Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
سال تحصیلی جدید و ...

روز سه شنبه ٧ سپتامبر، اوستا برای دومین سال روانه مدرسه شد. البته مدرسه که چه عرض کنم. ٢ ساعت و نیم در مقابل ۶ ساعت پارسال هیچ چی نیست. تازه نیم ساعتش هم بچه ها توی حیاط هستند و دارن بازی میکنن و از ٢ ساعت سر کلاس هم یک ربع در حال خوردن هستند. خدا آخر و عاقبت این مدل مدرسه رفتن را که fun داشتن در اون حرف اول را میزنه به خیر کنه.

اوستا آماده برای مدرسه رفتن جلوی در خونه

اولین روز در حیاط مدرسه

خلاصه اینکه اوستا را بردیم مدرسه و معلمش را پیدا کردیم و رفتن سر کلاس. بعدش هم من و باباجون جونی برگشتیم خونه تا وسایلمون را بیارن. ساعت ١١ کامیون رسید و داشتن جعبه ها را میاوردن بالا که من دراومدم رفتم دنبال اوستا. تا برسیم خونه کار بالا آوردن جعبه ها تموم شده بود. اوستا رفت تو اتاقش و مشغول بازی با کامپیوتر شد. من هم شروع کردم به باز کردن جعبه های آشپزخونه و باباجون جونی هم مشغول سر هم کردن میزهای وسط و تلویزیون شد. یک کم که کار آشپزخونه پیش رفت، من رفتم و جعبه های اتاق اوستا را باز کردم و اسباب بازیهاش را در آوردم. با دیدن هر کدوم اوستا یک عالمه ذوق میکرد و هی میگفت دلم خیلی براش تنگ شده بود و ندیده بودمش و ... اوستا هم مشغول سرهم کردن میز و صندلی های اتاق خودش شد. اولین چیزی را هم که آورد وسط برای بازی کردن ریلهای قطارش بود و حتی شب موقع خواب هم حاضر نشد ریلها را جمع کنه.

تا آخر شب دیگه پذیرایی و آشپزخونه هم تقریبا مرتب شده بود و تمام جعبه های کتابها و لباسها هم رفته بود توی اتاق خواب ما تا روز بعدش چیده بشه.

چهارشنبه صبح هم باباجون جونی اوستا را برد مدرسه و من هم بقیه کارها را انجام دادم. چهارشنبه بعد از شام هم رفتیم خونه یکی از دوستهای باباجون جونی. اوستا و سینا حسابی بازی کردن و حدود ١١ بود که اوستا اومد روی مبل بغل باباجون جونی خوابید ولی ما تا ساعت ٣ اونجا بودیم. موقع برگشتن خونه باباجون جونی اوستا را بغل کرد ولی من یادم رفت که هاپوی اوستا را که با خودش برده بود مهمونی بردارم و حالا از هفته قبل اوستا هر روز بهانه هاپو را میگیره و میگه آخه هاپو دلش دیگه برای من خیلی تنگ شده. بریم بیاریمش که متاسفانه نشده هنوز بریم.

این روزها از هوای خوب و خنک اینجا داریم استفاده میکنیم و تقریبا هر روز عصر میریم بیرون پیاده روی و اوستا هم یه دل سیر دوچرخه سواری میکنه.

روز شنبه هم با دوچرخه رفتیم خرید و موقع برگشتن هم با کیان و خاله بیتا رفتیم پارک و این وروجکها حسابی بازی کردن تا ساعت٨:٣٠ که برگشتیم خونه و اوستا شام نخورده بیهوش شد.

روز یکشنبه هم با یکی دیگه از دوستهای باباجون جونی و دختر گلشون به اسم آتوسا رفتیم  High Park. پارک خیلی قشنگی بود که توش هم دریاچه داشت هم یه باغ وحش کوچولو و هم دو سه تا زمین بازی برای بچه ها. و چون پارک خیلی بزرگ بود توش قطار هم گذاشته بودن که میشد جاهای مختلف پیاده شد و بعد دوباره سوار شد. اوستا و آتوسا حسابی بازی کردن و بدو بدو کردن و وقتهایی هم که سوار قطار بودیم سوخت گیری میکردن. اوستا برای اولین بار کیت کت امتحان کرد و حسابی هم خوشش اومد.

از پارک حدود ۶ بود که دراومدیم و تصمیم داشتیم بریم فستیوال موزیک که بچه ها توی اتوبوس خوابشون برد و ما هم تصمیمون عوض شد و به جای فستیوال سر از  fairview mall در آوردیم و رفتیم نشستیم به قهوه خوردن که بچه ها بیدار شدن. چون دیر شده بود دیگه از خیر فستیوال گذشتیم و همونجا چرخ زدیم و آخر شب برگشتیم خونه.

این روزها کار مورد علاقه اوستا اینه که با دوچرخه بره مدرسه و با دوچرخه هم برگرده و من یا باباجون جونی دنبال دوچرخه بدویم.

ولی خب روزهای بارونی هم بازیهای خودش را داره. روز سه شنبه تمام روز بارون میومد. موقعی که باباجون جونی میخواست بره دنبال اوستا، به جای چتر، بارونی خودش و اوستا را برداشت و رفت. اوستا هم صبح موقع رفتن مدرسه چکمه هاش را پوشیده بود و آماده بود. موقع برگشتن دوتایی حسابی توی چاله های آب پریده بودن و زیر بارون این طرف و اون طرف رفته بودن. وقتی بعد از یک ساعت رسیدن خونه شلوارهای هر دو تا کمر خیس بود ولی هر دوتاشون شاد و سرحال بودن.

پنج شنبه عصری هم کیان و خاله بیتا اومدن دنبال من و اوستا و با هم رفتیم یک کم خرید کردیم و گشتیم و آخر وقت اومدیم خونه. روز جمعه هم بعد از نهار سه تایی دراومدیم و رفتیم  Yorkdale تا کاپشن شلوار زمستونی اوستا را عوض کنیم و همین طور هم براش کلاه و دستکش و یک سری لباس برای مدرسه بخریم. امروز عصری هم اوستا امتحان  placement  پیانو داشت تا از همین هفته کلاس پیانو را شروع کنه. کلاسهای شنا و اسکیت روی یخ هم از همین هفته شروع میشه و دیگه برنامه اوستا کاملا به روال عادی خودش برمیگرده تا بالاخره نوبت به ما برسه و ما هم بتونیم با خیال راحت برای کارهای خودمون برنامه ریزی بکنیم.


شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩ توسط مرجان



آخرین روزهای بی خانگی

دو تا جمعه پیش خانم یکی از دوستهای باباجون جونی و عمو مسعود با دخترهای گلش دانا و تینا اومدن دنبالمون و رفتیم splash park. جای همگی خالی جمعه بسیار گرمی هم بود و بچه ها تا تونستن آب بازی کزدن و خنک شدن. من هم گه گاهی پا میشدم به بهانه عکس گرفتن وسط فواره ها میرفتم تا یک کم خیس بشم.

بعد از آب بازی و عوض کردن لباس هم بچه ها رفتن سراغ زمین بازی که همون اولش اوستا وقتی میخواست از این میله هایی که آویزون میشن بپره پایین با صورت رفت توی ماسه ها و یک کم دماغش زخم شد. بعد از تمیز کردن با الکل و زدن چسب تازه نوبت له ماسه بازی رسید.رفتم دیدم اوستا با یکی نشسته داره خاک بازی میکنه. ازش پرسیدم این کیه؟ میگه: مامی ببین رفتم یه دوست خوشگل پیدا کردم!!!!!!

یکشنبه و دوشنبه هفته پیش من و خاله معصومه خونه اونها را تا جایی که میشد تمیز کردیم و اتاق فرین را هم چیدیم. سه شنبه ما دوباره بار و بندیلمون را جمع کردیم و اومدیم خونه فرین تا ۵ روز بعدش خونه ما را هم تحویل بدن. روز اول و دوم اگه شما اوستا و فرین را دیدین، ما هم دیدیم. از صبح تا شب این دو تا وروجک دور از اسباب بازی توی اتاق مشغول بازی بودن و کاری به کار ما هم نداشتن. سه شنبه ساعت ١ بود که من و خاله مصی رفتیم مدرسه و اوستا و فرین را ثبت نام کردیم. اوستا توی کلاس Mr. Sheehan هستش که اتفاقا همون جا توی دفتر بود و دیدیمیش. یه آقای کانادایی کچل که به نظر میومد ارتباط خیلی خوبی با بچه ها داشته باشه. ( حالا فردا که روز اول مدرسه است بیشتر باهاش آشنا میشیم.)

چهار شنبه عصری هم خونه کیان کوچولو و خاله بیتا و عمو پیام دعوت بودیم (همسایه های دوبی مون که دو ماه زودتر از ما اومدن تورنتو) ساعت ۶:٣٠ رسیدیم اونجا و توی محوطه جلوی خونه شون باربیکیو کردیم و بچه ها هم یک عالمه بازی کردن. بعدش هم که برای چایی رفتیم خونشون و تا ساعت ١١ شب اونجا بودیم. اوستا هم یه دل سیر با لگوهای کیان بازی کرد.

روز پنج شنبه تولد ۵ سالگی پسرکم بود که خب بنا شد یکی دو هفته دیگه بعد از اینکه توی خونمون جا افتادیم تولد بگیریم براش. بعد از ظهر سه تایی در اومدیم و رفتیم یک سری از خرید هامون را کردیم و بعدش هم رفتیم  Toy S RUS دوچرخه ای را که به اوستا قول داده بودیم برای تولدش خریدیم ولی متاسفانه گفتن که جمعه عصر حاضر میشه و نتونستیم همون روز با خودمون بیاریمش. بعدش هم یکی از دوستهای باباجون جونی اومد دنبالمون و با هم رفتیم یه قهوه خوردیم و اوستا هم دو تا سهمیه دوناتش را خورد و یک کم حرف زدیم و بعدش ما را آورد رسوند خونه.

جمعه عصر هم خونه دانا و تینا مهمون بودیم. اولش که بچه ها یک عالمه توی اتاق بازی اونها بازی کردن. البته در حین بالا و پایین رفتن از پله ها اوستا دو بار هم زمین خورد و ساق هر دوتا پا الان باد کرده. بعدش هم همگی سوار ماشینها شدیم و برای شام رفتیم رستوران  Friends. توی راه اوستا و دانا و تینا عقب نشسته بودن و اونقدر قشنگ با هم شعر میخوندن که حسابی کیف کردیم.

توی رستوران هم بعد از خوردن شام موسیقی زنده داشتن که اوستا دیگه یکجا ننشست و همش وسط داشت میرقصید و قر میریخت. ساعت حدود ١١ بود که دیگه خسته شد و اومد بغل باباجون جونی ولو شد تا وقتی که سوار ماشین شدیم و خوابید.

روز یکشنبه هم ما خونه را تحویل گرفتیم و همونطور که اوستا سفارش داده بود اتاقش زرد رنگ شده. کل بعد از ظهر یکشنبه من و خاله مصی مشغول تمیز کاری بودیم. امروز هم صبح پاشدیم رفتیم خرید لباسهای گرم برای بچه ها. موقع رفتن یک کم بارون میومد و این دو تا وروجک بارون ندیده چترهاشون را باز کرده بودن و به صدای قطره های بارون روز چتر میخندیدن.

بعدش هم توی فروشگاههای مختلف به دنبال چکمه و کلاه.

بعد از برگشتن خونه هم باز من و خاله مصی رفتیم یک کم تمیز کاری کردیم تا خونه برای فردا ظهر که وسایل را میارن آماده باشه. باباجون جونی هم تخت اوستا را سرهم کرد. بعدش هم بچه ها دوش گرفتن و شام خوردن و سریع خوابیدن تا برای سال جدید تحصیلی آماده باشن.


دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ توسط مرجان



دلتنگی های مادرانه

خب بالاخره خواب اوستا تنظیم شده. شبها حدود ١٠ میخوابه و صبح هم ٨ بیدار میشه. روزهای ما همه به یک روال میگذرند. یا در حال پیاده روی هستیم، یا در حال پارک رفتن و یا دنبال سرویس اتاق خواب و لباس زمستونی گشتن.

آخر هفته گذشته شانس ما همش هوا بارونی بود ولی خب ما هم از رو نرفتیم و سوار مترو شدیم و رفتیم کنار دریاچه انتاریو و یه پیاده روی جانانه زیر نم نم بارون کردیم و بچه ها هم حسابی بازی کردن.

بعد از یک ساعتی پیاده روی و دیدن نمایش چینی ها، رفتیم توی کافی شاپ در هوای آزاد نشستیم. روی همه میزها و صندلی ها خیس بود. ما یک سری را نمیز کردیم و نشستیم. اوستا و فرین هم بعد از تجدید قوا، شروع کردن یکی یکی سر میزهای مختلف رفتن و با نی های دستشون آب بازی کردن. طوری که تمام کسایی که اونجا نشسته بودن از کار این دو تا وروجک خنده شون گرفته بود.

بعدش هم باز به قدم زدن ادامه دادیم تا رسیدیم به یه پل که به شکل موج ساخته بودن. اولش اوستا و فرین هی بالا و پایین رفتن. بعدش کشف کردن که لبه های پل سر هستش و شروع کردن به سرسره بازی و خندیدن تا اینکه بعد از نیم ساعت به زور صداشون کردیم و دوباره به قدم زدن ادامه دادیم.

 بعدش  رسیدیم به پارک موزیک  Music garden که به خاطر بارون کنسرتش کنسل شده بود. اونجا هم بچه ها یک کم بازی کردن و بعدش سوار مترو شدیم که برگردیم خونه. وسط راه بودیم که دیدیم حیفه توی اون هوا بریم خونه. دوباره پیاده شدیم و یک کم توی داون تاون (که البته دیگه تعطیل شده بود) قدم زدیم و دیگه ساعت ٨:٣٠ بود که رسیدیم خونه.

این روزها اوستا و باباجون جونی و فرین و عمومسعود حتما روزی یک بار رفتن پارکی که پشت خونه هستش و حسابی از هوای تابستونی (ماکزیمم ٢۵ درجه) استفاده کردن.

پارکی که به قول خودشون پرنده پر نمیزنه توش و تمام وسایل در اختیار این دو تا وروجک هستش.

توی خونه هم به دلیل نبود هیچ گونه اسباب بازی، قوه تخیل اوستا و فرین حسابی فعال شده و مدام در حال بازی کردن و حرف زدن هستن. مثلا امروز موقع برگشتن به خونه از اوستا پرسیدم : مامی بریم خونه چی کار باید بکنیم؟ برگشته میگه پرنسس بازی. گفتم آخه مگه تو دختری؟؟؟؟ گفت: نه من پرنس میشم، فرین پرنسسم!!!!!!

مداد رنگیها و برس مو، این روزها اینجا نقش همه چیز را بازی میکنن. از مامان و بابا گرفته تا عروسک و توپ و....

دیروز عصر من و اوستا و باباجون جونی با مترو رفتیم  Eaton Center و اونجا براش لباس گرم پیدا کردیم. فقط هنوز نخریدیم و گفتیم یکی دو هفته آینده را هم میگردیم و اگه چیز بهتری نبود میریم همون را میخریم. بعدش هم رفتیم برگر کینگ شام بخوریم. طبق معمول اوستا ناگت سفارش داد که یک کم ناگت ها تند بود. اوستا هم گشنه، هی میخورد، هی میگفت دارم دراگن میشم ولی باز ادامه میداد. آخرش به زور سیب زمینی و آب میوه و آب همه را خورد و دوناتش را هم خورد و اومدیم بیرون.

امروز حرف سر این بود که چه ماشینی اینجا بخریم. اوستا برگشته میگه بابا این دفعه دیگه باید فور ویل، مور ویل بخریما!!!!!!!!!! دیروز هم سفارش مزدا ٢ آبی رنگ داده بود، از دوبی هم که میگفت آئودی دو در صورتی. ولی در هر صورت از اینکه الان همش با مترو این طرف و اون طرف میریم راضی و خوشحاله و همش هم میخواد بره جلوی جلو بشینه تا بتونه توی تونل را ببینه.

میدونم که دل پسرکم برای وسایل و اسباب بازیهاش تنگ شده. امروز که رفتیم  toy s rus با ولع خاصی به قطارها نگاه میکرد و میخواست باهاشون بازی کنه ولی حتی تا حالا یکبار هم این را بر زبون نیاورده. حتی امروز وسط اون همه اسباب بازی، نگفت که چیزی میخواد و فقط مشغول دوچرخه سواری شد. تا صداش کردیم که اوستا باید بریم سریع پیاده شد و دنبال ما اومد. بعضی وقتها دلم میخواد اوستای من یک کم بچگی کنه. میدونم که این روزها به اون سخت تر از ما میگذره و تحمل اوستا از ما خیلی بیشتره.

تا آخر این ماه که اینجا توی هتل آپارتمان هستیم. بعد از اون هم باید یک هفته ای مهمون فرین و خاله معصومه و عمو مسعود باشیم تا خونمون را تحویل بدن. امیدوارم سریع بتونم خونه را ردیف کنم تا بشه برای پسرکم تولدی را که دوست داره بگیریم و بهش بگیم که میفهمیم چقدر این مدت بهش سخت گذشته، بهش بگیم که خیلی دوستش داریم.


شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ توسط مرجان