|
خب حالا میرسیم به سفرنامه چین. اصلا اولش بنا نبود ما بریم چین. بنا بود بیایم ایران برای عروسی دای دای، ولی برنامه عوض شد و ما دیدیم حالا که بابا جون جونی با این زحمت مرخصی گرفته حیفه که استفاده نکنیم. رفتیم دنبال تور ایتالیا ولی چون وفتمون کم بود ویزا ممکن بود به موقع نرسه و خیلی ریسک بود. این طوری شد که سر از چین در آوردیم. بلیطم رفتمون شنبه ساعت ٣ صبح بود. چون اوستا خیلی اصرار میکرد تصمیم گرفتیم با مترو بریم فرودگاه. به خاطر همین با تاکسی تا ایستگاه امارات مال رفتیم تا اونجا سوار بشیم ولی وقتی رسیدیم جلوی ایستگاه ( با چمدون...) مسئولش گفت امشب تصمیم گرفتن آخرین قطار به جای ساعت ١٢ ساعت ١١ باشه و این یعنی اینکه دیگه قطاری نیست که بره طرف فرودگاه. (راننده حتما خسته شده بوده یهو تصمیم گرفته ساعت کارش را کم کنه!!) به خاطر همین مجبور شدیم دوباره بریم سوار تاکسی بشیم و بریم فرودگاه. ولی خب مگه به این راحتی اوستا دست برمیداشت. هر ٢ دقیقه یکبار میپرسید: چرا قطار ساعتش عوض شده؟؟؟؟ (مسئولان مترو جواب پسرم را بدن لطفا!)
خلاصه که تا برسیم و چمدون را تحویل بدیم و بریم تو شد ساعت یک و نیم. و توی فرودگاه هم که طبق معمول رفتیم دونات و چایی بخوریم تا موقع سوار شدن بشه که همون وسطها اوستا دیگه خوابش برد و دو ساعت مونده به نشستن هواپیما بیدار شد.
ساعت ١۴ بود که هواپیما نشست و ما سوار ماشینی که اومده بود دنبالمون شدیم. اوستا از اول میگفت بابا به آقا بگو کجا بره آخه آقا بلد نیست!!!!!! و یه جا که گردش به چپ ممنوع بود و راننده رفت جلوتر و بعد دور زد اوستا برگشته میگه بابا دیدی گفتم آقا بلد نیست؟ حالا گم شده!!!!
تا برسیم هتل و وسایلمون را جابه جا کنیم شد ساعت سه و نیم و بعدش هم یک کم خوابیدیم ( تا ۶) بعدش بلند شدیم که بریم شام بخوریم ( به خاطر اختلاف ساعت نهار فراموش شده بود!!!!) جای همگی خالی راه افتادیم توی هوای پاییزی پکن پیاده رفتیم تا اولین KFC که موقع رفتن طرف هتل پیدا کرده بودیم و اوستا با ولع تمام ناگت و سیب زمینی خورد و بعد هم رفتیم قدم زدیم و یک کم خوراکی خریدیم و برگشتیم هتل و به زور ساعت ٢ بود که خوابیدیم.
یکشنبه ٢٠ سپتامبر ٢٠٠٩
وقتی چشم باز کردیم ساعت ١٠ بود و دیگه صبحانه هتل تمام شده بود. خوشبختانه با خودمون نون و شکلات صبحانه و عسل داشتیم. سریع صبحانه خوردیم و کله صبح ساعت ١١ دراومدیم و رفتیم طرف میدان Tiananmen و شهر ممنوعه (Forbidden city) ( ۶ تا عکس اول پست قبلی). ساعت ٣ بود که از شهر ممنوعه اومدیم بیرون تا نهار بخوریم. هر چی گشتیم رستورانی که غذاش مورد پسند باشه پیدا نکردیم و این بار به مکدونالد ختم شدیم. بعد از مکدونالد رفتیم طرف temple of heaven که توی راهنما نوشته بود تا ساعت ٩ شب بازه ولی وقتی ساعت ۶ رسیدیم اونجا دیدیم تا ساعت ۶ بازه فقط!!!!! برگشتیم هتل یک کم استراحت کردیم و رفتیم یکی از معروف ترین رستورانهای پکن برای خوردن Beijing Roast Duck. برای اوستا خیلی جالب بود که اردک را درسته میذارن توی تنور و وقتی پخت میارن سر میز و برات تکه میکنن و میذارن جلوت، حتی سرش را !!!!! و جالب تر از اون براش خوردن غذا با chop sticks بود. خلاصه که ساعت ٩:٣٠ بود از رستوران در اومدیم و برگشتیم هتل و با تمام خستگی باز تا ساعت ١٢ بیدار بودیم.
دوشنبه ٢١ سپتامبر ٢٠٠٩
دوشنبه ساعت۶:٣٠ من و باباجون جونی بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و صبحانه اوستا را هم آماده کردیم و اوستا را توی خواب برداشتیم تا با توری که رزرو کرده بودیم بریم طرف دیوار چین. تا اتوبوس همه توریست ها را از هتل های مختلف سوار کنه اوستا خوابش را تکمیل کرد و ساعت ٩:٣٠ بود که بیدار شد و صبحانه اش را خورد تا رسیدیم به اولین جای دیدنی که میخواستیم بریم، یعنی Ming Tombs. که قبر ١٣ تا از امپراطورهای چین اونجا هستش. بعد از اونجا هم رفتیم نهار چینی و بعدش هم رفتیم دیدن یکی از فسمتهای دیوار چین. برای رسیدن به دیوار باید سوار تله کابین میشدیم که خب معلومه اوستا حسابی خوشحال شد. بعدش هم دو تا از برجها را پیاده رفتیم تا رسیدیم به بلندترین نقطه دیوار چین. شیب مسیر اونقدر زیاد بود که اصلا نمیش ایستاد و اوستا هم اون وسط همش میخواست بدوه و از کوه بالا بره. اونجا یه پلاک هم برای اوستا درست کردن که روش اسم اوستا و تاریخ و اینکه اوستا تا بلندترین نقطه دیوار بالا رفته حک شده!!!!!
تا از دیوار پایین بیایم و دوباره سوار تله کابین بشیم و بعد هم با اتوبوس به شهر برگردیم شد ساعت ۶. موقع برگشت از راننده خواستیم ما را نزدیک مجموعه المپیک پیاده کنه تا بتونیم اونجا را هم ببینیم و اوستا هم بتونه حسابی بدو بدو کنه و بالا پایین بپره. از اونجا هم به دنبال یه رستوران فرانسوی که آدرسش را پیدا کرده بودیم تا اون سر شهر رفتیم تا اوستا که نهار درست و حسابی هم نخورده بود بتونه یه غذای کامل بخوره و خب معلومه که چی سفارش داد: ماهی سالمون.
سه شنبه ٢٢ سپتامبر ٢٠٠٩
سه شنبه صبح وقتی چشم باز کردیم ساعت ١٠ بود و بازهم به صبحانه هتل نرسیدیم!!!! و دوباره خودمون توی اتاق صبحانه خوردیم و دراومدیم و رفتیم دیدن قسمتهای قدیمی پکن به اسم Hutong که یعنی کوچه باریک. اونجا یک عالمه سوار این کالسکه هایی شدیم که به دوچرخه وصل هستن و همه جا را با اونها گشتیم. ساعت ٣ بود که دیگه حسابی گشنمون بود و باز به گجا ختم شدیم؟ معلومه مکدونالد. اوستا که حسابی کیف میکرد از اینکه هر وقت دلش میخواد میتونه ناگت و سیب زمینی بخوره. از اونجا هم تاکسی گرفتیم رفتیم summer palace که اوستا عینکش را توی تاکسی جا گذاشت و بعد از پیاده شدن نیم ساعت گریه کرد و غر زد و تا آخر سفر هم مدام میگفت بریم دوباره سوار همون تاکسی بشیم که عینکم توش مونده!!!!!!!
چهار شنبه ٢٣ سپتامبر ٢٠٠٩
چهار شنبه صبح هم باز اوستا را توی خواب گذاشتیم توی کالسکه و رفتیم دیدن temple of heaven. جای فوق العاده جالبی بود. یه گوشه داشتن تانگو تمرین میکردن، یه گوشه تای چی، یه جا سالسا، یه جا آهنگ میزدن، یه جا اپرا اجرا میکردن و .... من که تا به حال همچین جایی ندیده بودم. بعد از اونجا برگشتیم هتل وسایلمون را برداشتیم و رفتیم فرودگاه به مقصد Xi'an. که با تاخیری که هواپیما داشت و با ٢ ساعت پرواز، ساعت حدود ٧ بود که رسیدیم هتل جدیدمون و بقیه شب را به استراحت گذروندیم تا برای روز بعد سرحال باشیم.
پنج شنبه ٢۴ سپتامبر ٢٠٠٩
پنج شنبه صبح بعد از خوردن یه صبحانه مفصل توی هتل (بالاخره) با تور راهی دیدن جاهای توریستی شهر شدیم که مهمترین و جالبترینش برای اوستا موزه سربازان تراکوتا بود که اوستا را خیلی تهت تاثیر قرار داد. اونجا اول فیلمی از اینکه این چند هزار تا سرباز چرا و چطور درست شدن و چرا خراب شدن و چطور دوباره پیدا شدن نشونمون دادن. که خب ذهن اوستا را حسابی مشغول کرده بود.
اوستا: مامی آخه soldier ها را چرا خراب کردن و آتیش زدن؟
ما : چون جنگ بودش؟
اوستا: چرا جنگ بودش؟
ما: چون میخواستن اونها شاه بشن؟
اوستا: چرا؟؟؟
ما: !!!!!!
اوستا: خب چرا soldier ها را آتیش زدن و شکوندن؟ ( بعضی وقتها هم به جای soldier میگه solmandier!!!!)
ما: !!!!!!
و دوباره از اول. تازه اولین حرفی که به مامایی پشت تلفن زد هم همین بود که ماجرای جنگ را براش تعریف کرد. بعد از دیدن فیلم وفتی رفتیم و سربازهای واقعی را دیدیم دیگه اوستا ول کن نبود و نمیخواست بیاد بیرون. تا آخر یک سری چهارتایی از مجسمه سربازها را براش گرفتیم و دیگه مدام اونها توی دستش بود. ساعت ۶ گذشته بود که رسیدیم هتل. یه کم استراحت کردیم و رفتیم قسمت قدیمی و مرکر خرید سوغاتی شهر. البته اول از همه باز یه سری به مکدونالد زدیم. اونجا یه مدل از برج ایفل گذاشته بودن.
اوستا: مامی این چیه؟
من: برج ایفل.
اوستا: کجاست؟
من: توی یه کشور به اسم فرانسه که فرانسوی حرف میزنن.
اوستا: مامی بیا در گوشت یه چیزی بگم. میخوای فردا بریم بالای برج ایفل داد بزنیم Bon joure ( درست نوشتم؟)!!!!!!!!!
از مکدونالد هم که در اومدیم اوستا توی کالسکه خوابید و ما هم راحت تا ١٢ شب قدم زدیم و بعد برگشتیم هتل.
جمعه ٢۵ سپتامبر ٢٠٠٩
حمعه صبح هم باز بعد از یک صبحونه مفصل چمدونمون را جمع کردیم و گذاشتیم توی هتل و رفتیم تا دیوار شهر را ببینیم. اونجا روی دیوار سوار buggy شدیم و در عرض یک ساعت بالای دیوار کل شهر را دور زدیم و بعدش هم رفتیم قدم زدیم و جاهای دیدنی شهر را دیدیم تا ساعت ١:٣٠ که برگشتیم هتل و وسایلمون را برداشتیم و رفتیم فرودگاه تا برگردیم دوبی.
توی پرواز دوبی پکن اوستا شروع کرد به دیدن فیلم آلوین و سنجابها که نتونست تمومش کنه. کل سفر تکون میخورد میگفت: مامی میخوای بریم سوار هواپیما بشیم بعد من بقیه آلوین و سنجابها را نگاه کنم؟؟؟؟؟؟؟
بالاخره این سفرنامه تموم شد. یکی دو روز دیگه برمیگردم تا ماجراهای مدرسه رفتن و کلاسهای اوستا و شیرین زبونیهاش را بنویسم.
|