|
موضوع درس قبلی اوستا توی مدرسه دایناسورها بود و به مدت دو هفته زندگی ما در انواع دایناسورها و اسمهاشون خلاصه شده بود. چند روز قبل هم توی مدرسه، اوستا برگشته به معلمش گفته که:
I want to finish my lunch and be strong like an allosaurus
حالا allosaurus چیه؟ یه نوع دایناسور گوشت خوار بوده که از بقیه قویتر بوده. بقیه اطلاعات را هم خودتون زحمت بکشین برین مثل من سرچ کنین بخونین یاد بگیرین.
موضوع درس هفته گذشته و این هفته هم آتشفشان ها هستش. اوستا قشنگ ریز ریز همه جزئیات را تعریف میکنه و من و باباجون جونی هم کیف میکنیم. حالا باید این بار ازش موقع تعریف کردن فیلم بگیرم. چند روز پیش ظهر من و اوستا اومدیم یک کم دراز بکشیم. اوستا پتو را پیچید دور خودش. من هم برگشتم به شوخی بهش گفتم مثل پیله شده و براش شروع کردم به توضیح پیله و پروانه و... هنوز جمله دوم را نگفته بودم که برگشته میگه: مامی خودم میدونم. caterpilar میاد غذا میخوره. بعدش دور خودش نخ میپیچه. بعد میشه cocoon و آخرش هم میشه پروانه و میاد بیرون!!!!!!!
این روزها هم همش در حال شرط گذاشتنه. میگه مامی اگه رفتیم من از خونه جدید خوشم نیومد یک هفته بعد برمیگردیما!!! اگه من از مدرسه جدید خوشم نیومد برمیگردیما!!!! و ...
پنج شنبه گذشته عصر با امیر، علی، غزل، فرین و خانواده قرار گداشتیم رفتیم دبی مال. اول از همه رفتیم کنار فواره ها و یک عالمه خیس شدیم و این وروجکها حسابی بدو بدو کردن. بعدش هم رفتیم رستوران rain forest. جای جالبی بود. مثل جنگلهای استوایی درستش کرده بودن و هر چند وقت یکبار هم یکی از جانورها تکون میخورد و سر و صدا در میاورد. اولش که غزل خوشگله ترسیده بود ولی بعدش عادت کرد یک کم و تونست غذا بخوره. بعدش هم که طبق روال دبی مال رفتیم هاملیز و بچه ها حسبی بازی کردن تا ساعت ١١ که در اومدیم. توی ماشین اوستا خوابید و ما هم رفتیم خونه فرین و خاله مصی و عمو مسعود تا بتونیم یک کم راجع به کارها و برنامه های رفتن صحبت کنیم و تا ساعت ٢ جای همگی خالی اونجا بودیم. روز جمعه هم ساعت ١٠ بود که تازه بیدار شدیم و طبق معمول جمعه ها به استخر و بازی گذشت.

دیروز هم با فرین، امیر، علی و خانواده بنا بود بریم دریم لند. خاله نازی زنگ زد و گفت که برای صبحانه بریم خونشون و از اونجا همگی با هم بریم. اونقدر مهمونی صبحانه به اوستا خوش گذشته که امروز همش میگفت که مامی میشه دفعه بعد امیر و علی را برای صبحانه بگی بیان؟ و یا میشه هفته دیگه صبحانه بریم پیش فرین و .....

موقع رفتن به دریم لند هم همه بچه ها سوار ماشین خاله نازی شدن!!!!(طفلک خاله نازی) و تا جلوی در پارک آواز خوندن و رقصیدن. اونجا هم از ساعت ١٠:٣٠ تا ۶ یک سره بازی کردن و خوش گذروندن.
اوستا که دیگه تقریبا همه چیز را توی پارک امتحان کرد. فقط مونده بود Kamikaze (یک سرسره خیلی بلند که تقریبا یا زاویه ٧٠ درجه میاد پایین) را امتحان کنه که اون هم ما جلوش را گرفتیم. دیگه این بار منتظر ما نمیشد و خودش بدو بدو میرفت پله ها را بالا و از هر سرسره با هر شیب و پیچی میومد پایین و کیف میکرد.




ساعت ۶:٣٠ بود که دراومدیم و رفتیم شام خونه خاله نازی و باز تا ساعت ٩ شب این وروجکها بازی کردن. ساعت ٩:٣٠ بود که دراومدیم و اوستا توی ماشین دیگه بیهوش شد و یک ضرب خوابید تا امروز صبح ساعت ٨. ولی خب بیدار نشده برگشته میگه مامی پس چرا جمعه نرفتیم استخر؟ پس باید امروز بریم!!!!!
روز پنج شنبه برای اوستا دو جلد کتاب دایرة المعارف خریدم. از اون روز هر وقت توی خونه است کتاب جلوش بازه و یکی یکی میاره صفحات مختلف را و میخواد که براش بخونیم. تازه از روی عکسها برای خودش توضیح هم میده و اونقدر قشنگ داستان میسازه که من دلم براش ضعف میره.
دو سه هفته است که در هفته یکی دو روز برای اوستا پول میذاریم تا از مدرسه غذا بگیره و خب خیلی خوب داره پیش میره. توی خونه اوستا محاله سبزیجات پخته بخوره ولی توی مدرسه شروع کرده به خوردن و کلا این روزها خیلی راحت تر حاضر به امتحان غذاها و میوه های جدید میشه. خلاصه که پسرکم حسابی بزرگ شده و من عاشق لحظه لحظه این روزهام.
|