|
من دیروز نشستم یک ساعت نوشتم بعدش وقتی خواستم پست کنم همش پرید!!!!!!!!
این دو هفته خیلی سریعتر از اونی که فکر میکردیم گذشت و باباجون جونی برگشت پیش ما. شاید چون از وقتی اومدیم اینجا اوستا عادت کرده که باباجون جونی را اکثر روزها فقط صبحها ببینه و معمولا شبها قبل از رسیدن اون، اوستا میخوابه.
هفته اول بعد از این که من و اوستا دوشنبه رفتیم و دکتر دندون من را عصب کشی کرد، دیگه دندون درد نداشتم و اوضاع خوب بود و طبق برنامه همیشگیمون دو شنبه و سه شنبه را با هم بازی کردیم و کتاب خوندیم و ریاضی کار کردیم و پیانو زدیم و نقاشی کشیدیم تا موقع خواب اوستا بشه و بخوابه.
روز چهار شنبه و پنج شنبه هفته اول توی شرکت من کار زیاد داشتم و مجبور شدم برم مدرسه دنبال اوستا و بیایم خونه سریع نهار بخوریم و برگردیم شرکت و تا ساعت ۵ اونجا باشیم که البته به اوستا بد نگذشت و باز حسابی کامپیوتر بازی کرد و نوشتن تمرین کرد و کتاب خوند. پنج شنبه تا رسیدیم خونه سریع شام درست کردم و بعدش هم با اوستا کاپ کیک شکلاتی که خیلی دوست داره درست کردیم و تازه گذاشته بودیمشون توی فر که خاله سارا زنگ زد که میخوان برن بیرون، و اگه ما هم میریم بیان دنبالمون که ما هم چون کیک توی فر داشتیم تشکر کردیم و گفتیم نمیریم. حسابی داشت برف میومد و نیم ساعت بعدش باز حاله سارا زنگ زد که اونها هم از بیرون رفتن پشیمون شدن و یه سر میان پیش ما. تازه کاپ کیک ها آماده شده بود که رسیدن و زحمت کشیده بودن و شامشون را هم آورده بودن و تا آخر شب پیشمون موندن و اوستا و آتوسا حسابی بازی کردن و بهشون خوش گذشت. روز جمعه هم عصری حاله بیتا زنگ زد و اومدن دنبالمون با هم اوستا و کیان خوشگله را بردیم چاکی چیز یک عالمه بازی کردن. چیزی که بیشتر از همه توجه اوستا را جلب کرده بود virtual roller-coaster بودش که سه بار با کیان سوار شدن و حسابی هم خندیدن. ساعت نزدیک ٩:٣٠ بود که من و اوستا رسیدیم خونه و شام خوردیم و بعدش هم سینما درست کردیم ودو تایی روی مبل دراز کشیدیم فیلم tangled را نگاه کردیم.

شنبه ظهر هم با آتوسا خوشگله و مامان و بابای گلش رفتیم خرید و شب بود که برگشتیم خونه تا اوستا بتونه استراحت کنه و برای یک شنبه آماده باشه.
از یک هفته قبلش با دوستانمون برای روز یکشنبه قرار برف بازی گذاشته بودیم و اوستا حسابی برای اون روز شماری میکرد (آخه نه اینکه هر روز تو مدرسه برف بازی نمیکنه!!!!) و حتی روز جمعه توی مدرسه به معلمش هم گفته بود. یکشنبه تقریبا ظهر بود که اومدن دنبالمون و با هم رفتیم برای برف بازی. توی ریچموند هیل دوست دیگه باباجون جونی هم به ما ملحق شدیم و جاتون خالی همگی حسابی سورتمه سواری کردیم (ما بزرگترها بیشتر از بچه ها!!) بعدش هم مثل قرار قبلیمون، با هم رفتیم مکدونالد که بچه ها بتونن باز بازی کنن و ما هم بشینیم دور هم و حرف بزنیم.

شب ساعت ٨ بود که رسیدیم خونه و اوستا سریع یه دوش گرفت و من هنوز به آخر صفحه اول کتابش نرسیده بودن که خوابش برد و دوشنبه صبح سر حال ساعت ٧:٣٠ از خواب بیدار شد.
از روز دوشنبه کلاسهای شنا و اسکیت و پیانو اوستا باز شروع شد. ساعت کلاس پیانوش که ثابته، این ترم من شنا را هم همون روز دوشنبه ثبت نام کردم. یعنی الان دوشنبه ها ساعت ۴:٣٠ پیانو داره و بعدش ساعت ۶ شنا داره. این وسط را هم ما یا میریم کتابخونه و میشینیم با هم خوندن و نوشتن را تمرین میکنیم. و تا میرسیم خونه ساعت ٧ شده و دیگه موقع شام هستش و یک کم بازی و بعدش خواب.
سه شنبه هفته قبل نهار خونه یکی از همکلاسیهای اوستا دعوت بودیم که از مدرسه با هم رفتیم اونجا. اولش که با هم فوتبال نگاه کردیم و بچه ها یک عالمه برای گل ایران ذوق کردن و بالا و پایین پریدن. بعدش هم رفتن توی اتاق دنی و تا عصر بازی کردن و دیگه ساعت ۶ گذشته بود که برگشتیم خونه. روز پنج شنبه عصر هم رفتیم خونه کیان کوچولو و باز هم این پسرها تا تونستن بازی کردن و دیگه آخر شب خسته برگشتیم خونه. جمعه صبح اوستا طبق روال دو هفته گذشته اش از خواب بیدار نشده رفت سراغ درخت روی یخچال و آخرین دایره را خط زد و کنارش نوشت: my dad is coming home today و بعدش خوشحال رفت مدرسه.
بعد از ظهر جمعه با اوستا رفتیم فرودگاه دنبال باباجون جونی. ما یک ربع بعد از نشستن هواپیما رسیدیم و یک ساعت و نیم منتظر شدیم تا بیاد بیرون. تو این یک ساعت و نیم اولش که اوستا هی میگفت شاید بابا سوار هواپیما نشده. بعد از یک ساعت شروع کرد که نکنه قبل از اینکه ما برسیم بابا اومده سوار اتوبوس شده رفته خونه!!!!!!! بالاخره هر جور بود راضیش کردم تا باباجون جونی اومد بیرون و دیگه اوستا یادش رفت.
جمعه شب سه تایی با هم باز سینما درست کردیم و نشستیم فیلم تینکر بل را نگاه کردیم. یکشنبه من باید میرفتم شرکت و اوستا و باباجون جونی بردن من را رسوندن و بعدش با هم رفته بودن خونه و عوض این دو هفته را درآورده بودن. شب یکشنبه هم آتوسا خوشگله اومد پیشمون و بچه ها باز با هم یک عالمه بازی کردن. از ارتباط اوستا و آتوسا با هم لذت میبرم. با اینکه هر دو تاشون خیلی شیطون هستن ولی اصلا همدیگه را اذیت نمیکنن و از زرنگ بازیهای دخترونه و قلدر بازهای پسرونه خبری نیست و هم اونها و هم ما از بازی این دو تا با همدیگه لذت میبریم.

|