|
معلم اوستا یعنی ms. Emer خوشبختانه رفت و دیگه هم بنا نیست برگرده. میگم خوشبختانه چون به نظر من با اینکه خیلی خوب درس میداد ولی اصلا با بچه ها خوب برخورد نمیکرد و ارتباط برقرار نکرده بود ( شاید چون میخواسته بره نمیخواسته خودش را خیلی خسته کنه!!) و همین باعث شده بود که اوستا کلی عصبی و پرخاشگر بشه و ما هم باور نمیکردیم که این رفتارها فقط به خاطر معلمه. طوری که تصمیم گرفتیم مدرسه اوستا را عوض کنیم و براش یه مدرسه خوب هم پیدا کردیم و تمام کارهاش را هم انجام دادیم که خوشبختانه دو هفته پیش ms. Emer رفت و چند روز بعدش گفتن که دیگه برنمیگرده. معلم جایگزینی که فعلا برای کلاس آوردن فوق العاده است. از همون روز اول میشد تفاوت را در رفتار تمام بچه ها دید. برخلاف قبل الان بچه ها را به زور باید از کلاس بیاریم بیرون و تمام مدت اسم Ms. Aileen روی زبونشونه و این فقط نظر ما نیست بلکه تمام پدر و مادرها فوق العاده از این تغییر راضی هستن و وقتی مدیر مدرسه میخواست از رفتن معلم معذرت خواهی کنه همه گفتن که از این موضوع خوشحال هستند و میخوان که معلم جدید همیشه بمونه که التبه چون این معلم سابقه زیادی نداره فعلا مدیر مدرسه موافقت نکرده و بناست تا آخر این هفته خبر بده که همین میمونه یا معلم دیگه ای را میارند. خلاصه هر چی که بود باعث شد که ما فعلا از عوض کردن مدرسه اوستا منصرف بشیم و تا آخر امسال صبر کنیم حتی با وجود اینکه مدرسه جدید اوستا را KG2 قبول کرده بود نه مثل این مدرسه KG1. ولی خدایی تصمیم گرفتن برای همچین تغییر بزرگی خیلی سخته و ما هنوز هم مطمدن نیستیم که آیا کار درستی کردیم اوستا را همینجا نگه داشتیم یا باید مدرسه را عوض میکردیم.
آخر هفته گذشته، من سه روزه رفتم ایران و اوستا و باباجون جونی را تنها گذاشتم. قبل از رفتن از اوستا پرسیدم: چی دوست داری برات بخرم؟
اوستا: قطار.
من: مامی قطار خیلی داری. یه چیزی بگو که نداری.
اوستا: پس مامی من از اون تنیس های توی تلویزیون میخوام!!!! (بازی نینتندو)
چهارشنبه شب اوستا و باباجون جونی من را بردن گذاشتن فرودگاه و بعد خودشون رفتن دونات بخورن!! پنج شنبه هم چون من نبودم باباجون جونی رفته بود مدرسه دنبال اوستا و با هم رفته بودن یه نیم ساعتی اوستا توی ماشین جلوی شرکت نشسته بود تا باباجون جونی کارش تموم شده بود و بعد با هم اومده بودن خونه. شبش هم دوتایی رفته بودن بیرون بازی و بعدش هم سینما و شام و ... (معلومه حسابی غصه میخوردن از نبودن من!!!!!!!!!) جمعه صبح هم استخر و شنا و بازی. عصر جمعه هم شارجه یه مهمونی بود که بنا بود استفانی هم بیاد و این دو تا هم رفته بودن و آخر شب برگشته بودن خونه.

روز شنبه هم به بازی گذرونده بودن و اوستا باز هم به ساختمون سازی ادامه داده بود و حسابی باباجون جونی را متعجب کرده بود.


یکشنبه قبل از ظهر من برگشتم و بعد از گذاشتن چمدون توی خونه رفتم دنبال اوستا. تا در باز شد، معلمش برگشته میگه:
So you are back. Today it was all about airplanes and that you are coming from airport to pick him up!!!!!!
اوستا هم تا من را دید پرید بغلم و حاضر نبود اصلا بیاد پایین!! بعد هم هی میگفت: مامی آخه من تو را ندیده بودم!!!!! بعد هم بلافاصله سراغ قطارش را گرفت و مجبور شدم بگم من نخریدم تا بریم با هم هر چی دوست داره بخریم. بعدش هم عصرش مجبور شدیم با باباجون جونی بریم تا اوستا قطار انتخاب کنه!!!!
کلاسهای اوستا هم طبق معمول داره پیش میره. فقط دو هفته است که سر کلاس شنا اوستا به شدت ترسو شده و همش به معلمش میگه من نمیتونم. اونی که تا دو هفته قبل دیگه راحت بدون تخته هم حتی میرفت توی آب و شنا میکرد الان با تخته هم حاضر نیست یه سری کارها را که معلمش میگه انجام بده.

روز جمعه مسابقه قایقرانی (با قایقهای ساخته شده از مواد قابل بازیافت) بودش و ما هم رفتیم فستیوال سیتی تا مسابقه را ببینیم و خب طبق معمول یک عالمه هم برنامه برای بچه ها بود و اوستا دیگه حسابی خودش را خسته کرد.

روز شنبه هم تولد همکلاسی اوستا، طلا، توی bowling city بودش. تصور بکنین ٢٠ تا بچه بتونن هر چقدر دلشون میخواد بولینگ بازی بکنن (این یعنی تقریبا دو ساعت و نیم) بعدش هم بارنی بیاد و یک عالمه برقصند و آخرش هم ناراضی بیان بیرون.
عکس پایین دوستهای اوستا را نشون میده که یکی از یکی شیطونتر هستن و با هم صمیمی شدن تا دمار از روزگار معلم در بیارن. ( Nicole, Avesta, Calum and Caiman)


بیرون رفتن های اوستا هم که همچنان ادامه داره. هر وقت که ما میریم توی حیاط بشینیم اوستا سریع میره توی زمین بازی و بعد از دو سه ساعت باید به زور بیاریمش توی خونه. مخصوصا که با Jakof پسر همسایه بغلی هم حسابی جور شدن و تا یکیشون میره بیرون اون یکی را صدا میکنه تا با هم دوچرخه و اسکوتر و ماشین و ... سوار شن و مسابقه بدن.

اوستا: (دست روی دهن بابا) بابا حرف نزن.
باباجون جونی: من که حرف نمیزنم!!
اوستا: الان که میزنی!!!!!!!!!
------
اوستا: بابا چرا دیر اومدی؟
باباجون جونی: کار داشتم یادم رفت ولی این دفعه زود میام.
اوستا: دیگه نبینم دیر بیای ها!!!!!!!
-----
باباجون جونی: اوستا زود باش.
اوستا: دارم زود میباشم!!!!!
----
اوستا: من دیگه Caiman را دوست ندارم.
من: چرا؟
اوستا: آخه امروز به من گفت baby
من: خب تو چی کار کردی؟
اوستا: اول زدمش بعد باهاش بازی کردم!!!!!!!!
------
اوستا: (پشت تلفن) مامایی امروز رفتم پارتی
مامایی: تولد کی؟
اوستا: با یکی از دوستهای مهدکودکم، استفانی، رفته بودم مهمونی. تولدش نبودها، مهمونی بود....
|