Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
و بالاخره پایان سفر

ما روز جمعه را به جمع کردن چمدون و خداحافظی گذروندیم. شنبه ظهر ساعت١٢:٣٠ پرواز داشتیم. صبح که از خواب پا شدیم دیدیم اوستا حسابی سرفه های خشک میکنه. به خاطر همین به بابایی زنگ زدیم تا زودتر بیاد دنبالمون و سر راه فرودگاه یه سر جلوی مطب دکتر هم توقف کنیم تا اوستا را چک کنه و اگه دارویی لازم بود براش بنویسه که خوشبختانه دکتر گفت فقط حساسیت هستش و یه شربت داد. بعد هم رفتیم فرودگاه. ساعت ١١ بود که رسیدیم و من رفتم چمدون ها را تحویل دادم و برگشتم پیش مامایی و بابایی و اوستا. یک کم نشستیم و صحبت کردیم و اوستا هم از سر و کول بابایی بالا رفت تا ساعت ١١:۴۵ بود که دیگه خداحافظی کردیم تا بریم سوار هواپیما بشیم. مامایی موقع خداحافظی یک کم دلش گرفته بود و گریه کرد و اوستا تا دو روز همش از من میپرسید آخه مامایی چرا گریه میکرد؟ من میگفتم آخه مامایی دلش تنگ میشه برامون. اوستا هم با تعجب میگفت  خب میاد پیشمون، این که گریه نداره!!!!

توی هواپیما اوستا بعد از خوردن غذا خوابید و وقتی هواپیما در فرودگاه دوبی زمین نشست از خواب بیدارش کردم. خیلی سریع چمدان ها را گرفتیم و با تاکسی روانه خانه خاله پیمانه و غزل خوشگله شدیم. اونجا علاوه بر اونها فرین خوشگله و خاله معصومه هم بودن. بچه ها یک کم بازی کردن و عصر همگی با هم دراومدیم رفتیم سیتی سنتر که من و خاله معصومه یکی یه چمدون بخریم. بچه ها را هم گذاشتیم توی قسمت بازی و سریع رفتیم دنبال خریدمون. بعدش هم شام و ساعت ١٠ بود که برگشتیم خونه. اگه فکر کردین که این سه تا وروجک خسته شده بودن، سخت اشتباه کردین. توی خونه هم تا ساعت ١١:٣٠ بدو بدو کردن و بعدش دیگه بیهوش شدن.

یکشنبه صبح هم من اوستا را گذاشتم خونه پیش خاله پیمانه و رفتم دنبال کارهام تا ساعت یک که برگردم خونه. یکشنبه شب هم تولد غزل خوشگله بود و خاله نازی و امیر و علی هم اومدن پیشمون و دیگه این ۵ تا به یاد ایام قدیم حسابی بازی کردن و خوش گذروندن. موقع آوردن کیک و شمع روشن کردن نمیدونم چه طور شد که یه قطره شمع ریخت روی دست اوستا و دلتنگی و خستگی و ... دست به دست هم داد و اوستا یک ربع گریه کرد که آی دستم و آی دستم. بعد از زدن نمک و روغن زیتون و کرم، آخر سر وقتی انگشت اوستا را شستیم دیدیم اصلا جای سوختگی نیست و اوستا الکی داشته داد میزده و طفلک خاله پیمانه را ترسونده بود. دوشنبه صبح هم ساعت ٧ بود که رفتیم فرودگاه. اوستا رو خواب گذاشتم توی ماشین و رفتیم و اونجا هم سوار کالسکه بردیم و تازه ١ ساعت بعد موقع چک این کردن از خواب بیدار شد. عمو منصور هم تمام این مدت با ما توی فرودگاه بود تا ما دیگه بارمون را تحویل دادیم و خداحافظی کردیم که بریم. موقع کنترل پاسپورت، من و اوستا رد شدیم و وقتی نوبت خاله معصومه و فرین رسید بنا به دلایلی پلیس اجازه خروج نداد و اونخها مجبور شدن برگردن. حالا اوستا همش گریه میکرد که ما بنا بود با فرین با هم بریم، چرا پس نیومد. بالاخره راضی شد و ما رفتیم و چون دیر شده بود مستقیم رفتیم سوار هواپیما شدیم و بالاخره هواپیما با یک ساعت تاخیر بلند شد و پرواز ١۴ ساعته ما شروع شد. اوستا هم از همون لحظه اول مشغول بازی و کارتون نگاه کردن شد. حتی در حین صبحانه خوردن هم چشمش به مانیتور بود. بالاخره بعد از ۵ ساعت پرواز گرفت ٣ ساعت خوابید و بعدش هم دویاره به همون منوال گذشت. فقط این وسط نقشه را هم هی چک میکرد که ببینه هواپیما از کجاها رد میشه و چه جوری از دوبی به کانادا میرسه و در کمال تعجب تمام توضیحات من را هم کامل یاد گرفته بود و وقتی رسیدیم همه را به باباجون جونی تحویل داد. توی فرودگاه تورنتو هم بالاخره بعد از یک ساعت و نیم توی صفهای مختلف وایستادن کارمون انجام شد و تونستیم از فرودگاه خارج شیم و اوستا بپره بغل باباجون جونی. توی راه تا برسیم هتل اوستا را به زور بیدار نگه داشتیم. توی هتل هم بهش اجازه دادیم تا با کامپیوتر فوتبال بازی کنه و خواب از سرش بپره. دیگه ساعت ٨:٣٠ به وقت تورنتو که بچه ام بیهوش شد. خوشحال بودیم که خوابش درست شده ولی ساعت ٢ نصفه شب بیدار شد و تا خود صبح یکریز حرف زد و برای باباجون جونی تعریف کرد.  صبح یه سر رفتیم قدم زدیم و اومدیم خونه نهار خوردیم و اوستا سه ساعتی خوابید تا ساعت ۴:٣٠ که به زور بیدارش کردیم و دوباره بردیمش بیرون. تازه رسیده بودیم هتل که خاله معصومه و فرین و عمو مسعود هم رسیدن. البته فرین دیگه خوابیده بود و اوستا هم حسابی از این موضوغ پکر شد. شب دوم اوستا ساعت ٩:٣٠ خوابید و صبح ۵ بیدار شد و دیگه شب سوم خوابش تنظیم شد. چهار شنبه صبح هم رفتیم سراغ یک سری کارهای اداری و بعد از نهار برگشتیم خونه.

عصرش هم اوستا و فرین و باباها با هم رفتن پارک و حسابی بازی کردن. پنح شنبه صبح هم بیدار شدیم و رفتیم که مدرسه جدید را به اوستا و فرین نشون بدیم. اونجا اوستا با پسری به اسم نیکی آشنا شد و حسابی با هم فوتبال بازی کردن.

از اونجا هم رفتیم خونه جدیدمون را که بناست بریم دیدیم و بعدش برگشتیم خونه. سر ظهر اوستا و فرین و گربه های همسایه حسابی با هم بازی کردن و برای هم شاخ و شونه کشیدن.

عصرش هم با هم رفتیم  fairview mall . البته فرین و عمو مسعود از وسط راه برگشتن و ما با خاله معصومه رفتیم و یک کم گشتیم و ساعت ٩ بود که برگشتیم خونه و اوستا تا ساعت ١١ کارتون نگاه کرد و بعدش باز هم بیهوش شد.


چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ توسط مرجان



یک ماه و نیم در ایران

چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ توسط مرجان



آخرین روزهای اوستا در کشور امارات

خب دیگه تقریبا دو ماه میشه که این وبلاگ آپدیت نشده. الان هم که من بالاخره فرصت کردم، میبینم که اینجا نمیتونم عکس آپلود کنم. پس تا اطلاع ثانوی ما بدون عکس مینویسیم. در ضمن غیبت ما دیگه چون خیلی طولانی شده نمیشه همه را توی یه پست جا داد و به خاطر همین دو قسمتش کردم و این دفعه فقط روزهای آخر بودنمون در دوبی را مینویسم تا یکی دو روز دیگه که ماجراهای ایران را بنویسم.

قبل از شروع جام جهانی، یک روز با اوستا رفتیم مارینا مال تا برای خرسی اوستا لباس جدید بخریم. و خب تب فوتبال به اون مغازه هم رسیده بود و لباس تیمهای مختلف به مجموعه لباسها اضافه شده بود. حالا شما تصور کنین اوستا با یک عدد مامان ایتالیایی (فوقش دیگه آرژانتینی) وارد مغازه بشه و با یک دست لباس برزییییییل بیاد بیرون. دیگه عمق فاجعه را خودتون درک کنین. اوستایی که تا اون روز فوتبال نگاه نمیکرد یک دفعه از آسمون تبدیل شد به یک برزیلی تمام عیار. حالا چه جوری؟؟؟؟؟؟ فکر کنم باباجون جونی دور از چشم من این بچه را شستشوی مغزی داده بود و من خبر نداشتم!!!!!

خلاصه که دادیم محتویات خرسی را هم عوض کردن و موهاش را هم شونه زدن و جارو برقی کشیدن. ما هم لباس برزیل را تنش کردیم و آماده شدیم برای جام جهانی.

روز پنج شنبه ١٠ ژوئن، جشن فارغ التحصیلی کلاسهای پیش دبستانی توی مدرسه اوستا بود و من و باباجون جونی هم رفتیم تا سرود خوندن اوستا را تماشا کنیم و نتیجه تمرین یک ماهه بچه ها را ببینیم.

روز جمعه هم همگی به همراه خرسی رفتیم خونه خاله پیمانه تا افتتاحیه جام جهانی را نگاه کنیم. جای همگی خالی ما و بچه ها همه کار کردیم و همه چیز خوردیم الا تماشای فوتبال. هر چند وقت یکبار هم اوستا و امیر و علی و غزل و فرین و خرسی یکی یکی میومدن و نتیجه فوتبال را میپرسیدن و برمیگشتن توی اتاق غزل و باز مشغول بازی میشدن.

روز چهارشنبه ١۶ ژوئن، من سریع رفتم دنبال اوستا مدرسه، برگشتیم خونه سریع نهار خوردیم و دوش گرفتیم و حاضر شدیم رفتیم وافی تولد امیر رضای گل که حسابی هم بهمون خوش گدشت و با خاله نازی و عمو حسین و امیر و علی هم خداخافظی کردیم. چون فردای اونروز اونها رفتن ایران و ما احتمالا دیگه نمیدیدمشون.

از روزی که فرین خوشگه کارت تولدش را به ما داده بود ما هر روز توی خونه برنامه داشتیم که چرا تولد فرین زودتر از تولد اوستاست. اوستا هم با هیچ دلیل و منطقی راضی نمیشد. آخرین مکالمه ما که اوستا را راضی کرد از این قراره:

اوستا: مامی، آخه من دوست ندارم فرین زودتر از من تولدش بشه.

من: خب فرین زودتر از تو به دنیا اومده. تولد که دست خود آدم نیست.

اوستا: خب آخه من دوست نداشتم ....

من:حتما فرین خوب غذا خورده تولدش زودتر شده. حالا اگه تو امسال خوب غذا بخوری شاید سال دیگه تولدت با فرین یکی بشه دروغگو.

اوستا: هورا ......

اوستا: پس مامی حتما آرش هم خوب غذا نخورده که تولدش بعد از من توی  winter هستش!!!!!!!

من:خببببببب سبز آره (شرمنده خاله آرزو جون و آرش جون)

فردای اونروز هم بلافاصله بعد از دیدن فرین تمام این حرفها تحویل فرین داده شد. حالا خدا آخر و عاقبت ما را در سال آینده به خیر کنه!!!

توی این مدت اوستا هی میگفت که دوست داره با همکلاسیهای مدرسه اش تولد بگیره و ما هم با معلمش صحبت کردیم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که سه ماه زودتر، در آخرین روز مدرسه براش توی مدرسه تولد بگیریم. من و اوستا رفتیم کیک  Bob the builder سفارش دادیم و رفتیم ست بشقاب و لیوان و ... را خریدیم و برای دوستهاش هم کادوهاشون را آماده کردیم و روز پنج شنبه ١٧ ژوئن بردیم مدرسه تا بعد از ساعت نهار برای اوستا تولد بگیرن. خوشبختانه همه چیز به خوبی برگزار شده بود و به اوستا هم حسابی خوش گذشته بود و از اون روز هر کی میپرسه چند سالته میگه تقریبا ۵ سالمه!!!!!

همکلاسیهای اوستا هم براش یه دفتر یادگاری درست کرده بودن و توی هر صفحه یک نفر برای اوستا نقاشی کشیده بود. مثلا یکی هواپیما کشیده بود که اوستا سوارش بود و داشت میرفت و خیلی نقاشیهای دیگه..... پنج شنبه بعد از ظهر هم که من رفتم دنبال اوستا، با تمام دوستهاش خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه.

پنج شنبه بعد از ظهر هم آخرین جلسه کلاس شنا بود. اوستا با اعتماد به نفس کامل برای اولین بار کل ٢۵ متر طول استخر رایک بار با کرال سینه و یک بار هم با کرال پشت شنا کرد و مدرک ٢۵ متر هر دو شنا را گرفت و خوشحال و خندان با  Jenny خداحافظی کرد.

و حالا ماجراهای هفته اول فوتبال نگاه کردن این وروجک برزیلی. کلا ما بازیها را از طریق اینترنت میگرفتیم و به تلویزیون وصل میکردیم و میدیدم ولی خب هیجان فوتبال دیدن در جمع چیز دیگه ایه و برای بازیهای مهیج میرفتیم بیرون. اولین بازی برزیل با کره شمالی را رفتیم امارات مال و در حین فوتبال نگاه کردن شام هم خوردیم. اوستا هم حسابی حرص خورد که چرا برزیل نمیتونه گل بزنه و آخرش خوشحال از اینکه برزیل برده بود. در مورد بازیهای دیگه هم اول بازی را نگاه میکرد و صبر میکرد تا یکی گل بزنه بعد میشد طرفدار همون تیم. برای یکی دو تا از بایها هم رفتیم دوبی مال و در تلویزیون بزرگ  ice rink نگاه کردیم و اطرافیانومن هم از گزارش لحظه به لحظه اوستا از مسابقه استفاده کردن.

از ٢٠ ژوئن هم دیگه اوستا مدرسه نرفت و هفته آخر را پیش من بود تا هم من به کارهام برسم و هم اون یک کم قبل از رفتن استراحت کنه و ما هم همش درگیر زود خوابیدن اون نباشیم و اوستا هم بتونه با خیال راحت فوتبال نگاه کنهو تا آخر وقت بیدار بمونه.

توی اون یک هفته هم باقیمانده کارها را انجام دادیم  بسته بندیهای لازم هم تمام شد. خداحافظی های باقیمانده را هم انجام دادیم و آماده رفتن شدیم. روز جمعه ٢۵ ژوئن صبح خریدار تخت اوستا هم اومد و تخت را برد و اوستا هم به جمع من و باباجون جونی برای خوابیدن در هال و جلوی تلویزیون اضافه شد. بعد از ظهر هم تولد  Caiman دعوت بودیم. برای ساعت ۴ حاضر شدیم و رفتیم خونشون. دوستهای صمیم اوستا هم بودن و دیگه هر کاری دلشون میخواست کردن و حسابی خوش گذروندن. آخر سر هم با  Caiman و Callum و Oliver و مامان و باباهاشون خداحافظی کردیم و بنا شد که دوباره توی کانادا Callum را ببینیم تا اوستا و اون با هم بازی کنن.

شنبه صبح باباجون جونی باید میرفت دانشگاه. من و اوستا هم حاضر شدیم تا خاله آرزو و آرش گل بیان دنبالمون و با هم بریم تولد فرین خوشگله در ice rink . جای همگی خالی حسابی خوش گذشت و اوستا برای اولیت بار پاتیناژ امتحان کرد و حسابی هم خوشش اومد و از من قول گرفت که تو کانادا با هم بریم و یاد بگیریم. بعد از نهار و بریدن کیک که دوستهای فرین داشتن باهاش خداحافظی میکردن، اوستا با بغض برگشته به من میگه: مامی فرین کجا میخواد بره؟؟؟؟ وقتی بهش گفتم که مامی مگه بنا نیسا با هم بریم کانادا گل از گلش شکفت و دوباره مشغول بازی شد.

یکشنبه صبح باباجون جونی کار داشت و رفت بیرون. من و اوستا هم برای انجام آخرین خریدها تصمیم گرفتیم بریم امارات مال. از خونه اومدیم بیرون و تاکسی گرفتیم. راننده مسیر ۵ دقیقه ای خونه ما تا امارات مال را ١۵ ذقیقه طول داد و هی دور زد تا تاکسی متر پول بیشتری نشون بده. من یکی دوبار بهش تذکر دادم ولی محل نداد. آخرش هم ما را برد به جای امارات مال جلوی هتل کمپینسکی پیاده کرد. من هم همون اندازه ای که معمولا قیمت مسیر خونه ما تا امارات مال هست را بهش دادم و در ماشین را باز کردم. داشتم پیاده میشدم و اوستا را هم پیاده میکردم که راننده با عصبانیت دست اوستا را گرفت و نذاشت پیاده بشه و بعدش هم شروع کرد به جلو بردن ماشین. حالا تصور کنین من یه پام روی زمین، یه پام توی ماشین و دست اوستا هم توی دستم و ماشین هم داره حرکت میکنه و یارو راننده هم داره دست اوستا را میکشه.... شروع کردم داد و بیداد و با مشت کوبیدن روی دست و بازوی راننده که دست اوستا را ول کنه. اوستا هم ترسیده بود و شروع کرد به گریه. حالا توی این شرایط نگهبان هتل اومده از من میپرسه شما مسافر هتل هستین؟ منم گفتم که نه. اون هم راهش را کشید و رفت. خلاصه اونقدر داد زدم و روی دست راننده کوبیدم که اوستا را ول کرد و من هم اوستا را از ماشین کشیدم بیرون و شماره تاکسی را برداشتم و دویدم داخل هتل. از اونجا زنگ زدم به پلیس و گزارش دادم. پذیرش هتل هم برای اوستا آب آورد و یک کم نشستیم اونجا و با اوستا صحبت کردم تا بالاخره آروم شد. همش میپرسید مامی آخه چرا راننده میخواست من را با خودش ببره؟ آخه من تنهایی میترسم و ....

مجبور شدم بی خیال خرید بشم و با اوستا رفتیم  Borders یک کم کتاب خوندیم و یه قهوه و کیک خوردیم تا یک کم آروم بشیم. بعد از یک ساعت هم در اومدیم رفتیم بولینگ بازی کردیم. با این حال هر نیم ساعت یک بار اوستا میپرسید مامی چرا آقاهه میخواست من را ببره؟ همون موقع ها بود که از پلیس زنگ زدن برای چک کردن درستی شکایت. بعد تلفن من به اوستا گفتم که پلیس زنگ زد گفت راننده را گرفته تا اینکه اوستا یک کم آروم شد. بعد از ظهر هم که بابا جون جونی اومد اوستا با اون هم چک کرد و بابا هم گفت که آره پلیس گرفته راننده را و دیگه خیال اوستا راحت شد.

روز دوشنبه بنا بود بیان وسایل خونه خاله معصومه را بسته بندی کنن. خاله معصومه هم با فرین و مهمونهای گلشون اومدن پیش ما تا بچه ها بتونن با هم بازی کنن و ما هم دور هم باشیم. بعد از نهار اوستا و فرین و آوا مشغول نقاشی شدن. اوستا یه نقاشی از خاله معصومه کشیدبا لباس رنگی رنگی. وقتی ازش پرسیدیم چرا لباسش رنگیه؟ گفت: این خاله مصی هستش وقتی که ۴ سالش بود. من گفتم مگه تو خاله مصی را توی ۴ سالگی دیده بودی؟؟؟ جواب داد خب  pretend کردم!!!!!

بعد هم با فرین شروع کردن به نوشتن که دیدیم اوستا نوشته    Avesta Y Farin   و فرین هم برعکسش را نوشته. (چشم باباها روشن!!!!)

بعد از ظهر همون روز فرین و خاله مصی و مهمونهاشون هم راهی ایران شدن. ما هم ته مونده کارهامون را کردیم و آماده شدیم برای سه شنبه.

سه شنبه صبح تیم بسته بندی ساعت ٩ بود که اومد و مشغول شد. ما کل وسایلی را که بنا بود توی چمدونها گذاشته بشه و یا ایران بیاد را گذاشته بودیم توی اتاق خودمون. همونجا برای اوستا جا درست کردیم و لب تا پ را هم گذاشتیم و این وروجک دل سیر بدون اینکه ما بهش بگیم بسه دیگه، بازی کرد و کارتون نگاه کرد. ساعت ۴ بود که کار بسته بندی تموم شد. ما هم دوش گرفتیم و با دو سه تا جعبه باقیمانده دراومدیم تا هر کدوم را به جایی که باید برسونیم.آخر شب هم ساعت ٩ با خاله آرزو و عمو جلال و آرش خوشگله قرار داشتیم تا شام بریم بیرون و هم فوتبال اسپانیا و پرتقال را تماشا کنیم و هم خداحافظی کنیم. اوستا و آرش حسابی فوتبال نگاه کردن و همین طور هم فوتبال گزارش کردن. یک دفعه که گزارشگر داشت رونالدو رونالدو میکرد اوستا برگشت گفت:حالا رونالدو نباشه رونال یک گل بزنه. خب چی میشه!!!!!!آخر شب با دوستهای خوبمون هم خداحافظی کردیم به این امید که دوباره یک روز همدیگر را ببینیم.

چهار شنبه ٣٠ ژوئن هم سوار هواپیما شدیم و اومدیم ایران تا برای فصل جدیدی از زندگیمون آماده بشیم. 


دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ توسط مرجان