Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
تنها گذاشتن اوستا و باباجون جونی

معلم اوستا یعنی ms. Emer خوشبختانه رفت و دیگه هم بنا نیست برگرده. میگم خوشبختانه چون به نظر من با اینکه خیلی خوب درس میداد ولی اصلا با بچه ها خوب برخورد نمیکرد و ارتباط برقرار نکرده بود ( شاید چون میخواسته بره نمیخواسته خودش را خیلی خسته کنه!!) و همین باعث شده بود که اوستا کلی عصبی و پرخاشگر بشه و ما هم باور نمیکردیم که این رفتارها فقط به خاطر معلمه. طوری که تصمیم گرفتیم مدرسه اوستا را عوض کنیم و براش یه مدرسه خوب هم پیدا کردیم و تمام کارهاش را هم انجام دادیم که خوشبختانه دو هفته پیش ms. Emer رفت و چند روز بعدش گفتن که دیگه برنمیگرده. معلم جایگزینی که فعلا برای کلاس آوردن فوق العاده است. از همون روز اول میشد تفاوت را در رفتار تمام بچه ها دید. برخلاف قبل الان بچه ها را به زور باید از کلاس بیاریم بیرون و تمام مدت اسم Ms. Aileen روی زبونشونه و این فقط نظر ما نیست بلکه تمام پدر و مادرها فوق العاده از این تغییر راضی هستن و وقتی مدیر مدرسه میخواست از رفتن معلم معذرت خواهی کنه همه گفتن که از این موضوع خوشحال هستند و میخوان که معلم جدید همیشه بمونه که التبه چون این معلم سابقه زیادی نداره فعلا مدیر مدرسه موافقت نکرده و بناست تا آخر این هفته خبر بده که همین میمونه یا معلم دیگه ای را میارند. خلاصه هر چی که بود باعث شد که ما فعلا از عوض کردن مدرسه اوستا منصرف بشیم و تا آخر امسال صبر کنیم حتی با وجود اینکه مدرسه جدید اوستا را KG2 قبول کرده بود نه مثل این مدرسه KG1. ولی خدایی تصمیم گرفتن برای همچین تغییر بزرگی خیلی سخته و ما هنوز هم مطمدن نیستیم که آیا کار درستی کردیم اوستا را همینجا نگه داشتیم یا باید مدرسه را عوض میکردیم.

آخر هفته گذشته، من سه روزه رفتم ایران و اوستا و باباجون جونی را تنها گذاشتم. قبل از رفتن از اوستا پرسیدم: چی دوست داری برات بخرم؟

اوستا: قطار.

من: مامی قطار خیلی داری. یه چیزی بگو که نداری.

اوستا: پس مامی من از اون تنیس های توی تلویزیون میخوام!!!! (بازی نینتندو)

 چهارشنبه شب اوستا و باباجون جونی من را بردن گذاشتن فرودگاه و بعد خودشون رفتن دونات بخورن!! پنج شنبه هم چون من نبودم باباجون جونی رفته بود مدرسه دنبال اوستا و با هم رفته بودن یه نیم ساعتی اوستا توی ماشین جلوی شرکت  نشسته بود تا باباجون جونی کارش تموم شده بود و بعد با هم اومده بودن خونه. شبش هم دوتایی رفته بودن بیرون بازی و بعدش هم سینما و شام و ... (معلومه حسابی غصه میخوردن از نبودن من!!!!!!!!!) جمعه صبح هم استخر و شنا و بازی. عصر جمعه هم شارجه یه مهمونی بود که بنا بود استفانی هم بیاد و این دو تا هم رفته بودن و آخر شب برگشته بودن خونه.

روز شنبه هم به بازی گذرونده بودن و اوستا باز هم به ساختمون سازی ادامه داده بود و حسابی باباجون جونی را متعجب کرده بود.

یکشنبه قبل از ظهر من برگشتم و بعد از گذاشتن چمدون توی خونه رفتم دنبال اوستا. تا در باز شد، معلمش برگشته میگه: 

So you are back. Today it was all about airplanes and that you are coming from airport to pick him up!!!!!!

اوستا هم تا من را دید پرید بغلم و حاضر نبود اصلا بیاد پایین!! بعد هم هی میگفت: مامی آخه من تو را ندیده بودم!!!!! بعد هم بلافاصله سراغ قطارش را گرفت و مجبور شدم بگم من نخریدم تا بریم با هم هر چی دوست داره بخریم. بعدش هم عصرش مجبور شدیم با باباجون جونی بریم تا اوستا قطار انتخاب کنه!!!!

کلاسهای اوستا هم طبق معمول داره پیش میره. فقط دو هفته است که سر کلاس شنا اوستا به شدت ترسو شده و همش به معلمش میگه من نمیتونم. اونی که تا دو هفته قبل دیگه راحت بدون تخته هم حتی میرفت توی آب و شنا میکرد الان با تخته هم حاضر نیست یه سری کارها را که معلمش میگه انجام بده.

روز جمعه مسابقه قایقرانی (با قایقهای ساخته شده از مواد قابل بازیافت) بودش و ما هم رفتیم فستیوال سیتی تا مسابقه را ببینیم و خب طبق معمول یک عالمه هم برنامه برای بچه ها بود و اوستا دیگه حسابی خودش را خسته کرد.

روز شنبه هم تولد همکلاسی اوستا، طلا، توی  bowling city  بودش. تصور بکنین ٢٠ تا بچه بتونن هر چقدر دلشون میخواد بولینگ بازی بکنن (این یعنی تقریبا دو ساعت و نیم) بعدش هم بارنی بیاد و یک عالمه برقصند و آخرش هم ناراضی بیان بیرون.

عکس پایین دوستهای اوستا را نشون میده که یکی از یکی شیطونتر هستن و با هم صمیمی شدن تا دمار از روزگار معلم در بیارن. ( Nicole, Avesta, Calum and Caiman)

بیرون رفتن های اوستا هم که همچنان ادامه داره. هر وقت که ما میریم توی حیاط بشینیم اوستا سریع میره توی زمین بازی و بعد از دو سه ساعت باید به زور بیاریمش توی خونه. مخصوصا که با Jakof پسر همسایه بغلی هم حسابی جور شدن و تا یکیشون میره بیرون اون یکی را صدا میکنه تا با هم دوچرخه و اسکوتر و ماشین و ... سوار شن و مسابقه بدن.

اوستا: (دست روی دهن بابا) بابا حرف نزن.

باباجون جونی: من که حرف نمیزنم!!

اوستا: الان که میزنی!!!!!!!!!

------

اوستا: بابا چرا دیر اومدی؟

باباجون جونی: کار داشتم یادم رفت ولی این دفعه زود میام.

اوستا: دیگه نبینم دیر بیای ها!!!!!!!

-----

باباجون جونی: اوستا زود باش.

اوستا: دارم زود میباشم!!!!!

----

اوستا: من دیگه  Caiman را دوست ندارم.

من: چرا؟

اوستا: آخه امروز به من گفت  baby

من: خب تو چی کار کردی؟

اوستا: اول زدمش بعد باهاش بازی کردم!!!!!!!!

------

اوستا: (پشت تلفن) مامایی امروز رفتم پارتی

مامایی: تولد کی؟

اوستا: با یکی از دوستهای مهدکودکم، استفانی، رفته بودم مهمونی. تولدش نبودها، مهمونی بود....

 


یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ توسط مرجان



تولد تولد

کلاسهای اوستا مثل قبل داره پیش میره و پیشرفت اوستا هم خیلی خوبه. ولی از پیشرفتش مهمتر علاقه ای هستش که به کلاسها داره و با ذوق و شوق منتظر رسیدن روز کلاسهاست که باعث دلگرمیه ما میشه.

دو هفته پیش روز چهارشنبه که اوستا کلاس شنا داشت معلم اوستا به ما وقت داده بود. من رفتم نهار اوستا را دادم و مایو تنش کردم و گذاشتم کنار استخر و برگشتم پیش معلمش. در کل ms. Emer خیلی از پیشرفت اوستا راضی بود فقط میگفت که اوستا خیلی شیطونه و مدام سر کلاس در حال جنب و جوشه. (من و بابا جون جونی رومون نشد بگیم خب به مامان باباش کشیده!!!!) بعد از تموم شدن جلسه با معلم اوستا، من سریع رفتم کنار استخر دیدم پسرکم کلاسش تموم شده خودش در اومده حوله اش را پوشیده نشسته کنار استخر منتظر من. سریع بردمش دوش گرفت و لباسش را عوض کردم برگشتیم خونه.

پنج شنبه وقتی رفتم مدرسه دنبال اوستا دیدم یک کم بدنش گرمه ولی حالش خوب خوب بود. اومد خونه و یک کم بازی کرد، بعدش هم باباجون جونی اومد خونه با هم رفتیم بیرون. شب ساعت ١٢ بود که رفتم توی اتاق اوستا بهش سر بزنم دیدم بدنش داغ داغه. سریع آوردم بهش شربت دادیم و پا شویه کردیم تا تبش بالاخره اومد پایین و خوابید. جمعه ساعت ١١ بود که برش داشتیم بردیم بیمارستان. معاینه کرد و بهش آنتی بیوتیک داد و گفت تا سه شنبه مدرسه نره و برگشتیم خونه. در طول روز حالش خوب بود ولی شب بازش تبش رفت بالا و هر کار میکردیم پایین نمیومد. به دکتر زنگ زدیم، گفت شیاف بذارین اگه باز پایین نیومد بیارینش بیمارستان. نزدیکهای ۴ صبح بود که بالاخره تب اوستا اومد پایین و تونست بخوابه و ما هم یک کم دراز بکشیم. شنبه شب هم همین برنامه بود تا بالاخره تبش کامل قطع شد.

روز شنبه تولد Jacob یکی از همکلاسیهای اوستا توی fun city برجمان بود که من و اوستا با هم رفتیم و فکر کنم حسابی به اوستا خوش گذشت. چون از ساعت ٣:٣٠ تا ۶:٣٠ اونجا بودیم و باز اوستا دلش نمیخواست بیاد خونه.

یکشنبه و دوشنبه هم که اوستا مهمون بنده بود توی خونه و حسابی فرصت داشت با اسباب بازیهاش بازی کنه و از خودش ابتکار به خرج بده. مثلا یه روز که من داشتم با لگوهای اوستا براش هواپیما درست میکردم اون هم خودش مشغول شد و نتیجه این هواپیماییه که توی عکس میبینین!!! 

یا یه روز دیگه با بلوکهاش داشت بازی میکرد و هی داشت چیزهای مختلف میساخت و تا باباجون جونی میخواست عکس بگیره خراب میکرد و میگفت اینها برای دیدنه نه برای عکس گرفتن!!!! ولی بالاخره از یکی دوتاش تونستیم یواشکی عکس بگیریم.

روز چهار شنبه هم باز به دلیل ته مونده سرماخوردگی من و باباجون جونی تصمیم گرفتیم اوستا کلاس شنا نره و من بدون وسایلش رفتم مدرسه دنبالش. تا از کلاس اومده بیرون میگه:‌مامی من کلاس شنا دارم؟؟؟ کفتم: آره گلم ولی چون یک کم سرما خوردی امروز نمیریم کلاس. شروع کرد ناراحتی و گریه که آخه من میخواستم برم شنا و تا خونه غر زد!!!! تا بالاخره با شنیدن اینکه شب میخوایم بریم فستیوال سیتی یادش رفت.

پنج شنبه عصری هم تولد Alizeh  یکی دیگه از همکلاسیهای اوستا توی fun city ابن بطوطه بود که کارت دعوتش مثل تولد قبلی بود و اوستا فکر میکرد همون جای قبلیه. از خونه که در اومدیم وقتی من به طرف ابن بطوطه رفتم برگشته میگه مامی اشتباه داری میری. منم خواستن اذیتش کنم. گفتم: داریم میریم دنبال بابا. برگشته میگه آخه دیر میشه. من دوست دارم خودمون دو تا فقط بریم تولد!!! بعدش بریم دنبال بابا. تا اینها را بگه رسیدیم جلوی شرکت باباجون جونی و سوارش کردیم و رفتیم طرف ابن بطوطه و دیگه سرش گرم شد و یادش رفت که میخواسته بره یه جای دیگه. اونجا هم که باز بازی و شیطنت تا ساعت ٨ شب.

این عکس را هم دور از چشم مامان نیکول توی تولد گرفتیم. بعد از استفانی توی مهدکودک حالا نوبت نیکول توی مدرسه است!!!

 جمعه هم نهار خونه یکی از همکارهای باباجون جونی مهمون بودیم که یه دختر ماه ٩ ساله داشتن که فکر کنم از دست اوستا دیوونه شده بود. چون اون میخواست بیاد پیش ما بشینه و اوستا هم همش میومد دنبالش و میبردش برای بازی.

دیروز هم بنا بود با آرش وروجک و خاله آرزو عصری بریم پارک که هم اوستا خواب بود و هم آرش و برنامه کنسل شد. ما هم وقتی اوستا بیدار شد رفتیم بغل خونه کنار دریاچه تا یک کم پیاده روی کنیم و اوستا هم یک کم دوچرخه سواری کنه و خسته بشه تا شب بخوابه. ولی خب خواب دو ساعته ظهر باعث شد که شب تا ٩:٣٠ توی جاش غلت بزنه و نخوابه.

امروز وقتی رفتم دنبال اوستا دیدم معلم خودشون نیست و مریضه و امروز معلم جایگزین داشتن. وقتی ازش پرسیدم اوستا چطور بود جواب داده:

 He is very intelligent but also very naughty

حالا خدا میدونه امروز اوستا چه بلایی سر معلم آورده!!!! خودش که میگه فقط با دوستم یواش حرف زدم ولی من که میدونم این یعنی کلاس را گذاشتم روی سرم که!!!!!!!!


شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ توسط مرجان