Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
He is the best 5 year old Piano player that I have seen

شنبه دو هفته پیش قدم زنان از خونه دراومدیم تا بریم چندتا ماشین ببینیم و بعدش هم یک سر بریم تویزرآس دوچرخه اوستا را بدیم درست کنن. بعد از دراومدن از اونجا رفتیم مک دونالد و تا نهار بخوریم اوستا یه دل سیر بازی کرد. توی این مدت با اینکه همیشه در حال پارک رفتن و گردش بوده ولی هیچ وقت نرفته بودیم زمین بازی سر بسته و خب اوستا دلش حسابی تنگ شده بود و باعث شد نهار خوردن ما حدود دو ساعت طول بکشه.

 بعد از تموم شدن نهارمون و در اومدن، سر راه رفتیم پارک تا اوستا یک کم تاب سواری بکنه که اتفاق جالبی افتاد. اوستا سوار تاب بود و داشتم هلش میدادم و حرف میزدیم که خانم بغل دستیمون که پسرش از روی تاب پایین نمیومد، صدا کرد اوستا. من و اوستا هر دو برگشتیم چون تا به حال کس دیگه ای را به این اسم ندیده بودیم و مطمئن بودیم که دارن اوستا را صدا میکنن. ولی دیدیم که اسم پسر کوچولوی بغلی هم اوستاست و بعد از ۵ دقیقه حرف زدن نگین (مامان اوستای کوچولو) گفت که یه وبلاگی را میخونه و اسم اوستا را از روی اون انتخاب کرده و معلوم شد که اون وبلاگ، همین وبلاگ هستش و من مامان بانو حسابی از این موضوع خوشحال شدم و ...

 اوستای عسل من و اوستای کوچولوی دیگه

پنج شنبه دو هفته پیش توی مدرسه اوستا باربیکیو پارتی بود و بعدش هم جلسه داشتن. بابا جون جونی جایی قرار داشت و من و اوستا دو تایی راهی مدرسه شدیم. و چون من داوطلب کمک شده بودم یک کم هم زودتر رفتیم. وقتی ما از خونه در میومدیم هوا آفتابی و ٢۵ درجه بود. اما بعد از نیم ساعت یکدفعه ابر شد و باد شدید و طوفان و بارون. ولی خب باعث نشد که ما کوتاه بیایم. تا ساعت ٧ که برنامه بود و بعدش هم بچه ها رفتن توی سالن ورزش تا ما بتونیم بریم توی کلاسها و معلمها راجع به محتوای درسی امسال توضیح بدن. من زیاد اهل تحت فشار گذاشتن و حجم زیاد درسی نیستم ولی حس میکنم اینجا دیگه بچه ها خیلی ول هستن و اگه پدر و مادر حواسشون به آموزش دادن بچه ها نباشه، بچه ها به هیچ جایی نمیرسن.

 آخر هفته گذشته بنا بود با یکی از همکلاسیهای اوستا به اسم بهسا و خانواده شون بریم پارک تا بچه ها یک کم بازی کنن. ساعت ۵ با هم قرار داشتیم. ساعت ۴ که ما میخواستیم از خونه در بیایم طوفانی شد و بارونی گرفت بی سابقه. ما هم سریع برگشتیم خونه و زنگ زدیم و بنا شد که برنامه پارک به خونه ما منتقل بشه. ساعت ۶:٣٠ بود که اومدن و اوستا و بهسا و برسا یک کم بازی کردن. بعدش هم هوا بهتر شده بود و اوستا و برسا و باباجون جونی رفتن پارک و ما هم رفتیم یک کم خرید و بعدش هم شام گرفتیم و برگشتیم خونه و تا ساعت ١ دور هم بودیم. آخر شب بچه ها دیگه از خستگی داشتن ولو میشدن که مهمونها رفتن و اوستا بعد از شستن دندونهاش هنوز بابا جون جونی کتاب را باز نکرده خوابش برد!!!!

 قبل اومدن به کانادا، اوستا یه لگوی جرثقیل دیده بود که خیلی دوستش داشت و جزو معدود چیزهایی بود که از ما خواسته بود براش بخریم. ما هم قبل از بسته بندی وسایلمون رفتیم خریدیمش و توی بار گذاشتیم. روزی که وسایل را باز میکردیم شادی اوستا از دیدن اون جرثقیل غیر قابل توصیف بود. فقط توی دو هفته گذشته فرصت نکرده بودیم بشینیم درستش کنیم. روز یکشنبه من و اوستا بعد از صبحانه زیراندازمون را آوردیم و لگو را هم باز کردیم. معمولا توی ماشین های قبلی قسمتهای ساده را اوستا درست میکرد و بقیه را من یا باباجون جونی و اوستا هم کمک میکرد ولی این بار خودش از اول کتاب را باز کرد و صفحه به صفحه همه را درست کرد و اصلا هم نمیذاشت من کمکش کنم. فقط میگفت مامی شما تکه ها را بده من خودم درست میکنم و انصافا هم کرد. بعد از حدود سه ساعت جرثقیل اوستا آماده بازی بود. چند هفته پیش هم براش از کتابخونه یه کتاب گرفتیم که ایده های جالبی برای بازی با لگو داره. تا الان دو بار این کتاب تمدید شده و هنوز هم هر روز که از مدرسه میاد خونه اولین کاری که میکنه رفتن سراغ اون کتاب و درست کردن یکی از تکه هاشه. ماه آینده توی کتابخونه یه کلاس لگو سازی برای بچه های ٧ تا ٩ سال هستش که وقتی زنگ زدیم و علاقه اوستا را دیدن ثبت نامش کردن و حالا اوستا برای اون کلاس روز شماری میکنه.

روز یکشنبه هفته پیش هم با دوستهای باباجون جونی باز دوباره رفتیم پارک و بعد از سه ساعت بازی و شیطنت اوستا و آتوسا و سینا، موقع برگشتن هم به دعوت آتوسا خانم گل رفتیم خونشون و باز تا ساعت ١٢ شب اونجا بودیم. توی اون سه چهار ساعت اگه شما صدایی از این بچه ها شنیدین و یا اثری ازشون دیدین، ما هم دیدیم. فقط موفع شام بود که یکی یکی پیداشون شد و بعدش هم باز غیبشون زد.

 

عکس تکی باباجون جونی همراه با اوستای دوچرخه سوار

 از روز دوشنبه معلم ثابت کلاس اوستا اومد و خوشبختانه از همون روز اول اوستا عاشقش شد. دوشنبه شب متاسفانه از حدود ساعت ١٠ بود که اوستا تب کرد تا صبح بچه ام ناله میکرد. و به طبع روز سه شنبه نرفت مدرسه. از سه شنبه بعد از ظهر دل درد هم اضافه شد. چهار شنبه به اصرار خود اوستا که میگفت حالم خوبه فرستادیمش مدرسه ولی وقتی رفتم برش دارم معلمش گفت که باز دل درد داشته و توی خونه هم هنوز خوب خوب نبود و خیلی بیحال و بی اشتها بود. و مجبور شدیم جلسه اول کلاس شنا را بی خیال بشیم تا اوستا بتونه استراحت کنه. خدا را شکر از چهار شنبه شب دیگه تب کامل قطع شد ولی دل درد  به طور متناوب ادامه داشت. پنج شنبه عصری برای اینکه یک کم آب و هوای اوستا عوض بشه و فعالیت بکنه با آتوسا خوشگله و خاله سارا قرار گذاشتیم و رفتیم کنار خونه مون تا این دو تا یک کم فوتبال بازی کنن. بعدش هم رفتیم کتاب خونه و یک ساعت و نیم اونجا بودیم و با این دو تا بازی کردیم و کتاب خوندیم (کار تقریبا یک روز در میون ما، فکر کنم حدود ٢٠ تا کتاب از کتابخونه گرفته که هر یکی دو روز چند تا شون را پس میدیم و چندتای جدید میگیریم) تا حدود ٨ بود که برگشتیم خونه و اوستا خسته ولی سرحال شامش را کامل خورد و بعد از خوندن سه تا کتاب درمورد  farm animals خوابید.

 جمعه صبح خوشبختانه اوستا سر حال از خواب بیدار شد و با هم راه افتادیم طرف مدرسه تا بریم مزرعه. اولین گردش علمی امسال مدرسه برای کلاسهای پیش دبستانی رفتن به مزرعه بود و خب من هم که سرم برای این کارها درد میکنه داوطلب شدم تا برای کمک برم. صبح ساعت ٩ نشده مدرسه بودیم. به من مسئولیت ۴ نفر را دادن. اوستا و بهسا و نیکا و آنتونی. ساعت ٩:٣٠ بود که اتوبوس مدرسه راه افتاد و بعد از تقریبا ۴۵ دقیقه رسیدیم به مزرعه مورد نظر. اول از همه که بچه ها را بردیم توی قسمت بازی تا کارهای اداری انجام بشه. بعدش رفتیم و یه خانم مزرعه دار راجع به رشد کدو حلوایی (پامپکین) برای بچه ها توضیح داد. بعد رفتیم سوار یه تراکتور شدیم که پشتش واگن بسته بودن و توش پر از یونجه بود و باید روی اون مینشستیم و تمام مزرعه را نشونمون میدادن. بعدش هم رفتیم یه جا نشستیم تا بچه ها اسنکشون را بخورن. بعد از انرژی گرفتن دوباره نوبت بازی بود و بعدش هم هر کدوم از بچه ها میتونستن یه کدو جلوایی انتخاب کنن و با خودش بیارن خونه.

 آخر سر هم رفتن قسمت حیوانات مزرعه. یه کار جالبی که کرده بودن این بود که مثلا یه گاو درست کرده بودن و بچه ها میتونستن برن اون گاو را بدوشن. اوستا فوق العاده براش جالب بود و موقع برگشتن توی اتوبوس تمام سوالاتش راجع به همین موضوع بود. حالا من هستم و یه کدو حلوایی بزرگ که بناست فردا تبدیل به کیک بشه!!!

 اوستا با کدو حلوایی معروف در راه برگشت

جمعه شب داشتیم میرفتیم بیرون و طبق معمول اوستا خواست که بریم جلوی قطار بشینیم. شانس ما راننده قبلا هم اوستا را جلو دیده بود و فهمیده بود که این پسر چقدر عاشق قطاره. به خاطر همین هم در کابین راننده را باز کرد و اجازه داد که اوستا بره و بغلش بشینه تا برسیم ایستگاه آخر و بعد از ایستادن قطار هم اجازه داد اوستا تکی بشینه و باباجون جونی ازش عکس بگیره.

از اونجایی که دل دردهای اوستا کما بیش ادامه داشت روز شنبه ما بردیمش دکتر که خب بی دلیل بود. دکتر گفت که فقط سرماخوردگی ویروسی بوده که روی روده نشسته و یکی دو هفته طول میکشه و هیچ دارویی لازم نداره.

جمعه عصری با هم رفتیم طرف داون تاون و بعد از یک کم گشتن، ساعت ٨ با سینا و خانواده قرار داشتیم تا بریم فستیوال  nuit blanche را ببینیم. از قبل گفته بودن که اون شب هوا ۵ درجه خواهد بود و ما هم به اندازه کافی تجهیزات با خودمون برده بودیم که بتونیم تا ساعت ١٢ شب دوام بیاریم و قشنگ بگردیم. اوستا هم راحت توی کالسکه نشسته بود و داشت کیف میکرد. موقع برگشتن خونه اوستا و سینا هر دو توی مترو از خستگی خوابشون برد.

روز یکشنبه هم تصمیم گرفتیم خونه بمونیم و یک کم استراحت کنیم. بعد از  ظهر بود که باباجون جونی داشت با عمو کوروش صحبت میکرد و بهشون گفتیم پاشن برای شام بیان پیشمون. که خوشبختانه اونها هم سریع اومدن و اوستا و آتوسا حسابی با هم بازی کردن. از لگو و ماشین بازی گرفته تا تخت نرد!!!!!

 

امروز عصر اولین جلسه کلاس پیانوی اوستا بود. معلم اوستا یه خانم ژاپنی به اسم مگومی هستش. وقتی نتها را جلوی اوستا گذاشت و ازش خواست  که شروع کنه، باور نمیکرد که اوستا بتونه به اون قشنگی با دو دست پیانو بزنه. در حدی که برگشت به من گفت He is the best 5 year old Piano player that I have seen.  فکر کنم اوستا هم برق غرور را توی چشمهای من دیده بود که تا آخر کلاس حتی درسهای جدید را هم کاملا تمرکز میکرد و همون بار اول درست میزد تا معلمش ازش تعریف بکنه. به محض تموم شدن کلاس، تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که بغلش بکنم و بهش بگم که به بودنش افتخار میکنم. فقط همین!


سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ توسط مرجان