هفته قبل هم طبق روال همیشگی گذشت. از پنج شنبه شب تب اوستا شروع شد ولی جمعه صبح حالش بهتر بود و هر چی بهش گفتیم نره مدرسه، قبول نکرد و گفت کفش های اسپورتم مدرسه است. باید برم بیارمشون!!!!! ظهر که رفتم مدرسه دنبالش رنگش پریده بود و حتی دلش نخواست که مثل هر روز بایسته و بازی کنه و سریع رفت سوار ماشین شد. .قتی هم رسیدیم خونه خیلی بی حال بود و وقتی اولین قاشق نهارش را خورد حالش بهم خورد و دیگه حاضر نشد چیزی بخوره و گرفت خوابید تا عصر. شبش هم براش سوپ درست کرده بودم که چند قاشق بیشتر نخورد و گرفت خوابید. بچه ام تب و لرز کرده بود و با اینکه بدنش داغ بود هی میگفت سردمه. تا صبح پیش ما خوابیده بود و همش ناله میکرد. صبح شنبه هم تا ساعت ١١ خواب بود و بیدار هم که شد همش میگفت میل نداره و وقتی خواستیم یه لقمه بهش بدیم باز حالش بهم خورد. من و باباحون جونی سریع حاضر شدیم و بردیمش دکتر. دکتر بعد از معاینه گفتش که سرماخوردگی ویروسیه و باید دوره اش طی بشه و فقط بهش آب میوه بدیم تا اشتهاش برگرده و اگر تبش تا یکشنبه شب نیومد پایین باز ببریمش دکتر که خدا را شکر همون شنبه شب تبش قطع شد. شنبه ساعت حدود ٣ ظهر بود که ما برای نهار کباب گرفته بودیم و اوستا هم هوس کرد و خوشبختانه یه بشقاب کامل خورد و نگرانی ما هم برطرف شد. ولی البته هنوز خستگی و سرفه های خشک ادامه داره که امیدوارم زود زود خوب بشه.
روز حمعه توی Friday file اوستا گواهی perfect attendance برای ماههای دسامبر و ژانویه را گذاشته بودن که البته ما را خیلی خوشحال کرد و اوستا را هم حسابی تشویق کرد تا به کارش ادامه بده. صبح موقع حاضر شدن، فقط گفتن کلمه perfect attendance کافیه تا سرعت اوستا را زیاد کنه و باعث بشه سریع کارهاش را تموم کنه.
چند روز پیش با اوستا کیک شکلاتی درست کردیم. البته من فقط موادش را آماده کردم و تمام مراحل همزدن و ریختن توی قالب را اوستا انجام داد و نتیجه کار یه کیک شکلاتی بسیار خوشمزه شد که این چند روز با هر چایی یه تکه من و باباجون جونی نوش جان میکنیم.
روز ولنتاین اوستا با ١٢ تا کارت خونه اومد. عصر دوشنبه بعد از کلاس پیانو رفتیم برای دوستهای اوستا کارت تشکر گرفتیم. شب که سه تایی برای شام رفتیم بیرون، وقتی که منتظر بودیم تا غذامون را بیارن، اوستا تک تک کارتها را با دست خط خودش نوشت و من توی پاکت گذاشتم. با باباجون جونی داشتیم فکر میکردیم که ما کی اولین کارتمون را گرفتیم و این وروجک کی. دیروز داشت تعریف میکرد که هفته قبل برای ولنتاین نقاشی کشیدن. ازش پرسیدم که چی نوشتی زیرش؟ گفت: I love Nika. because she is so nice and I want her to be my valentine!!!!!!!!
دیروز بعد از مدرسه بهش میگم اوستا بیا بریم برای بابا جون جونی کادو بگیریم، میگه شما بگیر من نمیگیرم. گفتم پس چی میخوای بدی؟ جواب داد: شما را!!!!!!!!!!!!!
امروز وقتی اومدیم خونه و Friday file اوستا را باز کردم، با برگه زیر روبرو شدم.
وقتی از اوستا پرسیدم ، خیلی راحت برگشته میگه خب مامی من همش با بقیه Team work میکنم به خاطر همین این را بهم دادن دیگه. و بعدش برگشته میگه فقط به من و آنتونی دادن چون دوتایی با هم همیشه کار میکنیم. خلاصه که این سومین تقدیرنامه اوستا در سال جاری هستش و من به داشتن پسری به اسم اوستا افتخار میکنم.
این هفته های ما داره با سرعت برق و باد میگذره. شنبه دو هفته پیش سه تایی به یه مهمونی وبلاگی رفتیم که البته همه مهمونها وبلاگی نبودن ولی ما از طریق وبلاگ با بعضی هاشون آشنا شده بودیم. با اینکه اولین بار بود مهمونها را میدیدیم ولی خب خیلی سریع هم اوستا با بچه ها دوست شد و هم ما از هم صحبتی با دوستهای جدیدمون لذت بردیم. فکر کنم اون شب در حدود ١۵ تا بچه از هر سن و سالی بودن و میتونم بگم بزرگترین جمع بچه های ایرانی ای بود که تا الان اوستا دیده بود. کنار پارتی رومی که محل مهمونی بود، سالن دیگری هم وجود داشت که در اختیار ما گذاشته بودن و بچه ها اونجا بازی میکردن و خوش میگذروندن و هر از چند گاه هم یکی از پدر و مادرها بهشون سر میزد. خلاصه که اوستا اونقدر بازی کرده بود که سوار ماشین نشده خوابش برد و معلوم بود توی خواب هم هنوز داره بازی میکنه و لذت میبره.
روز یکشنبه هم من مشغول کارهای شرکت بودم و اوستا و باباجون جونی هم مشغول لگو بازی و تبدیل هواپیما به کشتی. روزهای دوشنبه بین کلاس پیانو و شنای اوستا ما یک ساعت وقت داریم که معمولا اگر از مواد غذایی چیزی لازم داشته باشیم سر راه یه سر به فروشگاه میزنیم و بعد هم میریم کتابخونه و میشینیم به کتاب خوندن و یا میریم طبقه بالای استخر میشینیم و با هم نوشتن و ریاضی تمرین میکنیم و میوه میخوریم و من عاشق این یک ساعتی هستم که با پسرکم میگذرونم.
توی کلاس پیانو معلمش داره به اوستا آکورد گرفتن را یاد میده و این یعنی استفاده همزمان از دو دست با دو تا نت متفاوت و احتیاج به تمرکز زیادی داره. یکی از درسهای هفته قبل اوستا یه آهنگی بود که من خیلی ازش خوشم اومد و اوستا همون سر کلاس یاد گرفتش. اومدیم خونه و من نشستم پشت پیانو اوستا تا بتونم تمرین کنم ولی تو یکی دو بار اول نتونستم دو دستی بزنم و به خاطر همین شروع کردم دستها را تکی تمرین کردن. اوستا اومده بالا سرم وایستاده و میگه مامی باید دو تا یی بزنی. گفتم خوب هنوز نمیتونم دارم تمرین میکنم. برگشته میگه اگر slow بزنی میتونی. ببین... و شروع کرد زدن. بعدش هم درست مثل کاری که معلمش سر کلاس باهاش میکنه شروع کرد یکی یکی روی انگشتهای من فشار دادن که بتونم با هم بزنم!!!!!!! و این یعنی من با یک معلم خصوصی که خیلی هم با حوصله است، دارم پیانو یاد میگیرم.
توی کلاس شنا این ترم دارن روی استقامت کار میکنن و هر جلسه بچه ها باید کل نیم ساعت طول استخر را کرال سینه و پشت شنا کنن و اگر هم خسته میشن پای دوچرخه برن. توی کلاس اوستا کوچیکترین بچه هستش و فکر کنم از روی قد و قواره بقیه بچه ها باید حداقل کلاس دوم و سوم باشن. توی کلاس اسکیت هم دارن روی backward و سرعت کار میکنن. تازه من فکر میکردم همین قدر ورزش و روزی نیم ساعت هم برف بازی و بدو بدو بعد از مدرسه برای اوستا کافی باشه ولی چند وقته تلویزیون تبلیغی از طرف وزارت بهداشت نشون میده که بچه ها حداقل روی یک ساعت فعالیت بدنی لازم دارن!!!!!!!
پنج شنبه هفته پیش کیان و مامان گلش اومدن پیشمون تا بچه ها بتونن با هم بازی کنن و ما هم دور هم باشیم. خلاصه که اینجا هفته ای نیست که اوستا یکی دو تا play date نداشته باشه و حسابی بازی نکنه.
آخر هفته پیش ما فرصت سر حاروندن نداشتیم. جمعه شب دوره دوستهای بابا جون جونی بود و خونه آتوسا خوشگله دعوت بودیم. بچه ها تا ساعت ١١ بیدار بودن و بازی کردن ولی بعدش هر دوشون بیهوش شدن و ما هم تا ساعت٢:٣٠ نشستیم به بازی و حرف زدن. روز جمعه بابا جون جونی چند جایی کار داشت و هی رفت بیرون و من و اوستا دوتایی یک عالمه بازی کردیم و با هم نهار درست کردیم و حرف زدیم. عصر شنبه یکی از استادهای باباجون جونی از ایران اومده بود و با دوستهامون قرار گذاشتیم با هم شام بریم بیرون و با این استاد عزیز دور هم باشیم. من کیف مداد رنگیهای اوستا رابا یک عالمه کاغذ برداشته بودم و اوستا تمام مدت مشغول نقاشی کشیدن بود و داشت هنرنمایی میکرد. بعدش هم که با سینا و آرمان یک کم با موبایل و پی اس تری بازی کردن. ساعت ١١ بود که از رستوران دراومدیم و همه با هم اومدیم خونه ما و تا دیر وقت دور هم بودیم. یکشنبه صبح بعد از صبحونه از خونه دراومدیم تا بریم برای اوستا کفش بگیریم. ولی اونقدر هوا خوب بود که وسوسه شدیم بریم کنار دریاچه. به خاطر همین سریع رفتم کفش گرفتیم و اومدیم خونه نهار خوردیم و حاضر شدیم و رفتیم کنار دریاچه. توی راه بودیم که مامان آرمان گل زنگ زد که عصری بریم پیششون تا بچه ها برن استخر و ما هم دور هم باشیم. وقتی رسیدیم کنار دریاچه ابرها کم کم داشتن میومدن و هوا داشت حسابی سرد میشد (منفی ده بود اون موقع) در کمال تعجب دیدیم که دریاچه کامل یخ زده و اوستا همش اصرار داشت که بره و روی یخ ها اسکیت کنه!!!!!! تازه شروع به قدم زدن کرده بودیم که خبرنگار شبکه CP 24 اومد سراغمون (حتما گفته اینها کی هستن که تو این هوا اومدن قدم زدن) و توی برنامه زنده شبکه باهامون مصاحبه کرد و اون موقع بود که تازه فهمیدیم یکشنبه شب بناست هوا به منهای هفده برسه ( البته بدون باد، با باد فکر کنم اون شب منفی بیست و چهار بود)
اونجا که بودیم کم کم اوستا سردش شد و باباجون جونی کاپشنش را در آورد و تن اوستا کرد تا گرم بشه و این طوری بود که اوستا تبدیل به یه پنگوئن قطبی شد!!!!
بعدش هم سریع در اومدیم و برگشتیم خونه و فقط من رفتم وسایل شنا را برداشتم و لباس عوض کردم و راه افتادیم طرف خونه آرمان. وقتی رسیدیم دیدیم آرمان و سینا منتظر اوستا هستن و بلافاصله سه تایی با باباجون جونی و عمو مرتضی رفتن استخر و بعد از دو ساعت برگشتن بالا. بعد از خوردن شام هم بچه ها مشغول بازی و فسلم دیدن شدن تا ساعت ١٠ که باز اوستا دیگه از خستگی از حال رفت. ساعت ١٢ که داشتیم در میومدیم هوا واقعا سرد شده بود و پنجره ها یخ زده بود و ما مجبور شدیم باز اوستا را پتو پیچ بکنیم و ببریم توی ماشین.
روز سه شنبه یکی از همکلاسهای اوستا به اسم دنی و مامان گلش بعد از مدرسه اومدن پیشمون و این دو تا یک کم بازی کردن و یک کم هم دعوا کردن. عصرش هم خاله سپیده اومد پیشمون تا من کامپیوترشون را درست کنم و یک عالمه با اوستا نقاشی کشید و بازی کرد تا دیگه وقت خواب اوستا شد.
این هفته از روز سه شنبه همه جا هشدار در مورد طوفان و برف بود که از آمریکا شروع شده بود و بنا بود برسه اینجا و به خاطر همین هم روز چهار شنبه مدارس تعطیل شد (از سال ٩٩ تا به حال تعطیل نکرده بودن) و به تبع من هم تعطیل شدم و با اوستا موندیم خونه. اولش تصمیم نداشتیم بریم بیرون ولی بعدش دیدیم که این طوفان از اون طوفانهایی نیست که ما را خونه بنشونهو با اوستا لباس پوشیدیم و رفتیم برف بازی و روی بیست سی سانت برف تازه پا نخورده یک عالمه غلت زدیم و snow angel شدیم. سرسره زمین بازی نیم متری توی برف بود و من و اوستا هم حسابی اط فرصت استفاده کردیم و سرسره بازی کردیم. نمیدونین چه کیفی میده وقتی با سرعت بیفتی توی بالشی از برف و بعد اوستا با صدای بلند بخنده!
امروز هم عصری با اوستا رفتیم دنبال کیان خوشگله و خاله بیتا و با هم رفتیم چاکی چیز و این دو تا حسابی بازی کردن. آخرش دیدیم که دیگه دیر شده و همونجا برای بچه ها پیتزا گرفتیم و شامشون را خوردن و بعد برگشتیم. و اوستا ساعت تقریبا ١١ بود که بعد از رسیدن باباجون جونی خوابید.