|
خب دیگه تقریبا دو ماه میشه که این وبلاگ آپدیت نشده. الان هم که من بالاخره فرصت کردم، میبینم که اینجا نمیتونم عکس آپلود کنم. پس تا اطلاع ثانوی ما بدون عکس مینویسیم. در ضمن غیبت ما دیگه چون خیلی طولانی شده نمیشه همه را توی یه پست جا داد و به خاطر همین دو قسمتش کردم و این دفعه فقط روزهای آخر بودنمون در دوبی را مینویسم تا یکی دو روز دیگه که ماجراهای ایران را بنویسم.
قبل از شروع جام جهانی، یک روز با اوستا رفتیم مارینا مال تا برای خرسی اوستا لباس جدید بخریم. و خب تب فوتبال به اون مغازه هم رسیده بود و لباس تیمهای مختلف به مجموعه لباسها اضافه شده بود. حالا شما تصور کنین اوستا با یک عدد مامان ایتالیایی (فوقش دیگه آرژانتینی) وارد مغازه بشه و با یک دست لباس برزییییییل بیاد بیرون. دیگه عمق فاجعه را خودتون درک کنین. اوستایی که تا اون روز فوتبال نگاه نمیکرد یک دفعه از آسمون تبدیل شد به یک برزیلی تمام عیار. حالا چه جوری؟؟؟؟؟؟ فکر کنم باباجون جونی دور از چشم من این بچه را شستشوی مغزی داده بود و من خبر نداشتم!!!!!
خلاصه که دادیم محتویات خرسی را هم عوض کردن و موهاش را هم شونه زدن و جارو برقی کشیدن. ما هم لباس برزیل را تنش کردیم و آماده شدیم برای جام جهانی.
روز پنج شنبه ١٠ ژوئن، جشن فارغ التحصیلی کلاسهای پیش دبستانی توی مدرسه اوستا بود و من و باباجون جونی هم رفتیم تا سرود خوندن اوستا را تماشا کنیم و نتیجه تمرین یک ماهه بچه ها را ببینیم.
روز جمعه هم همگی به همراه خرسی رفتیم خونه خاله پیمانه تا افتتاحیه جام جهانی را نگاه کنیم. جای همگی خالی ما و بچه ها همه کار کردیم و همه چیز خوردیم الا تماشای فوتبال. هر چند وقت یکبار هم اوستا و امیر و علی و غزل و فرین و خرسی یکی یکی میومدن و نتیجه فوتبال را میپرسیدن و برمیگشتن توی اتاق غزل و باز مشغول بازی میشدن.
روز چهارشنبه ١۶ ژوئن، من سریع رفتم دنبال اوستا مدرسه، برگشتیم خونه سریع نهار خوردیم و دوش گرفتیم و حاضر شدیم رفتیم وافی تولد امیر رضای گل که حسابی هم بهمون خوش گدشت و با خاله نازی و عمو حسین و امیر و علی هم خداخافظی کردیم. چون فردای اونروز اونها رفتن ایران و ما احتمالا دیگه نمیدیدمشون.
از روزی که فرین خوشگه کارت تولدش را به ما داده بود ما هر روز توی خونه برنامه داشتیم که چرا تولد فرین زودتر از تولد اوستاست. اوستا هم با هیچ دلیل و منطقی راضی نمیشد. آخرین مکالمه ما که اوستا را راضی کرد از این قراره:
اوستا: مامی، آخه من دوست ندارم فرین زودتر از من تولدش بشه.
من: خب فرین زودتر از تو به دنیا اومده. تولد که دست خود آدم نیست.
اوستا: خب آخه من دوست نداشتم ....
من:حتما فرین خوب غذا خورده تولدش زودتر شده. حالا اگه تو امسال خوب غذا بخوری شاید سال دیگه تولدت با فرین یکی بشه .
اوستا: هورا ......
اوستا: پس مامی حتما آرش هم خوب غذا نخورده که تولدش بعد از من توی winter هستش!!!!!!!
من:خببببببب آره (شرمنده خاله آرزو جون و آرش جون)
فردای اونروز هم بلافاصله بعد از دیدن فرین تمام این حرفها تحویل فرین داده شد. حالا خدا آخر و عاقبت ما را در سال آینده به خیر کنه!!!
توی این مدت اوستا هی میگفت که دوست داره با همکلاسیهای مدرسه اش تولد بگیره و ما هم با معلمش صحبت کردیم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که سه ماه زودتر، در آخرین روز مدرسه براش توی مدرسه تولد بگیریم. من و اوستا رفتیم کیک Bob the builder سفارش دادیم و رفتیم ست بشقاب و لیوان و ... را خریدیم و برای دوستهاش هم کادوهاشون را آماده کردیم و روز پنج شنبه ١٧ ژوئن بردیم مدرسه تا بعد از ساعت نهار برای اوستا تولد بگیرن. خوشبختانه همه چیز به خوبی برگزار شده بود و به اوستا هم حسابی خوش گذشته بود و از اون روز هر کی میپرسه چند سالته میگه تقریبا ۵ سالمه!!!!!
همکلاسیهای اوستا هم براش یه دفتر یادگاری درست کرده بودن و توی هر صفحه یک نفر برای اوستا نقاشی کشیده بود. مثلا یکی هواپیما کشیده بود که اوستا سوارش بود و داشت میرفت و خیلی نقاشیهای دیگه..... پنج شنبه بعد از ظهر هم که من رفتم دنبال اوستا، با تمام دوستهاش خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه.
پنج شنبه بعد از ظهر هم آخرین جلسه کلاس شنا بود. اوستا با اعتماد به نفس کامل برای اولین بار کل ٢۵ متر طول استخر رایک بار با کرال سینه و یک بار هم با کرال پشت شنا کرد و مدرک ٢۵ متر هر دو شنا را گرفت و خوشحال و خندان با Jenny خداحافظی کرد.
و حالا ماجراهای هفته اول فوتبال نگاه کردن این وروجک برزیلی. کلا ما بازیها را از طریق اینترنت میگرفتیم و به تلویزیون وصل میکردیم و میدیدم ولی خب هیجان فوتبال دیدن در جمع چیز دیگه ایه و برای بازیهای مهیج میرفتیم بیرون. اولین بازی برزیل با کره شمالی را رفتیم امارات مال و در حین فوتبال نگاه کردن شام هم خوردیم. اوستا هم حسابی حرص خورد که چرا برزیل نمیتونه گل بزنه و آخرش خوشحال از اینکه برزیل برده بود. در مورد بازیهای دیگه هم اول بازی را نگاه میکرد و صبر میکرد تا یکی گل بزنه بعد میشد طرفدار همون تیم. برای یکی دو تا از بایها هم رفتیم دوبی مال و در تلویزیون بزرگ ice rink نگاه کردیم و اطرافیانومن هم از گزارش لحظه به لحظه اوستا از مسابقه استفاده کردن.
از ٢٠ ژوئن هم دیگه اوستا مدرسه نرفت و هفته آخر را پیش من بود تا هم من به کارهام برسم و هم اون یک کم قبل از رفتن استراحت کنه و ما هم همش درگیر زود خوابیدن اون نباشیم و اوستا هم بتونه با خیال راحت فوتبال نگاه کنهو تا آخر وقت بیدار بمونه.
توی اون یک هفته هم باقیمانده کارها را انجام دادیم بسته بندیهای لازم هم تمام شد. خداحافظی های باقیمانده را هم انجام دادیم و آماده رفتن شدیم. روز جمعه ٢۵ ژوئن صبح خریدار تخت اوستا هم اومد و تخت را برد و اوستا هم به جمع من و باباجون جونی برای خوابیدن در هال و جلوی تلویزیون اضافه شد. بعد از ظهر هم تولد Caiman دعوت بودیم. برای ساعت ۴ حاضر شدیم و رفتیم خونشون. دوستهای صمیم اوستا هم بودن و دیگه هر کاری دلشون میخواست کردن و حسابی خوش گذروندن. آخر سر هم با Caiman و Callum و Oliver و مامان و باباهاشون خداحافظی کردیم و بنا شد که دوباره توی کانادا Callum را ببینیم تا اوستا و اون با هم بازی کنن.
شنبه صبح باباجون جونی باید میرفت دانشگاه. من و اوستا هم حاضر شدیم تا خاله آرزو و آرش گل بیان دنبالمون و با هم بریم تولد فرین خوشگله در ice rink . جای همگی خالی حسابی خوش گذشت و اوستا برای اولیت بار پاتیناژ امتحان کرد و حسابی هم خوشش اومد و از من قول گرفت که تو کانادا با هم بریم و یاد بگیریم. بعد از نهار و بریدن کیک که دوستهای فرین داشتن باهاش خداحافظی میکردن، اوستا با بغض برگشته به من میگه: مامی فرین کجا میخواد بره؟؟؟؟ وقتی بهش گفتم که مامی مگه بنا نیسا با هم بریم کانادا گل از گلش شکفت و دوباره مشغول بازی شد.
یکشنبه صبح باباجون جونی کار داشت و رفت بیرون. من و اوستا هم برای انجام آخرین خریدها تصمیم گرفتیم بریم امارات مال. از خونه اومدیم بیرون و تاکسی گرفتیم. راننده مسیر ۵ دقیقه ای خونه ما تا امارات مال را ١۵ ذقیقه طول داد و هی دور زد تا تاکسی متر پول بیشتری نشون بده. من یکی دوبار بهش تذکر دادم ولی محل نداد. آخرش هم ما را برد به جای امارات مال جلوی هتل کمپینسکی پیاده کرد. من هم همون اندازه ای که معمولا قیمت مسیر خونه ما تا امارات مال هست را بهش دادم و در ماشین را باز کردم. داشتم پیاده میشدم و اوستا را هم پیاده میکردم که راننده با عصبانیت دست اوستا را گرفت و نذاشت پیاده بشه و بعدش هم شروع کرد به جلو بردن ماشین. حالا تصور کنین من یه پام روی زمین، یه پام توی ماشین و دست اوستا هم توی دستم و ماشین هم داره حرکت میکنه و یارو راننده هم داره دست اوستا را میکشه.... شروع کردم داد و بیداد و با مشت کوبیدن روی دست و بازوی راننده که دست اوستا را ول کنه. اوستا هم ترسیده بود و شروع کرد به گریه. حالا توی این شرایط نگهبان هتل اومده از من میپرسه شما مسافر هتل هستین؟ منم گفتم که نه. اون هم راهش را کشید و رفت. خلاصه اونقدر داد زدم و روی دست راننده کوبیدم که اوستا را ول کرد و من هم اوستا را از ماشین کشیدم بیرون و شماره تاکسی را برداشتم و دویدم داخل هتل. از اونجا زنگ زدم به پلیس و گزارش دادم. پذیرش هتل هم برای اوستا آب آورد و یک کم نشستیم اونجا و با اوستا صحبت کردم تا بالاخره آروم شد. همش میپرسید مامی آخه چرا راننده میخواست من را با خودش ببره؟ آخه من تنهایی میترسم و ....
مجبور شدم بی خیال خرید بشم و با اوستا رفتیم Borders یک کم کتاب خوندیم و یه قهوه و کیک خوردیم تا یک کم آروم بشیم. بعد از یک ساعت هم در اومدیم رفتیم بولینگ بازی کردیم. با این حال هر نیم ساعت یک بار اوستا میپرسید مامی چرا آقاهه میخواست من را ببره؟ همون موقع ها بود که از پلیس زنگ زدن برای چک کردن درستی شکایت. بعد تلفن من به اوستا گفتم که پلیس زنگ زد گفت راننده را گرفته تا اینکه اوستا یک کم آروم شد. بعد از ظهر هم که بابا جون جونی اومد اوستا با اون هم چک کرد و بابا هم گفت که آره پلیس گرفته راننده را و دیگه خیال اوستا راحت شد.
روز دوشنبه بنا بود بیان وسایل خونه خاله معصومه را بسته بندی کنن. خاله معصومه هم با فرین و مهمونهای گلشون اومدن پیش ما تا بچه ها بتونن با هم بازی کنن و ما هم دور هم باشیم. بعد از نهار اوستا و فرین و آوا مشغول نقاشی شدن. اوستا یه نقاشی از خاله معصومه کشیدبا لباس رنگی رنگی. وقتی ازش پرسیدیم چرا لباسش رنگیه؟ گفت: این خاله مصی هستش وقتی که ۴ سالش بود. من گفتم مگه تو خاله مصی را توی ۴ سالگی دیده بودی؟؟؟ جواب داد خب pretend کردم!!!!!
بعد هم با فرین شروع کردن به نوشتن که دیدیم اوستا نوشته Avesta Y Farin و فرین هم برعکسش را نوشته. (چشم باباها روشن!!!!)
بعد از ظهر همون روز فرین و خاله مصی و مهمونهاشون هم راهی ایران شدن. ما هم ته مونده کارهامون را کردیم و آماده شدیم برای سه شنبه.
سه شنبه صبح تیم بسته بندی ساعت ٩ بود که اومد و مشغول شد. ما کل وسایلی را که بنا بود توی چمدونها گذاشته بشه و یا ایران بیاد را گذاشته بودیم توی اتاق خودمون. همونجا برای اوستا جا درست کردیم و لب تا پ را هم گذاشتیم و این وروجک دل سیر بدون اینکه ما بهش بگیم بسه دیگه، بازی کرد و کارتون نگاه کرد. ساعت ۴ بود که کار بسته بندی تموم شد. ما هم دوش گرفتیم و با دو سه تا جعبه باقیمانده دراومدیم تا هر کدوم را به جایی که باید برسونیم.آخر شب هم ساعت ٩ با خاله آرزو و عمو جلال و آرش خوشگله قرار داشتیم تا شام بریم بیرون و هم فوتبال اسپانیا و پرتقال را تماشا کنیم و هم خداحافظی کنیم. اوستا و آرش حسابی فوتبال نگاه کردن و همین طور هم فوتبال گزارش کردن. یک دفعه که گزارشگر داشت رونالدو رونالدو میکرد اوستا برگشت گفت:حالا رونالدو نباشه رونال یک گل بزنه. خب چی میشه!!!!!!آخر شب با دوستهای خوبمون هم خداحافظی کردیم به این امید که دوباره یک روز همدیگر را ببینیم.
چهار شنبه ٣٠ ژوئن هم سوار هواپیما شدیم و اومدیم ایران تا برای فصل جدیدی از زندگیمون آماده بشیم.
|