Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
Kidzania

خب همونطور که نوشتم ما سه شنبه دو هفته پیش با امیر و علی و تینا و نیکول رفتیم Kidzania. ساعت ١٠ صبح جلوی ورودی قرار داشتیم. ما که رسیدیم تینا و کیمی توی صف بودن و خیلی سریع وارد شدیم. اول از همه اوستا رفت سراغ بنایی و ساختمون سازی ( به قول خودش  builder بشه) که سری قبل وقت نکرده بود بره.

 رفت کار کرد و دستمزدش را داد به من و رفت سراغ مسابقه اتومبیلرانی. اول بهشون راجع به چراغها و پرچمها توضیح دادن و بعدش هم لباس و کلاه بهشون دادن و سوار ماشین ها شدن. توی هر دور ۴ نفر مسابقه میدادن که اوستا اول شد.

بعد از اتومبیلرانی نوبت به کارآگاه شدن رسید. اوستا و ۶ نفر دیگه رفتن توی دفتر پلیس و در مورد اثر انگشت و نشانه پیدا کردن و جرم و جنایت دوره دیدن. بعدش هم اومدن بیرون توی Kidzania دنبال نشانه ها گشتن و بلوز و اثر انگشت پیدا کردن و برگشتن توی دفتر نشستن پشت کامپیوتر و میکروسکپ تا مجرم را پیدا کنن!!!!!

بعدش هم من و اوستا و تینا رفتیم توی مکدونالدی که همونجا بود نهار خوردیم و امیر و علی هم رفتن پیتزای خودشون را دست کردن و اومدن پیشمون خوردن. بعدش بچه ها با هم رفتن دندانپزشک شدن و حسابی دندونهای عروسکی را که اونجا بود مسواک زدن و نخ دندون کشیدن. اولش که اوستا همچین به دهن باز عروسکه نگاه میکرد که انگار آدم واقعیه.

بعدش هم همگی با هم رفتیم تا بچه ها بتونن آتش نشان بشن. بیشتر از نیم ساعت برای هر کدوم اینها توی صف وایستادیم و تمام این مدت این ۵ تا وروجک شیطونی کردن و از سر و کول هم بالا رفتن. توی ایستگاه آتش نشانی اول بچه ها رفتن تو و دوره دیدن. بعدش هم برای خاموش کردن آتش در Kidzania اومدن سوار ماشین شدن و رفتن. اوستا بیرون نیومده رفته جلوی ماشین نشسته که من میخوام اینجا سوار بشم.

بعد از آنش نشانی هم که معلومه نوبت خلبانی رسید. رفتیم دوباره توی صف وایستادیم. هر کدوم از بچه ها توی یه سیمولاتور نشستن که بهشون مثلا آموزش خلبانی میداد. اوستا اومده بود بیرون میگفت مامی من  take off کردم ولی سر راهم هیچ هواپیمایی نبود که بهش بخورم!!!

 بعد از این همه کار کردن نوبت خرید کردن شد و رفتیم فروشگاه  waitrose (البته شعبه Kidzania) و به بچه ها هر کدوم یه لیست خرید دادن با یه چرخ فرستادنشون توی فروشگاه. اولش اوستا بدون نگاه کردن به لیستش هر چی دوست داشت ریخت توی چرخ. بعدش خانمه اومد چرخش را خالی کرد و کمکش کرد از روی لیستش خرید بکنهو بره پای صندوق.

بعد از یک کم خرید دوباره نوبت کار شد و اینبار رفتیم طرف اورژانس و اوستا و امیر و علی دکترهای اورژانس شدن. باز طبق معمول اولش دوره دیدن و بعد سوار آمبولانس شدن تا به کمک یه مجروح برن و باز اوستا رفت جلو سوار شد.

هر کدوم از بچه ها مسئول یه کار شدن و اوستا هم مسئول زدن سرم بود. وقتی بالای سر مریض رسیدن و سرم را وصل کرده، موقع سوار آمبولانس شدن اصرار داشت که دوباره سرم را برداره بگیره دستش.

بعد از این همه کار کردن نوبت بازی رسید و رفتیم  pub  تا بچه ها فوتبال دستی بازی کنن و یک کم پول خرج کنن. بعدش هم رفتن کلاس آشپزی و بیسکویت درست کردن و خوردن. بعدش هم نوبت بیلیارد بازی کردن رسید.

وقتی از اتاق بیلیارد اومدیم بیرون ساعت ۵:٣٠ بود. تینا و کیمی که نیم ساعت پیشش رفته بودن. خاله نازی و امیر و علی هم خداحافظی کردن و رفتن. ما هم به باباجون جونی زنگ زدیم بیاد دوبی مال تا با هم شام بخوریم چون مطمنئن بودم که اوستا موقع برگشت به خونه میخوابه. بعد از رفتن امیر و علی من و اوستا رفتیم سراغ درست کردن جواهرات و اوستا برای من یه گردنبند درست کرد.

بعدش اوستا خواست که بریم نقاش بشه و دیوار رنگ کنه. چند نفری توی صف بودن و باید نیم ساعت منتظر میشدیم که اوستا خودش برگشت گفت مامی ولش کن بریم یه جای دیگه. ساعت ٧ بود که دیگه خودش به زبون اومد که بریم خونه. تا از اونجا اومدیم بیرون شروع کرد که پام درد میاد و بغلش کردم تا رسیدیم فود کورت و شام خورده و ساعت ٧:٣٠ بود که سوار ماشین شدیم و خوابید. تازه رسیده بودیم خونه که از خواب با گریه بیدار شد که پام درد میاد. بهش مسکن دادم و پاش را کرم مالیدیم و باند بستیم و بالاخره بیهوش شد و تا صبح خوابید. چهار شنبه صبح هم با من اومد سر کلاس فرانسه و مثل آقا تقریبا ٩٠ درصد کلاس را نشست و نقاشی کشید و هی حروف و کلمات را نوشت تا کلاس تموم شد و برگشتیم خونه و از خستگی بعد از نهار دوباره خوابید. عصرش هم با هم رفتیم استخر و آب بازی تا باباجون جونی بیاد از سرکار. پنج شنبه عصری هم من و اوستا رفتیم سوار قطار شدیم رفیتیم پیش باباجون جونی و بعدش هم شام خوردیم و عید دیدنی رفتیم خونه غزل خانم خوشگل. تا ساعت ١٢ شب این دو تا بازی کردن. فقط آخرهاش اوستا با محمد بیشتر از غرل جور شده بود و نشسته بود پای کامپیوتر و غزل هم میومد شکایت میکرد. خلاصه که جای همگی خالی حسابی خوش گذشت. جمعه صبح هم باز برنامه استخر به راه بود. پسرکم کاملا دو رنگ شده. یکی رنگ بدن زیر مایو و یکی هم رنگ برنزه بیرون از مایو. جمعه عصر هم رفتیم خونه هیراد عزیز برای عید دیدنی و تا ساعت ١ نصفه شب اونجا بودیم. اوستا و هیراد هم اصلا بدو بدو نکردن و با هم کل کل ننمودن!!!!!!!

از روز یکشنبه هم ترم جدید اوستا شروع شد. شنبه شب اوستا اونقدر ذوق زده بود که تا صبح چند بار بیدار شد و هی میپرسید که هنوز صبح نشده من برم مدرسه؟؟؟

موضوع درس این هفته هم ادامه درس دوزیستان بود و چرخه زندگی یک قورباغه. دوشنبه شب هم بابایی برای سه روز از ایران دوباره اومدن پیشمون. برای اوستا از فرودگاه یه بسته اسمارتیز گرفته بود. تا داده به اوستا، اوستا برگشته میگه: منکه از اینها نخواستم. من از اونهایی خواستم که قطار داره؟؟؟؟؟؟ (نوه هم نوه های قدیم!!!!!)

 سه شنبه من جلسه ای داشتم و یک ربع دیر رسیدم مدرسه اوستا و تا رسیدم هم معذرت خواهی کردم ازش ولی وروجک برگشته با تحکم به من میگه: مامی دیگه دیر نکنی ها!!!! بعدش هم عصرش بابایی نیومده خونه شکایت من را بهش کرده و همین طور پشت تلفن به مامایی در ایران!!!!!

روز پنج شنبه من و بابایی رفتیم مدرسه دنبال اوستا و بعدش هم رفتیم فرودگاه که بابایی را بذاریم. اولش که توی فرودگاه قهر کرده و با بابایی خداحافظی نکرد، بعدش هم تا خونه گریه کرده که من نمیخواستم بابایی امروز بره. میخواستم فردا بره. بالاخره با حرف زدن در مورد اینکه این هفته دوستهای مدرسه اش را دعوت میکنیم خونه یادش رفت و دیگه گریه نکرد. دیشب هم با کیان کوچولو و مامان و بابا رفتیم  the walk و این دو تا حسابی دوچرخه سواری کردن و آخرش هم شام خوردن و برگشتیم خونه. شب جلوی تلویزیون دراز کشیده بودیم با اوستا و داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم که تبلیغ فیلم را نشون داد و من هم اسمش را خوندم  we don't live here anymore  بعد اوستا بدون مقدمه برگشته به من میگه مامی ما چرا دیگه اینجا نمی live یم؟؟؟؟؟؟؟

این روزها تکون میخوریم اوستا قربون صدقه من میره و میگه:

مامی تو گل منی. مامی تو عزیز منی. مامی تو عسل منی. مامی تو عشق منی. مامی تو  honey منی.

و اونقدر میگه تا من بگیرم بچلونمش و اون هم از خنده غش کنه.

چند روز باباجون جونی برگشته بهش عین همین جمله ها را گفته. وقتی به تو honey منی رسیده اوستا جواب داده: مگه من bee ام؟؟؟؟


شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩ توسط مرجان



تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید؟

روز سه شنبه اوستا صبح به موقع رفت مدرسه. بنا بود اونروز هر کسی لباس محلی  و یا لباس با رنگهای پرچم کشورش را بپوشه و اوستا هم با رنگهای پرچم ایران راهی مدرسه شد. من و بابایی و دای دای هم سریع حاضر شدیم و ساعت ٨:١٠ خودمون را رسوندیم مدرسه تا به قول اوستا کنسرتشون را ببینیم. سر ساعت ٨:٣٠ بچه ها با لباسهای رنگ به رنگ وارد شدند و سر جاشون وایستادن و معلم موسیقی شون یکی یکی آهنگ ها را زد و اونها هم خوندن. ( کلا ۴ تا شعر) جای اوستا ردیف اول کنار پیانو بود و پسرکم اونقدر با هیجان میخوند و دستهاش را تکون میداد که بعد از کنسرت اکثر پدر و مادرهای همکلاسیهاش اومدن و ازش یک عالمه تعریف کردن.

ساعت ٩:٣٠ بود که اوستا رفت سر کلاس و ما هم از مدرسه در اومدیم تا به کارهامون برسیم.

روز چهارشنبه توی مدرسه پارتی داشتن و میتونستن هر لباسی دوست دارن بپوشن. پسرک ما هم این شکلی رفت مدرسه!!!

و کل روز را به خوردن و بازی گذرونده بودن تا ساعت ٢ که موقع خونه اومدن بشه. تازه عصرها هم ما با مامایی و بابایی و دای دای میگشتیم و دیگه خودمون را برای ساعت ٨ میرسوندیم خونه که اوستا به موقع بتونه بخوابه و ما هم دور هم بشینیم.

روز پنج شنبه آخرین روز ترم دوم اوستا بود و دو هفته تعطیلات بهاری اوستا به موقع شروع شد تا بتونه بیشتر از بودن مامایی و بابایی لذت ببره و با دای دای حسابی بازی کنه.

جمعه شب خونه یکی از دوستانمون مهمون بودیم. اوستا هم که جمعه صبح حسابی توی استخر خسته شده بود، ظهر حسابی خوابید و شب سرحال رفتیم مهمونی و پا به پای ما بیدار موند و نقاشی کشید و ورق و پانتومیم بازی کرد و خوش گذروند و ساعت ٣ به محض سوار ماشین شدن خوابش برد.

روز شنبه همگی با هم رفتیم ابوظبی. اول رفتیم چزیره بنی یاس به محل مسابقات فرمول یک.

بعد از گشتن رفتیم  emirates palace نمایشگاه را دیدیم و اوستا هم حسابی مبهوت چنگ زدن یه خانم شد.

بعد از اونهم رفتیم نهار و بعدش هم کنار کورنیش ابوظبی برای دیدن  air race show. ١۴ تا هواپیما با هم مسابقه میدادند و حرکات آکروباتیک انجام میدادن و از بین موانعی که توی آب گذاشته شده بود رد میشدن و ... خلاصه که اوستا حسابی هیجان زده شده بود و تا چند روز بعدش همه چیز را به اون هواپیماها تشبیه میکرد.

هفته دوم عید هم تقریبا هر روز صبح به شنا گذشت و شبها به گشت و گذار. البته طلسم  dream land نشکست و آخرش هم نشد بریم.

اوستا تقریبا کرال سینه را کامل یاد گرفته و بدون هیچ کمکی ۵ تا ١٠ متر شنا میکنه. کرال پشت را هم خیلی خوب داره پیش میره و از هفته پیش معلمش پای پروانه را باهاش شروع کرده که البته برای ٢ هفته تمام کلاسها تعطیله و بعدش ادامه میده. ترسش هم از زیر آبی رفتن کاملا ریخته و دیگه مثل ماهی میره زیر آب چرخ میزنه و میرقصه و همش هم داره میخنده و به خاطر همین هی آب میخوره!!!!!

روز سیزده بدر هم با امیر و علی و خاله نازی و عمو حسین و یک سری دوستهای دیگه،‌جای همگی خالی، رفتیم پارک زعبیل و حسابی هم به همه مون خوش گذشت و سیزده حسابی بدر شد.

بعدش هم برگشتیم خونه تا مهمونهای عزیزمون چمدونهاشون را ببندن. شنبه صبح زود باباجون جونی مامایی و بابایی و دای دای را برد فرودگاه و چون اوستا خواب بود من نرفتم. اوستا که بیدار شد، حسابی ناراحت بود که چرا بیدارش نکردن باهاش خداحافظی بکنن. ما هم شنبه عصر برای اینکه یک کم حواسش را پرت کنیم بردیمش سینما فیلم  how to train your dragon! اول کارتون یک کم ترسناک شروع شد ولی بعدش خیلی خوب بود و اوستا هم برخلاف انتظار ما که فکر میکردیم ترسیده باشه خیلی از کارتون خوشش اومد و همش داشت صحنه های اون را تعریف میکرد.

یکشنبه صبح هم بنا بود آرش جون و خاله آرزو بیان پیش ما که چون خیلی دیر کردن و اوستا هم بیتابی میکرد، من و اوستا رفتیم استخر و شنا کردیم تا رسیدن. بعدش هم اوستا و آرش حسابی توی استخر کوچیک بازی کردن و بعدش هم ادامه بازی توی خونه تا ساعت ٣. بعد از رفتن اونها اوستا خوابید و ساعت ۵ که بیدار شد رفتیم خونه یکی از همسایه هامون به اسم کیان کوچولو و یه سری هم اوستا اونجا بازی کرد تا ساعت ٧:٣٠.

دیروز هم بنا بود بریم  kidzania. دوستهای مدرسه اوستا اکثرا مسافرت بودن ونمیتونستن بیان و فقط تینا و نیکول اومدن. از این طرف هم خاله پیمانه کار داشت و غزل نیومد. فرین هم هنوز ایرانه. آرش خوشگله هم که مدرسه بود و فقط امیر و علی و خاله نازی اومدن و کل سه شنبه ما در kidzania گذشت. ماجراهای kidzania بمونه برای پست بعدی.


چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ توسط مرجان



سال 1389 مبارک

سال نو همگی مبارک. امیدوارم همگی سال خوبی را شروع کرده باشین. برای ما که عالی بوده.

روز یکشنبه آخرین جلسه این ترم کلاس پیانو اوستا بود. پسرکم دیگه کاملا با ذوق و شوق کل هفته را منتظر کلاسش میمونه و هر روز بدون اینکه بهش بگم خودش تمرین میکنه و آن قدر قشنگ میزنه که من کیف میکنم. الان آهنگهای marry had a little lamb, london bridge, twinkle twinkle و خیلی آهنگهای دیگه را یاد گرفته و میزنه.

لینک فیلم آخرین جلسه کلاس پیانو اوستا در این ترم

روز سه شنبه اوستا را از طرف مدرسه بردن Kidzania و ساعت ٢ که من رسیدم مدرسه تازه داشتن از اتوبوس پیاده میشدن و اخمهای تمام بچه ها توی هم بود چون از بازی سیر نشده بودن و از اینکه برگشته بودن ناراضی بودن. بعدش هم که آخرین جلسه ترم دوم کلاس تنیس اوستا بود و رفتیم زمین تنیس. از اونجا که برگشتیم سریع اوستا حموم کرد و نهار خورد و گرفت خوابید تا برای شب چهارشنبه سوری سرحال باشه. شب ساعت ٩ هم با دوستهامون رفتیم جبل علی برای آتیش روشن کردن که توی راه هیراد خوشگله و مامان و بابا و خواهر گلش هم به ما رسیدن و تا آخر شب با هم بودیم. ساعت حدودهای ١٠:٣٠ بود که هیراد و اوستا چپه شدن و توی ماشین خوابیدن.

روز پنج شنبه صبح من رفتم فرودگاه دنبال مامایی و بابایی و دای دای پویان. اومدیم خونه چمدونها را گذاشتیم و رفتیم مدرسه دنبال اوستا. اونقدر ذوق کرده بود که باید میدیدنش. ms. Aline میگفت از صبح هی تکون خورده اون را بوس کرده. تازه از دو سه هفته قبل کل مدرسه و همسایه های خونه میدونستن که بابایی و مامایی بناست بیان. از بس که اوستا برای همه تعریف کرده بود!!!! جلوی در کلاس پریده بغل مامایی و بابایی و دای دای و هر چقدر توسته بوسشون کرده. آخرش هم سریع با معلمش خداحافظی کرده که زودی بریم سوار ماشین بشیم.

اومدیم خونه و نهار خوردیم و بنا شد اوستا بخوابه. رفت روی تختش و بابایی هم روی زمین توی اتاق اوستا جا انداخت و خوابید. یه نیم ساعتی هیچ صدایی نمی اومد، ما هم فکر کردیم خوابیده ولی وقتی رفتم سر زدم دیدم بابایی خوابیده اوستا هم از بالای تخت زل زده داره بابایی را نگاه میکنه. خلاصه که اوستا نخوابید که نخوابید. عصر پنج شنبه حاضر شدیم و رفتیم مراسم نامزدی یکی از دوستانمون به اسم تی تی که روی کشتی بود. ساعت ٨:٣٠ کشتی راه افتاد و اوستا دیگه خیلی تحمل کرد تا ١٠ بیدار موند و یک کم رقصید و شام خورد و توی اون سر و صدا ته کشتی خوابش برد. جمعه صبح هم کله سحر سرحال بیدار شد و باباجون جونی را بیدار کرد با هم رفتن برای صبحونه نون تازه خریدن و برگشتن. بعد از صبحونه هم پا شدیم همگی رفتیم استخر و شنا و آب بازی. روز شنبه هم صبح رفتیم یک کم خرید و بعدش هم به زور اوستا را خوابوندیم تا برای تحویل سال بیدار بمونه. بعدش هم سفره هفت سین را آماده کردیم و تخم مرغ ها را هم پختیم تا آماده باشه که اوستا رنگشون کنه. بعد از بیدار شدن اوستا موقع تخم مرغ رنگ کردن براش در مورد هفت سین توضیح  دادم که هفت تا خوردنی سر سفره باید بذاریم. اوستا هم برگشته میگه پس مامی میتونیم سوپ و اسپاگتی بذاریم!!!!!!!

تخم مرغها را هم همه را روش نقاشی صورت کشیده و برای همه هم سبیل گذاشته که اینها همه پسرند!!!! بعدش هم هی راه میرفت به کادوهاش ناخنک میزد و میخواست بازشون کنه. تا بالاخره سال تحویل شد و اوستا هم بلافاصله کادوها را باز کرد. ما براش یه کی برد خریدیم. بابایی و مامایی براش یه صفحه نقاشی خریدن که با نور عکس ها را روی کاغذ میندازه و میتونه اوستا از روش بکشه و  دای دای هم براش کتاب و پازل و سر بازیهای توی ماشین خریده بود.

بعد از سال تحویل اوستا تا نصفه شب مشغول پیانو زدن بود و حسابی هنر نمایی کرد و ما هم حسابی لذت بردیم.

روز یکشنبه هم نه اوستا مدرسه رفت و نه باباجون جونی سرکار و همگی با هم بودیم و گشتیم و خوش گذروندیم تا آخرشب. روز دوشنبه اوستا تخم مرغهایی که رنگ کرده بود را با دو سه تا عکس از سفره هفت سینمون و یه چعبه شکلات برداشت و رفت مدرسه. سر کلاس برای دوستهاش در مورد سفره هفت سین توضیح داده بود و برای همه هم شکلات گرفته بود. اومدیم خونه و یک کم استراحت کرد و با هم رفتیم مردیف باز تا آخر شب که اوستا تا ساعت ٨:٣٠ رسیدیم خونه گرفت خوابید که امروز بتونه به موقع بره مدرسه و برای کنسرت آماده بشه.

ماجرای کنسرت بمونه برای پست بعدی.

 


سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩ توسط مرجان