Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
اولین برف بازی در تورنتو

هفته پیش جمعه همراه friday file اوستا perfect attendance certificate برای ماه نوامبر اوستا را هم خونه فرستادن. اوستا میگفت که روز قبلش Mr. Byrns رفته بوده سر کلاس و افرادی را که توی ماه نوامبر به موقع اومده بودن و غیبت هم نداشتن اعلام کرده بوده و جمعه هم مدرکش را فرستادن خونه. اوستا که خیلی خوشحال بود چون ماه نوامبر را خودش سعی کرده بود که به موقع آماده باشه و صبح ها بدون اینکه ما صداش کنیم بیدار میشد و سریع هم صبحانه و شیرش را میخورد و لباس میپوشید و تلویزیون نگاه میکرد تا وقت رفتن بشه. حالا از هفته قبل انگیزه اش بیشتر هم شده و همش میگه من میخوام دسامبر همperfect attendance certificate بگیرم. علاوه بر اون، عکسهای امسال مدرسه را هم فرستاده بودن که عکس تکی را قبلا دیده بودیم و انتخاب کرده بودیم ولی عکس دسته جمعی را برای همه چاپ کرده بودن و خیلی قشنگ شده بود.

جمعه عصر با آتوسا و خانواده گلش قرار گذاشتیم که بریم downsview park که فستیوال چراغها بود. رفتیم توی پارکینگ پارک کردیم و بعد با هم رفتیم داخل پارک تا چراغونی ها را ببینیم و بعدش هم رفتیم خونه سانتا تا بچه ها با سانتا عکس بگیرن که متاسفانه دیگه باطری دوربین ما تموم شده بود و عکسهایی هم که عمو کورش گرفته هنوز دستمون نرسیده.

روز شنبه از صبح داشت برف میومد و دیگه رسما همه جا سفید شده و البته به خاطر همون برف دیگه دما کاملا زیر صفر رفته. شنبه بعد از ظهر با خانواده یکی از همکلاسیهای اسکیت اوستا به اسم شایان قرار داشتیم تا بچه ها را ببریم بیرون یک کم بازی کنن. وقتی که بچه ها توی زمین بازی بودن ما بزرگترها رفتیم شام خوردیم تا بچه ها بازیشون تموم بشه و برای اونها هم شام بگیریم. خلاصه که تا ساعت ٩ بیرون بودیم و حسابی به اوستا خوش گذشت و بازی و بدو بدو کرد.

روز یکشنبه هم بعد از صبحانه پاشدیم با وجود برف و دمای -٧ که با باد به -١٢ میرسید، لباس پوشیدیم و رفتیم داون تاون  harbour kids fest. اول از همه اوستا یک ساعتی اسکیت بازی کرد و سر خوردن از رمپ را امتحان کرد.

 بعدش هم رفتیم توی محوطه بیرون که توی پیست اسکیت برنامه بود و بعدش هم برای عموم آزاد بود تا استفاده کنن.

اونجا هم اوستا یک ساعتی بازی کرد و پاتیناژ رفت. اونجا چند تا معلم هم بودن که اگه بچه ها میخواستن بهشون یاد بدن ولی هر چی به اوستا گفتیم نرفت پیششون و گفت من خودم معلم دارم الان میخوام بازی کنم!!!!! و خب بازی هم کرد، اسکیت کرد، روی یخ غلت زد، با تیغه کفشش تکه یخها را شکوند و ...

تا بالاخره راضی شد که برگردیم خونه. توی خونه هم تا باباجون جونی کباب را حاضر کنه من اوستا را حموم کردم تا بدنش گرم بشه (البته اون که خیس عرق بود و سردش نشده بود بلکه من و بابا جون جونی حموم داغ لازم داشتیم!)

 روز سه شنبه آخرین جلسه کلاس اسکیت این ترم اوستا بود و کلی بدو بدو کردن طوری که بعد از کلاس دیگه حسابی خسته بود. چهار شنبه صبح هم ثبت نام کلاسهای شنا و اسکیت برای ترم جدید بود. ساعت هفت که آنلاین شدم برخلاف ترم قبل نتونستم به سایت ثبت نام وصل بشم و بابا جون جونی را فرستادیم که حضوری ثبت نام کنه ولی خوشبختانه بعد از نیم ساعت وقتی که داشتم به اوستا صبحانه میدادم و هر بار که رد میشدم صفحه را رفرش میکردم تونستم وصل شم و کلاسهایی را که میخواستم ثبت نام کنم و بعدش هم هر کار کردم به باباجون جونی زنگ بزنم و خبر بدم موبایلش آنتن نمیداد و طفلک توی صف وایستاده بود تا نوبتش شده بود و بعد وقتی اسم را گفته بود بهش گفته بودن که ثبت نام شده!!!! و کلاسها از ژانویه شروع میشه.

این هفته تقریبا هر روز را اوستا رفته برف بازی، مخصوصا روز چهار شنبه که بعد از مدرسه توی حیاط مدرسه حسابی با هم بازی کردیم و به هم گلوله برفی زدیم و روی برفها قل خوردیم و بالاخره بعد از یک ساعت برگشتیم خونه.

این روزها اوستا تکون میخوره میگه مامی بیا یک کم برات عشوه بیام!!! و بعدش هم جلوی من کش و قوس میاد تا من نوازشش کنم. امشب بعد از خوندن کتاب شب برگشته میگه مامی نوازشم کن. من هم شروع کردم به نوازش پشتش. که گفت: مامی پشتم نه. صورتم و موهام را نوازش کن که قلقلکم بیاد!!!!! یا تکون میخوره میاد محکم بغلم میکنه و بوسم میکنه و میگه mommy I love you.

هفته پیش برای اولین بار شام برای اوستا ناگت به همراه سبزیجات آب پز آماده کردم. هویج و سیب زمینی کوچولو و مارچوبه و در کمال ناباوری من همه را خورد!!!! و یا براش نارنگی پوست کنده بودم و بدون هیچ سوالی همش را خورد. ما هیچ وقت با غذا خوردن اوستا مشکلی نداشتیم ولی با میوه خوردنش چرا. بچه که بود همه چیز میخورد ولی کم کم میوه هایی که دوست داشت محدود شد به موز و سیب و انگور و گلابی ولی خوشبختانه الان دوباره داریم برمیگردیم به روال قبلی و تقریبا همه چیز را داره میخوره. یکی دو هفته پیش برای اولین بار پیتزای بیرون را هم امتحان کرد و خیلی هم خوشش اومد و دو تا برش کامل خورد. خلاصه اینکه دیگه از اون مقاومت و لجاجت در برابر غذاها و میوه های جدید خبری نیست و تقریبا همه چیز را امتحان میکنه و اگه بعد از امتحان کردن خوشش نیاد دیگه ما اصراری نمیکنیم و سعی میکنیم چند روز بعدش دوباره همون را براش بیاریم تا امتحان کنه که تا حالا جواب داده.

چند روز پیش از بیرون برمیگشتیم خونه که اوستا از آسانسور دوید و اومد و در خونه را زد. بهش گفتیم ما که سه تامون اینجاییم چرا در میزنی؟ برگشت جواب داد: شاید مامایی اومده باشه!!! (بچه ام دلش تنگ شده و خیلی قشنگ این را به ما میفهمونه)

هفته پیش اومده میگه: مامی من دوشنبه ها پیانو دارم، سه شنبه ها اسکیت، چهارشنبه ها هم شنا. مامی من خیلی busy ام. مگه نه؟

چند روز پیش داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم با اوستا و برنامه راجع به سواحل مکزیک بود. برگشته میگه: این دفعه  vacation بریم یه جایی که  beach داره. برگشتم گفتم دوست داری برگردیم دوبی زندگی کنیم که beach هم داره ؟ جواب داد: من گفتم vacation . اینجا بهتره برف داره من snowman درست میکنم. ( خدا را شکر برای تنها چیزی که دل اوستا تنگ شده صبحونه روزهای تعطیل توی حیاطمون در دوبی و با نون تازه است که اینجا هم دور از دسترس نیست)

شمارش معکوس برای کریسمس هم ادامه داره و هر روز میاد خونه میپرسه مامی چند روز تا کریسمس مونده؟ تازه دیروز جوراب قرمزش را هم درآوردیم و آویزون کردیم تا سانتا کادوش را بیاره توی اون بذاره.من جوراب را به دیوار اتاق اوستا زدم که یک کم برای اوستا بلنده. بلافاصله برگشته میگه: مامی سانتا قدش چقدره؟ اندازه باباست؟ گفتم آره. چطور مگه؟ جواب داد: خواستم ببینم قدش میرسه کادوی من را بذاره توی جورابم یا نه!!!!!!!!!!!! خلاصه اگه در محدوده شهر ما جایی را میشناسین که بشه یه هواپیما با علامت سویس ایر ازش خرید به ما بگین که ما هر چی میگردیم پیدا نمیکنیم.


پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ توسط مرجان



دیسکاوری

روز شنبه ٢٠ نوامبر توی میدان Dundas برنامه بود و بنا بود بعد از یک کم نمایش و حرکات آکروباتیک، آتیش بازی باشه و درخت کریسمس کنار میدون را روشن کنن. از شانس ما اون آخر هفته هوا به نسبت روزهای قبلش سردتر بود ولی ما باز هم از رو نرفتیم و شال و کلاه کردیم و یک کم هم زودتر رفتیم تا بتونیم یه دوری توی مرکز خرید هم بزنیم و ساعت حدود شش بود که رفتیم Dundas. سه تا گروه مختلف بودن که برنامه اجرا کردن و یک کم بالا پایین پریدن تا بالاخره بعد از یک ساعت و نیم با یه آتیش بازی مختصر، چراغهای درخت و تزئینات داخل میدون را روشن کردن و برنامه تموم شد. وسط برنامه کیان خوشگله و خانواده گلش هم به ما ملحق شدن و بعدش با هم برای شام رفتیم و تا آخر شب بیرون بودیم و بچه ها یک کم بازی کردن تا رضایت دادن بیایم خونه.

روزیکشنبه ٢١ نوامبر بنا بود سانتا تشریفشون را بیارن که از صبح برف شروع به باریدن کرد و دما منفی بود. ما هم هی گفتیم بریم نریم بریم نریم و آخر سر ساعت ١٢ بود تصمیم گرفتیم که بریم. حاضر شدیم و سریع از روی نقشه جای مناسب را پیدا کردیم و با مترو راهی شدیم. خوشبختانه انتخاب خوبی کرده بودیم و چون از ایستگاه مترو یک کم فاصله داشت زیاد شلوغ نبود و ما خیلی راحت تونستیم توی ردیف اول جا پیدا کنیم و هنوز یک ربع نگذشته بود که رژه هم شروع شد. وسط کار هم با یه فرنچ وانیلا و هات چاکلت دوباره گرم شدیم تا بالاخره سانتا به شهر ما تشریف فرما شدن. تا جایی که میدونم حدود ٣٢ تا ماشین بزرگ و همین حدود گروه های مختلف در این رژه شرکت کرده بودن که عکس ماشین محبوب اوستا را میبینین.

و اما کار به قول خودش سیکرت اوستا نوشتن نامه به سانتا بود. در حین رژه نامه بر های سانتا نامه های بچه ها را جمع میکردن و ما هم نامه اوستا را دادیم. یکی از دوستانمون که چند سالیه اینجا هستن میگفت که سانتا جواب تمام نامه ها را میده و اوستا هم به امید دریافت کادو از سانتا (شما بخونین مامان و بابا) نامه را نوشت.

هفته پیش آخرین جلسه کلاس شنای اوستا بود. اول کلاس حالت امتحان داشت و بعدش هم بیشتر بازی بود و برای اولین بار بچه ها اجازه داشتن از سرسره های استخر استفاده کنن و شیرجه برن توی آب که خب اوستا حسابی به یاد دوبی و دریم لند و وایلد وادی افتاده بود و تا یکی دو روز همش میگفت مامی یادته رفتیم وایلد وادی این کار را کردیم؟ مامی یادته رفتیم دریم لند اون کار را کردیم؟؟؟؟ آخرش هم  report card این ترم کلاس شنا را دادن که خب طبق معمول همیشه نوشته شده بود که Great job, well done و اجازه داده بود اوستا برای ترم بالاتر ثبت نام کنه.

توی کلاس پیانو هم علی رغم تمام شیطنتها و بازیگوشیهای اوستا معلمش خیلی از پیشرفتش راضیه و پیشنهاد کرد که اوستا برای امتحان  Royal Conservatory آماده بشه و از این جلسه هم کتابهای جدیدش را آورد و شروع کرد.

کلاس اسکیت هم که خیلی خوب داره پیش میره و این هفته حرکت به پشت را شروع کردن. وقتی هایی که اوستا زمین میخوره من کنار زمین حس میکنم تمام بدنم درد میگیره!!!!

این روزها سرگرمی جدید اوستا شبکه دیسکاوری شده. تا فرصت پیدا میکنه میاد و تلویزیون را روشن میکنه میگه مامی بیا ببینیم دیسکاوری چی میده؟  بعدش هم به ازای هر یک ربعی که دیسکاوری نگاه میکنه من باید براش نیم ساعت توضیح بدم و بتونم جواب چراهاش را پیدا کنم. چند روز پیش برنامه ای که نگاه میرد راجع به دایناسورها بود. که شهر لوس آنجلس را نشون داد و بعد رفتن نمیدونم به چند میلیون سال قبل که یه دفعه همه شهر را برد زیر آب و دایناسورها را در حال شنا نشون داد و راجع بهشون توضیح داد. اوستا برگشت خیلی جدی پرسید: مامی وقتی دایناسورها بودن، آدم ها کجا زندگی میکردن؟ شروع کردم توضیح دادن که آدم ها هنوز نبودن و فقط دایناسورها بودن و وقتی مردن تازه آدم ها اومدن. یک کم فکر کرد و گفت: پس آدمها زیر زمین بودن تا دایناسورها  die کنن بعد بیان بیرون!!!!!!!

یا یه روز بعدش برنامه ای راجع به قضیه اشتقاق قاره ها بود. با دقت نگاه کرد و بعد من براش توضیح دادم که اول همه قاره ها چسبیده بودن و فقط یه اقیانوس داشتیم. یکی دو ساعت بعد که باباجون جونی اومد خونه، اوستا شروع کرد با هیجان توضیح دادن که: بابا میدونی؟ اول فقط یه continent داشتیم چون دایناسورها جا داشته باشن با هم fight کنن. بعد که دایناسورها die کردن کم کم continent ها از هم دور شدن بعد atlantic ocean به وجود اومد!!!!! و من این جور وقتها از دیدن اشتیاق و هیجان اوستا و نوع استدلال کردن و منطقش غرق لذت میشم.

البته نیم ساعت دیسکاوری جزو زمان تلویزیون اوستا به حساب نمیاد و جایگزین کتاب science میشه و کماکان اوستا در روز یک ساعت میتونه کارتون تماشا کنه. کارتون محبوبش هم این روزها special agent Osso هستش. جالبیه این کارتون اینه که به بچه ها مراحل حل مسائل را یاد میده و اینکه چطور سیستماتیک فکر کنن و قدم به قدم پیش برن.

آخر هفته آتوسا خوشگله و مامان و بابای گلش مهمونمون بودن. بعد از شام ما داشتیم حرف میزدیم که دیدیم صدای بچه ها نمیاد و وقتی به اتاق اوستا رفتیم با صحنه زیر روبرو شدیم. آتوسا چشمهاش را بسته بود و اوستا داشت براش کتاب میخوند و وسطش هم برمیگشت هی میگفت آتوسای گلم چشمهات را ببند. خوب بخوابی!!!!!!!!

دیروز هم طبق معمول روزهایی که ما قصد بیرون رفتن داریم هوا برفی بود ولی باز هم ما کوتاه نیومدیم و رفتیم دیدن black creek Village که یک موزه هستش که ساختمانهای قدیمی تمام انتاریو را جمع کردن و در کنار دو سه تا ساختمون قدیمی اون منطقه به شکل موزه در آوردن. قدمت ساختمونها حداکثر به ١۵٠ سال میرسید ولی نکته جالب توجه این بود که تمام ساختمونها هنوز کاربری ١۵٠ سال پیش خودشون را داشتن و در هر کدومشون کسی مشغول کار بود با همون دستگاههای ١۵٠ سال پیش و مراحل کار و حس و حال اون موقع را نشون میداد. در کل این دهکده از برق خبری نیود و همین طور از سیستم گرمایی غیر از شومینه چوب سوز و تمام کارمندها هم به سبک ١۵٠ سال پیش لباس پوشیده بودن. اوستا عاشق دستگاه نخ ریسی، دستگاه چاپ و چرخ خیاطی قدیمی شده بود که با پا کار میکردن. جلوی هر کدوم یک ربعی ایستاد و از کسی که باهاشون کار میکرد سوال کرد و تمام مراحل را دید و بعدش هم در راه خونه جز به جز تحویل من داد!!!!!! 

جالب این بود که توی دهکده میشد نونی را که به سبک قدیمی و با آرد درست شده در آسیاب آبی همون مجموعه پخته میشد، خرید و یا روزنامه ای که با دستگاه چاپ دستی چاپ میشد و ...

یه هفته پیش شب بعد از خوندن کتاب قصه، اوستا برگشته میگه: مامی آخه من چرا باید زود بخوابم؟ بهش گفتم: چون شما هنوز کوچیکی و بدن شما لازم داره تو بخوابی تا بتونه بزرگ بشه. در طول روز تو همش داری بالا پایین میپری و بدنت وقت نداره بزرگ بشه!!! برگشته با بغض میگه: آخه من دوست دارم بدنم بزرگ بشه که بتونم شبها دیر بخوابم و بابا را ببینم. آخه من  دلم برای بابا خیلی تنگ میشه!!!!!!

امروز عصری من و اوستا رفتیم پیش کیان و خاله بیتا تا این دو تا با هم بازی کنن و ما هم یک کم صحبت کنیم. ما ساعت ۶ اونجا بودیم و تا ساعت ١١ غیر از یک ربع وقت شام این دو تا وروجک در حال بازی بودن. ساعت ١١ که اوستا را صدا کردم لباس بپوشه و برگردیم خونه با گریه برگشته میگه آخه من همش یک کم بازی کردم!!!!!!!!!


جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ توسط مرجان