه تا هفته بعد که این کتاب را پس میدن و کتاب جدید میگیرن. این کتابها به جون اوستا بسته اند. کل هفته تا میرسه خونه کتابش را میاره و خودش شروع به خوندن میکنه و قصه اش را به مدلهای مختلف تعریف میکنه.

تازگیها به شدت به نوشتن و نقاشی کشیدن علاقمند شده. تا الان اوستا زیاد اهل نقاشی نبود و هر بار تند تند یه چیزی میکشید و سریع جمع میکرد ولی الان جزئیات براش مهم شده. مثلا هفته پیش بهش گفتم اوستا یه درخت بکش. شروع کرده کشیدن و توضیح دادن که اینها  branchهاش هستش. این هم برگهاش و بعد هم زیر درخت یه چیزهایی کشید. ازش پرسیدم اوستا اینها چیه؟ گفت: اینها  root هاشه. مامی مگه نمیدونی اگه  root نباشه درخت چه جوری سر پا وایسته آخه؟؟؟!!!!

روزهای دوشنبه اوستا بعد از مدرسه کلاس تنیس داره که دیروز جلسه اول کلاس بود و اوستا صبح چشمهاش را باز نکرده پرسید مامی پس کی میرم تنیس؟ ساعت ٢ رفتم مدرسه دنبالش و بعدش با هم رفتیم زمین تنیس مدرسه تا معلمشون اومد. ٧ نفر هستن با دو تا معلم. چهارتا دختر با یکی و سه تا پسر با دومی که اسمش  Dereck هستش. و خب ۴۵ دقیقه توی اون آفتاب داغ این سه تا دویدن و بازی کردن. من که بغل نشسته بودم و فقط نگاه میکردم خسته شدم چه برسه به بچه ها.

روز سه شنبه هم اوستا کلاس موسیقی داره که تا الان سه جلسه تشکیل شده. جلسه اول را با باباجون جونی رفته بود و بابا هم سر کلاس فیلم گرفته. باور کنین در طول دو هفته گذشته شاید هزار بار ما این فیلم را دیدیم و دیگه تمام نتها را حفظ شدیم!!!!

روز چهار شنبه هم کلاس شنا داره اوستا که باز هم توی مدرسه اش هستش و اوستا در کلاس  water turtles هستش و خوشبختانه معلمش را هم دوست داره ولی هر چند وقت یکبار باز سراغ دانیل را میگیره. توی کلاس شنا هم کلا ٧ نفر هستند و اسم معلمشون  jenny  هستش.

جلسه قبل ١٠ دقیقه از کلاس گذشته معلم کمربند های بچه ها را باز کرد و یکی یک دونه از این لوله ها داد دستشون و بنا شد عرض استخر را به پشت شنا کنند. وسط استخر لوله از دست اوستا ول شد و رفت زیر آب (عمق ١.٢٠) خیلی جالب بود که معلمش از دور بهش میگفت اوستا وایستا. پات به زمین میرسه. آروم وایستا و ... این طوری شد که اوستا تونست خودش را بالاخره بیاره روی آب و کنترل کنه. من که کنار نشسته بودم گفتم احتمالا اوستا ترسیده و دیگه نمیاد ولی کلاس تموم نشده اوستا اومده میگه: مامی دیدی غرق شدم بعد اومدم روی آب!!!!!!! و شروع کرده خندیدن و پرسیدن که چرا پس کلاس زود تموم شد؟؟؟؟؟؟؟؟

آخیش ماجراهای مدرسه تموم شد. حالا میرسیم به کارهای خارج از مدرسه!!!!

روز جمعه با آرش و خاله آرزو و عمو جلال رفتیم سینما  cloudy with the chance of meatballs. کارتون قشنگی بود و این دو تا وروجک حسابی خوششون اومد. نصفه اول فیلم که سینما را گذاشته بودن روی سرشون از بس خندیده بودن. بعدش هم دراومدیم رفتیم یک کم گلف بازی کردن و بعدش هم شام. خلاصه اینکه خاله آرزو میخواست آرش را ٨ ببره خونه تا بخوابه و صبح راحت بیدار بشه بره مدرسه ولی ساعت ١٠ بود که از هم تازه خداحافظی کردیم. حالا آرش فرداش چه جوری از خواب بیدار شده .....!!!!؟؟؟؟؟؟؟

فبل از مسافرتمون هم یه روز من و اوستا رفتیم مترو سواری (تفریح جدید توی شهر ما!!!) و صد البته که اوستا حسابی خوش گذروند و بعد از ۴٠ دقیقه بالاخره راضی شد که برگردیم خونه!!!!

دو سه هفته گذشته برای اوستا یک سری بازی و فیلم  Dora the explorer ( عشق جدید اوستا به جای تام و جری) داون لود کردم. اگه تا حالا این کارتون را ندیدین باید بگم که یه دختر اسپانیاییه که با یه میمون  boots کارهای مختلف میکنه و دنبال چیزهای مختلف میگرده و این وسط به میمونه اسپانیایی یاد میده. اوستا الان یک عالمه لغت اسپانیایی یاد گرفته که خیلی قشنگ و به جا هم استفاده میکنه. ( مامانش هم یواشکی نگاه میکنه تا عقب نمونه و بتونه جواب بده!!)

تازه بعضی وقتها از خودش یه سری صدا در میاره و وقتی ازش میپرسم اوستا این چی بود؟ میگه: دارم چینی حرف میزنم!!!!!!


دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸ توسط مرجان



سفرنامه چین 2

خب حالا میرسیم به سفرنامه چین. اصلا اولش بنا نبود ما بریم چین. بنا بود بیایم ایران برای عروسی دای دای، ولی برنامه عوض شد و ما دیدیم حالا که بابا جون جونی با این زحمت مرخصی گرفته حیفه که استفاده نکنیم. رفتیم دنبال تور ایتالیا ولی چون وفتمون کم بود ویزا ممکن بود به موقع نرسه و خیلی ریسک بود. این طوری شد که سر از چین در آوردیم. بلیطم رفتمون شنبه ساعت ٣ صبح بود. چون اوستا خیلی اصرار میکرد تصمیم گرفتیم با مترو بریم فرودگاه. به خاطر همین با تاکسی تا ایستگاه امارات مال رفتیم تا اونجا سوار بشیم ولی وقتی رسیدیم جلوی ایستگاه ( با چمدون...) مسئولش گفت امشب تصمیم گرفتن آخرین قطار به جای ساعت ١٢ ساعت ١١ باشه و این یعنی اینکه دیگه قطاری نیست که بره طرف فرودگاه. (راننده حتما خسته شده بوده یهو تصمیم گرفته ساعت کارش را کم کنه!!) به خاطر همین مجبور شدیم دوباره بریم سوار تاکسی بشیم و بریم فرودگاه. ولی خب مگه به این راحتی اوستا دست برمیداشت. هر ٢ دقیقه یکبار میپرسید: چرا قطار ساعتش عوض شده؟؟؟؟ (مسئولان مترو جواب پسرم را بدن لطفا!)

خلاصه که تا برسیم و چمدون را تحویل بدیم و بریم تو شد ساعت یک و نیم. و توی فرودگاه هم که طبق معمول رفتیم دونات و چایی بخوریم تا موقع سوار شدن بشه که همون وسطها اوستا دیگه خوابش برد و دو ساعت مونده به نشستن هواپیما بیدار شد.

ساعت ١۴ بود که هواپیما نشست و ما سوار ماشینی که اومده بود دنبالمون شدیم. اوستا از اول میگفت بابا به آقا بگو کجا بره آخه آقا بلد نیست!!!!!! و یه جا که گردش به چپ ممنوع بود و راننده رفت جلوتر و بعد دور زد اوستا برگشته میگه بابا دیدی گفتم آقا بلد نیست؟ حالا گم شده!!!!

تا برسیم هتل و وسایلمون را جابه جا کنیم شد ساعت سه و نیم و بعدش هم یک کم خوابیدیم ( تا ۶) بعدش بلند شدیم که بریم شام بخوریم ( به خاطر اختلاف ساعت نهار فراموش شده بود!!!!) جای همگی خالی راه افتادیم توی هوای پاییزی پکن پیاده رفتیم تا اولین  KFC که موقع رفتن طرف هتل پیدا کرده بودیم و اوستا با ولع تمام ناگت و سیب زمینی خورد و بعد هم رفتیم قدم زدیم و یک کم خوراکی خریدیم و برگشتیم هتل و به زور ساعت ٢ بود که خوابیدیم.

یکشنبه ٢٠ سپتامبر ٢٠٠٩

وقتی چشم باز کردیم ساعت ١٠ بود و دیگه صبحانه هتل تمام شده بود. خوشبختانه با خودمون نون و شکلات صبحانه و عسل داشتیم. سریع صبحانه خوردیم و کله صبح ساعت ١١ دراومدیم و  رفتیم طرف میدان Tiananmen و شهر ممنوعه (Forbidden city) ( ۶ تا عکس اول پست قبلی). ساعت ٣ بود که از شهر ممنوعه اومدیم بیرون تا نهار بخوریم. هر چی گشتیم رستورانی که غذاش مورد پسند باشه پیدا نکردیم و این بار به مکدونالد ختم شدیم. بعد از مکدونالد رفتیم طرف  temple of heaven که توی راهنما نوشته بود تا ساعت ٩ شب بازه ولی وقتی ساعت ۶ رسیدیم اونجا دیدیم تا ساعت ۶ بازه فقط!!!!! برگشتیم هتل یک کم استراحت کردیم و رفتیم یکی از معروف ترین رستورانهای پکن برای خوردن  Beijing Roast Duck. برای اوستا خیلی جالب بود که اردک را درسته میذارن توی تنور و وقتی پخت میارن سر میز و برات تکه میکنن و میذارن جلوت، حتی سرش را !!!!! و جالب تر از اون براش خوردن غذا با  chop sticks بود. خلاصه که ساعت ٩:٣٠ بود از رستوران در اومدیم و برگشتیم هتل و با تمام خستگی باز تا ساعت ١٢ بیدار بودیم.

دوشنبه ٢١ سپتامبر ٢٠٠٩

دوشنبه ساعت۶:٣٠ من و باباجون جونی بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و صبحانه اوستا را هم آماده کردیم و اوستا را توی خواب برداشتیم تا با توری که رزرو کرده بودیم بریم طرف دیوار چین. تا اتوبوس همه توریست ها را از هتل های مختلف سوار کنه اوستا خوابش را تکمیل کرد و ساعت ٩:٣٠ بود که بیدار شد و صبحانه اش را خورد تا رسیدیم به اولین جای دیدنی که میخواستیم بریم، یعنی  Ming Tombs. که قبر ١٣ تا از امپراطورهای چین اونجا هستش. بعد از اونجا هم رفتیم نهار چینی و بعدش هم رفتیم دیدن یکی از فسمتهای دیوار چین. برای رسیدن به دیوار باید سوار تله کابین میشدیم که خب معلومه اوستا حسابی خوشحال شد. بعدش هم دو تا از برجها را پیاده رفتیم تا رسیدیم به بلندترین نقطه دیوار چین. شیب مسیر اونقدر زیاد بود که اصلا نمیش ایستاد و اوستا هم اون وسط همش میخواست بدوه و از کوه بالا بره. اونجا یه پلاک هم برای اوستا درست کردن که روش اسم اوستا و تاریخ  و اینکه اوستا تا بلندترین نقطه دیوار بالا رفته حک شده!!!!!

تا از دیوار پایین بیایم و دوباره سوار تله کابین بشیم و بعد هم با اتوبوس به شهر برگردیم شد ساعت ۶. موقع برگشت از راننده خواستیم ما را نزدیک مجموعه المپیک پیاده کنه تا بتونیم اونجا را هم ببینیم و اوستا هم بتونه حسابی بدو بدو کنه و بالا پایین بپره. از اونجا هم به دنبال یه رستوران فرانسوی که آدرسش را پیدا کرده بودیم تا اون سر شهر رفتیم تا اوستا که نهار درست و حسابی هم نخورده بود بتونه یه غذای کامل بخوره و خب معلومه که چی سفارش داد: ماهی سالمون.

سه شنبه ٢٢ سپتامبر ٢٠٠٩

سه شنبه صبح وقتی چشم باز کردیم ساعت ١٠ بود و بازهم به صبحانه هتل نرسیدیم!!!! و  دوباره خودمون توی اتاق صبحانه خوردیم و دراومدیم و رفتیم دیدن قسمتهای قدیمی پکن به اسم  Hutong که یعنی کوچه باریک. اونجا یک عالمه سوار این کالسکه هایی شدیم که به دوچرخه وصل هستن و همه جا را با اونها گشتیم. ساعت ٣ بود که دیگه حسابی گشنمون بود و باز به گجا ختم شدیم؟ معلومه مکدونالد. اوستا که حسابی کیف میکرد از اینکه هر وقت دلش میخواد میتونه ناگت و سیب زمینی بخوره. از اونجا هم تاکسی گرفتیم رفتیم  summer palace که اوستا عینکش را توی تاکسی جا گذاشت و بعد از پیاده شدن نیم ساعت گریه کرد و غر زد و تا آخر سفر هم مدام میگفت بریم دوباره سوار همون تاکسی بشیم که عینکم توش مونده!!!!!!!

چهار شنبه ٢٣ سپتامبر ٢٠٠٩

چهار شنبه صبح هم باز اوستا را توی خواب گذاشتیم توی کالسکه و رفتیم دیدن  temple of heaven. جای فوق العاده جالبی بود. یه گوشه داشتن تانگو تمرین میکردن، یه گوشه تای چی، یه جا سالسا، یه جا آهنگ میزدن، یه جا اپرا اجرا میکردن و .... من که تا به حال همچین جایی ندیده بودم. بعد از اونجا برگشتیم هتل وسایلمون را برداشتیم و رفتیم فرودگاه به مقصد Xi'an. که با تاخیری که هواپیما داشت و با ٢ ساعت پرواز، ساعت حدود ٧ بود که رسیدیم هتل جدیدمون و بقیه شب را به استراحت گذروندیم تا  برای روز بعد سرحال باشیم.

 پنج شنبه ٢۴ سپتامبر ٢٠٠٩

 پنج شنبه صبح بعد از خوردن یه صبحانه مفصل توی هتل (بالاخره) با تور راهی دیدن جاهای توریستی شهر شدیم که مهمترین و جالبترینش برای اوستا موزه سربازان تراکوتا بود که اوستا را خیلی تهت تاثیر قرار داد. اونجا اول فیلمی از اینکه این چند هزار تا سرباز چرا و چطور درست شدن و چرا خراب شدن و چطور دوباره پیدا شدن نشونمون دادن. که خب ذهن اوستا را حسابی مشغول کرده بود.

اوستا: مامی آخه soldier ها را  چرا خراب کردن و آتیش زدن؟

ما : چون جنگ بودش؟

اوستا: چرا جنگ بودش؟ 

ما: چون میخواستن اونها شاه بشن؟

اوستا: چرا؟؟؟

ما: !!!!!!

اوستا: خب چرا  soldier ها را آتیش زدن و شکوندن؟ ( بعضی وقتها هم به جای  soldier میگه  solmandier!!!!)

ما: !!!!!!

و دوباره از اول. تازه اولین حرفی که به مامایی پشت تلفن زد هم همین بود که ماجرای جنگ را براش تعریف کرد. بعد از دیدن فیلم وفتی رفتیم و سربازهای واقعی را دیدیم دیگه اوستا ول کن نبود و نمیخواست بیاد بیرون. تا آخر یک سری چهارتایی از مجسمه سربازها را براش گرفتیم و دیگه مدام اونها توی دستش بود. ساعت ۶ گذشته بود که رسیدیم هتل. یه کم استراحت کردیم و رفتیم قسمت قدیمی و مرکر خرید سوغاتی شهر. البته اول از همه باز یه سری به مکدونالد زدیم. اونجا یه مدل از برج ایفل گذاشته بودن.

اوستا: مامی این چیه؟

من: برج ایفل.

اوستا: کجاست؟

من: توی یه کشور به اسم فرانسه که فرانسوی حرف میزنن.

اوستا: مامی بیا در گوشت یه چیزی بگم. میخوای فردا بریم بالای برج ایفل داد بزنیم  Bon joure ( درست نوشتم؟)!!!!!!!!!

از مکدونالد هم که در اومدیم اوستا توی کالسکه خوابید و ما هم راحت تا ١٢ شب قدم زدیم و بعد برگشتیم هتل.

  جمعه ٢۵ سپتامبر ٢٠٠٩

حمعه صبح هم باز بعد از یک صبحونه مفصل چمدونمون را جمع کردیم و گذاشتیم توی هتل و رفتیم تا دیوار شهر را ببینیم. اونجا روی دیوار سوار  buggy شدیم و در عرض یک ساعت بالای دیوار کل شهر را دور زدیم و بعدش هم رفتیم قدم زدیم و جاهای دیدنی شهر را دیدیم تا ساعت ١:٣٠ که برگشتیم هتل و وسایلمون را برداشتیم و رفتیم فرودگاه تا برگردیم دوبی.

توی پرواز دوبی پکن اوستا شروع کرد به دیدن فیلم آلوین و سنجابها که نتونست تمومش کنه. کل سفر تکون میخورد میگفت: مامی میخوای بریم سوار هواپیما بشیم بعد من بقیه آلوین و سنجابها را نگاه کنم؟؟؟؟؟؟؟

 

بالاخره این سفرنامه تموم شد. یکی دو روز دیگه برمیگردم تا ماجراهای مدرسه رفتن و کلاسهای اوستا و شیرین زبونیهاش را بنویسم.


سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ توسط مرجان



سفرنامه چین

سلام. ما برگشتیم. جای همگی خالی.

هر کار کردم نتونستم slide show بذارم. به خاطر همین مجبور شدم عکسها را یکی یکی اینجا بذارم. ببخشید اگه یک کم سنگین شده. فعلا عکسها را ببینین تا امشب مفصل سفرنامه بنویسم.

Qianmen - Beijing

Tiananmen Sq. - Beijing

Enjoying the view

Forbidden City - Beijing

 Forbidden City - Beijing

Forbidden City - Beijing

 Eating Roast duck - Beijing

Hutong - Beijing

Typical Chinese bedroom

Hou Hai Lake - Beijing

Finally at the top of Great wall

Finally at the top of Great wall

Finally at the top of Great wall

Finally at the top of Great wall

Aquatics Center -Beijing Olympics

Bird nest Stadium - Beijing Olympics

Need a haircut!!!!!

Summer Palace - Beijing

Summer Palace - Beijing

Summer Palace - Beijing

Temple of heaven - Beijing

Temple of heaven - Beijing

In front of Temple of Heaven - Beijing

 Watching Tom and Jerry at Beijing Airport 

Wild Goose Pagoda - Xi'an

Wild Goose Pagoda - Xi'an

Terracota museum - Xi'an

Terracota museum - Xi'an

Terracota museum - Xi'an 

City wall tour - Xi'an

Xi'an

Le garden Hotel - Xi'an

Le garden Hotel - Xi'an

Le garden Hotel - Xi'an


یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸ توسط مرجان