|
توی این یک ماه گذشته من و باباجون جونی هفته های شلوغی را پشت سر گذاشتیم و عسلکم هم با تمام وجودش با ما راه اومده و تا تونسته در موقعیتهای مختلف بهمون انرژی داده. در عوض ما هم سعی کردیم آخر هفته ها تا جایی که میشه با هم باشیم و از هوای نسبتا خنک اینجا استفاده کنیم.چهار پنج هفته پیش بود که با هم رفتیم earl bales park و یک عالمه بدو بدو کردیم و تاب سوار شدیم تا بالاخره ساعت تقریبا ٩ بود که برگشتیم خونه. خنده های از ته دل اوستا وقتی که همه با هم هستیم و سر به سر هم میذاریم و با هم شوخی میکنیم تمام خستگی این روزها را از تن ما دوتا بدر میکنه.

در آخر هفته thanksgiving هم با بهسا و خانواده صبح زود ساعت ١٠ !! راه افتادیم و رفتیم تا آبشار نیاگارا را ببینیم. بنا به سفارش یکی از دوستانمون اول رفتیم تا شهر کوچیک Niagara on the lake را ببینیم. یکجا کنار رودخونه نگه داشتیم و نهار خوردیم و بعد هم یک ساعتی فدم زدیم و از مسیری که به قول چرچیل زیباترین مسیر پیاده روی دنیاست لذت بردیم و اوستا هم حسابی دوچرخه سواری کرد. بعد هم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت آبشار ولی خوب توی هر پیچ جاده یه منظره فشنگ بود که ما هم برای همه وایستادیم و همه جا هم عکس گرفتیم تا اون مناظر را برای همیشه در خاطرمون ثبت کنیم. اتفاقا اونروز هوا هم با ما یاری کرد و تمام روز آفتابی آفتابی بود تا ما بتونیم همه جا را خوب ببینیم و لذت ببریم.

اوستا از دیدن رنگین کمون حسابی هیجان زده شده بود و مدام دلش میخواست برای همه توضیح بده که رنگین کمون چطوری درست میشه. فکر کنم این موضوع دیگه هیچ وقت از یاد اوستا نره. در ضمن از روی نقشه کاملا جای نیاگارا را یاد گرفته و میتونه دقیق توضیح بده که تفاوت آبشار در کانادا و آمریکا چیه و هر کدوم چه شکلیه. همین طور دقیق توضیح میده که سرعت آب در یک آبشار چطوریه و خلاصه هر چیز مربوط به آبشار را الان بلده. توی خونه قبل از راه افتادن من چند تا عکس از نیاگارا نشونش دادم که یکی از اونها عکس آبشار در شب بود که تمام چراغها روشن بود. موقع برگشتن وقتی سوار ماشین شدیم اوستا خوابش برد و جلوی در خونه بیدار شد و حسابی ناراحت بود که چرا شب نموندیم تا بتونه آبشار را در شب و با نورپردازی ببینه که مجبور شدیم بهش بگیم که چون الان هوا سرده چراغها را روشن نمیکنن و دفعه بعد وقتی میریم که چراغها روشن باشه.
من عاشق این کنجکاوی و سوال کردنش هستم و هم من و هم باباجون جونی سعی میکنیم تا جایی که میتونیم جواب سوال هاش را کامل بدیم چون همه را بدون جا انداختن حتی یک کلمه یاد میگیره و بعدش برای بقیه توضیح میده.

چند هفته قبل یک روز از مدرسه بهمون نامه دادن که فرداش باید همه بچه ها پیاده برن مدرسه و روز جهانی walk to school هستش. اوستا هم اون روز برخلاف روزهای دیگه که با دوچرخه میرفت مدرسه پیاده راهی مدرسه شد و من و باباجون جونی هم برای تشویق هر دو باهاش رفتیم. توی حیاط مدرسه هم مدیرشون منتظرشون بود و هر کس میرسید بهش سلام میکرد و تشویقش میکرد و بعد هم نشون میدا که بچه ها کجا برگه اشون را بندازن.
این روزها پسرکم خیلی سعی داره شبیه باباجون جونی بشه و در همین راستا این عینک و ریش یه چند روزی مدام روی صورت اوستا بود و همش سعی میکرد ادای باباجون جونی را دربیاره حتی در ژست ها و فرم نشستنش.

روز thanksgiving خونه یکی از دوستهای قدیمی من که الان ۶-٧ سالی میشه اینجا هستن دعوت بودیم. این دوست من دو تا دختر داره به اسمهای نگار و آنوشا که نگار ١٠ سالشه و آنوشا ۶ سالش. ما دوشنبه صبح طوری رفتیم که برای ١١ اونجا باشیم و بچه ها وقت کافی داشته باشن تا بازی کنن و ما هم وقت کافی برای مرور ٨ سال گذشته که همدیگه را ندیده بودیم. از وقتی ما رسیدیم بچه ها طبقه دوم بودن تا وقتی که بنا شد باباها برای درست کردن کباب برن حیاط که بچه ها هم رفتن توی زمین بازی بین وبلاها مشغول بازی شدن. برای نهار اومدن تو و بعدش باز هم بیرون تا حدود ساعت ۵ که دیگه صداشون کردیم بیان تو چون هوا داشت تاریک میشد. بعد از اونهم باز رفتن طبقه دوم و مشغول بازی شدن تا ساعت ٨ که میخواستیم در بیایم و هنوز هم از بازی سیر نشده بودن. هنوز خونه نرسیده بودیم که اوستا برگشته میگه مامی کی دوباره میریم خونه آنوشای جدید که ما با هم بازی کنیم؟؟؟؟
جمعه ١۵ اکتبر روز عکس گرفتن توی مدرسه بود و صبح اوستا بیدار شد و حاضرش کردیم و موهاش را هم درست کردیم و ژل زدیم تا ماه بشه و بره مدرسه. این عکس را هم باباجون جونی توی آسانسور از اوستا گرفته.

پنج شنبه دو هفته قبل یکی از دوستانمون برای شام دعوت کرده بودن که بریم بیرون. ساعت ٨ جلوی رستوران قرار داشتیم. دختر این خانواده از شاگردهای من و باباجون جونی در دوبی بوده و ما از طریق اون با خانواده اش هم آشنا شدیم. حالا فکر کنین ۶ تا آدم بزرگ با یه پسر خوردنی مثل اوستا، اوستا هم براشون کامل راجع به نیاگارا و رنگین کمان و طریقه درست شدن برف و بارون و ... توضیح داد و همه هی قربون صدقه اش رفتن تا اینکه شامش را خورد و بعدش همونجا دراز کشید و سرش را گذاشت روی پای من و خوابید و ما هم با خیال راحت تا ساعت ١٢ نشستیم و حرف زدیم و از مصاحبت با دوستانمون لذت بردیم.
جمعه قبل کیان کوچولو و خانواده برای شام اومدن پیشمون و اوستا و کیان هم با هم بازی کردن و یک کم هم دعوا کردن چون اوستا احساس بزرگی بهش دست داده بود و میگفت باید هر بازی من میگم بکنیم و کیان هم خب معلومه زیر بار نمیرفت. ولی خب فکر کنم به هر دوشون خوش گذشت و حسابی بازی کردن.
شنبه هفته قبل هم سه تایی بعد از خوردن صبحانه وسایل پیک نیک مون را برداشتیم و راهی یکی از هزار تا دریاچه این اطراف شدیم. توی راه اوستا خوابش برد و ما هم برای اینکه فرصت بدیم تا یک کم خستگیش در بره، توی مناطق و جاده های اطراف دریاچه حسابی چرخیدیم و از مناظر پاییز لذت بردیم و بعد از ۴۵ دقیقه رفتیم طرف دریاچه که تا ماشین وایستاد اوستا هم سرحال از خواب بیدار شد. یک کم کنار دریاچه قدم زدیم و بعدش هم رفتیم طرف زمین بازی همون بغل و بساطمون را روی یک نیمکت پهن کردیم و مشغول خوردن چایی و کیک شدیم و اوستا هم مشغول بازی شد.

بعد از اینکه ما چاییمون را خوردیم هم سه تایی فوتبال بازی کردیم و از هوای پاییزی و خنک اینجا لذت بردیم. جالب این بود که من گفتم با اوستا هستم و یکی دو تا پاس بهش دادم تا بتونه گل بزنه که قبول نکرد و گفت اصلا شما و بابا با هم من تکی!!!!!

آخر سر هم وقتی به اوستا گفتیم که دیگه وقت رفتنه برگشت گفت:آخه من همش خیلی کم بازی کردم. نمیشه تا شب اینجا بمونیم!!!!

موقع برگشتن هم برای دختر کوچولوی یکی از دوستانمون که تازه به دنیا اومده سر راه رفتیم و کادو خریدیم و بعدش هم اومدیم خونه دوش گرفتیم و استراحت کردیم و حاضر شدیم تا بریم دیدنشون. طبق معمول همیشه اوستابا دیدن یه بچه کوچولو حسابی ذوق کرد ولی خوشبختانه این بار نگفت میخوام بغلش کنم و کوتاه اومد. بعدش هم مشغول نگاه کردن کارتون شد تا ما بتونیم صحبت کنیم.
یکشنبه شب هم خونه آتوسا خوشگله دعوت بودیم و باز هم خوش به حال اوستا بود و حسابی با آتوسا مشغول لگو بازی و آشپز بازی شدن تا آخر شب که برگشتیم خونه.
پریروز، جمعه توی مدرسه جشن هالوین داشتن. من صبح برای کمک رفتم مدرسه و سر کلاس اوستا به بچه ها کمک کردم تا کاردستی های هالوین را درست کنن. بعدش هم بچه ها با لباسهای هالوین شون یه عکس دسته جمعی گرفتن و توی طبقات رژه رفتن تا همه لباسهاشون را ببینن. بعد از تموم شدن مدرسه من و اوستا زودی اومدیم خونه و نهار خوردیم و دوباره حاضر شدیم و برای جشن برگشتیم مدرسه. جالبه که تمام دخترها پرنسس بودن و تمام پسرها هم سوپر هیرو.

Buzz, Spiderman and ....
اول از همه توی سالن ورزش مدرسه برای بچه های کلاس های بالاتر برنامه داشتن و بعد نوبت به کوچیک ترها رسید. دو نفر دی جی مشغول رقص و آواز خوندن بودن و بچه ها را هم وادار به رقص میکردن. اولش اوستا نمیخواست برقصه ولی کم کم گرم شد و دیگه کنار نمیومد تا بالاخره بعد از ۴۵ دقیقه خسته شد و خودش اومد که دیگه بریم خونه.

(این واقعا مدیر مدرسه است) Buzz and the pricipal

Buzz and Woody

Buzz and one of the KG teachers
بعد از مراسم هالوین هم اومدیم خونه لباس عوض کردیم و رفتیم برای زدن واکسن سرماخوردگی. اوستا وقتی محتویات قرمز داخل سرنگ را دید گفت که من نمیخوام این قرمزها بره تو بدن من. ولی بالاخره راضی شد و یک عدد واکسن قرمز نوش جان کرد و در عوض سه عدد آب نبات چوبی از خانم پرستار گرفت و اومد بیرون. بعدش هم با هم بعد از مدتها دل از هوای آزاد کندیم و راهی یک مرکز خرید شدیم تا لباسهایی را که لازم داریم بخریم.
امروز هم مراسم هالوین کماکان ادامه داشت و عصر حاضر شدیم و راهی Ontario Science center شدیم که مراسم جالبی داشتن. به جای ترساندن های الکی و بیمورد، یک غرفه مخصوص آسمان در شب درست کرده بودن و برای بچه ها راجع به صور فلکی توضیح میدادن. یه میز دیگه هم بود و اونجا آزمایشهای علمی انجام میدادن و برای بچه ها میگفتن که چه اتفاقی داره میفته. چند جای مختلف هم تلسکوپ گذاشته بودن که بچه ها میتونستن ستاره ها را ببینن و در کنار همه اینها برای لباسهای مختلف هم جایزه میدادن و کدو حلوایی هم درست کرده بودن.

حرفهای این روزهای اوستا:
-
مامی ما دیگه خونه گرفتیم، ماشین گرفتیم، وسایلمون اومده، مدرسه من جا افتاده، فقط مونده آفیس شما و بابا هم درست بشه تا دیگه راحت باشیم!!! (من عاشق این فهم و شعورتم جیگرک که خیلی خوب شرایط این روزهای ما را درک میکنی)
-
مامی حالا که اومدیم اینجا جا افتادیم پس زودی برای مامایی و بابایی دعوتنامه بفرستیم بتونن بیان پیشمون.
-
مامی من اینجا را بیشتر از دوبی دوست دارم چون اینجا برف داره ولی دوبی نداره (امیدوارم بعد از اومدن برف هم هنوز همین نظر را داشته باشه)
-
بعد از یک کم حرف زدن راجع به دوبی و بعد اینجا، اوستا برگشته میپرسه ما بعد از اینجا کجا میریم؟ باباجون جونی جواب داد که اگه همه چیز خوب پیش بره و از اینجا خوشمون بیاد همین جا میمونیم وگرنه با هم تصمیم میگیریم که کجا بریم. اوستا در جواب برگشت گفت: پس یعنی دوبی کارهامون خوب پیش نرفت که اومدیم اینجا؟؟؟ باباجون جونی جواب داد چرا عزیزم ولی ما فکر کردیم که اینجا برای آینده مون بهتره. به خاطر همین اومدیم!!!
-
مامی بالاخره نگفتی من چه جوری بعد از اینکه تو بابا عروسی کردین رفتم توی شکم شما!!!!!!!
-
مامی تو و بابا چطوری meet کردین؟ و بعد از اینکه براس توصیح دادم برگشته میگه:آها شما این جوری meet کردین بعد عروسی کردین یعد من رفتم توی شکم شما، شما خوشحال شدین!!!!!!!!!
کلاسهای اوستا هم داره به خوبی پیش میره. توی کلاس شنا دو جلسه است که دارن روی پای دوچرخه و شیرجه کار میکنن و همش توی قسمت عمیق هستن. پیانو هم رسیده به جایی که باید برخلاف چیزهایی که تا الان خونده بود، انگشتهاشو بچرخونه تا بتونه قطعات سریع را اجرا کنه. کلاس اسکیت هم خیلی خوب پیش میره و فقط در دو جلسه پسرکم را از گروه کاملا مبتدی به یه گروه بالاتر فرستادن. خودش با علاقه تمام هر سه تا کلاس را دنبال میکنه و میگه مامی میخوام زود اسکیت را یاد بگیرم تا به شما یاد بدم و زمستون بتوینم با هم اسکیت کنیم.
این روزها سخت مشتاق یاد گرفتن چیزهای جدید شده و اگه یک روز من فراموش کنم که دو سه صفحه معمول از کتاب دایرة المعارفش را براش بخونم و توضیح بدم بلافاصله میاد سراغم. تا الان راجع به زلزله، آتش فشان، گردش زمین به دور خورشید و چرخش ماه به دور زمین ( و در نتیجه روز و شب و فصل ها و اینکه چطور الان اینجا شبه و ایران صبح) چرخه آب، بدن انسان، قلب، رگها، خون گرمها و خون سردها، فرق پستانداران با بقیه، جهتهای جغرافیایی و .... خوندیم.
همین طور هم در مورد خوندن و نوشتن و ریاضی و جمع و تفریق. البته همراه با شیطنتهای مخصوص اوستا.
|