|
آخرین هفته های بودنمون توی امارات همش مشغول مهمون بازی و گشت و گذار و ساختن خاطرات خوش هستیم و امیدواریم که باز بتونیم با این دوستهای مهربون یک جا جمع بشیم و دور هم باشیم.
پنج شنبه ٢٠ ماه می، خونه غزل خوشگله دعوت بودیم. وقتی من و اوستا از کلاس شنا برگشتیم، اوستا زودی خوابید. ساعت ۶ که میخواستم از خونه در بیام هر کار کردم بیدار نشد. لباس هاش را برداشتم و همون طوری بغلش کردم بردم توی ماشین. ساعت ٧ دم در خونه غزل سر حال از خواب بیدار شد و لباسش را عوض کرد و رفتیم بالا. یک کم بعد از ما بقیه هم رسیدن و بچه ها رفتن توی اتاق غزل و مشغول بازی شدن تا موقع شام. بعد از شام هم باز ادامه بازی تا ساعت ١١ شب. تازه اون موقع یادشون افتاد که میتونن تلویزیون هم نگاه کنن و نشستن به تماشای تام و جری و صدای خنده شون کل خونه را پر کرد. دیگه ساعت ١٢:٣٠ که داشتیم برمیگشتیم خونه، همه بچه ها از خستگی نا نداشتن تکون بخورن و توی ماشین ننشسته خوابشون برد.

روز شنبه بیست و دوم هم مسابقه فوتبال فینال جام باشگاههای اروپا بود و از قبل بنا بود همه بیان پیش ما با هم نگاه کنیم. همه ساعت ۶ اینجا بودن و بچه ها تا ٨ بازی کردن و بعدش هم شام بچه ها را زود دادیم که بخوابن. قبل از اومدن مهمونها اوستا میگفت من وقتی شام خوردیم مسواکم را با دوستهام share میکنم. یک عالمه توضیح دادم که شرمنده این یکی را نمیشه share کرد تا راضی شده. بعد از شام جلوی دستشویی صف بسته بودن که برن جیش بکنن و اوستا هم هیچ کس را راه نمیداد که مامانم گفته نباید مسواکم را share کنم.

بعد از پا در میونی خاله معصومه، بالاخره پروژه مسواک زدن تموم شد و بچه ها رفتن که بخوابن. موقع خواب هم دعوا سر این بود که امیر پیش غزل بخوابه یا اوستا و نتیجه اینی که تو عکس پایین میبینین شد که اوستا خودش را به زور جا کرد.

بعد از نیم ساعت پسرها دخترها را خوابوندن و خودشون اومدن نشستن با ما به فوتبال نگاه کردن و بازی کردن تا آخر شب!!!!

دوشنبه بیست و چهارم تولد یکی از دوستهای اوستا به اسم کیان بود. من و اوستا حاضر شدیم و رفتیم تولد. کار جالبی که کرده بودن یکی از مربی های My Gym را آورده بودن با یک عالمه وسایل که یک ساعت بچه ها را به تحرک وا داشت و بچه ها هم حسابی لذت بردن. آخرش هم یک کیک شکلاتی خوشمزه خوردن و خداحافظی کردن. ما هم اومدیم خونه و اوستا شام خورد و بعد با باباجون جونی دراومدیم که بریم دو تا از دوستهامون را که از آمریکا اومده بودن ببینیم. اوستا هم بعد از یک روز در مدرسه و کلاس تنیس و تولد، سوار ماشین نشده بیهوش شد و تا خود صبح خوابید.

پنج شنبه همون هفته هم شب خونه فرین خوشگله مهمون بودیم. بعد از کلاس شنا و اومدن به خونه اوستا خوابید که شب حسابی انرژی داشته باشه. ما و امیر و علی و خانواده!!! با هم رسیدیم اونجا و دیگه بازی و بدو بدو شروع شد. هر کس هم در میزد این سه تا، غزل گویان میدویدند جلوی در و در را باز میکردن. ساعت ١٢ که در اومدیم باباجون جونی اوستا را توی ماشین گذاشت و ما تا با خاله نازی و عمو حسین خداحافظی کنیم و سوار بشیم اوستا خوابیده بود.
جمعه هم خاله معصومه زنگ زد و یه قرار دقیقه نودی گذاشتیم و رفتیم سینما دیدن شرک.

چهار شنبه گذشته، با سه تا از هم کلاسیهای اوستا قرار گذاشتیم بعد از مدرسه رفتیم magic planet که این چهار تا بازی کنن. اوستا هم چون از مدرسه مستقیم رفتیم نهار نخورده بود. ساعت ۴:٣٠ که از دوستهاش خداحافظی کردیم دیگه از گرسنگی داشت وا میرفت. رفتیم رستوران و یک پرس چلوکباب را کامل خورد. بعدش هم خاله معصومه زنگ زد که دارم میان امارات مال. ما هم دیدیم که دیگه ارزش نداره بریم خونه و دوباره برگردیم دنبال باباجون جونی موندیم تا فرین برسه و یک سری هم اوستا و فرین بازی کردن که دیگه ساعت ۶:٣٠ بود دراومدیم و تا برسیم به ایستگاه مترو اوستا توی ماشین خوابید تا پنج شنبه صبح.

پنج شنبه توی کلاس شنا اوستا اونقدر قشنگ کرال سینه و پشت را رفت که مربیش گفت که مدال ۵ متر هر دو را بهش میده و اگه همین طوری هفته بعد هم شنا کنه شاید مدال ١٠ متر را هم بگیره. عصر پنج شنبه هم سه تایی رفتیم رستوران فست فود جدیدی که توی جمیرا باز شده به اسم فت برگر که زمین بازی خیلی مرتب و تمیزی داشت. فقط اوستا بعد از بالا رفتن از دیوار احساس اسپایدر من بودن بهش دست داد و از همون بالا پرید پایین که سرش خورد به میله و بعدش یک عالمه گریه کرد و خودش را لوس کرد.

جمعه نهار خونه خاله نازی دعوت بودیم. از وقتی که رسیدیم اونجا بچه ها رفتن طبقه بالا و ما دیگه ندیدمشون تا موقع نهار. یک ساعت بعد از نهار هم یکی یکی استخر گویان پیداشون شد و رفتن سه ساعت توی استخر آب بازی کردن. اوستا و فرین هم سه ساعت طول استخر را شنا کردن. ما مامانها هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم بیرون خرید.


وقتی برگشتیم بچه ها از استخر در اومده بودن و دوش هم گرفته بودن و کورن فلکس هم خورده بودن و در حال تماشای کارتون بودن. ساعت ٧ بود که از خونه خاله نازی در اومدیم و اوستا توی ماشین خوابش برد. ساعت ٢ نصفه شب برای اولین بار در عمرش از خواب بیدار شد که من گشنمه. بهش ساندویچ کره پنیر دادیم و دوباره گرفت خوابید تا شنبه صبح.
سرگرمی این روزهای اوستا یاد گرفتن پرچم کشورهای مختلف هستش و صد البته که من هم همه را بلد نیستم و اوستا عاشق مچ گیری از منه. توی کلاس پیانو هم مشغول تمرین یک قطعه برای کنسرت هستش که باید با هر دو دست همزمان بزنه و فوق العاده عاشق این کار شده. اگه بتونم فیلمش را آپلود میکنم اینجا ببینین.
درس دو هفته پیش اوستا توی مدرسه راجع به moon cycle بود و الان هم راجع به اقیانوس ها دارن یاد میگیرن. توی ریاضی هم تمرینی که این هفته آورده بود جمع سه رقمی بود. حالا باید امتحان کنم ببینم واقعا جمع سه رقمی دارن یاد میگیرن یا نه!!!!
هفته پیش یک روز من حسابی از دست اوستا عصبانی بودم. طوری که برگشتم بهش گفتم: اوستا بر. من دیگه باهات کاری ندارم. اون هم با جدیت تمام اومده صورت من را برگردونده میگه: باید کاری داشته باشی. آخه تو مامانمی!!!!!!!!!!!!! (تصور کنین من عصبانی اون موقع چه حالی بهم دست داده بود!!)
به مجموعه میوه های اوستا هندوانه و توت فرنگی هم اضافه شده و فعلا این پروسه ادامه داره تا ببینیم به کجا میرسیم.
سراسر هفته پیش من مشغول تبدیل فیلمهای ویدئو به دی وی دی بودم و همین باعث شد بعد از سالها بتونم فیلم مراسم نامزدی و عروسیمون را ببینم. که خب اوستا هم خونه بود و نگاه میکرد. سر فیلم نامزدی که یکدفعه شروع کرد به خنده. وقتی ازش پرسیدم چرا میخندی؟ برگشته میگه baby دای دای ها را ببین. ( دای دای ها در زمان نامزدی ما ١١ ساله و ١۴ ساله بودن!!!!!!) فیلم عروسی را هم که نگاه میکرد گفت مامی شما اینجا پرنسس شده بودی بابا هم پرنس. یک کم بعدش هم پرسید:
اوستا: پس من کجام؟
من: شما نبودی هنوز؟
اوستا: کجا بودم؟ توی شکم تو بودم؟
من: نه مامی. توی شکم من هم نبودی.
اوستا: پس من را کجا گذاشته بودین رفته بودین عروسی؟؟؟؟ (حالا خوبه ما کلا یکی دو بار هم این بچه را جایی نذاشتیم!!!)
من: شما پیش خدا بودی!
اوستا:خدا کیه!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
من: !!!!!!!
--------
یه روز دیگه:
اوستا: مامی من میخوام one thousand million سالم بشه.
من: آخه نمیشه!
اوستا: چرا؟
من: آخه آدمها die میکنن.
اوستا: پس من چه سالی die میکنم؟؟؟؟؟؟؟
-----
در راستای جمع کردن وسایل و حرف در مورد رفتن اوستا هر چند ساعت یاد یه چیز میفته
- مامی اگه برف بیاد من کجا تنیس بازی کنم پس؟؟؟؟
-مامی شما و خاله معصومه من و فرین را بذارین توی sledge بکشین بریم مدرسه!!
-----
اوستا: من دوست دارم برای january برگردیم اینجا؟
من: چرا؟
اوستا: آخه سانتا میاد.
من: سانتا خونه اش به کانادا نزدیک تره اونجا زودتر میرسه!
اوستا: هوراااااا پس برنگردیم اینجا.
-----
دیروز موقع از مدرسه برگشتن اوستا گیر داده بود و گریه میکرد که من دوست ندارم تولد فرین زودتر از تول من باشه. هر چی براش توضیح دادم که تولد دست خود آدم نیست قبول نکرد. آخرش گفتم: فکر کنم اگه خوب غذا بخوری زود زود بزرگ بشی بعد تولد ۶ سالگیت با فرین یکی بشه. ببین تو خوب غذا خوردی آرش نخورده الان تولد تو قبل از آرشه!! مال تو سپتامبره مال آرش فوریه!!!!!!
اوستا هم خوشجال شد و قبول کرد. امروز به محض دیدن فرین برگشت بهش گفت من دارم خوب غذا میخورم که تولدم برسه به تو!!!!!!!
-------
شب موقع خوابیدن اوستا انتخاب میکنه که کی براش کتاب بخونه. از عید که مامایی اینجا بوده ١٠-٢٠-٣٠-۴٠ را یاد گرفته. حالا هر شب اول میاد این را میخونه بعد اگه به کسی بیفته که نمیخواد دوباره از اول طوری شروع میکنه که به شخص مورد علاقه اش بیفته!!!!
-----
امروز توی فستیوال سیتی فرین لباس جدیدش را چوشید و رفت پیش اوستا. اوستا هم برگشت سریع گفت: وای فرین مثل پرنسس ها شدی. و فرین هم حسابی خوش به حالش شد. ولله نمیدونم این پسر این چیزها را از کجا یاد گرفته. من و باباجون جونی که این کاره نیستیم!!!!!!
|