|
هفته پیش جمعه همراه friday file اوستا perfect attendance certificate برای ماه نوامبر اوستا را هم خونه فرستادن. اوستا میگفت که روز قبلش Mr. Byrns رفته بوده سر کلاس و افرادی را که توی ماه نوامبر به موقع اومده بودن و غیبت هم نداشتن اعلام کرده بوده و جمعه هم مدرکش را فرستادن خونه. اوستا که خیلی خوشحال بود چون ماه نوامبر را خودش سعی کرده بود که به موقع آماده باشه و صبح ها بدون اینکه ما صداش کنیم بیدار میشد و سریع هم صبحانه و شیرش را میخورد و لباس میپوشید و تلویزیون نگاه میکرد تا وقت رفتن بشه. حالا از هفته قبل انگیزه اش بیشتر هم شده و همش میگه من میخوام دسامبر همperfect attendance certificate بگیرم. علاوه بر اون، عکسهای امسال مدرسه را هم فرستاده بودن که عکس تکی را قبلا دیده بودیم و انتخاب کرده بودیم ولی عکس دسته جمعی را برای همه چاپ کرده بودن و خیلی قشنگ شده بود.
جمعه عصر با آتوسا و خانواده گلش قرار گذاشتیم که بریم downsview park که فستیوال چراغها بود. رفتیم توی پارکینگ پارک کردیم و بعد با هم رفتیم داخل پارک تا چراغونی ها را ببینیم و بعدش هم رفتیم خونه سانتا تا بچه ها با سانتا عکس بگیرن که متاسفانه دیگه باطری دوربین ما تموم شده بود و عکسهایی هم که عمو کورش گرفته هنوز دستمون نرسیده.

روز شنبه از صبح داشت برف میومد و دیگه رسما همه جا سفید شده و البته به خاطر همون برف دیگه دما کاملا زیر صفر رفته. شنبه بعد از ظهر با خانواده یکی از همکلاسیهای اسکیت اوستا به اسم شایان قرار داشتیم تا بچه ها را ببریم بیرون یک کم بازی کنن. وقتی که بچه ها توی زمین بازی بودن ما بزرگترها رفتیم شام خوردیم تا بچه ها بازیشون تموم بشه و برای اونها هم شام بگیریم. خلاصه که تا ساعت ٩ بیرون بودیم و حسابی به اوستا خوش گذشت و بازی و بدو بدو کرد.
روز یکشنبه هم بعد از صبحانه پاشدیم با وجود برف و دمای -٧ که با باد به -١٢ میرسید، لباس پوشیدیم و رفتیم داون تاون harbour kids fest. اول از همه اوستا یک ساعتی اسکیت بازی کرد و سر خوردن از رمپ را امتحان کرد.

بعدش هم رفتیم توی محوطه بیرون که توی پیست اسکیت برنامه بود و بعدش هم برای عموم آزاد بود تا استفاده کنن.

اونجا هم اوستا یک ساعتی بازی کرد و پاتیناژ رفت. اونجا چند تا معلم هم بودن که اگه بچه ها میخواستن بهشون یاد بدن ولی هر چی به اوستا گفتیم نرفت پیششون و گفت من خودم معلم دارم الان میخوام بازی کنم!!!!! و خب بازی هم کرد، اسکیت کرد، روی یخ غلت زد، با تیغه کفشش تکه یخها را شکوند و ...

تا بالاخره راضی شد که برگردیم خونه. توی خونه هم تا باباجون جونی کباب را حاضر کنه من اوستا را حموم کردم تا بدنش گرم بشه (البته اون که خیس عرق بود و سردش نشده بود بلکه من و بابا جون جونی حموم داغ لازم داشتیم!)
روز سه شنبه آخرین جلسه کلاس اسکیت این ترم اوستا بود و کلی بدو بدو کردن طوری که بعد از کلاس دیگه حسابی خسته بود. چهار شنبه صبح هم ثبت نام کلاسهای شنا و اسکیت برای ترم جدید بود. ساعت هفت که آنلاین شدم برخلاف ترم قبل نتونستم به سایت ثبت نام وصل بشم و بابا جون جونی را فرستادیم که حضوری ثبت نام کنه ولی خوشبختانه بعد از نیم ساعت وقتی که داشتم به اوستا صبحانه میدادم و هر بار که رد میشدم صفحه را رفرش میکردم تونستم وصل شم و کلاسهایی را که میخواستم ثبت نام کنم و بعدش هم هر کار کردم به باباجون جونی زنگ بزنم و خبر بدم موبایلش آنتن نمیداد و طفلک توی صف وایستاده بود تا نوبتش شده بود و بعد وقتی اسم را گفته بود بهش گفته بودن که ثبت نام شده!!!! و کلاسها از ژانویه شروع میشه.
این هفته تقریبا هر روز را اوستا رفته برف بازی، مخصوصا روز چهار شنبه که بعد از مدرسه توی حیاط مدرسه حسابی با هم بازی کردیم و به هم گلوله برفی زدیم و روی برفها قل خوردیم و بالاخره بعد از یک ساعت برگشتیم خونه.
این روزها اوستا تکون میخوره میگه مامی بیا یک کم برات عشوه بیام!!! و بعدش هم جلوی من کش و قوس میاد تا من نوازشش کنم. امشب بعد از خوندن کتاب شب برگشته میگه مامی نوازشم کن. من هم شروع کردم به نوازش پشتش. که گفت: مامی پشتم نه. صورتم و موهام را نوازش کن که قلقلکم بیاد!!!!! یا تکون میخوره میاد محکم بغلم میکنه و بوسم میکنه و میگه mommy I love you.
هفته پیش برای اولین بار شام برای اوستا ناگت به همراه سبزیجات آب پز آماده کردم. هویج و سیب زمینی کوچولو و مارچوبه و در کمال ناباوری من همه را خورد!!!! و یا براش نارنگی پوست کنده بودم و بدون هیچ سوالی همش را خورد. ما هیچ وقت با غذا خوردن اوستا مشکلی نداشتیم ولی با میوه خوردنش چرا. بچه که بود همه چیز میخورد ولی کم کم میوه هایی که دوست داشت محدود شد به موز و سیب و انگور و گلابی ولی خوشبختانه الان دوباره داریم برمیگردیم به روال قبلی و تقریبا همه چیز را داره میخوره. یکی دو هفته پیش برای اولین بار پیتزای بیرون را هم امتحان کرد و خیلی هم خوشش اومد و دو تا برش کامل خورد. خلاصه اینکه دیگه از اون مقاومت و لجاجت در برابر غذاها و میوه های جدید خبری نیست و تقریبا همه چیز را امتحان میکنه و اگه بعد از امتحان کردن خوشش نیاد دیگه ما اصراری نمیکنیم و سعی میکنیم چند روز بعدش دوباره همون را براش بیاریم تا امتحان کنه که تا حالا جواب داده.
چند روز پیش از بیرون برمیگشتیم خونه که اوستا از آسانسور دوید و اومد و در خونه را زد. بهش گفتیم ما که سه تامون اینجاییم چرا در میزنی؟ برگشت جواب داد: شاید مامایی اومده باشه!!! (بچه ام دلش تنگ شده و خیلی قشنگ این را به ما میفهمونه)
هفته پیش اومده میگه: مامی من دوشنبه ها پیانو دارم، سه شنبه ها اسکیت، چهارشنبه ها هم شنا. مامی من خیلی busy ام. مگه نه؟
چند روز پیش داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم با اوستا و برنامه راجع به سواحل مکزیک بود. برگشته میگه: این دفعه vacation بریم یه جایی که beach داره. برگشتم گفتم دوست داری برگردیم دوبی زندگی کنیم که beach هم داره ؟ جواب داد: من گفتم vacation . اینجا بهتره برف داره من snowman درست میکنم. ( خدا را شکر برای تنها چیزی که دل اوستا تنگ شده صبحونه روزهای تعطیل توی حیاطمون در دوبی و با نون تازه است که اینجا هم دور از دسترس نیست)
شمارش معکوس برای کریسمس هم ادامه داره و هر روز میاد خونه میپرسه مامی چند روز تا کریسمس مونده؟ تازه دیروز جوراب قرمزش را هم درآوردیم و آویزون کردیم تا سانتا کادوش را بیاره توی اون بذاره.من جوراب را به دیوار اتاق اوستا زدم که یک کم برای اوستا بلنده. بلافاصله برگشته میگه: مامی سانتا قدش چقدره؟ اندازه باباست؟ گفتم آره. چطور مگه؟ جواب داد: خواستم ببینم قدش میرسه کادوی من را بذاره توی جورابم یا نه!!!!!!!!!!!! خلاصه اگه در محدوده شهر ما جایی را میشناسین که بشه یه هواپیما با علامت سویس ایر ازش خرید به ما بگین که ما هر چی میگردیم پیدا نمیکنیم.
|