|
خب من هر کار میکنم فرصت نمیشه زودتر از این آپدیت کنم. پس تا اطلاع ثانوی همین ماهنامه ها را بخونین تا من یک کم وقت پیدا کنم!!!!!
از آخر هفته یک ماه پیش شروع میکنم که شنبه هوا خیلی خوب بود و حدودهای ساعت ١١ بود که آرمان و خانواده گلش اومدن دنبالمون و همگی با قطار رفتیم کنار دریاچه تا مسیر دوچرخه سواری کنار دریاچه را امتحان کنیم. اول کار بعد از یک کم دوچرخه سواری نهار خوردیم و بعد راه افتادیم از همون مسیر تا نزدیکیهای های پارک رفتیم و باز یک ربعی استراحت کردیم و برگشتیم. در مجموع فکر کنم ١٠ کیلومتری را پا زدیم و اوستا هم همراه ما اومد و خوشبختانه اصلا هم کم نیاورد. ساعت از شش گذشته بود که رسیدیم خونه. دوش گرفتیم و بعدش هم به مامان گل ارغوان خوشگله زنگ زدیم که یه سر میریم پیششون. حدود هشت بود که از خونه دراومدیم. من فکر میکردم اوستا توی ماشین از خستگی بیهوش بشه ولی نشون به اون نشون که تا ساعت ١٢ شب با ارغوان بازی کردن و آخرش هم اومد همونجا روی مبل سرش را گذاشت رو پای باباجون جونی و خوابید.
جمعه همون هفته اوستا با کادوی روز مادر از مدرسه اومد خونه که شامل یه نامه با خط خودش بود و یه گل که خودشون سر کلاس کاشته بودن.
شنبه هفته بعدش هم تولد ارغوان خوشگله بود و رفتیم که حسابی خوش گذشت و اوستا هم حسابی با دوستهاش بازی کردن و شمع فوت کردن و خوش گذروندن.

تصمیم داشتیم یکشنبه را جایی نریم و خونه باشیم و خستگی در کنیم ولی من صبح ساعت ٨ بیدار شدم و دیدم که هوا عالیه و دلم نیومد که خونه بمونیم. باباجون جونی را بیدار کردم و کارها را سریع کردیم و سر قرار دوستهامون رسیدیم تا با هم بریم باز هم دوچرخه سواری. این بار رفتیم طرف شرق تورنتو و شهر AJAX که یه مسیر خیلی قشنگ بین دریاچه و تالاب داره. سه ساعتی دوچرخه سواری کردیم و بعدش یه جا بساط باربیکیو را به راه انداختیم و اوستا هم حسابی توی ساحل شن بازی کرد و بالا و پایین دوید. عصری بود که دیگه برگشتیم طرف خونه و اوستا یه دوش گرفت و یک کم پیانو تمرین کرد و بعد از شام بیهوش شد.


در طول هفته یک شب با دوستانمون که از دوبی اومده بودن قرار گذاشتیم و با هم رفتیم یونیون ویل و بعدش هم برگشتیم خونه ما و تا آخر شب با هم بودیم و اوستا و آرتا هم تا میتونستن بازی و بدو بدو کردن و دیگه بعد از شام دوتایی ولو شدن.

شنبه سه هفته پیش تولد یک سالگی هانا خوشگله بود و همگی حاضر شدیم و برای ساعت ۶ اونجا بودیم. اتفاقا روزی هم بود که از صبحش سقف آسمون سوراخ شده بود و یکریز بارون میومد. از وقتی رسیدیم بچه ها با هم رفتن طبقه زیر زمین برای بازی و فقط موقع شام و بریدن کیک بود که یکی یکی پیداشون شد و ما فهمیدیم بچه ای هم توی خونه وجود داره!!!!
حالا که کلاس اسکیت روی یخ اوستا تعطیل شده، سعی میکنیم عصرها با هم بریم بیرون تا بتونه رولر اسکیت بکنه و هم اسکیت روی یخ یادش نره و هم لذت رولر اسکیت را ببره. معمولا هم میریم پارک پشت خونمون که این روزها خیلی قشنگ شده و جون میده برای پیاده روی و دوچرخه سواری و اسکیت سواری.

جمعه ٢٠ می هم اوستا تعطیل بود و من هم خونه موندم و یک کم با هم تمیز کاری کردیم و بعدش هم رفتیم بیرون دوچرخه سواری و گشت و گذار. ظهر هم برگشتیم خونه و یک کم خوابیدیم تا باباجون جونی بیاد و با هم بریم بیرون.
روز شنبه هوا عالی بود و آفتاب تو آسمان برق میزد. ما هم با وجود اینکه هم اوستا عصر شنبه کنسرت داشت و هم شام مهمونی داشتیم، باز توی خونه دوام نیاوردیم و رفتیم کنار دریاچه که بنا بود یه سیرک بیاد و برنامه اجرا کنه. روی چمنها انواع مختلف غرفه ها را زده بودن و مردم هم بساطشون را پهن کرده بودن و حرکات آکروباتیک را نگاه میکردن.


بعدش هم رفتیم به غرفه لگو و اوستا یک اثر هنری درست کرد و گذاشتن روی میز برای نمایش.

ما تصمیم داشتیم برای ساعت ٣:٣٠ خونه باشیم تا بتونیم حموم بریم و به کارهامون برسیم ولی تازه ۴ بود که از اونجا راه افتادیم و ۴:٣٠ رسیدیم خونه. اول سریع اوستا را حموم کردیم و بابا جون جونی و اوستا رفتن طرف کلاس پیانوی اوستا و من هم بدو بدو دوش گرفتم و ساعت ۵:١٠ خودم را با موهای خیس رسوندم که تازه نفر اول داشت برنامه اش را اجرا میکرد و کاملا به موقع بود. اجرای اوستا را گوش کردیم و معلم خودش و دو تا معلم دیگه که اونجا بودن خسابی تشویقش کردن و گفتن خیلی با احساس و با تمام وجود پیانو میزنه. خود اوستا هم میگفت: مامی اول beat اش را توی heart ام حس میکنم بعد میزنم. (بوووووووس)
بعد از کنسرت هم زودی اومدیم خونه تا پارتی روم را برای مهمونی کامیونیتی ایرانی که این بار ما مسوول هماهنگیهاش بودیم آماده کنیم و وسایل را بچینیم تا ساعت ٧ که مهمونها اومدن و جای همگی خالی حسابی هم خوش گذشت و خدا را شکر با وجود حدود ۵٠ نفر مهمان همه چی به خوبی برگزار شد.
روز یکشنبه هم بنا بود هوا باز عالی باشه. ما هم با دوستانمون قرار باربیکیو گذاشته بودیم و برای ساعت ١ بعد از ظهر همگی توی پارک کنار wilcox lake جمع شدیم و بساط کباب را راه انداختیم. نیم ساعت اول یک کم نم بارون زد و بعدش هوا عالی شد . نه اونقدر گرم که اذیت کنه و نه سرد که مجبور باشیم کت بپوشیم. اوستا هم با کیان مشغول بازی شدن و اوستا یه چاله همقدر خودش زیر سرسره کنده بود و فکر کنم دو سه ساعتی مشغول اون بود و تموم بدنش هم پر از ماسه شده بود.

ساعت نزدیک شش بود که ما در اومدیم تا بیایم خونه و اوستا دوش بگیره تا بتونیم برای آتش بازی روز ویکتوریا به wonderland برسیم. ساعت ٨ بود که آماده جلوی ورودی wonderland دوستهامون را دیدیم و با هم رفتیم تو و مستقیم رفتیم توی صف The fly. اگه میخواین بدونین The fly چیه، باید بگم یه ترن هوایی بلندتر و با شیب بیشتر نسبت به ترن هوایی توی پارک ارم. حالا ما توی صف وایستادیم و هی میگیم سوار بشیم یا نشیم، نوبتمون شد. اوستا و باباجون جونی با هم سوار شدن و ما هم توی واگن بعد از اونها. یه جاهایی من که چشمم را میبستم و جیغ میزدم. رسیدیم پایین دیدم اوستا وایستاده تکون نمیخوره که آخه من میخوام دوباره سوار شم!!!!! ولی صف اونقدر طولانی بود که دیگه نمیشد. ما هم راه افتادیم رفتیم طرف جایی که بنا بود آتیش بازی باشه.آتش بازی ٢٠ دقیقه طول کشید و بعدش هم رفتیم شام خوردیم و ساعت از یازده گذشته بود که سوار ماشین شدیم و اوستا سوار نشده بیهوش شد. ولی از فردای اونروز نقشه واندرلند مدام دست اوستاست و یکی یکی تمام بازیها را چک میکنه که آیا قدش میرسه سوار بشه یا نه.
روز دوشنبه هم که تعطیل بود و ما بالاخره موندیم خونه تا یک کم استراحت کنیم و برای یه هفته جدید آماده بشیم.
روز سه شنبه بعد از نهار با دوچرخه رفتیم خونه Anne و دو ساعتی اوستا با دوستش بازی کرد و لگو درست کردن. جالبه که علاقه اوستا به لگو باعث شده Anne هم علاقمند بشه و بازی کنه.
روز چهارشنبه همون هفته روز scientists in school بودش و من هم که طبق معمول داوطلب کمک شده بودم. صبح با اوستا رفتیم مدرسه و برای چهار تا مادری که بودیم توضیح دادن که چی کار باید بکنیم. موضوع این دفعه آب بود و راجع به شکلهای مختلف آب، غوطه وری و ته نشین شدن و جریان آب توصیح دادن. ساعت ١١:٣٠ بود که مدرسه تموم شد و با اوستا برگشتیم خونه.

روز جمعه بنا بود از طرف مدرسه بچه ها را ببرن باغ وحش که من هم قرار بود برای کمک برم ولی متاسفانه حالم زیاد خوب نبود و ظهرش هم جلسه داشتم و دیدم که اگر برم باغ وحش دیگه بعدش باید بیام خونه بخوابم. به همین دلیل بابا جون جونی اوستا را برد مدرسه تا من استراحت کنم. ظهر هم رفتم دنبال اوستا و بردمش خونه کیان خوشگله تا بتونم برم به کارهام برسم و عصر باباجون جونی رفته بود دنبالش. شب من زیاد حال نداشتم و روی مبل دراز کشیده بودم که اوستا هاپو را آورد و داد به من که: مامی من وقتی هاپو را بغل میکنم راحت میخوابم بیا تو هم بغلش کن و بخواب. بعدش هم اومده یک عالمه بوسم کرده که زودتر حالم خوب بشه.
شنبه ظهر توی مدرسه اوستا کارناوال داشتن که من بنا بود برای کمک برم. با هم راه افتادیم و رفتیم مدرسه. خوشبختانه من باید فقط بلیط میفروختم و میتونستم بشینم و مشکلی نبود. اوستا و باباجون جونی هم رفتن یک عالمه بازی کردن. وقتی شیفت من تموم شد با هم بقیه بازیها را رفتیم. یه جا یه ظرف بزرگ پر از آب گذاشته بودن که یکی از معلمها بالاش نشسته بود و بچه ها با توپ میزدنش و مینداختنش توی آب. یک عالمه هم بازی بادی بود. یه جا هم زمین تنیس درست کرده بودن و بچه ها میتونستن با مربی تنیس بازی کنن. یک طرف دیگه هم از طرف آتش نشانی یه ماشین اومده بود که بچه ها میتونستن برن توی اون و لباسشون را بپوشن و آتش نشانها هم برای بچه ها توضیح میدادن.



ساعت نزدیک دو بود که اومدیم خونه و نهار خوردیم و رفتیم طرف میدان دنداس که فستیوال موسیقی پاپ بود. یک کم اونجا گشتیم و دوستهامون را پیدا کردیم و بعد همگی با هم رفتیم خونه سینا و اوستا و سینا و بابا جون جونی رفتن یک کم بولینگ بازی کردن.
یکشنبه عصر هم تولد کیان خوشگله بود. ما هم حاضر شدیم و ساعت ۵:٣٠ اونجا بودیم. مامان کیان خوشگله دو تاخانم را دعول کرده بود که با بچه ها بازی کنن و بهشون خوش بگذره که واقعا هم خوش گذشت و همگی حسابی دویدن و بازی کردن و پیتزا خوردن. و بعدش هم نوبت به کیک و کادو رسید که همه بچه ها خیلی دوست دارن. ساعت نه و نیم که برگشتیم خونه تا اوستا بخوابه و برای مدرسه آماده بشه.

دوشنبه این هفته هم که طبق معمول هر هفته رفتیم کلاس پیانو و بعدش هم کتابخونه و آخر سر هم شنا. ساعت ٧ بود که رسیدیم خونه و یک کم با اوستا کتاب خوندیم و ریاضی تمرین کردیم تا شامش را خورد و خوابید. سه شنبه عصر وقتی باباجون جونی اومد خونه چرخهای کمکی دوچرخه اوستا را باز کرد و با هم رفتیم بیرون تا تمرین کنه. اوستا پارسال تابستون توی ایران با بابایی تمرین کرده بود ولی بعدش که اومدیم اینجا ما ترسیدیم که توی خیابون چرخها را باز کنیم و گفتیم که فقط یک ماه میتونه تا قبل از برف دوچرخه سواری کنه و گذاشتیم برای امسال. ولی خوشبختانه اوستا کامل یادش بود و خیلی راحت سوار دوچرخه شد و فقط یک بار سر پیچیدن خورد زمین که آرنجش زخم شد. چهار شنبه صبح هم با دوچرخه رفتیم مدرسه و دیگه حسابی راه افتاد و ترس من هم از زمین خوردنش ریخت.

امروز صبح هم تصمیم گرفت که با اسکیت بره مدرسه و خلاصه که هر روز یک مدل میره مدرسه و از هوای اینجا استفاده میکنه.
چند روز پیش اوستا نشسته بود و داشت هی میگفت true love kiss. بهش میگم true love kiss یعنی چی؟ میگه یعنی وقتی تو و باباجون جونی همدیگر را دیدین همدیگر را true love kiss کردین تا با هم marry کنین من به دنیا بیام!!!!
|