|
ما سه نفر عاشق این فصل دوبی هستیم که هم هوا عالیه و هم اونقدر برنامه توی شهر هست که نمیدونیم کدومش را انتخاب کنیم. به خاطر همین هم من از مسافرت توی این دو سه ماه بدم میاد و دوست دارم از لحظه لحظه این هوا و فضا استفاده کنیم.
١۶ تا ٢٠ نوامبر مسابقات جام جهانی فوتبال ساحلی اینجا برگزار میشد که روز سوم مسابقات ما سه تا رفتیم استادیوم تا مسابقات را ببینیم. چند روز قبلش تبلیغ بازیها را توی خیابون دیده بودیم و من برای اوستا توضیح داده بودم، روز چهارشنبه وقتی میخواستیم بریم اوستا میگفت: آخ جون بریم فوتبال شن بازی ببینیم!!!!!!
اتفاقا سر بازی امارت و اروگوئه هم رسیدیم که ورزشگاه حسابی شلوغ شد و اوستا هم حسابی امارات را تشویق کرد و داد زد تا دیگه از خستگی داشت از حال میرفت که سر بازی برزیل و سویس از ورزشگاه دراومدیم و راه افتادیم طرف خونه تا اوستا بتونه به موقع بخوابه و برای فرداش آماده باشه.


حالا مگه فرداش چه خبر بود؟ روز پنج شنبه ١٩ نوامبر از طرف مدرسه نوبت کلاس اوستا بود که برن دیدن آکواریوم دبی مال. اوستا کل هفته منتظر روز پنج شنبه بود و صبح پنج شنبه هم خودش همچین از جا پرید و زودی بیدار شد که باید میدیدین. من هم به عنوان نماینده اولیا باید باهاشون میرفتم و بنا بود که جلوی آکواریوم بهشون ملحق بشم. اولش که رسیدن، جلوی در ورودی دیسکاوری سنتر همه نشستن روی زمین تا گروه بندی بشن.

بعدش هم که همگی کلاه پنگوئن ها را گذاشتیم و رفتیم داخل. توی هر قسمت بچه ها را مینشوندن زمین و براشون توضیح میدادن و شعر میخوندن. یه جا یه ماهی را توی تشت آوردن و گردوندن تا همه بچه ها بهش دست بزنن. یه جای دیگه بچه ها پا به پای فک های توی آب دویدن و یه جا هم ادای پنگوئن ها را درآوردن. خلاصه که آخر خوش گذشتن بود.

تازه بعد از دیدن دیسکاوری سنتر رفتیم پایین داخل تونل آکواریوم و اونجا هم روی زمین دراز کشیدن تا قشنگ بتونن کوسه ها را ببینن. تازه بعد از تمام این کارها اومدیم بیرون و به صف شدن تا برن جلوی در و منتظر بشن تا اتوبوس مدرسه بیاد دنبالشون و برگردن مدرسه. همشون اونقدر هیجان زده بودن که یکریز داشتن حرف میزدن و برای همدیگه تعریف میکردن که چی دیدن. خلاصه بعد از رفتن بچه ها من هم یه گشتی زدم و ساعت ١:٣٠ بود در اومدم رفتم مدرسه دنبال اوستا.

روز جمعه هم رفتیم The walk که به خاطر نمایش دادن کاپ جام باشگاههای دنیا که بناست مسابقاتش این ماه در ابوظبی برگزار بشه برنامه داشتن و اوستا تقریبا یک ساعت فوتبال بازی کرد و آخرش هم ازمون مشخصاتش را خواستن تا ازش دعوت کنن در تمرینات باشگاهشون شرکت کنه. تازه پسرکم با صندل داشت بازی میکرد وگرنه اگه کفش ورزش پاش بود دیگه فکر کنم خود تیم برزیل به عنوان دروازه بان انتخابش میکرد!!!! (قضیه سوسکه و این حرفها.....)

صبح روزهای تعطیل هم تا چشمهاش را باز میکنه میگه بریم بیرون صبحونه بخوریم. و بیرون رفتن همانا و برنگشتن اوستا تا ظهر همانا!!!! یک ربع اول که گشنشه میشینه سر میز. بعد که یک کم ته دلش گرفته میشه، پا میشه یه شوت میزنه یه لقمه میخوره و بعد از تمام شدن صبحانه هم که دوچرخه را برمیداره و میره توی محوطه. یک عالمه هم دوست جدید پیدا کرده و هر وقتی میره بالاخره یکی بیرون هست که مشغول بشه.

دو هفته پیش بود که با دو سه تا از مادرهای همکلاسیهای اوستا قرار گذاشتیم بعد از مدرسه بچه ها را ببریم پارک. اوستا اون روز کلاس تنیس داشت. ما اول رفتیم تنیس و بعد ساعت سه بود که رسیدیم به پارک پیش دوستهای اوستا. این سه تفنگدار هم تا دلتون بخواد بازی کردن و آتیش سوزوندن و هی با هم قهر و آشتی کردن تا دیگه هوا تاریک شد و برگشتیم خونه.

سه شنبه هفته پیش مامایی اومد. اوستا از دو هفته قبلش داشت روز شماری میکرد و هی هر روز میگفت پس چرا مامایی نمیاد. آخه گفته بودی امروز میرسه!!!! تا بالاخره سه شنبه صبح که داشت میرفت مدرسه بهش گفتیم که من هم میرم فرودگاه دنبال مامایی و ظهر با هم میریم دنبال اوستا. وقتی رسیدیم مدرسه، اوستا همچین دوید بغل مامایی که حتی با معلمش هم خداحافظی نکرد. معلمش میگفت از صبح برای همه توضیح داده بوده که الان مامایی من از فرودگاه داره میاد دنبال من!!!!!
روز چهار شنبه هم آخرین روز مدرسه قبل از تعطیلات بود که فکر کنم اگه جشن نداشتن توی مدرسه اوستا حاضر نمیشد مامایی را ول کنه و بره. این هم قیافه ای که ما اوستا را بعد از جشن تحویل گرفتیم!!!!!

از روز پنج شنبه هم که تعطیلات ١٠ روزه شروع شد، اون هم چه شروع شدنی. پنج شنبه ظهر اوستا ویلای یکی از دوستهاش به اسم Vova توی پالم جمیرا دعوت بود که با باباجون جونی رفتن و من و مامایی هم رفتیم خرید. توی مهمونی هرکاری که فکرش را بکنین کرده بودن. از تاب بازی و بدو بدو گرفته تا استخر و شنا و شن بازی کنار دریا و ....

روز بعدش هم رفتیم پارک صفا و اوستا و مامایی حسابی بدو بدو کردن و بالا و پایین رفتن تا خسته شدن. توی ماشین اوستا پرسید مامایی چند سالته؟ مامایی هم گفت ٢٠ سال. از اون روز تکون میخوره میگه من و مامایی جوونیم شما دو تا پیرین!!!! به خاطر همین نمیتونین بدویین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

روز یکشنبه هم رفتیم فستیوال سیتی. روی کانال این توپها را آورده بودن که بچه ها میرفتن توش . بعد بادش میکردن مینداختن روی آب. من فکر میکردم اوستا بترسه ولی خودش خواست که بره سوار بشه و خیلی قشنگ هم اون تو پا زد و توپ را راه برد. بعدش هم رفتیم شو دیسنی را دیدیم که ما بیشتر از اوستا کیف کردیم و لذت بردیم.

دوشنبه صبح هم بنا به قولی که به اوستا داده بودیم رفتیم سوار مترو شدیم و رفتیم سیتی سنتر و یک کم گشتیم و برگشتیم خونه.


این روزها اوستا حسابی بازیهای بچگی ما را از مامایی یاد گرفته و به سبک خودش عوض کرده. مثلا مامایی میگه: .... بابا اومده، چی چی آورده؟ اوستا میگه چیکن ناگت!!!! یا اینکه عاشق هویج شده و چون من بهش گفتم اگه هویج بخوره چشمهاش قوی میشه، تا هویج میخوره چشمهاش را گرد میکنه و میگه مامی چی میبینی؟؟؟ و ما هم حتما باید بگیم وای چه چشمهای بزرگی. هویج خوردی؟؟؟؟
هفته پیش مامایی و باباجون جونی رفته بودن GYM و اوستا هم داشت توی محوطه بازی میکرد. من رفتم پیشش و با هم رفتیم پیش مامایی. اوستا یک کم روی ترد میل دوید. بعدش هم رفت یک کم پارو بزنه. دو سه روز بعدش صبح رفت بیرون بازی کنه. یک ربع گذشت دیدم خبری ازش نیست رفتم دنبالش دیدم رفته توی GYM. ازش پرسیدم چی کار میکنی؟ برگشته میگه داشتم Row Row Row your boat میکردم!!!! حالا هم تکون میخوره میگه بریم GYM!!!!!!!
این هفته تعطیلی هم که دیگه ما ماهی شدیم و وقت گیر میاریم میریم استخر. اوستا زیرآبی را کامل یاد گرفته و کامل ترسش ریخته. شنای کرال هم به خوبی داره پیش میره. فقط نمیدونم چرا وقتی میره کلاس این قدر میترسه ولی توی خونه همه چی خوبه!!!!
----------
در راستای یادگیری راجع به community helpers در مدرسه....
اوستا: دوست دارم وقتی بزرگ شدم توی هواپیما غذا بدم!!!!
۵ دقیقه بعد: بعد وقتی دوباره بزرگ شدم میخوام pilot هواپیما بشم.
------
در راستای یاد گیری نوشتن حروف و کلمات در مدرسه....
اوستا: مامی من dotted line میکشم تو trace کن.
-----
اولین روز توی ماشین در حال برگشتن از مدرسه....
-مامایی: اوستا به من انگلیسی یاد بده.
اوستا: Hello
مامایی: این را بلدم یه چیز دیگه بگو.
اوستا: Goodbye
مامایی: این هم بلدم.
اوستا: thank you
------
سر میز شام....
من: مامایی شام حاضره.
مامایی: این فیلم تموم میشه الان میام.
اوستا: مامایی الان میام نه. باید بگی چشم!!!!!
-----
|