Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
فروردین نامه

روز عید صبح بیدار شدیم و خونه را تمیز کردیم و دوش گرفتیم و همه با هم ساعت ٢ بود که رفتیم خونه دوستهای گلمون تا با هم سفره هفت سین بچینیم و برای تحویل سال آماده بشیم. میتونین تصور کنین که سه تا خانم با سه تا آرشیتکت وقتی بخوان سفره هفت سین بچینن چه اتفاقی میفته!!!!! خلاصه که ساعت نزدیک ۴ بود که همه چی آماده شد و با هم از پارتی روم رفتیم بالا و نهار خوردیم و لباس پوشیدیم تا بقیه مهمونها هم برسن و همه با هم دور سفره هفت سین وایستادیم و شروع سال ١٣٩٠ را جشن گرفتیم و عمو نوروز کادوها را آورد و تحویل داد. (یه لگو سه منظوره، یه ماشین کنترلی ریل دار!!! که بعدش تبدیل به کفش اسکیت شد، یه گیتار، یه بازی فکری و یه سری توپ و تانک و جت....)خلاصه که عمو نوروز و بابانوئل مدام مسیر خونه ما را دارن میرن و میان. تازه از الان سفارش های سال بعد هم به عمو نوروز داده شده.

بعدش هم تا آخر شب بساط بازی بچه ها و بزن و بکوب بزرگترها به راه بود تا دیگه حدودهای یک بود که کم کم تصمیم گرفتیم برگردیم خونه و ساعت از ٢ گذشته بود که اوستا خوابید. روز دوشنبه نه اوستا مدرسه رفت و نه من سر کار و با هم یک عالمه بازی کردیم و بیرون رفتیم و اول فروردین را خوش گذروندیم. فقط بابا جون جونی مجبور بود بره سر کار و پیشمون نبود. سه شنبه شب خونه بودیم و استراحت میکردیم. چهار شنبه شب دوستهای گلمون برای عید دیدنی اومدن خونمون و باز تا نصفه شب دور هم بودیم و اوستا و سینا و آرمان بازی کردن و سر به سر هم گذاشتن. یکشنیه همون هفته با هم رفتیم union ville و دو سه ساعتی در هوای نمیدونم چند درجه که باد وحشتناک هم داشت قدم زدیم و بعدش هم خودمون را به یک فنجون قهوه داغ دعوت کردیم تا یخمون باز بشه و بتونیم ادامه بدیم.

بعد از اونجا هم برگشتیم خونه و آماده شدیم تا آتوسا خوشگله و مامان و بابای گلش بیان خونمون عید دیدنی.

از همون هفته هم کلاسهای ترم جدید اوستا شروع شده ومثل ترم قبل دوشنبه ها کلاس پیانو و شنا داره ولی کلاس اسکیت به دو روز یعنی چهارشنبه و پنج شنبه تبدیل شده. از هفته آخر مارچ هم کتابخونه روزهای پنج شنبه کلاس فارسی برای بچه های زیر ٧ سال گذاشته. توی این کلاس برای بچه ها شعر و داستان به زبان فارسی خونده میشه. بازیهای فارسی انجام میشه و همچنین بچه ها را با حروف آشنا میکنن که متاسفانه دیروز سری اول این کلاس تموم شد و باید منتظر بشیم ببینیم کی سری دوم شروع میشه. کلاس شنا هم همچنان ادامه داره و پیشرفت اوستا و لذتی که از شنا میبره بینظیره. پیانو هم مثل قبل عالی پیش میره. اوستا درسها را تمرین میکنه و بعد از اینکه یاد میگیره، شروع میکنه به عوض کردن آهنگ و وقتی سر کلاس معلمش از اون میخواد که درس قبلی را بزنه، اول ورژن خودش را میزنه و بعد درس اصلی را و معلمش هم یک عالمه تشویقش میکنه که ادامه بده. اسکیت هم خیلی خوبه و اوستا مدام میگه که دوست داره هاکی بازی کنه و سعی میکنه سریع و با قدرت اسکیت کنه تا بعدا بتونه جزو تیم هاکی بشه. البته کلاس اسکیت هفته پیش تموم شده. ما هم برای اینکه اوستا اسکیت کردن را فراموش نکنه رفتیم براش roller blade گرفتیم تا تابستون هم بتونه تمرین کنه.

ما و دوستهامون تصمیم گرفتیم به جای سیزده بدر، چهارده بدر داشته باشیم. به خاطر همین هم من و اوستا و باباجون جونی شنبه را که هوا هم عالی بود از خونه در اومدیم و رفتیم china town قدم زدیم و بعد هم رفتیم برای نهار و عصر بود که برگشتیم خونه. روز یکشنبه متاسفانه باباجون جونی جلسه داشت و نتونست با ما بیاد بیرون. من و اوستا با دوستهامون رفتیم پارک (اسمش یادم نمیاد). اوستا و ملودی تا دلتون بخواد روی چمنهای هنوز سبز نشده غلت زدن و توپ بازی کردن. بعدش هم همگی والیبال و وسطی و زو بازی کردیم. آخر سر هم سعی کردیم استپ هوایی بازی کنیم ولی هیچ کدوم کامل یادمون نیومد چه جوری بود. ساعت تقریبا ۶ بود که باباجون جونی هم بهمون رسید و بعد همگی با هم راه افتادیم رفتیم یه کافی شاپ تا قهوه بخوریم و ٢ ساعتی هم اونجا بودیم. خلاصه که ساعت ٨ توی راه برگشت اوستا را به زور بیدار نگه داشتیم تا برسیم خونه و سریع دوش بگیره و بعدش بیهوش بشه.

دو هفته پیش تمام شنبه و یکشنبه هوا بارونی بود و بابا جون جونی هم شنبه جایی کار داشت. ما هم با Anne و مامان و داداش کوچولوش قرار گذاشتیم و رفتیم دوباره ROM و از ساعت ١١ تا ۴ اونجا بودیم و این سه تا حسابی بازی کردن. البته این دفعه هم مثل دفعه قبل اکثر وقتمون در کنار دایناسورها و در قسمت بازی گذشت.

هوا هم اینجا بهتر شده و ما هم بساط دوچرخه سواری را راه انداختیم. من و باباجون جونی هم رفتیم دوچرخه خریدیم. آخر هفته قبل برای تعطیلات عید پاک یه ویلا کنار Georgian Bay کرایه کرده بودیم و جمعه صبح چهار تا خانواده راه افتادیم به طرف شمال. سر راه یه جا وایستادیم برای صبحونه. ساعت حدود ١٠:٣٠ بود که رسیدیم به ویلا. وسایل را گذاشتیم و همگی دوچرخه ها را برداشتیم و رفتیم دوچرخه سواری توی مسیر منار دریاچه. بعد از دو ساعت دوچرخه سواری برگشتیم ویلا و تا بساط نهار را راه بندازیم بچه ها هم حسابی بازی کردن. اوستا و ملودی دیگه خودشون را خفه کرده بودن از بس از پله ها بالا و پایین رفتن، رفتن کنار دریاچه، توپ بازی کردن و بدو بدو کردن. عصر هم کنار دریاچه آتیش درست کردیم و همه دور آتیش نشستیم و بچه ها هم حسابی آتیش بازی کردن و کیف کردن.

ساعت تقریبا ١١ شب بود که اوستا اومد روی مبل سرش را گذاشت روی پای من و خوابید. شنبه هم باز به بازی و پیاده روی و دوچرخه سواری گذشت و باز هم از اوستا خبری نبود تا شب که اومد از خستگی روی مبل ولو شد.

یکشنبه حدود ظهر بود که دیگه وسایلمون را جمع کردیم و راه افتادیم طرف تورنتو. وسط راه دیدیم هوا خیلی خوبه و حیفمون اومد بیایم خونه. رفتیم کنار lake Simco و یک ساعتی نشستیم و حموم آفتاب گرفتیم.

بعد هم رفتیم نهار خوردیم و اومدیم تورنتو ولی باز دیدیم هنوز هوا خوبه و این هوای آفتابی اینجا کم پیدا میشه، تصمیم گرفتیم همگی بریم Edward Gardens دوچرخه سواری. بعدش هم یک عالمه قدم زدیم و بالاخره ساعت ٨ بود که دیگه رضایت دادیم و برگشتیم خونه. اوستا هم سریع یه دوش گرفت و خوابید. دوشنبه هم که من و اوستا تعطیل بودیم و باباجون جونی باید میرفت سر کار. ما دو تا هم خونه تمیز کردیم و یک عالمه لباس شستیم. دوشنبه تولد دای دای پویان بود. وقتی داشتیم با ایران چت میکردیم من به اوستا گفتم که تبریک بگه. برگشته به مامایی میگه: مامایی بگو دای دای بیاد باهاش کار دارم. هر چی مامایی گفت چی کار داری نگفت و فقط گفت سیکرته، نمیتونم بگم. حالا منم مونده بودم که چی میخواد بگه. آخرش دای دای اومده و اوستا بهش تولدش را تبریک گفته و بعدش هم : دایی چاقه، چایی داغه. خلاصه که فیلمی داشت اجرا میکرد این وروجک پشت کامپیوتر. بعدش هم برگشته به مامایی میگه: چایی داغه، مامایی لاغره. حالا هر کی ندونه فکر میکنه من این حرفها را بهش یاد میدم!!!!!!!!!

توی این مدت play date های اوستا هم کماکان ادامه داره. توی این یک ماه یه بار همکلاسی اوستا Anne و مامان و داداش کوچولوش اومدن پیش ما و دو بار هم ما رفتیم پیششون. یه شب هم رفتیم خونه آتوسا خوشگله عید دیدنی که تا ساعت ٢ نصفه شب اونجا بودیم و آخرش هم اوستا و آتوسا میگفتن ما هنوز بازی نکردیم!!!!! یه شب دیگه هم خونه یکی از دوستهایی که توی کلاس شنا باهاشون آشنا شدیم مهمون بودیم که تقریبا حدود ٣٠ نفر مهمون داشتن و سه چهار تا پسر همسن اوستا هم بودن و حسابی بهشون خوش گذشت. یه شب دیگه هم ارغوان خوشگله و خانواده گلش مهمونمون بودن که حسابی به همگیمون خوش گذشت.

دیشب توی مدرسه اوستا برنامه بود و پدر و مادرها را دعوت کرده بودن برن برنامه را تماشا کنن. کلاس اوستا شعر yellow submarine را میخوندن و سه تا زیر دریایی درست کرده بودن که یکی از اونها دست اوستا بود. ساعت ۶:٣٠ بود که برنامه تموم شد و در اومدیم باباجون جونی ما را گذاشت کتابخونه برای آخرین جلسه کلاس فارسی. بنا بود برای جلسه آخر هر کدوم از بچه ها چیزی آماده کنه و اوستا هم شعر رنگین کمون را حفظ کرده بود و خیلی قشنگ اجرا کرد. ساعت هشت بود که کلاس تموم شد و اومدیم خونه.

 

دیروز توی مدرسه معلمشون بهشون برای روز مادر گفته بود که میخوان چی کار بکنن و بنا بود که بچه ها به مامانها نگن. اوستا از توی ماشین شروع کرد که من یه سیکرت دارم نباید بگم. بعد کم کم گفت که میخوایم یه گل درست کنیم (بکاریم) بعدش گفت که فکر کنم گل رز هستش. بعد از گفتن همه این حرفها عذاب وجدان گرفت که این سیکرت بود و من نباید میگفتم و اگه معلمم بفهمه عصبانی میشه و ... خلاصه که قیافه اش دیدنی شده بود. آخر سر من بهش قول دادم که از معلمش بپرسم که آیا اشکال داره یا نه که اوستا به من گفته!!!!!! 

و حالا نوبت میرسه به حرفهای اوستا:

چند وقت پیش اوستا کار اشتباهی کرده بود و من خیلی از دستش عصبانی بودم. اومده صورتم را گرفته طرف خودش و میگه: مامی میخوام ببخشمت از اون اشتباهم!!!!!!

دو سه شب پیش موقع خواب رفتم پیش اوستا براش کتابش را خوندم. برگشته میگه: Mommy I will love you for ever. براش ترجمه کردم که یعنی میخوای بگی من را همیشه دوست داری؟ جواب داد: نه. یعنی من حتی اگه بمیری دوستت دارم. بعدش هم دلم برات تنگ میشه!!!!!!!!!!!!

 

پریروز داشتم آشپزی میکردم و اوستا هم هی از اتاقش من را صدا میکرد. دو سه دفعه جواب دادم و گفتم که کارم تموم بشه میرم پیشش ولی اوستا باز هم هی صدا میکرد. من هم تصمیم گرفتم جوابش را ندم. اومده توی آشپزخونه به من میگه:

 Mommy, don't you care about me? Why don't you answer


جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مرجان