|
خب بالاخره خواب اوستا تنظیم شده. شبها حدود ١٠ میخوابه و صبح هم ٨ بیدار میشه. روزهای ما همه به یک روال میگذرند. یا در حال پیاده روی هستیم، یا در حال پارک رفتن و یا دنبال سرویس اتاق خواب و لباس زمستونی گشتن.
آخر هفته گذشته شانس ما همش هوا بارونی بود ولی خب ما هم از رو نرفتیم و سوار مترو شدیم و رفتیم کنار دریاچه انتاریو و یه پیاده روی جانانه زیر نم نم بارون کردیم و بچه ها هم حسابی بازی کردن.

بعد از یک ساعتی پیاده روی و دیدن نمایش چینی ها، رفتیم توی کافی شاپ در هوای آزاد نشستیم. روی همه میزها و صندلی ها خیس بود. ما یک سری را نمیز کردیم و نشستیم. اوستا و فرین هم بعد از تجدید قوا، شروع کردن یکی یکی سر میزهای مختلف رفتن و با نی های دستشون آب بازی کردن. طوری که تمام کسایی که اونجا نشسته بودن از کار این دو تا وروجک خنده شون گرفته بود.

بعدش هم باز به قدم زدن ادامه دادیم تا رسیدیم به یه پل که به شکل موج ساخته بودن. اولش اوستا و فرین هی بالا و پایین رفتن. بعدش کشف کردن که لبه های پل سر هستش و شروع کردن به سرسره بازی و خندیدن تا اینکه بعد از نیم ساعت به زور صداشون کردیم و دوباره به قدم زدن ادامه دادیم.

بعدش رسیدیم به پارک موزیک Music garden که به خاطر بارون کنسرتش کنسل شده بود. اونجا هم بچه ها یک کم بازی کردن و بعدش سوار مترو شدیم که برگردیم خونه. وسط راه بودیم که دیدیم حیفه توی اون هوا بریم خونه. دوباره پیاده شدیم و یک کم توی داون تاون (که البته دیگه تعطیل شده بود) قدم زدیم و دیگه ساعت ٨:٣٠ بود که رسیدیم خونه.
این روزها اوستا و باباجون جونی و فرین و عمومسعود حتما روزی یک بار رفتن پارکی که پشت خونه هستش و حسابی از هوای تابستونی (ماکزیمم ٢۵ درجه) استفاده کردن.

پارکی که به قول خودشون پرنده پر نمیزنه توش و تمام وسایل در اختیار این دو تا وروجک هستش.

توی خونه هم به دلیل نبود هیچ گونه اسباب بازی، قوه تخیل اوستا و فرین حسابی فعال شده و مدام در حال بازی کردن و حرف زدن هستن. مثلا امروز موقع برگشتن به خونه از اوستا پرسیدم : مامی بریم خونه چی کار باید بکنیم؟ برگشته میگه پرنسس بازی. گفتم آخه مگه تو دختری؟؟؟؟ گفت: نه من پرنس میشم، فرین پرنسسم!!!!!!
مداد رنگیها و برس مو، این روزها اینجا نقش همه چیز را بازی میکنن. از مامان و بابا گرفته تا عروسک و توپ و....
دیروز عصر من و اوستا و باباجون جونی با مترو رفتیم Eaton Center و اونجا براش لباس گرم پیدا کردیم. فقط هنوز نخریدیم و گفتیم یکی دو هفته آینده را هم میگردیم و اگه چیز بهتری نبود میریم همون را میخریم. بعدش هم رفتیم برگر کینگ شام بخوریم. طبق معمول اوستا ناگت سفارش داد که یک کم ناگت ها تند بود. اوستا هم گشنه، هی میخورد، هی میگفت دارم دراگن میشم ولی باز ادامه میداد. آخرش به زور سیب زمینی و آب میوه و آب همه را خورد و دوناتش را هم خورد و اومدیم بیرون.
امروز حرف سر این بود که چه ماشینی اینجا بخریم. اوستا برگشته میگه بابا این دفعه دیگه باید فور ویل، مور ویل بخریما!!!!!!!!!! دیروز هم سفارش مزدا ٢ آبی رنگ داده بود، از دوبی هم که میگفت آئودی دو در صورتی. ولی در هر صورت از اینکه الان همش با مترو این طرف و اون طرف میریم راضی و خوشحاله و همش هم میخواد بره جلوی جلو بشینه تا بتونه توی تونل را ببینه.
میدونم که دل پسرکم برای وسایل و اسباب بازیهاش تنگ شده. امروز که رفتیم toy s rus با ولع خاصی به قطارها نگاه میکرد و میخواست باهاشون بازی کنه ولی حتی تا حالا یکبار هم این را بر زبون نیاورده. حتی امروز وسط اون همه اسباب بازی، نگفت که چیزی میخواد و فقط مشغول دوچرخه سواری شد. تا صداش کردیم که اوستا باید بریم سریع پیاده شد و دنبال ما اومد. بعضی وقتها دلم میخواد اوستای من یک کم بچگی کنه. میدونم که این روزها به اون سخت تر از ما میگذره و تحمل اوستا از ما خیلی بیشتره.
تا آخر این ماه که اینجا توی هتل آپارتمان هستیم. بعد از اون هم باید یک هفته ای مهمون فرین و خاله معصومه و عمو مسعود باشیم تا خونمون را تحویل بدن. امیدوارم سریع بتونم خونه را ردیف کنم تا بشه برای پسرکم تولدی را که دوست داره بگیریم و بهش بگیم که میفهمیم چقدر این مدت بهش سخت گذشته، بهش بگیم که خیلی دوستش داریم.
|