Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
Dream Land

موضوع درس قبلی اوستا توی مدرسه دایناسورها بود و به مدت دو هفته زندگی ما در انواع دایناسورها و اسمهاشون خلاصه شده بود. چند روز قبل هم توی مدرسه، اوستا برگشته به معلمش گفته که:

 I want to finish my lunch and be strong like an allosaurus

حالا allosaurus چیه؟ یه نوع دایناسور گوشت خوار بوده که از بقیه قویتر بوده. بقیه اطلاعات را هم خودتون زحمت بکشین برین مثل من سرچ کنین بخونین یاد بگیرین.

موضوع درس هفته گذشته و این هفته هم آتشفشان ها هستش. اوستا قشنگ ریز ریز همه جزئیات را تعریف میکنه و من و باباجون جونی هم کیف میکنیم. حالا باید این بار ازش موقع تعریف کردن فیلم بگیرم. چند روز پیش ظهر من و اوستا اومدیم یک کم دراز بکشیم. اوستا پتو را پیچید دور خودش. من هم برگشتم به شوخی بهش گفتم مثل پیله شده و براش شروع کردم به توضیح پیله و پروانه و... هنوز جمله دوم را نگفته بودم که برگشته میگه: مامی خودم میدونم. caterpilar میاد غذا میخوره. بعدش دور خودش نخ میپیچه. بعد میشه cocoon  و آخرش هم میشه پروانه و میاد بیرون!!!!!!!

این روزها هم همش در حال شرط گذاشتنه. میگه مامی اگه رفتیم من از خونه جدید خوشم نیومد یک هفته بعد برمیگردیما!!! اگه من از مدرسه جدید خوشم نیومد برمیگردیما!!!! و ...

پنج شنبه گذشته عصر با امیر، علی، غزل، فرین و خانواده قرار گداشتیم رفتیم دبی مال. اول از همه رفتیم کنار فواره ها و یک عالمه خیس شدیم و این وروجکها حسابی بدو بدو کردن. بعدش هم رفتیم رستوران rain forest. جای جالبی بود. مثل جنگلهای استوایی درستش کرده بودن و هر چند وقت یکبار هم یکی از جانورها تکون میخورد و سر و صدا در میاورد. اولش که غزل خوشگله ترسیده بود ولی بعدش عادت کرد یک کم و تونست غذا بخوره. بعدش هم که طبق روال دبی مال رفتیم هاملیز و بچه ها حسبی بازی کردن تا ساعت ١١ که در اومدیم. توی ماشین اوستا خوابید و ما هم رفتیم خونه فرین و خاله مصی و عمو مسعود تا بتونیم یک کم راجع به کارها و برنامه های رفتن صحبت کنیم و تا ساعت ٢ جای همگی خالی اونجا بودیم. روز جمعه هم ساعت ١٠ بود که تازه بیدار شدیم و طبق معمول جمعه ها به استخر و بازی گذشت.

دیروز هم با فرین، امیر،‌ علی و خانواده بنا بود بریم دریم لند. خاله نازی زنگ زد و گفت که برای صبحانه بریم خونشون و از اونجا همگی با هم بریم. اونقدر مهمونی صبحانه به اوستا خوش گذشته که امروز همش میگفت که مامی میشه دفعه بعد امیر و علی را برای صبحانه بگی بیان؟ و یا میشه هفته دیگه صبحانه بریم پیش فرین و .....

موقع رفتن به دریم لند هم همه بچه ها سوار ماشین خاله نازی شدن!!!!(طفلک خاله نازی) و تا جلوی در پارک آواز خوندن و رقصیدن. اونجا هم از ساعت ١٠:٣٠ تا ۶ یک سره بازی کردن و خوش گذروندن.

اوستا که دیگه تقریبا همه چیز را توی پارک امتحان کرد. فقط مونده بود  Kamikaze (یک سرسره خیلی بلند که تقریبا یا زاویه ٧٠ درجه میاد پایین) را امتحان کنه که اون هم ما جلوش را گرفتیم. دیگه این بار منتظر ما نمیشد و خودش بدو بدو میرفت پله ها را بالا و از هر سرسره با هر شیب و پیچی میومد پایین و کیف میکرد.

ساعت ۶:٣٠ بود که دراومدیم و رفتیم شام خونه خاله نازی و باز تا ساعت ٩ شب این وروجکها بازی کردن. ساعت ٩:٣٠ بود که دراومدیم و اوستا توی ماشین دیگه بیهوش شد و یک ضرب خوابید تا امروز صبح ساعت ٨. ولی خب بیدار نشده برگشته میگه مامی پس چرا جمعه نرفتیم استخر؟ پس باید امروز بریم!!!!!

روز پنج شنبه برای اوستا دو جلد کتاب دایرة المعارف خریدم. از اون روز هر وقت توی خونه است کتاب جلوش بازه و یکی یکی میاره صفحات مختلف را و میخواد که براش بخونیم. تازه از روی عکسها برای خودش توضیح هم میده و اونقدر قشنگ داستان میسازه که من دلم براش ضعف میره.

دو سه هفته است که در هفته یکی دو روز برای اوستا پول میذاریم تا از مدرسه غذا بگیره و خب خیلی خوب داره پیش میره. توی خونه اوستا محاله سبزیجات پخته بخوره ولی توی مدرسه شروع کرده به خوردن و کلا این روزها خیلی راحت تر حاضر به امتحان غذاها و میوه های جدید میشه. خلاصه که پسرکم حسابی بزرگ شده و من عاشق لحظه لحظه این روزهام.


شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط مرجان



روزمرگیها

چند روز پیش صبح قبل از مدرسه رفتن:

اوستا: بابا من دوست دارم بزرگ بشم، شکل تو بشم، سبیل داشته باشم!!!!!

دیروز صبح اوستا نشسته بود داشت توی هال بازی میکرد. ازش پرسیدم چی کار میکنی؟ برگشته میگه: مامی ببین. این ایرپورت ایرانه که مامایی بابایی هستند. این هم ایرپورت کاناداست. این ایرپورت آلمانه. این یکی چین. اون که بالای میزه هم ژاپنه. این آخری هم سویسه. بعدش هم هواپیماش را توی تک تک فرودگاهها مینشوند زمین مسافرهاش پیاده شن و مسافرهای جدید سوار شن.

هفته پیش میگفت: مامی ما الان Asia هستیم. قبلا هم که europe بودیم. الان هم که میریم north america. پس کی میریم africa و antartica؟؟؟؟؟؟

دیروز صبح اومدن سرویس خواب ما را بردن. اوستا اومده میگه پس شما کجا میخوابین؟ گفتم توی هال که مامایی و بابایی میخوابیدن. برگشته میگه: پس اگه اونها بیان کجا بخوابن؟ گفتم اونها نمیان. ما میریم پیششون این دفعه. یک کم فکر کرده بعدش میگه: آخه اینجا نمیتونین بخوابین. من اسباب بازیهام اینجا پخشه!!!!!!!!!!!!!

این ترم چون هوا خیلی گرم میشه داشتم فکر میکردم که اسم اوستا را تنیس ننویسم به خودش که گفتم برگشته میگه:‌مامی اشکال نداره. خب اگه عرق بکنم و گرمم بشه میام خونه دوش میگیرم. اشکال نداره که!!!!!

سه شنبه هفته قبل بعد از مدرسه، دوستهای اوستا  Caiman و Culom با ماماناشون اومدن خونمون. اول که تمام اتاق اوستا زیر و رو شد. بعدش هم که رفتن استخر و یک عالمه بازی کردن و شوخی های پسرونه (از جمله کردن کله همدیگه زیر آب) کردن. ساعت ۶ بود که دیگه دوستهای اوستا رفتن و تا ساعت ٨ شب من  مشغول جمع کردن و مرتب کردن اتاق اوستا و خونه بودم.

هفته پیش پنج شنبه شب هیراد کوچولو اومد خونمون و با اوستا حسابی بازی کردن. جمعه ظهر هم اوستا تولد یکی از همکلاسیهاش به اسم Qais دعوت بود و دوتایی با باباجون جونی رفتن و حسابی هم بهشون خوش گذشته بود.

جمعه عصری هم فرین و غزل اومدن و این سه تا تا آخر شب هر بازی ای که دلشون میخواست کردن و حسابی خوش گذروندن.

پنج شنبه شب با امیر و علی و خاله نازی و عمو حسین رفتیم مردیف. بعد از کلی بازی و شام که از هم جدا شدیم، ما رفتیم برای باباجون جونی عینک بگیریم. اونجا من هم تصمیم گرفتم لنز رنگی بگیرم. از اوستا پرسیدم چه رنگی بگیرم؟ برگشته میگه مامی آبی بگیر آخه چشمهای Culom آبیه. بعدش هم اصرار که من هم میخوام. آخرش بناشد من صبر کنم اوستا بزرگ که شد با هم بریم لنز آبی بگیریم (البته دور از چشم اوستا من لنز طوسی عسلی فعلا گرفتم تا اوستا بزرگ بشه)

دیروز هم طبق معمول شنبه ها رفتیم پارک خور که دیگه از شیطنت این بچه ها چیزی کم نذاشتن. خاله معصومه هم هنر به خرج داد و یه عکس هنری ازشون گرفت که بناست بفرستیم برای تبلیغات. خلاصه اگه عکس این وروجکها را روی بیلبورد دیدین تعجب نکنین.

خاله پیمانه جان ببین این دو تا وروجک دور از چشم شما چی کارها که نمیکنن!!!!!


یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط مرجان