Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
پایان ترم اول و باز هم تعطیلات

میگم اسم ماها توی ایران بد در رفته که سه ماه تعطیلی داریم. اینجا بچه ها دائم تعطیل هستند. ترم شروع نشده که عید فطر بود. بعدش ١٠ روز عید قربان بود، الان هم که دو هفته تعطیلات بین ترم دارند.

روز چهارشنبه کارنامه ترم اول اوستا را دادند، در دو صفحه مورد به مورد، که ٨٠% آنها را عالی گرفته بود. به طور خلاصه نوشته شده بود:

Avesta is able to grasp and understand what is taught to him in class and now he is learning to complete set tasks appropriately. In language, he has learned most of phonic letter sounds and has started to decode the words. This will enable him to start building and reading words next term. In mathematics, Avesta has gained a good knowledge of working with numbers 1 - 100 and is learning to write the numerals with the correct symbol formation and do the addition. His pencil control is adequate. Avesta has worked well with the practical life material.a

و وقتی که رفتم با معلمش صحبت کنم بهم گفت:

I am proud to be Avesta's teacher and I love him so much. He is doing a great job.

 اوستای عسلم ممنون. من و باباجون جونی به داشتن گل پسری مثل تو افتخار میکنیم و امیدواریم همیشه موفق باشی.

 سه شنبه پیش هم جلسه آخر کلاس موسیقی اوستا قبل از تعطیلات بود و به خاطر همین پدر و مادرها را دعوت کرده بودن که برن سر کلاس پیشرفت بچه ها را ببینن که من و مامایی با هم رفتیم.

بچه ها اول یک کم شعر خوندن، بعد هم نتهایی را که یاد گرفته بودن اجرا کردن. من تمامش را داشتم از اوستا فیلم میگرفتم. بعد رسید به جایی که معلمش گفت حالا بچه ها نگاه کنن پدر مادرها همون نتها را اجرا کنن که اوستا سریع اومد به من گفت مامی حالا بده من از تو فیلم بگیرم!!!!! آخرش هم دوتا دوتا با هم رقصیدن و برنامه تموم شد تا آخر ترم که بناست کنسرت اجرا کنن و پدر مادرها را باز دعوت کنن!!!!

فیلم کلاس موسیقی اوستا

 وقتی مامایی اینجا بود یه شب با آرش خوشگله و خاله آرزو قرار گداشتیم و رفتیم وافی چون بنا بود چراغهای درخت کریسمس را روشن کنن و سانتا بیاد. جای همگی خالی این دو تا جسابی بدو بدو کردن و آتیش سوزوندن.

 

عکسهای تکمیلی را خاله آرزو توی وبلاگ آرش گذاشته.

جمعه همون هفته هم با علیرضا، امیررضا، خاله نازی و عمو حسین رفتیم پارک جمیرا و این سه تا وروجک تا جایی که میتونستن دویدن و بازی کردن. (این یعنی تقریبا از ساعت ١١ تا ساعت ۴) بعد از نهار هم رفتیم کنار ساحل .

 اونجا هم شن بازی و یک کم هم آب بازی که چون خیلی باد میومد نذاشتیم زیاد خودشون را خیس کنن. ولی همون یک ذره هم کافی بود تا اوستا از روز شنبه سرما بخوره و تب کنه. یک شنبه صبح حالش خوب بود و رفت مدرسه. موقع رفتن بهش گفتم که اگه حال نداشت بگه معلمش زنگ بزنه. ساعت یک نشده بود که از مدرسه زنگ زدن و رفتم دنبال پسرکم. از وقتی اومد خونه تب و لرز داشت. عصر بردیمش دکتر و آنتی بیوتیک داد بهش. برگشتیم و باز هم لرز داشت و تا صبح پیش مامایی خوابید. کم کم آخر شب بود که تبش اومد پایین و شروع کرد عرق کردن طوری که مجبور شدیم سه بار لباسهاش را عوض کنیم. ولی همون عرق کردنها آرومش کرد و تا صبح خوابید. دوشنبه چون دکتر گفته بود مدرسه نرفت ولی حالش کاملا خوب بود و حسابی بازی کرد (آخه تعطیلات خیلی کوتاه بود پسرم دو روز هم بهش اضافه کرد) و بالاخره سه شنبه رفت مدرسه.

پنج شنبه شب مامایی گفت اوستا را نگه میداره تا من و باباجون جونی بریم سینما. ما هم راه افتادیم برای سانس ١١ شب رفتیم. موقع بیرون رفتن اوستا هی میگفت: میخواین برین فیلم من؟ پس من چی؟ بالاخره راضیش کردیم که ما نمیریم فیلم اون و هفته بعد یه روز با اوستا میریم تا راضی شده. مامایی میگفت تا وقتی بخوابه یک ریز داشته میگفته: من نمیتون بخوابم، آخه نگران بابام!!!!!!! البته فکر نکنین ما رفتیم فیلم دیدیم ها!!! بلکه هنوز نیم ساعت از قیلم نگذشته بود که زنگ آتش نشانی به صدا دراومد و همه سینما را خالی کردن. نیم ساعتی منتظر شدیم دیدیم خبری نشد ساعت ١ نصفه شب، دست از پا درازتر برگشتیم خونه. بیخود نبود پسرکم میگفته من نگران بابام!!!!!!!!!

 یه روز دیگه هم با غزل خوشگله و خاله پیمانه و محمد عزیز و عمو منصور قرار گذاشتیم شام رفتیم یه رستوران کنار خور. که اوستا توی ماشین خوابش برد و اونجا هم که رسیدیم اولش خواب بود ولی بعدش بیدار شد و حسابی با غزل بازی کردن و دنبال گربه ها دویدن. یه دفعه هم گربه را ترسونده بودن و گربه پریده بودن توی آب. این دو تا هم بدو بدو اومدن که گربه خفه شده ولی وقتی رفتیم دیدیم پشت سکوها دو سه ردیف سنگ بود و بعد آب شروع میشد و گربه هم بچه محل پریده بود از دست اینها اون پشت روی سنگها!!!!!

هفته پیش یه روز با مامایی و اوستا تصمیم گرفتیم پیتزا درست کنیم (نکته: اوستا تا اون روز لب به پیتزا نزده بود) مخلقاتش را آماده کردیم و بعد اوستا اومد کمک کرد همه چی را ریختیم روی نان ها و گذاشتیم توی فر.  اوستا بلافاصله رفت صندلیش را آورد نشست جلوی فر تا ببینه کی حاضر میشه (هر کی ندونه با دیدن این عکس فکر میکنه اوستا عاشق پیتزاست) آخرش هم بعد از درآوردن پیتزاها گوش شیطون کر،‌اوستا یک برش، فقط یک برش خورد و بالاخره فهمید پیتزا چه مزه ایه. حالا باید ببینیم آیا دفعه بعدی هم وجود داره یا نه!

روز چهار شنبه هم آخرین جلسه کلاس شنای اوستا در این ترم بود که اوستا دو تا کلاس را پشت هم شرکت کرد و یک ساعت و نیم شنا کرد. آخرش هم به زور از استخر اومد بیرون.

پنج شنبه پیش هم متاسفانه مامایی را بردیم فرودگاه تا برن ایران و ایشالله عید با بابایی و دای دای برگردن. از اون روز تکون میخوریم اوستا میگه: آخه من نمیخواستم سه نفر باشیم. من میخوام  جهار نفر باشیم!!!!! اون شب بعد از رسوندن مامایی، دوباره رفتیم دبی مال که بریم سینما و اوستا یادش بره که مامایی رفته ولی خب باز نشد. چون سانس ها را بدون اطلاع قبلی عوض کرده بودن. حالا این پنج شنبه باز هم میخوایم بریم ببینیم این طلسم میشکنه یا نه!!!!

بعد از مدتها دوباره این روزها وقتی اوستا میره حموم هوس آب بازی میکنه ولی این بار بیشتر دوست داره وان را پر کنه و توی اون دراز بکشه و آب بازی کنه.

 

روز شنبه عصر من با یک سری  از دوستهامون و دوستهای دوستهامون قرار گذاشتیم که بریم پارک خور. اوستا و تینا و غزل و فرین و علیرضا و امیررضا. دیگه میتونین تصور کنین که این ۶ تا چی کار که نکردن. ما از ساعت ۴ تا ٧ اونجا بودیم و بعدش هم باباجون جونی اومد دنبالمون.

سر راه رفتیم  oasis center یک کم خرید کردیم و آخرش هم اوستا سه تا دونات خورد و توی راه برگشت سوار ماشین نشده خوابش برد. 

از این هفته هم که تعطیلات بین ترم شروع شده و اوستا خونه است. روز دوشنبه ظهر مجبورش کردم بخوابه تا شب بتونه بیدار بمونه ولی یک ساعت نگذشته بود که بیدار شد و هر چی گفتم دوباره بخوابه گفت خوابم نمیاد که نمیاد. شب یلدا خونه یکی از دوستهامون مهمون بودیم که چون هوا خیلی خوب بود توی حیاط میز شام را چیده بودن و بساط جوجه هم به راه بود. ولی هنوز مهمونی شروع نشده اوستا که همسنی هم توی مهمونی نداشت شروع کرد که من خوابم میاد و در عرض یک دقیقه توی کالسکه خوابش برد و ما هم کالسکه را نزدیک آتیش گذاشتیم تا اوستا سردش نشه و خودمون یه شب یلدای دوست داشتنی را کنار دوستهامون گذروندیم.

سه شنبه اوستا چشمهاش را باز نکرده میپرسید که دوستهام کی میان. بهش گفتم ١١ - ١٢ و تا اون موقع هر ١٠ دقیقه میومد میپرسید که پس چرا ١١ نمیشه!!!!

بعد از اومدن غزل و محمد و علیرضا و امیررضا، این ۵ تا یک عالمه توی حیاط فوتبال بازی کردن و توی محوطه تاب و سرسره سوار شدن و توی خونه نقاشی کردن. از ساعت ۴ آرش هم بهشون ملجق شد و دیگه حسابی شیطونی کردن و خوش گذروندن. مهمونها نرفته اوستا میپرسید که کی برمیگردن؟؟ امروز صبح هم بیدار نشده میگه:مامی امروز هم دوستهام میان؟؟؟ خلاصه که به اوستا خیلی خوش گذشته بود و امیدوارم به بقیه هم خوش گذشته باشه.

توی مدتی که مامایی اینجا بود اوستا بازی قل یا پوچ و سنگ کاغذ قیچی یاد گرفته و ما را بیچاره کرده. تا میشینیم میخواد بازی کنه. همین طور هم بازی با کلمات که با مامایی به انگلیسی میکرد و الان کار من و باباجون جونی دراومده و توی ماشین حتما باید کلمه بازی بکنیم.



ادامه مطلب

شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ توسط مرجان



تعطیلات ده روزه

ما سه نفر عاشق این فصل دوبی هستیم که هم هوا عالیه و هم اونقدر برنامه توی شهر هست که نمیدونیم کدومش را انتخاب کنیم. به خاطر همین هم من از مسافرت توی این دو سه ماه بدم میاد و دوست دارم از لحظه لحظه این هوا و فضا استفاده کنیم.

١۶ تا ٢٠ نوامبر مسابقات جام جهانی فوتبال ساحلی اینجا برگزار میشد که روز سوم مسابقات ما سه تا رفتیم استادیوم تا مسابقات را ببینیم. چند روز قبلش تبلیغ بازیها را توی خیابون دیده بودیم و من برای اوستا توضیح داده بودم، روز چهارشنبه وقتی میخواستیم بریم اوستا میگفت: آخ جون بریم فوتبال شن بازی ببینیم!!!!!!

اتفاقا سر بازی امارت و اروگوئه هم رسیدیم که ورزشگاه حسابی شلوغ شد و اوستا هم حسابی امارات را تشویق کرد و داد زد تا دیگه از خستگی داشت از حال میرفت که سر بازی برزیل و سویس از ورزشگاه دراومدیم و راه افتادیم طرف خونه تا اوستا بتونه به موقع بخوابه و برای فرداش آماده باشه.

حالا مگه فرداش چه خبر بود؟ روز پنج شنبه ١٩ نوامبر از طرف مدرسه نوبت کلاس اوستا بود که برن دیدن آکواریوم دبی مال. اوستا کل هفته منتظر روز پنج شنبه بود و صبح پنج شنبه هم خودش همچین از جا پرید و زودی بیدار شد که باید میدیدین. من هم به عنوان نماینده اولیا باید باهاشون میرفتم و بنا بود که جلوی آکواریوم بهشون ملحق بشم. اولش که رسیدن، جلوی در ورودی دیسکاوری سنتر همه نشستن روی زمین تا گروه بندی بشن.

بعدش هم که همگی کلاه پنگوئن ها را گذاشتیم و رفتیم داخل. توی هر قسمت بچه ها را مینشوندن زمین و براشون توضیح میدادن و شعر میخوندن. یه جا یه ماهی را توی تشت آوردن و گردوندن تا همه بچه ها بهش دست بزنن. یه جای دیگه بچه ها پا به پای فک های توی آب دویدن و یه جا هم ادای پنگوئن ها را درآوردن. خلاصه که آخر خوش گذشتن بود.

تازه بعد از دیدن دیسکاوری سنتر رفتیم پایین داخل تونل آکواریوم و اونجا هم روی زمین دراز کشیدن تا قشنگ بتونن کوسه ها را ببینن. تازه بعد از تمام این کارها اومدیم بیرون و به صف شدن تا برن جلوی در و منتظر بشن تا اتوبوس مدرسه بیاد دنبالشون و برگردن مدرسه. همشون اونقدر هیجان زده بودن که یکریز داشتن حرف میزدن و برای همدیگه تعریف میکردن که چی دیدن. خلاصه بعد از رفتن بچه ها من هم یه گشتی زدم و ساعت ١:٣٠ بود در اومدم رفتم مدرسه دنبال اوستا.

روز جمعه هم رفتیم The walk که به خاطر نمایش دادن کاپ جام باشگاههای دنیا که بناست مسابقاتش این ماه در ابوظبی برگزار بشه برنامه داشتن و اوستا تقریبا یک ساعت فوتبال بازی کرد و آخرش هم ازمون مشخصاتش را خواستن تا ازش دعوت کنن در  تمرینات باشگاهشون شرکت کنه. تازه پسرکم با صندل داشت بازی میکرد وگرنه اگه کفش ورزش پاش بود دیگه فکر کنم خود تیم برزیل به عنوان دروازه بان انتخابش میکرد!!!! (قضیه سوسکه و این حرفها.....)

صبح روزهای تعطیل هم تا چشمهاش را باز میکنه میگه بریم بیرون صبحونه بخوریم. و بیرون رفتن همانا و برنگشتن اوستا تا ظهر همانا!!!! یک ربع اول که گشنشه میشینه سر میز. بعد که یک کم ته دلش گرفته میشه، پا میشه یه شوت میزنه یه لقمه میخوره و بعد از تمام شدن صبحانه هم که دوچرخه را برمیداره و میره توی محوطه. یک عالمه هم دوست جدید پیدا کرده و هر وقتی میره بالاخره یکی بیرون هست که مشغول بشه.

دو هفته پیش بود که با دو سه تا از مادرهای  همکلاسیهای اوستا قرار گذاشتیم بعد از مدرسه بچه ها را ببریم پارک. اوستا اون روز کلاس تنیس داشت. ما اول رفتیم تنیس و بعد ساعت سه بود که رسیدیم به پارک پیش دوستهای اوستا. این سه تفنگدار هم تا دلتون بخواد بازی کردن و آتیش سوزوندن و هی با هم قهر و آشتی کردن تا دیگه هوا تاریک شد و برگشتیم خونه.

سه شنبه هفته پیش مامایی اومد. اوستا از دو هفته قبلش داشت روز شماری میکرد و هی هر روز میگفت پس چرا مامایی نمیاد. آخه گفته بودی امروز میرسه!!!! تا بالاخره سه شنبه صبح که داشت میرفت مدرسه بهش گفتیم که من هم میرم فرودگاه دنبال مامایی و ظهر با هم میریم دنبال اوستا. وقتی رسیدیم مدرسه، اوستا همچین دوید بغل مامایی که حتی با معلمش هم خداحافظی نکرد. معلمش میگفت از صبح برای همه توضیح داده بوده که الان مامایی من از فرودگاه داره میاد دنبال من!!!!!

روز چهار شنبه هم آخرین روز مدرسه قبل از تعطیلات بود که فکر کنم اگه جشن نداشتن توی مدرسه اوستا حاضر نمیشد مامایی را ول کنه و بره. این هم قیافه ای که ما اوستا را بعد از جشن تحویل گرفتیم!!!!!

از روز پنج شنبه هم که تعطیلات ١٠ روزه شروع شد، اون هم چه شروع شدنی. پنج شنبه ظهر اوستا ویلای یکی از دوستهاش به اسم Vova توی پالم جمیرا دعوت بود که با باباجون جونی رفتن و من و مامایی هم رفتیم خرید. توی مهمونی هرکاری که فکرش را بکنین کرده بودن. از تاب بازی و بدو بدو گرفته تا استخر و شنا و شن بازی کنار دریا و ....

روز بعدش هم رفتیم پارک صفا و اوستا و مامایی حسابی بدو بدو کردن و بالا و پایین رفتن تا خسته شدن. توی ماشین اوستا پرسید مامایی چند سالته؟ مامایی هم گفت ٢٠ سال. از اون روز تکون میخوره میگه من و مامایی جوونیم شما دو تا پیرین!!!! به خاطر همین نمیتونین بدویین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

روز یکشنبه هم رفتیم فستیوال سیتی. روی کانال این توپها را آورده بودن که بچه ها میرفتن توش . بعد بادش میکردن مینداختن روی آب. من فکر میکردم اوستا بترسه ولی خودش خواست که بره سوار بشه و خیلی قشنگ هم اون تو پا زد و توپ را راه برد. بعدش هم رفتیم شو دیسنی را دیدیم که ما بیشتر از اوستا کیف کردیم و لذت بردیم.

دوشنبه صبح هم بنا به قولی که به اوستا داده بودیم رفتیم سوار مترو شدیم و رفتیم سیتی سنتر و یک کم گشتیم و برگشتیم خونه.

این روزها اوستا حسابی بازیهای بچگی ما را از مامایی یاد گرفته و به سبک خودش عوض کرده. مثلا مامایی میگه: .... بابا اومده، چی چی آورده؟ اوستا میگه چیکن ناگت!!!! یا اینکه عاشق هویج شده و چون من بهش گفتم اگه هویج بخوره چشمهاش قوی میشه، تا هویج میخوره چشمهاش را گرد میکنه و میگه مامی چی میبینی؟؟؟ و ما هم حتما باید بگیم وای چه چشمهای بزرگی. هویج خوردی؟؟؟؟

هفته پیش مامایی و باباجون جونی رفته بودن  GYM و اوستا هم داشت توی محوطه بازی میکرد. من رفتم پیشش و با هم رفتیم پیش مامایی. اوستا یک کم روی ترد میل دوید. بعدش هم رفت یک کم پارو بزنه. دو سه روز بعدش صبح رفت بیرون بازی کنه. یک ربع گذشت دیدم خبری ازش نیست رفتم دنبالش دیدم رفته توی GYM. ازش پرسیدم چی کار میکنی؟ برگشته میگه داشتم Row Row Row your boat  میکردم!!!! حالا هم تکون میخوره میگه بریم GYM!!!!!!!

این هفته تعطیلی هم که دیگه ما ماهی شدیم و وقت گیر میاریم میریم استخر. اوستا زیرآبی را کامل یاد گرفته و کامل ترسش ریخته. شنای کرال هم به خوبی داره پیش میره. فقط نمیدونم چرا وقتی میره کلاس این قدر میترسه ولی توی خونه همه چی خوبه!!!!

----------

در راستای یادگیری راجع به  community helpers در مدرسه....

اوستا: دوست دارم وقتی بزرگ شدم توی هواپیما غذا بدم!!!!

۵ دقیقه بعد: بعد وقتی دوباره بزرگ شدم میخوام  pilot  هواپیما بشم.

------

در راستای یاد گیری نوشتن حروف و کلمات در مدرسه....

اوستا: مامی من  dotted line میکشم تو  trace کن.

-----

اولین روز توی ماشین در حال برگشتن از مدرسه....

-مامایی: اوستا به من انگلیسی یاد بده.

اوستا:  Hello

مامایی: این را بلدم یه چیز دیگه بگو.

اوستا: Goodbye

مامایی: این هم بلدم.

اوستا: thank you

------

سر میز شام....

من: مامایی شام حاضره.

مامایی: این فیلم تموم میشه الان میام.

اوستا: مامایی الان میام نه. باید بگی چشم!!!!!

-----

 

 

 

 


پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ توسط مرجان