Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
School Report

پریروز بالاخره کارنامه سه ماهه اول را دادن. کارنامه ای کاملا توصیفی و بدون نمره. کارنامه ای که نشون میده معلم چقدر بچه ها را شناخته بدون اینکه نمره و امتحانی در کار باشه. این یکی از چیزهایی هستش که توی سیستم اینجا با تمام ایراداتش، خیلی دوست دارم. اینکه بچه ها با دو تا ورق کاغذ و نیم ساعت وقت ارزش گذاری نمیشن و بر اساس عملکرد روزانه شون بررسی میشن. وقتی روز هالوین رفتم سر کلاس تا به معلم اوستا کمک کنم برام جالب بود که معلمشون یه دفتر دم دستش بود و همین طور که به بچه ها کمک میکرد راجع به هر کدوم هم توی دفترش مینوشت.

کارنامه اوستا  شامل ۶ قسمت هستش که معلمشون نظرش را در مورد هر کدون نوشته و در آخر هم برنامه آموزشی برای ترم بعد اوستا را پیشنهاد کرده.

Personal and social developement Avesta is a happy, friendly and energetic student who enjoys all aspects of program. He is knowledgable and interacts perfectly with his peers in a cooperative, respectful and caring manner. Avesta consistantly displays excellent self-radiance and sense of responsibility by assisting others and demonstrating leadership in the classroom

علاوه بر مورد کلی بالا، ۵ موضوع

Language, Mathematics, Science and technology, Health and physical activity and The arts

هم در مورد اوستا و پیشرفتش نوشته شده بود که اگه بخوام همش را بنویسم دو صفحه میشه.

دیروز بعد از ظهر باز من و باباجون جونی قرار داشتیم که اوستا را هم با خودمون بردیم و پسرکم دو ساعتی را تنها توی اتاق کنفرانس نشسته بود و بازی میکرد تا ما کارمون تموم بشه. بعد از اونجا در اومدیم و من و اوستا رفتیم Eaton center و باباجون جونی هم رفت سر کلاس. دیروز از بعد از ظهر اونجا برنامه بود تا حدود ساعت ۶ که بنا بود درخت کریسمس را افتتاح کنن. من و اوستا از ۴:٣٠ اونجا بودیم و اوستا حسابی از دیدن برنامه tap dance لذت برد. براش خیلی جالب بود که در حین رقص از کفش ها صدا در بیاد. بعد از اون نوبت گروه کر بچه های تورنتو بود که آهنگهای کریسمس را بخونن.

همین موقع بود که کیان و مامان گلش هم رسیدن. بعدش هم یه خواننده اومد که حدود ۴۵ دقیقه داشت میخوند و اوستا که جلوی جلو روی زمین نشسته بود خوابش گرفته بود و هی سرش میافتاد تا بالاخره نوبت اومدن سانتا و پرده برداری از درخت کریسمس شد. کار جالبی که کرده بودن این بود که درست موقع پرده برداری برف مصنوعی از سقف مرکز خرید میومد که بچه ها خیلی خوششون اومده بود و همه بالا پایین میپریدن.

 بعد از دیدن درخت، با هم رفتیم یک کم بچه ها بازی کردن و بعدش هم شام. ساعت ٩:١۵ بود که دیگه راه افتادیم طرف خونه و طبق معمول وقتهایی که سوار مترو میشیم رفتیم جلوی جلو. کیان اولین بارش بود داخل تونل را میدید ولی فکرکنم از این بعد بیتا هم به مشکل ما دچار باشه و مجبور باشه همیشه بره جلوی قطار.

امروز صبح هم با معلم اوستا جلسه داشتیم. ms. Portolese خیلی از اوستا تعریف کرد و کارهایی که اوستا سر کلاس انجام میده را نشونمون داد و توضیح داد که چه طوری کار میکنن و چی دارن یاد میگیرن.

چند روز پیش طبق خواسته اوستا برای نهار تن ماهی و برنج داشتیم. موقع شام من پا شدم سوپ درست کنم که اوستا برگشته میگه: مامی خودت گفتی هر غذا را دو بار باید بخوریم. پس من باز هم فیش گرد (تن ماهی) با برنج میخوام!!!!!

یک بار من برای شام اسپاگتی درست کرده بودم. اوستا اومده میگه:‌مامی پس چرا قورمه سبزی نداشتی؟؟؟؟؟؟؟ (بچه های این دور و زمونه قورمه سبزی را به اسپاگتی ترجیح میدن!!!!!)

چند روز پیش من حال نداشتم و روی مبل دراز کشیده بودم و باباجون جونی هم خونه نبود. اوستا اومد سرم را بلند کرد گذاشت روی پاش و گفت: مامی اونقدر نوازشت میکنم تا خوابت ببره حالت خوب شه و شروع کرد به نوازش موهام!!!!!

تابستون که ایران بودیم اوستا را بردم پیش دندانپزشک نا دندونهاش را چک کنه و دکتر حسابی از مسواک زدن اوستا تعریف کرد و بهش جایزه داد. در آخر هم گفت بهتره که دندونهای عقبش را نخ دندون بکشم تا هیچ جرمی لای دندونهاش نمونه. وقتی اومدیم اینجا برای اوستا یه بسته نخ دندون گرفتم که شکل دایناسور و مار و ... هستن با رنگهای خیلی شاد و اوستا حسابی دوستشون داره. چند شب من براش نخ دندون کشیدم ولی بعد از یه مدت از من خواست که خودش امتحان کنه و بهش یاد دادم. الان نخ دندون کشیدن مثل مسواک زدن جزو برنامه روزانه اوستا شده و محاله بدون نخ دندون کشیدن بره بخوابه و من هر شب که میبینم با چه دقتی داره نخ دندون میکشه  و بعدش مسواک میزنه کیف میکنم. ( حتی خود من هم بعضی وقتها تنبلیم میاد که نخ دندون بکشم ولی اوستا محاله یادش بره)

 


پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ توسط مرجان



پسر کو ندارد نشان از پدر

 این عکس را که روز هالوین سر کلاس اوستا با معلم و بقیه همکلاسیها گرفته بودم یادم رفته بود بذارم اینجا. قیافه خندون بچه ها اون روز سر کلاس حسابی به من یکی که انرژی میداد.

روز اصلی هالوین یعنی روز یکشنبه ٣١ اکتبر، شانس ما هوا اینجا یکدفعه سرد شد ولی خب ما از رو نرفتیم. عصر بود که اوستا کاستیومش را پوشید و ما هم حاضر شدیم و پا شدیم رفتیم  trick or treat. دو سه تا خونه اول، اوستا روش نمیشد که تنها بره و حتما باید یکی از ما باهاش میرفتیم ولی ده دقیقه نشده بود که دیگه یخش آب شد و راه افتاد و با سینا از این خونه به اون خونه میرفتن و در میزدن. بعد از یک ساعت یک کیسه پر از شکلات داشت و هنوز هم حاضر نبود که تموم کنه. من و بابا جون جونی که دیگه پاهامون یخ زده بود. ساعت ٧ بود که بالاخره راضی شد. از دوستهامون خداحافظی کردیم و راه افتادیم طرف داون تاون. وسط راه یک جا شام هم خوردیم و بعد رفتیم خیابون church  که مرکز رژه شب هالوین در تورنتو هستش. پلیس خیابون را بسته بود. ماشین را دو تا خیابون دورتر پارک کردیم و پیاده رفتیم تا رسیدیم. هر جور لباس و ماسکی که دوست داشتین میشد اونجا پیدا کرد. از کاراکترهای کارتونی تا آدم های فضایی و حیوانات و ....

اوستا حسابی از دیدن لباسها و رنگهای مختلف لذت برد. ما فکر میکردیم که شاید از بعضی لباسها بترسه ولی برامون جالب بود که خیلی راحت با همه برخورد کرد و تازه ادای اونها را هم در میاورد و میختدید. ساعت نزدیک ١٠:٣٠ بود که دیگه راه افتادیم طرف ماشین و سوار نشده اوستا خوابش برد. روز دوشنبه هم نرفته مدرسه برای معلمش تعریف کرده بود و گفته بود که کجا رفته و چی دیده. البته از اون روز هم ما یک عالمه شکلات خوردیم و هنوز هم تموم نشده و اوستا هم فقط کیت کت هاش را خورده. خلاصه که اگه دیدین بعد از یه مدت یه ماما بانوی چاق و چله اومد نوشت، همش تقصیر این شکلاتهای هالوین اوستاست.

یکی از روزهای دو هفته پیش که باباجون جونی کلاس نداشت، با دو تا از دوستهامون قرار گذاشتیم و رفتیم یه قهوه بخوریم. ما تقریبا دو ساعت توی کافی شاپ بودیم و تمام این مدتاوستا با ۶ تا مداد شمعی که براش برده بودم مشغول نقاشی بود. چیزهایی که کشید شامل تخت خودش در دوبی، یه قطار با واگنهاش و ... بود که حالا برای پست بعدی عکس میگیرم میذارم.

شنبه هفته پیش ظهراوستا کلاس لگو داشت. کلاسی بود برای بچه های ٧ تا ٩ سال ولی یک روز که با اوستا رفته بودیم کتابخونه و مسئول کتابخونه علاقه و خلاقیت اوستارا در مورد لگو دید به ما پیشنهاد کرد و ما هم اسم اوستا را نوشتیم. این طور که اوستا میگه کل کلاس راجع به تیم ورک بوده و اینکه هر گروه با هم صحبت کنن و در زمان محدود بتونن چیزی درست کنن و اوستا هم حسابی خوشش اومده بود. تجربه جالبی بود براش که با بچه های ٧ سال به بالا با هم کار کرده بود که هیچ کدوم حاضی نبودن کمکش کنن. اول یک کم تو ذوقش خورده بود ولی این زور که معلم میگفت بعد از یک ربع خودش را جمع کرده بود و شروع کرده بود به همراهی با گروه. حالا فردا هم بناست بره و از الان هم نقشه کشیده که چی میخواد درست کنه.

شنبه شب هم برای شام مهمون داشتیم و آتوسا خوشگله و سینا و خانواده ها مهمونمون بودن. جای همگی خالی قورمه سبزی و دلمه بادمجون و فلفل دلمه ای درست کرده بودم و اوستا برای اولین بار دلمه را امتحان کرد و خوشش هم اومد (البته طبق معمول با برنج) بعد از شام هم اوستا با سینا نشستن و یک عالمه کتاب  science خوندن و یک کم سینا برای اوستا توضیح داد و اونهایی را هم که من قبلا برای اوستا خونده بودم و توضیح داده بودم اوستا برای سینا. آخر شب که مهمونها رفتن اوستا باباجون جونی را صدا کرد که براش کتاب بخونه و تا باباجون جونی از دم در برسه به اتاق اوستا، اوستا خواب بود ( خونه ما اونقدر بزرگ نیست، اوستا در ٣٠ ثانیه خوابش برده بود)

روز یکشنبه هوا خیلی خوب بود و ما هم با دو تا از دوستهامون امید و الهام راه افتادیم به طرف شمال غربی تورنتو و  Georgian Bay. اول از همه رفتیم  Wasaga Beach کنار دریاچه و یک کم اوستا شن بازی کرد و دوید روی ماسه ها x-o کشید و با هم بازی کردیم. بعدش هم یک کم دنبال مرغ های دریایی کرد و صداشون را تقلید کرد تا بالاخره راضی شد دوباره سوار ماشین بشیم.

 بعدش راه افتادیم رفتیم طرف Blue Mountain. نزدیک ترین مرکز اسکی (و شاید تنها) به تورنتو. اونجا یه دهکده توریستی درست کرده بودن نزدیک تپه ای که پیستهای اسکی و لیفت ها روش قرار گرفته بود که البته هنوز تعطیل بودن. یه نیم ساعتی اونجا قدم زدیم و بعدش هم اوستا یه دل سیر توی زمین بازی وقت گذروند. تا بالاخره رفتیم برای نهار.

بعد از نهار هم اوستا یک کم روی صندلی کنار برکه رو به کوه حموم آفتاب گرفت (البته روی دسته اش) بعدش هم یه چرخی توی محوطه زدیم و بعضی ها یه سرکی هم توی فروشگاههای لوازم ورزشی (شما بخونین اسکی) کشیدیم تا بالاخره راضی شدیم از اون هوا و محیط دل بکنیم و برگردیم طرف تورنتو.

ساعت ٧ گذشته بود که رسیدیم خونه و اوستا یه حموم یک ساعته رفت و یک عالمه آب بازی کرد و توی وان دراز کشید و بعدش هم اومد بیرون و تمرین پیانو و شام و کتاب  science و کتاب قصه و بعدش هم یه خواب راحت تا خود صبح.

این روزها اوستا مشغول انجام یک پروژه است که فکر کنم هفته دیگه در موردش بنویسم. ولی من که عاشق لحظه لحظه وقتی هستم که اوستا صرف اون میکنه.

هفته قبل من و باباجون جونی جایی قرار رسمی داشتیم و اوستا را هم با خودمون بردیم. اونجا قبل از اینکه ما وارد جلسه بشیم اوستا را گذاشتیم تا اتاق کنفرانس با یک عالمه لگویی که کسی که باهاش جلسه داشتیم برای اوستا آورد. بعد از یک ساعت و نیم وقتی از جلسه اومدیم بیرون روی میز پر بود از انواع و اقسام برجها و اوستا حتی یکبار هم نیومده بود سراغ ما را بگیره.اون آقا شاید یک ربع از اوستا و خود کفا بودنش تعریف کرد و ما هم کیف کردیم. آخرش هم وقتی میخواستیم لگو ها را جمع کنیم نذاشت و گفت میخواد اونها را نگه داره و گذاشت روی میز کنار میز کنفرانس تا بتونه به بقیه همکارهاش نشون بده.

این روزها اوستا عاشق جک گفتن شده. دیشب باباجون جونب براش یه جک تعریف کرد که یکی میره تو مغازه میگه دوچرخه دارین (با حرکت دست) طرف هم میگه نداریم. نفر اول میگه ببخشید (با حرکت دست برعکس) و میره بیرون. حالا دیشب اوستا اومد همین جک را تعریف کرد به این ورژن:

که یکی میره تو مغازه میگه دوچرخه دارین (با حرکت دست) طرف هم میگه نداریم. نفر اول میگه ببخشید (با حرکت دست برعکس) حالا میرم canadian tire!!!!!!!

چند روز قبل با معلم اوستا صحبت میکردم و راجع به اوستا ازش پرسیدم. میگفت: Avesta is the best assistant for me in the class. He is bright and he learns fast and then he tries to teach the other kids

و همین طور میگفت

He has an opinion about everything

 و به طور خلاصه میشد گفت:

پسر کو ندارد نشان از پدر    تو بیگانه خوانش، نخوانش پسر


سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ توسط مرجان



اکتبر نامه

توی این یک ماه گذشته من و باباجون جونی هفته های شلوغی را پشت سر گذاشتیم و عسلکم هم با تمام وجودش با ما راه اومده و تا تونسته در موقعیتهای مختلف بهمون انرژی داده. در عوض ما هم سعی کردیم آخر هفته ها تا جایی که میشه با هم باشیم و از هوای نسبتا خنک اینجا استفاده کنیم.چهار پنج هفته پیش بود که با هم رفتیم earl bales park و یک عالمه بدو بدو کردیم و تاب سوار شدیم تا بالاخره ساعت تقریبا ٩ بود که برگشتیم خونه. خنده های از ته دل اوستا وقتی که همه با هم هستیم و سر به سر هم میذاریم و با هم شوخی میکنیم تمام خستگی این روزها را از تن ما دوتا بدر میکنه.

 در آخر هفته thanksgiving  هم با بهسا و خانواده صبح زود ساعت ١٠ !! راه افتادیم و رفتیم تا آبشار نیاگارا را ببینیم. بنا به سفارش یکی از دوستانمون اول رفتیم تا شهر کوچیک Niagara on the lake را ببینیم. یکجا کنار رودخونه نگه داشتیم و نهار خوردیم و بعد هم یک ساعتی فدم زدیم و از مسیری که به قول چرچیل زیباترین مسیر پیاده روی دنیاست لذت بردیم و اوستا هم حسابی دوچرخه سواری کرد. بعد هم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت آبشار ولی خوب توی هر پیچ جاده یه منظره فشنگ بود که ما هم برای همه وایستادیم و همه جا هم عکس گرفتیم تا اون مناظر را برای همیشه در خاطرمون ثبت کنیم. اتفاقا اونروز هوا هم با ما یاری کرد و تمام روز آفتابی آفتابی بود تا ما بتونیم همه جا را خوب ببینیم و لذت ببریم.

 اوستا از دیدن رنگین کمون حسابی هیجان زده شده بود و مدام دلش میخواست برای همه توضیح بده که رنگین کمون چطوری درست میشه. فکر کنم این موضوع دیگه هیچ وقت از یاد اوستا نره. در ضمن از روی نقشه کاملا جای نیاگارا را یاد گرفته و میتونه دقیق توضیح بده که تفاوت آبشار در کانادا و آمریکا چیه و هر کدوم چه شکلیه. همین طور دقیق توضیح میده که سرعت آب در یک آبشار چطوریه و خلاصه هر چیز مربوط به آبشار را الان بلده. توی خونه قبل از راه افتادن من چند تا عکس از نیاگارا نشونش دادم که یکی از اونها عکس آبشار در شب بود که تمام چراغها روشن بود. موقع برگشتن وقتی سوار ماشین شدیم اوستا خوابش برد و جلوی در خونه بیدار شد و حسابی ناراحت بود که چرا شب نموندیم تا بتونه آبشار را در شب و با نورپردازی ببینه که مجبور شدیم بهش بگیم که چون الان هوا سرده چراغها را روشن نمیکنن و دفعه بعد وقتی میریم که چراغها روشن باشه.

من عاشق این کنجکاوی و سوال کردنش هستم و هم من و هم باباجون جونی سعی میکنیم تا جایی که میتونیم جواب سوال هاش را کامل بدیم چون همه را بدون جا انداختن حتی یک کلمه یاد میگیره و بعدش برای بقیه توضیح میده.

چند هفته قبل یک روز از مدرسه بهمون نامه دادن که فرداش باید همه بچه ها پیاده برن مدرسه و روز جهانی walk to school هستش. اوستا هم اون روز برخلاف روزهای دیگه که با دوچرخه میرفت مدرسه پیاده راهی مدرسه شد و من و باباجون جونی هم برای تشویق  هر دو باهاش رفتیم. توی حیاط مدرسه هم مدیرشون منتظرشون بود و هر کس میرسید بهش سلام میکرد و تشویقش میکرد و بعد هم نشون میدا که بچه ها کجا برگه اشون را بندازن.

این روزها پسرکم خیلی سعی داره شبیه باباجون جونی بشه و در همین راستا این عینک و ریش یه چند روزی مدام روی صورت اوستا بود و همش سعی میکرد ادای باباجون جونی را دربیاره حتی در ژست ها و فرم نشستنش.

 روز thanksgiving خونه یکی از دوستهای قدیمی من که الان ۶-٧ سالی میشه اینجا هستن دعوت بودیم. این دوست من دو تا دختر داره به اسمهای نگار و آنوشا که نگار ١٠ سالشه و آنوشا ۶ سالش. ما دوشنبه صبح طوری رفتیم که برای ١١ اونجا باشیم و بچه ها وقت کافی داشته باشن تا بازی کنن و ما هم وقت کافی برای مرور ٨ سال گذشته که همدیگه را ندیده بودیم. از وقتی ما رسیدیم بچه ها طبقه دوم بودن تا وقتی که بنا شد باباها برای درست کردن کباب برن حیاط که بچه ها هم رفتن توی زمین بازی بین وبلاها مشغول بازی شدن. برای نهار اومدن تو و بعدش باز هم بیرون تا حدود ساعت ۵ که دیگه صداشون کردیم بیان تو چون هوا داشت تاریک میشد. بعد از اونهم باز رفتن طبقه دوم و مشغول بازی شدن تا ساعت ٨ که میخواستیم در بیایم و هنوز هم از بازی سیر نشده بودن. هنوز خونه نرسیده بودیم که اوستا برگشته میگه مامی کی دوباره میریم خونه آنوشای جدید که ما با هم بازی کنیم؟؟؟؟

جمعه ١۵ اکتبر روز عکس گرفتن توی مدرسه بود و صبح اوستا بیدار شد و حاضرش کردیم و موهاش را هم درست کردیم و ژل زدیم تا ماه بشه و بره مدرسه. این عکس را هم باباجون جونی توی آسانسور از اوستا گرفته.

پنج شنبه دو هفته قبل یکی از دوستانمون برای شام دعوت کرده بودن که بریم بیرون. ساعت ٨ جلوی رستوران قرار داشتیم. دختر این خانواده از شاگردهای من و باباجون جونی در دوبی بوده و ما از طریق اون با خانواده اش هم آشنا شدیم. حالا فکر کنین ۶ تا آدم بزرگ با یه پسر خوردنی مثل اوستا، اوستا هم براشون کامل راجع به نیاگارا و رنگین کمان و طریقه درست شدن برف و بارون و ... توضیح داد و همه هی قربون صدقه اش رفتن تا اینکه شامش را خورد و بعدش همونجا دراز کشید و سرش را گذاشت روی پای من و خوابید و ما هم با خیال راحت تا ساعت ١٢ نشستیم و حرف زدیم و از مصاحبت با دوستانمون لذت بردیم.

جمعه قبل کیان کوچولو و خانواده برای شام اومدن پیشمون و اوستا و کیان هم با هم بازی کردن و یک کم هم دعوا کردن چون اوستا احساس بزرگی بهش دست داده بود و میگفت باید هر بازی من میگم بکنیم و کیان هم خب معلومه زیر بار نمیرفت. ولی خب فکر کنم به هر دوشون خوش گذشت و حسابی بازی کردن.

شنبه هفته قبل هم سه تایی بعد از خوردن صبحانه وسایل پیک نیک مون را برداشتیم و راهی یکی از هزار تا دریاچه این اطراف شدیم. توی راه اوستا خوابش برد و ما هم برای اینکه فرصت بدیم تا یک کم خستگیش در بره، توی مناطق و جاده های اطراف دریاچه حسابی چرخیدیم و از مناظر پاییز لذت بردیم و بعد از ۴۵ دقیقه رفتیم طرف دریاچه که تا ماشین وایستاد اوستا هم سرحال از خواب بیدار شد. یک کم کنار دریاچه قدم زدیم و بعدش هم رفتیم طرف زمین بازی همون بغل و بساطمون را روی یک نیمکت پهن کردیم و مشغول خوردن چایی و کیک شدیم و اوستا هم مشغول بازی شد.

بعد از اینکه ما چاییمون را خوردیم هم سه تایی فوتبال بازی کردیم و از هوای پاییزی و خنک اینجا لذت بردیم. جالب این بود که من گفتم با اوستا هستم و یکی دو تا پاس بهش دادم تا بتونه گل بزنه که قبول نکرد و گفت اصلا شما و بابا با هم من تکی!!!!!

آخر سر هم وقتی به اوستا گفتیم که دیگه وقت رفتنه برگشت گفت:‌آخه من همش خیلی کم بازی کردم. نمیشه تا شب اینجا بمونیم!!!!

 

موقع برگشتن هم برای دختر کوچولوی یکی از دوستانمون که تازه به دنیا اومده سر راه رفتیم و کادو خریدیم و بعدش هم اومدیم خونه دوش گرفتیم و استراحت کردیم و حاضر شدیم تا بریم دیدنشون. طبق معمول همیشه اوستابا دیدن یه بچه کوچولو حسابی ذوق کرد ولی خوشبختانه این بار نگفت میخوام بغلش کنم و کوتاه اومد. بعدش هم مشغول نگاه کردن کارتون شد تا ما بتونیم صحبت کنیم.

یکشنبه شب هم خونه آتوسا خوشگله دعوت بودیم و باز هم خوش به حال اوستا بود و حسابی با آتوسا مشغول لگو بازی و آشپز بازی شدن تا آخر شب که برگشتیم خونه.

پریروز، جمعه توی مدرسه جشن هالوین داشتن. من صبح برای کمک رفتم مدرسه و سر کلاس اوستا به بچه ها کمک کردم تا کاردستی های هالوین را درست کنن. بعدش هم بچه ها با لباسهای هالوین شون یه عکس دسته جمعی گرفتن و توی طبقات رژه رفتن تا همه لباسهاشون را ببینن. بعد از تموم شدن مدرسه من و اوستا زودی اومدیم خونه و نهار خوردیم و دوباره حاضر شدیم و برای جشن برگشتیم مدرسه. جالبه که تمام دخترها پرنسس بودن و تمام پسرها هم سوپر هیرو.

 Buzz, Spiderman and ....

اول از همه توی سالن ورزش مدرسه برای بچه های کلاس های بالاتر برنامه داشتن و بعد نوبت به کوچیک ترها رسید. دو نفر دی جی مشغول رقص و آواز خوندن بودن و بچه ها را هم وادار به رقص میکردن. اولش اوستا نمیخواست برقصه ولی کم کم گرم شد و دیگه کنار نمیومد تا بالاخره بعد از ۴۵ دقیقه خسته شد و خودش اومد که دیگه بریم خونه.

(این واقعا مدیر مدرسه است)  Buzz and the pricipal

  Buzz and Woody

   Buzz and one of the KG teachers

بعد از مراسم هالوین هم اومدیم خونه لباس عوض کردیم و رفتیم برای زدن واکسن سرماخوردگی. اوستا وقتی محتویات قرمز داخل سرنگ را دید گفت که من نمیخوام این قرمزها بره تو بدن من. ولی بالاخره راضی شد و یک عدد واکسن قرمز نوش جان کرد و در عوض سه عدد آب نبات چوبی از خانم پرستار گرفت و اومد بیرون. بعدش هم با هم بعد از مدتها دل از هوای آزاد کندیم و راهی یک مرکز خرید شدیم تا لباسهایی را که لازم داریم بخریم.

امروز هم مراسم هالوین کماکان ادامه داشت و عصر حاضر شدیم و راهی Ontario Science center شدیم که مراسم جالبی داشتن. به جای ترساندن های الکی و بیمورد، یک غرفه مخصوص آسمان در شب درست کرده بودن و برای بچه ها راجع به صور فلکی توضیح میدادن. یه میز دیگه هم بود و اونجا آزمایشهای علمی انجام میدادن و برای بچه ها میگفتن که چه اتفاقی داره میفته. چند جای مختلف هم تلسکوپ گذاشته بودن که بچه ها میتونستن ستاره ها را ببینن و در کنار همه اینها برای لباسهای مختلف هم جایزه میدادن و کدو حلوایی هم درست کرده بودن.

 حرفهای این روزهای اوستا:

  • مامی ما دیگه خونه گرفتیم، ماشین گرفتیم، وسایلمون اومده، مدرسه من جا افتاده، فقط مونده آفیس شما و بابا هم درست بشه تا دیگه راحت باشیم!!! (من عاشق این فهم و شعورتم جیگرک که خیلی خوب شرایط این روزهای ما را درک میکنی)
  • مامی حالا که اومدیم اینجا جا افتادیم پس زودی برای مامایی و بابایی دعوتنامه بفرستیم بتونن بیان پیشمون.
  • مامی من اینجا را بیشتر از دوبی دوست دارم چون اینجا برف داره ولی دوبی نداره (امیدوارم بعد از اومدن برف هم هنوز همین نظر را داشته باشه)
  • بعد از یک کم حرف زدن راجع به دوبی و بعد اینجا، اوستا برگشته میپرسه ما بعد از اینجا کجا میریم؟ باباجون جونی جواب داد که اگه همه چیز خوب پیش بره و از اینجا خوشمون بیاد همین جا میمونیم وگرنه با هم تصمیم میگیریم که کجا بریم. اوستا در جواب برگشت گفت: پس یعنی دوبی کارهامون خوب پیش نرفت که اومدیم اینجا؟؟؟ باباجون جونی جواب داد چرا عزیزم ولی ما فکر کردیم که اینجا برای آینده مون بهتره. به خاطر همین اومدیم!!!
  • مامی بالاخره نگفتی من چه جوری بعد از اینکه تو بابا عروسی کردین رفتم توی شکم شما!!!!!!!
  • مامی تو و بابا چطوری meet کردین؟ و بعد از اینکه براس توصیح دادم برگشته میگه:آها شما این جوری meet کردین بعد عروسی کردین یعد من رفتم توی شکم شما، شما خوشحال شدین!!!!!!!!!

کلاسهای اوستا هم داره به خوبی پیش میره. توی کلاس شنا دو جلسه است که دارن روی پای دوچرخه و شیرجه کار میکنن و همش توی قسمت عمیق هستن. پیانو هم رسیده به جایی که باید برخلاف چیزهایی که تا الان خونده بود، انگشتهاشو بچرخونه تا بتونه قطعات سریع را اجرا کنه. کلاس اسکیت هم خیلی خوب پیش میره و فقط در دو جلسه پسرکم را از گروه کاملا مبتدی به یه گروه بالاتر فرستادن. خودش با علاقه تمام هر سه تا کلاس را دنبال میکنه و میگه مامی میخوام زود اسکیت را یاد بگیرم تا به شما یاد بدم و زمستون بتوینم با هم اسکیت کنیم.ماچ

این روزها سخت مشتاق یاد گرفتن چیزهای جدید شده و اگه یک روز من فراموش کنم که دو سه صفحه معمول از کتاب دایرة المعارفش را براش بخونم و توضیح بدم بلافاصله میاد سراغم. تا الان راجع به زلزله، آتش فشان، گردش زمین به دور خورشید و چرخش ماه به دور زمین ( و در نتیجه روز و شب و فصل ها و اینکه چطور الان اینجا شبه و ایران صبح) چرخه آب، بدن انسان، قلب، رگها، خون گرمها و خون سردها، فرق پستانداران با بقیه، جهتهای جغرافیایی و .... خوندیم.

همین طور هم در مورد خوندن و نوشتن و ریاضی و جمع و تفریق. البته همراه با شیطنتهای مخصوص اوستا.


شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ توسط مرجان