Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
برگشتن باباجون جونی

من دیروز نشستم یک ساعت نوشتم بعدش وقتی خواستم پست کنم همش پرید!!!!!!!!

این دو هفته خیلی سریعتر از اونی که فکر میکردیم گذشت و باباجون جونی برگشت پیش ما. شاید چون از وقتی اومدیم اینجا اوستا عادت کرده که باباجون جونی را اکثر روزها فقط صبحها ببینه و معمولا شبها قبل از رسیدن اون، اوستا میخوابه.

هفته اول بعد از این که من و اوستا دوشنبه رفتیم و دکتر دندون من را عصب کشی کرد، دیگه دندون درد نداشتم و اوضاع خوب بود و طبق برنامه همیشگیمون دو شنبه و سه شنبه را با هم بازی کردیم و کتاب خوندیم و ریاضی کار کردیم و پیانو زدیم و نقاشی کشیدیم تا موقع خواب اوستا بشه و بخوابه.

روز چهار شنبه و پنج شنبه هفته اول توی شرکت من کار زیاد داشتم و مجبور شدم برم مدرسه دنبال اوستا و بیایم خونه سریع نهار بخوریم و برگردیم شرکت و تا ساعت ۵ اونجا باشیم که البته به اوستا بد نگذشت و باز حسابی کامپیوتر بازی کرد و نوشتن تمرین کرد و کتاب خوند. پنج شنبه تا رسیدیم خونه سریع شام درست کردم و بعدش هم با اوستا کاپ کیک شکلاتی که خیلی دوست داره درست کردیم و تازه گذاشته بودیمشون توی فر که خاله سارا زنگ زد که میخوان برن بیرون، و اگه ما هم میریم بیان دنبالمون که ما هم چون کیک توی فر داشتیم تشکر کردیم و گفتیم نمیریم. حسابی داشت برف میومد و نیم ساعت بعدش باز حاله سارا زنگ زد که اونها هم از بیرون رفتن پشیمون شدن و یه سر میان پیش ما. تازه کاپ کیک ها آماده شده بود که رسیدن و زحمت کشیده بودن و شامشون را هم آورده بودن و تا آخر شب پیشمون موندن و اوستا و آتوسا حسابی بازی کردن و بهشون خوش گذشت. روز جمعه هم عصری حاله بیتا زنگ زد و اومدن دنبالمون با هم اوستا و کیان خوشگله را بردیم چاکی چیز یک عالمه بازی کردن. چیزی که بیشتر از همه توجه اوستا را جلب کرده بود  virtual roller-coaster بودش که سه بار با کیان سوار شدن و حسابی هم خندیدن. ساعت نزدیک ٩:٣٠ بود که من و اوستا رسیدیم خونه و شام خوردیم و بعدش هم سینما درست کردیم ودو تایی روی مبل دراز کشیدیم فیلم tangled را نگاه کردیم.

 

شنبه ظهر هم با آتوسا خوشگله و مامان و بابای گلش رفتیم خرید و شب بود که برگشتیم خونه تا اوستا بتونه استراحت کنه و برای یک شنبه آماده باشه.

از یک هفته قبلش با دوستانمون برای روز یکشنبه قرار برف بازی گذاشته بودیم و اوستا حسابی برای اون روز شماری میکرد (آخه نه اینکه هر روز تو مدرسه برف بازی نمیکنه!!!!) و حتی روز جمعه توی مدرسه به معلمش هم گفته بود. یکشنبه تقریبا ظهر بود که اومدن دنبالمون و با هم رفتیم برای برف بازی. توی ریچموند هیل دوست دیگه باباجون جونی هم به ما ملحق شدیم و جاتون خالی همگی حسابی سورتمه سواری کردیم (ما بزرگترها بیشتر از بچه ها!!) بعدش هم مثل قرار قبلیمون، با هم رفتیم مکدونالد که بچه ها بتونن باز بازی کنن و ما هم بشینیم دور هم و حرف بزنیم. 

شب ساعت ٨ بود که رسیدیم خونه و اوستا سریع یه دوش گرفت و من هنوز به آخر صفحه اول کتابش نرسیده بودن که خوابش برد و دوشنبه صبح سر حال ساعت ٧:٣٠ از خواب بیدار شد.

از روز دوشنبه کلاسهای شنا و اسکیت و پیانو اوستا باز شروع شد. ساعت کلاس پیانوش که ثابته، این ترم من شنا را هم همون روز دوشنبه ثبت نام کردم. یعنی الان دوشنبه ها ساعت ۴:٣٠ پیانو داره و بعدش ساعت ۶ شنا داره. این وسط را هم ما یا میریم کتابخونه و میشینیم با هم خوندن و نوشتن را تمرین میکنیم. و تا میرسیم خونه ساعت ٧ شده و دیگه موقع شام هستش و یک کم بازی و بعدش خواب.

سه شنبه هفته قبل نهار خونه یکی از همکلاسیهای اوستا دعوت بودیم که از مدرسه با هم رفتیم اونجا. اولش که با هم فوتبال نگاه کردیم و بچه ها یک عالمه برای گل ایران ذوق کردن و بالا و پایین پریدن. بعدش هم رفتن توی اتاق دنی و تا عصر بازی کردن و دیگه ساعت ۶ گذشته بود که برگشتیم خونه. روز پنج شنبه عصر هم رفتیم خونه کیان کوچولو و باز هم این پسرها تا تونستن بازی کردن و دیگه آخر شب خسته برگشتیم خونه. جمعه صبح اوستا طبق روال دو هفته گذشته اش از خواب بیدار نشده رفت سراغ درخت روی یخچال و آخرین دایره را خط زد و کنارش نوشت: my dad is coming home today و بعدش خوشحال رفت مدرسه.

بعد از ظهر جمعه با اوستا رفتیم فرودگاه دنبال باباجون جونی. ما یک ربع بعد از نشستن هواپیما رسیدیم و یک ساعت و نیم منتظر شدیم تا بیاد بیرون. تو این یک ساعت و نیم اولش که اوستا هی میگفت شاید بابا سوار هواپیما نشده. بعد از یک ساعت شروع کرد که نکنه قبل از اینکه ما برسیم بابا اومده سوار اتوبوس شده رفته خونه!!!!!!! بالاخره هر جور بود راضیش کردم تا باباجون جونی اومد بیرون و دیگه اوستا یادش رفت.

جمعه شب سه تایی با هم باز سینما درست کردیم و نشستیم فیلم تینکر بل را نگاه کردیم. یکشنبه من باید میرفتم شرکت و اوستا و باباجون جونی بردن من را رسوندن و بعدش با هم رفته بودن خونه و عوض این دو هفته را درآورده بودن. شب یکشنبه هم آتوسا خوشگله اومد پیشمون و بچه ها باز با هم یک عالمه بازی کردن. از ارتباط اوستا و آتوسا با هم لذت میبرم. با اینکه هر دو تاشون خیلی شیطون هستن ولی اصلا همدیگه را اذیت نمیکنن و از زرنگ بازیهای دخترونه و قلدر بازهای پسرونه خبری نیست و هم اونها و هم ما از بازی این دو تا با همدیگه لذت میبریم.


سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩ توسط مرجان



آغاز سال 2011

روزهای تعطیلات هم به سرعت برق و باد گذشتن و از امروز دوباره مدرسه ها باز شدن.

هفته گذشته باباجون جونی هم تعطیل بود و تونستیم سه تایی یک کم بگردیم. روز یکشنبه که boxing day هم بود، تازه ساعت ١١ بود که از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و بعدش با دوستهامون قرار گذاشتیم که بریم خرید. ساعت ١ بود که با سینا و مامان و بابای گلش رفتیم بیرون و بعد از یک کم گشتن، یکی دیگه از دوستهای دانشگاه باباجون جونی هم بهمون ملحق شد و اگه فکر کردین که بعدش ما اصلا به خرید رسیدیم کاملا اشتباه کردین!! ساعت ٣ بود که رفتیم نشستیم توی مکدونالد همون بغل که جای بازی هم داشت، تا نهار بخوریم و اوستا و آرمان و سینا هم بتونن بازی کنن. بنا بود بعد از نهار بریم باز هم سراغ خرید که نهار خوردنمون تا ساعت ۵:٣٠ طول کشید و تازه بعدش هم تصمیم گرفتیم بریم یه جای دیگه بشینیم قهوه بخوریم و خب قهوه خوردنمون هم تا ساعت٨:٣٠ طول کشید و دیگه ساعت ٩ بود که رسیدیم خونه و اوستا بعد از خوردن چند لقمه نون و پنیر دوباره مشغول بازی با هواپیماهاش شد تا نصفه شب که دیگه تقریبا نمیتونست چشمهاش را باز نگه داره (به قول خودش حتی نمیتونست چشمک بزنه) و خوابید.

روز یکشنبه اوستا راضی نشد که بیرون بریم و دلش میخواست خونه بمونه و با اسباب بازیهاش بازی کنه ولی بالاخره عصری راضی شد که یه سر بریم چپترز تا اونجا با باباجون جونی بازی کنه و من هم بتونم یک کم بشینم کار کنم. سه شنبه صبح من رفتم شرکت و اوستا و باباجون جونی هم رفتن اسکیت و یک ساعتی بیرون بودن و بعدش هم برگشته بودن خونه و نهار را حاضر کرده بودن تا من برسم. عصر سه شنبه هم با سینا و خانواده قرار گذاشته بودیم و رفتیم یه مرکز خرید سرباز که وسطش رینک اسکیت هم داشت و بچه ها یک ساعت و نیمی بازی کردن و ما بزرگترها هم قهوه خوردیم و حرف زدیم و از هوای زمستونی اینجا لذت بردیم. بعدش هم راه افتادیم با هم رفتیم خونه سینا و بچه ها با هم دو سه تایی کارتون نگاه کردن و بابا ها هم سالاد الویه درست کردن و کنار هم خوردیم و تا آخر شب خوش گذروندیم.

روز جمعه از صبح باباجون جونی مشغول بستن چمدون شد. بعد از نهار هر کار کردیم اوستا یک کم استراحت کنه تا برای شب سرحال باشه نخوابید که نخوابید. عصری ساعت ۵ بود باباجون جونی را بردیم گذاشتیم سر ایستگاه اتوبوسهای مستقیم فرودگاه و از اونجا هم با اوستا رفتیم خرید کردیم و برگشتیم خونه و اوستا شام خورد و یک کم دیسکاوری نگاه کرد تا اینکه برای ساعت ٨ حاضر شدیم و رفتیم ایستگاه مترو و با سینا و آرمان و خانواده های گلشون رفتیم طرف داون تاون برای برنامه سال نو. ما تقریبا قبل از ٩ جلوی سیتی هال بودیم ولی باز هم نتونستیم خیلی جلو بریم. فقط شانس آوردیم که کنار نرده ای که کشیده بودن جا پیدا کردیم و جلومون دیگه کسی نبود و بچه ها تونستن راحت ببینن و سر به سر هم بذارن و بخندن و ما هم از بودن با هم لذت ببریم. برنامه از ساعت ١٠ شروع شد و یه سری خواننده اومدن خوندن و رقصیدن تا نوبت رسید به شمارش معکوس سال نو و آتیش بازی. آخرهای خوندن ها اوستا دیگه خسته شده بود و بلند داد میزد: we want fireworks. یک کم اومد بغل من و یک کم هم بغل عموهای دیگه تا دیگه سال عوض شد. اولش هی میپرسید ما برای چی اومدیم اینجا و براش توضیح دادم که الان ٣١ دسامبر ٢٠١٠ هستش و ساعت ١٢ که بشه میشه ١ ژاندیه ٢٠١١ و... تازه بعد از توضیح من بود که علاقمند شد و هی میپرسید حالا ساعت چنده؟ کی ١٢ میشه؟؟؟؟؟؟ اونجا وقتی اوستا را بغل کرده بودم برگشته میگه: مامی من اندازه بابا شدم. گفتم: آره گلم خیلی بزرگ شدی. بعدش خودش خندیده میگه: ولی مامی گولت زدم، پاهام را ببین رو هواست!!!!!!!!!!

بعد از آتیش بازی هم راه افتادیم طرف مترو و یکی دو ایستگاه بود که سوار شده بودیم و اوستا بغل من بیهوش شد. به ایستگاه خونه که رسیدیم؛ عمو بابک زحمت کشید و اوستا را بغل کرد و تا خونه آورد چون هر کار کردیم دیگه اوستا بیدار نشد که نشد (البته به نطر من تا همون موقع هم خوب طاقت آورده بوده و خیلی آقا بود).

اوستا اونقدر خسته بود که تا ساعت ٩ یک ضرب خوابید. صبح بیدار شدیم و یک کم با هم بازی کردیم و کتاب خوندیم و نقاشی کشیدیم. بنا بود بعد از نهار با آتوسا و مامان گلش بریم پارک که همش بارون میومد و آخرش بنا شد که ما بریم پیش اونها. اوستا سریع دوش گرفت و رفتیم خونه آتوسا خوشگله و این دو تا وروجک یک عالمه بازی کردن و کاردستی درست کردن و بعدش هم یک کم پلنگ صورتی دیدن تا بالاخره ساعت ١١ بود که برگشتیم خونه تا اوستا بخوابه و برای یکشنبه آماده باشه. یکشنبه صبح از قبل بلیط گرفته بودیم تا بریم برنامه disney on ice را ببینیم. ساعت ٩ بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و حاضر شدیم تا ساعت ١٠ که کیان گل و مامان و بابای خوبش اومدن دنبالمون و با هم رفتیم راجرز سنتر. متاسفانه صندلی هامون کنار هم نبود ولی به هر حال خیلی خوش گذشت. توی برنامه از کارتونهای شاه شیر، لیلیو و ستیچ، پیتر پن، میکی و مینی ماوس، گوفی و پری دریایی استفاده شده بود که جالب بود و اوستا خیلی خوشش اومد و آخرش میگفت مامی میدونی اینها همه کاستیوم پوشیده بودن وگرنه آدم واقعیند. وبعدش هم میگفت من میخوام اونقدر اسکیت یاد بگیرم که برم مثل اونها برقصم!!!! و از همین الان بنا شد برای برنامه بعدی که toy story هستش هم بلیط بگیریم.

بعدش هم برگشتیم خونه تا من بتونم کار کنم ولی دندون دردی که از جمعه شب شروع شده بود اصلا نمیذاشت تمرکر کنم. تا جایی که یه بار که اومدم آب بخورم از درد دندون گریه ام گرفت. اوستا هم بغض کرد و شروع کرد به گریه. بهش میگم چرا گریه میکنی؟ میگه چون دندون شما درد میاد!!!!!!!! دیگه به خاطر اوستا هم شده خودم را کنترل کردم تا امروز که بالاخره مطبها باز شدن و ظهر بعد از شرکت که اوستا را برداشتم رفتیم دندانپزشک و جای همگی خالی یه روت کانال جانانه مهمون آقای دکتر بودیم و برگشتیم خونه. حالا این وسط اوستا گیر داده که چرا خوب مسواک نمیزنی که دندونت درد میگیره باکتریها میان خرابش میکنن!!!!!! من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم پس تو همین طوری که الان خوب مسواک میزنی ادامه بده تا هیچ وقت دندونهات درد نگیره!

ولی این دندون درد هر بدی داشت، یه خوبی هم داشت و اون این بود که اوستا تکون میخورد میومد لپ من را بوس میکرد که زودتر خوب بشه.

این روزها اوستا با هر وسیله ای که پیدا میکنه شروع به ورزش میکنه. تازه میره وسایل ورزش من را هم از توی کمد در میاره و تمرین میکنه و به جرات میتونم بگم که اون بیشتر از من از این وسایل استفاده میکنه.

امشب اوستا اومده یه درخت کشیده و توش ١۴ تا دایره گذاشته تا هر شب یکی را خط بزنه و باباجون جونی برگرده. بعدش هم برده زده به یخچال تا هر روز ببیندش.

چند روز پیش سر ظهر من سرم درد میومد و به اوستا گفتم میخوام بخوابم و رفتم روی تختمون دراز کشیدم. اوستا به فاصله ۵ دقیقه پیداش شد با یه کتاب دستش. اومد سر من را گذاشت روی پاش و شروع کرد به کتاب خوندن و نوازش موهای من تا من خوابم برد و نفهمیدم که کی پا شده بود و رفته بود مشغول بازی شده بود. تنها چیزی که فهمیدم این بود که بعد از بیدار شدن دیگه اثری از سردرد نبود.


شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ توسط مرجان



کریسمس

یکی از جاهای مورد علاقه ما کتابفروشی های ایندیگو و چارترز هستش که داخل هر کدوم یه قسمت برای بچه ها هست که میتونن بازی کنن و کتاب بخونن. البته اصلا با قسمت بچه های borders در دوبی قابل مقایسه نیست و از همه بدتر نمیشه رفت توی استارباکس داخل کتابفروشی نشست و کتاب خوند و هیچ مسوولی هم در قسمت بچه ها وجود نداره که کمکش کنه و براشون کتاب بخونه ولی به هر حال بهتر از هیچ چی هستش و من و اوستا شبهایی که باباجون جونی کلاس داره و دیر میاد خونه میریم چارترز و دو سه ساعتی را اونجا میگذرونیم و به قول اوستا شده favorite place اون.

جمعه هفته پیش توی مدرسه  اوستا Pajama party داشتن و روز آخر مدرسه را قبل از تعطیلات جشن گرفتن. طبق قراری که از قبل با معلم اوستا گذاشته بودم اون روز از صبح رفتم مدرسه برای کمک. همه بچه ها لباسهای خوابشون را پوشیده بودن و عروسکهای محبوبشون را که شبها باهاش میخوابن آورده بودن مدرسه. برای اوستا هم طبق انتخاب خودش ما لباس خواب با عکس آدم برفی و درخت کریسمس خریده بودیم و اون روز پوشیده بود. معلمشون هم برای همه کلاه سانتا گذاشته بود و بعد از حضور و غیاب اولیه و به صف شدن بچه ها رفتن به سالن ورزش برای اجرای برنامه. تقریبا تمام کلاسها یکی دو تا شعر اجرا کردن که سه چهار تا از اونها به زبان عبری بود و همه جا همزمان با کریسمس جشن هانوکا را هم تبریک میگفتن. حالا من منتظرم ببینم با این تعداد دانش آموز ایرانی برای عید ما چی کار میکنن و آیا اون موقع هم تبریک میگن یا نه!!!!! متاسفانه با یکی از معلمهای دبیرستانهای اینجا صحبت میکردیم و میگفت اینجا تدرس و صحبت در مورد هالوکاست یکی از ارکان مواد درسی در مدارس هستش و خیلی روی اون تاکید میشه!!!!!

بعد از اجراها، بچه ها برگشتن سر کلاس و ما کمک کردیم تا بتونن بیسکویت ها شون را تزیین بکنن و شیرینی ها و بیسکویت هایی را که برای کریسمس به کلاس فرستاده شده بود بین  بچه ها تقسیم کردیم و بعد هم کمک کردیم تا بچه ها بازی کنن و آماده خونه رفتن بشن. آخر سر هم معلم اوستا بهمون کادوی کریسمس داد که شامل یه لیوان قهوه خوری و یک بسته قهوه کلمبیایی بود. خلاصه که با همکلاسیهای اوستا خداحافظی کردیم و از مدرسه در اومدیم.

بعد از در اومدن از مدرسه من بردم اوستا را گذاشتم خونه آتوسا خوشگله تا با هم بازی کنن و خودم چند ساعتی رفتم سر کار و عصری برگشتم دنبال اوستا که حسابی سر حال بود و یک عالمه هم بازی کرده بود. رفتیم خونه و یک کم اوستا خوابید تا بابا جون جونی رسید و با هم رفتن حموم و بعدش آماده شدیم و رفتیم مهمونی خونه سینا. جای همگی خالی اوستا و آتوسا و سینا حسابی بازی کردن و ما هم یک عالمه گفتیم و خندیدیم تا نصفه شب که برگشتیم خونه. شنبه نهار هم خونه یکی دیگه از دوستهای باباجون جونی دعوت بودیم که باز اوستا و آتوسا یک عالمه بازی کردن و نقاشی کشیدن تا عصری که برگشتیم خونه و من سریع حاضر شدم که برم جایی و اوستا و باباجون جونی موندن خونه و با هم یک عالمه کشتی گرفته بودن و اوستا آخرین قسمت amazing race را که ندیده بود نشسته بود توی کامپیوتر نگاه کرده بود و  بعدش هم خوابیده بود.

یکشنبه صبح هوا برفی بود ولی بعد از آماده کردن نهار همگی با هم در اومدیم رفتیم earl bales park و دو ساعتی هی از تپه ها بالا پایین رفتیم و اوستا سورتمه سواری کرد و غلت زد و بازی کرد به حدی که لپهاش از بس به برفها خورده بود قرمز قرمز شده بود. آخر سر هم دیگه از بالای تپه قل خورد و پایین اومد.

 از روز دوشنبه هم که تعطیلات اوستا شروع شده بود ولی متاسفانه هم من و هم باباجون جونی باید سر کار میرفتیم و مهدکودکهای بعد از مدرسه اینجا هم که لیست انتظار یکی دو ساله دارن و هیچ کدوم بهمون جا ندادن. نتیجه این شد که تمام هفته گذشته اوستا و یک لب تاپ هر روز با من اومدن شرکت و اوستا تا دلش خواست با کامپیوتر بازی کرد و از این سایت به اون سایت رفت. البته تا جایی که میشد سعی کردم بازی هایی را براش بیارم که جنبه آموزشی هم داشتن تا یک کم هم کار مفید انجام داده باشه ولی به هر حال پسرکم بعد از دو سه ماه دلی از عزا درآورد و حسابی بدون هیچ محدودیتی کامپیوتر بازی کرد. در عوض ظهر که میومدیم خونه دو تایی با هم حسابی بازی میکردیم و کتاب میخوندیم و نوشتن و ریاضی تمرین میکردیم تا جبران چند ساعت صبح شده باشه. ولی در کل به اوستا که حسابی خوش گذشته بود و چهارشنبه که پیشنهاد کردم زود بیایم خونه به شدت مخالفت کرد!!!!!! 

 دیروز عصری هم رفتیم بیرون تا برای آتوسا خوشگله کادو بگیریم وبریم خونشون که دیدیم ای دل غافل ، همه جا زود تعطیل شده و دست خالی رفتیم. ولی عوضش اونجا حسابی خوش گذشت. اوستا و آتوسا اول حسابی آشپزخونه بازی کردن. بعدش هم نشستیم با هم یک کم فیلم های آتوسا خوشگله را دیدیم و آخر شب هم چند تا از فیلم های مستر بین را دیدن که دو تاشون هم از خنده غش کرده بودن و روی مبل ها ولو شده بودن. ساعت ١:٣٠بود که دیگه برگشتیم خونه و دیدیم کادوی اوستا زیر به قول خودش santa socks هستش ( یه ست فرودگاه ایر کانادا؛‌شامل هواپیما، اتوبوس مسافربری،‌ کامیون حمل چمدونها، پله های هواپیما و یک عالمه علامتهای فرودگاه...) و حسابی خوشحال شد و نشست به بازی کردن تا  جایی که دیگه نمیتونست چشمهاش را باز نگه داره و راضی شد بره بخوابه. ولی امروز از صبح مشغول بازی شده و تا الان با لگوها باند فرودگاه و آشیانه هواپیما و ترمینال مسافرین و ... درست کردیم و کم کم داریم در طراحی فرودگاه حرفه ای میشیم.

بعد از سیاوش قمیشی، این روزها اوستا علاقمند به شهرام شب پره شده و داره سعی میکنه آهنگهاش را حفظ کنه و تا توی ماشین میشینیم از من میخواد سی دی را بزارم و خودم هم باهاش بخونم!!!!! تازه شبها هم علاوه بر کتاب خوندن، اصرار داره که براش شعر و آهنگ فارسی بخونم تا بخوابه. من هرچی شعر از کتابهای دبستانمون یادم بوده براش خوندم و دیشب رسیدم به شعرهای حافظ و مولانا که حفظ بودم. ولی بعد از خوابیدن اوستا با باباجون جونی به این فکر افتادیم که شروع کنم براش شعرهای شاهنامه را بخونم و تعریف کنم تا با افسانه های ایران هم آشنا بشه.

در عرض ده روز گذشته، یک سری ٢١ کتاب و پریروز هم ١٣ تا کتاب دیگه گرفتیم و میتونم بگم که ٧٠ درصد کتابها را هم اوستا تا الان خونده. هر کدوم را ٢-٣ بار به حدی که تقریبا همه را حفظ شده.

 


شنبه ٤ دی ۱۳۸٩ توسط مرجان