Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
بالاخره تابستون داره از راه میرسه

آخر هفته قبل روز شنبه هوا بارونی بود و باباجون جونی هم کار داشت و از صبح تا عصر نبود و من و اوستا هم موندیم خونه و یک عالمه با هم بازی کردیم و یک کم هم من کار کردم و بعدش هم شام درست کردم تا باباجون جونی برسه. برای شام بنا بود ارغوان و مامان و بابای گلش بیان پیشمون. ساعت نزدیک هشت بود که رسیدن و بعدش اوستا و ارغوان رفتن پایین که پینگ پنگ بازی کنن که هنوز نرفته برگشتن بالا و اوستا داشت گریه میکرد که روی یکی از راکت هاش کنده شده. حالا هر چی بهش میگفتیم که اشکال نداره و درست میشه و اگه نشد هم یکی دیگه میخریم، گوش نمیکرد و گریه ای میکرد دیدنی. بعدش هم که رفت توی اتاقش و در رابست و نیم ساعتی طول کشید که آروم شد و اومد بیرون و با ارغوان مشغول پازل درست کردن شدن. بعد از شام هم یک کم بازی کردن و حدود یازده بود که هر دو خوابیدن.

روز یکشنبه هوا کاملا تابستونی بود و ما هم با دوستانمون قرار گذاشته بودیم که برای ساعت یک جلوی ورودی واندرلند باشیم. ما یک کم زودتر از خونه دراومدیم تا بریم برای دای دای پویان شلوار بخریم و بعدش هم بریم سر قرار. متاسفانه من نمیدونستم که پارک آبی واندرلند هم از روز قبلش باز شده و مایو برای هیچ کدوم نبرده بودم و همین باعث شد یه سه ساعتی ما دو گروه بشیم و سینا و آرمان و خانواده ها برن قسمت آبی و ما هم بریم سراغ بقیه بازیها.

این بار هم سوار یکی دیگه از ترن هوایی ها شدیم به اسم ghoster coaster و دفعه قبل هم که سوار the fly شده بودیم. بعدش هم یک عالمه بازیهای بزرگ و کوچیک دیگه تا آخرش که رفتیم و همه سوار Timberwolf falls شدن به جز من که یک کم سرماخورده بودم و نخواستم خیس بشم.  من فکر کردم صف باید طولانی باشه و رفتم سراغ سینمای سه بعدی ولی وقتی برگشتم دیدم  خیلی وقته که برگشتن و اوستا هم موش آب کشیده شده. همش میگفتم من دوست نداشتم خیس شم چون مایو تنم نبود و دفعه دیگه اول مایو میپوشم بعد میرم. بعدش هم سریع اومدیم رفتیم توی ماشین لباس های اوستا را خشک کردیم . اوستا اومده بود صندلی جلو، باسنش را گرفته بود جلوی باد بخاری و میگفت میخوام butt ام خشک بشه!!!! بعدش هم توی پارکینگ واندلند دور هم یک ساعتی موندیم و یک کم شام و چایی خوردیم و ساعت حدود ده بود که برگشتیم طرف خونه.

روز دوشنبه هم آخرین جلسه کلاس شنای اوستا بود تا ترم دیگه که هفته دوم جولای شروع میشه و این وسط یک ماه شنا نداره.

چهارشنبه صبح ساعت ٨ تا ٩ توی مدرسه برای والدینی که در طول سال توی مراسم مختلف کمک کرده بودن مهمانی صبحانه برگزار میشد. من و اوستا هم با هم رفتیم مدرسه و اوستا رفت توی کلاسی که برای بچه ها آماده کرده بودن که فیلم ببینه و من هم رفتم برای مهمونی. چون من باید طود درمیومدم تا به جلسه ام برسم، به مامان یکی از همکلاسیهای اوستا سپردم که فقط ببردش دم در کلاس خودشون و تحویل معلمشون بده.

ظهر هم برگشتم از مدرسه برش داشتم رفتیم خونه سریع نهار خوردیم و برای ساعت یک و نیم توی پارک با Anne و کیان و مامان های گلشون قرار داشتیم که بچه ها بتونن آب بازی کنن و دمای ۴٠ درجه را حس نکنن.

 ما تا ساعت ۵ پارک بودیم و تمام این مدت بچه ها وسط آب بودن و مشغول بدو بدو. ساعت ۵ بود که دیگه ما برگشتیم خونه و اوستا یه دوش گرفت تا باباجون جونی برسه و باز باهاش بازی کنه و یک کم کتاب بخونه.

روز شنبه نهار خونه آتوسا خوشگله مهمون بودیم. ساعت ١٢ بود که رفتیم اونجا و این دو تا وروجک شروع به بازی کردن. یه مدت توی بالکن بازی کردن. یک کم توی اتاق لگو و پازل درست کردن. یک کم اوستا پیانو زد آتوسا رقصید و بالا پایین پرید، یک کم اوستا به آتوسا پیانو زدن یاد داد، یک کم کارت بازی کردن و خلاصه اگه فکر میکنین از ساعت ١٢ ظهر تا ١٢ شب این دو تا بازی کم آوردن، سخت در اشتباهین.

روز یکشنبه صبح بعد از خوردن صبحانه از خونه در اومدیم و رفتیم Casa Loma. یه عمارت قدیمی در تورنتو (ساخته شده حدود سال ١٩٠٠). موقع ورود به هر کدوممون یه گوشی دادن که در هر اتاق شماره اتاق را میزدیم و اطلاعات مربوطه را میگفت. اوستا فوق العاده از این سیستم خوشش اومده بود و فکر کنم تمام توضیحات را دو بار گوش داد و تازه همه را هم یکی یکی برای ما توضیح میداد.

 بعد از دیدن کل عمارت رفتیم تا باغ معروفش را هم ببینیم که انصافا قشنگ بود و هوا هم عالی بود و ما هم یک ساعتی توی باغ قدم زدیم و بعد برگشتیم سوار ماشین شدیم و اومدیم خونه.

رسیدیم خونه و نهار خوردیم و من و اوستا حاضر شدیم تا برای ساعت سه بریم تولد دانیل.باباجون جونی برد ما را گذاشت تا بعدش بره خرید. اونجا حسابی اوستا و بچه ها بازی کردن. مامان دانیل یک سری بازی برای بچه ها در نظر گرفته بود که یک ساعتی مشغولشون کرد و بعدش هم نوبت به پیتزا و کیک رسید.

اون لکه های قرمز روی لباس اوستا هم خامه های قرمز دور کیک هستش که به بادکنک یکی از بچه ها چسبیده بود و به لباس اوستا مالیده شد. اونجا توی پارتی روم یه پیانو هم بود که بعد از کیک خوردن اوستا چند تا آهنگ زد و من حسابی کیف کردم.ساعت تقریبا شش بود که ما برگشتیم خونه تا اوستا استراحت کنه و برای مدرسه آماده بشه.

تقریبا این چند هفته اخیر هر روز عصر من یا باباجون جونی اوستا را بردیم پارک تا دوچرخه سواری کنه و یا اسکیت کنه و بتونه بدوه و انرژی هاش را خالی کنه. صبح ها هم که معمولا دوتایی با دوچرخه میریم مدرسه و برمیگردیم.

برای سال دیگه قبل و بعد از مدرسه اوستا بالاخره تونستیم اوستا را توی مجموعه ای که داخل مدرسه دارن ثبت نام کنیم. هفته قبل روزی که میخواست مدارک را تحویل بگیرم اوستا را هم بردم، حالا از اون روز هر روز صبح که میریم مدرسه میپرسه: من امروز میتونم برم پایین؟ من کی میتونم برم همون کلاسه بازی کنم و داره روز شماری میکنه. برای تابستون هم اوستا را از ٨ تا ۴، کمپ فوتبال و شنا ثبت نام کردیم تا هم اون از تابستونش لذت ببره و هم من با خیال راحت از صبح تا عصر برم سر کار.


پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ توسط مرجان



اردیبهشت سال 1390 ماه تولد بازی

خب من هر کار میکنم فرصت نمیشه زودتر از این آپدیت کنم. پس تا اطلاع ثانوی همین ماهنامه ها را بخونین تا من یک کم وقت پیدا کنم!!!!!

از آخر هفته یک ماه پیش شروع میکنم که شنبه هوا خیلی خوب بود و حدودهای ساعت ١١ بود که آرمان و خانواده گلش اومدن دنبالمون و همگی با قطار رفتیم کنار دریاچه تا مسیر دوچرخه سواری کنار دریاچه را امتحان کنیم. اول کار بعد از یک کم دوچرخه سواری نهار خوردیم و بعد راه افتادیم از همون مسیر تا نزدیکیهای های پارک رفتیم و باز یک ربعی استراحت کردیم و برگشتیم. در مجموع فکر کنم ١٠ کیلومتری را پا زدیم و اوستا هم همراه ما اومد و خوشبختانه اصلا هم کم نیاورد. ساعت از شش گذشته بود که رسیدیم خونه. دوش گرفتیم و بعدش هم به مامان گل ارغوان خوشگله زنگ زدیم که یه سر میریم پیششون. حدود هشت بود که از خونه دراومدیم. من فکر میکردم اوستا توی ماشین از خستگی بیهوش بشه ولی نشون به اون نشون که تا ساعت ١٢ شب با ارغوان بازی کردن و آخرش هم اومد همونجا روی مبل سرش را گذاشت رو پای باباجون جونی و خوابید.

جمعه همون هفته اوستا با کادوی روز مادر از مدرسه اومد خونه که شامل یه نامه با خط خودش بود و یه گل که خودشون سر کلاس کاشته بودن.

شنبه هفته بعدش هم تولد ارغوان خوشگله بود و رفتیم که حسابی خوش گذشت و اوستا هم حسابی با دوستهاش بازی کردن و شمع فوت کردن و خوش گذروندن.

 تصمیم داشتیم یکشنبه را جایی نریم و خونه باشیم و خستگی در کنیم ولی من صبح ساعت ٨ بیدار شدم و دیدم که هوا عالیه و دلم نیومد که خونه بمونیم. باباجون جونی را بیدار کردم و کارها را سریع کردیم و سر قرار دوستهامون رسیدیم تا با هم بریم باز هم دوچرخه سواری. این بار رفتیم طرف شرق تورنتو و شهر  AJAX که یه مسیر خیلی قشنگ بین دریاچه و تالاب داره. سه ساعتی دوچرخه سواری کردیم و بعدش یه جا بساط باربیکیو را به راه انداختیم و اوستا هم حسابی توی ساحل شن بازی کرد و بالا و پایین دوید. عصری بود که دیگه برگشتیم طرف خونه و اوستا یه دوش گرفت و یک کم پیانو تمرین کرد و بعد از شام بیهوش شد.

 

 در طول هفته یک شب با دوستانمون که از دوبی اومده بودن قرار گذاشتیم و با هم رفتیم یونیون ویل و بعدش هم برگشتیم خونه ما و تا آخر شب با هم بودیم و اوستا و آرتا هم تا میتونستن بازی و بدو بدو کردن و دیگه بعد از شام دوتایی ولو شدن.

شنبه سه هفته پیش تولد یک سالگی هانا خوشگله بود و همگی حاضر شدیم و برای ساعت ۶ اونجا بودیم. اتفاقا روزی هم بود که از صبحش سقف آسمون سوراخ شده بود و یکریز بارون میومد. از وقتی رسیدیم بچه ها با هم رفتن طبقه زیر زمین برای بازی و فقط موقع شام و بریدن کیک بود که یکی یکی پیداشون شد و ما فهمیدیم بچه ای هم توی خونه وجود داره!!!!

 حالا که کلاس اسکیت روی یخ اوستا تعطیل شده، سعی میکنیم عصرها با هم بریم بیرون تا بتونه رولر اسکیت بکنه و هم اسکیت روی یخ یادش نره و هم لذت رولر اسکیت را ببره. معمولا هم میریم پارک پشت خونمون که این روزها خیلی قشنگ شده و جون میده برای پیاده روی و دوچرخه سواری و اسکیت سواری.

 جمعه ٢٠ می هم اوستا تعطیل بود و من هم خونه موندم و یک کم با هم تمیز کاری کردیم  و بعدش هم رفتیم بیرون دوچرخه سواری و گشت و گذار. ظهر هم برگشتیم خونه و یک کم خوابیدیم تا باباجون جونی بیاد و با هم بریم بیرون.

روز شنبه هوا عالی بود و آفتاب تو آسمان برق میزد. ما هم با وجود اینکه هم اوستا عصر شنبه کنسرت داشت و هم شام مهمونی داشتیم، باز توی خونه دوام نیاوردیم و رفتیم کنار دریاچه که بنا بود یه سیرک بیاد و برنامه اجرا کنه. روی چمنها انواع مختلف غرفه ها را زده بودن و مردم هم بساطشون را پهن کرده بودن و حرکات آکروباتیک را نگاه میکردن.

 

 

 بعدش هم رفتیم به غرفه لگو و اوستا یک اثر هنری درست کرد و گذاشتن روی میز برای نمایش.

 ما تصمیم داشتیم برای ساعت ٣:٣٠ خونه باشیم تا بتونیم حموم بریم و به کارهامون برسیم ولی تازه ۴ بود که از اونجا راه افتادیم و ۴:٣٠ رسیدیم خونه. اول سریع اوستا را حموم کردیم و بابا جون جونی و اوستا رفتن طرف کلاس پیانوی اوستا و من هم بدو بدو دوش گرفتم و ساعت ۵:١٠ خودم را با موهای خیس رسوندم که تازه نفر اول داشت برنامه اش را اجرا میکرد و کاملا به موقع بود. اجرای اوستا را گوش کردیم و معلم خودش و دو تا معلم دیگه که اونجا بودن خسابی تشویقش کردن و گفتن خیلی با احساس و با تمام وجود پیانو میزنه. خود اوستا هم میگفت: مامی اول beat اش را توی heart ام حس میکنم بعد میزنم. (بوووووووس)

بعد از کنسرت هم زودی اومدیم خونه تا پارتی روم را برای مهمونی کامیونیتی ایرانی که این بار ما مسوول هماهنگیهاش بودیم آماده کنیم و وسایل را بچینیم تا ساعت ٧ که مهمونها اومدن و جای همگی خالی حسابی هم خوش گذشت و خدا را شکر با وجود حدود ۵٠ نفر مهمان همه چی به خوبی برگزار شد.

روز یکشنبه هم بنا بود هوا باز عالی باشه. ما هم با دوستانمون قرار باربیکیو گذاشته بودیم و برای ساعت ١ بعد از ظهر همگی توی پارک کنار wilcox lake جمع شدیم و بساط کباب را راه انداختیم. نیم ساعت اول یک کم نم بارون زد و بعدش هوا عالی شد . نه اونقدر گرم که اذیت کنه و نه سرد که مجبور باشیم کت بپوشیم. اوستا هم با کیان مشغول بازی شدن و اوستا یه چاله همقدر خودش زیر سرسره کنده بود و فکر کنم دو سه ساعتی مشغول اون بود و تموم بدنش هم پر از ماسه شده بود.

 ساعت نزدیک شش بود که ما در اومدیم تا بیایم خونه و اوستا دوش بگیره تا بتونیم برای آتش بازی روز ویکتوریا به wonderland برسیم. ساعت ٨ بود که آماده جلوی ورودی wonderland دوستهامون را دیدیم و با هم رفتیم تو و مستقیم رفتیم توی صف  The fly. اگه میخواین بدونین The fly چیه، باید بگم یه ترن هوایی بلندتر و با شیب بیشتر نسبت به ترن هوایی توی پارک ارم. حالا ما توی صف وایستادیم و هی میگیم سوار بشیم یا نشیم، نوبتمون شد. اوستا و باباجون جونی با هم سوار شدن و ما هم توی واگن بعد از اونها. یه جاهایی من که چشمم را میبستم و جیغ میزدم. رسیدیم پایین دیدم اوستا وایستاده تکون نمیخوره که آخه من میخوام دوباره سوار شم!!!!! ولی صف اونقدر طولانی بود که دیگه نمیشد. ما هم راه افتادیم رفتیم طرف جایی که بنا بود آتیش بازی باشه.آتش بازی ٢٠ دقیقه طول کشید و بعدش هم رفتیم شام خوردیم و ساعت از یازده گذشته بود که سوار ماشین شدیم و اوستا سوار نشده بیهوش شد. ولی از فردای اونروز نقشه واندرلند مدام دست اوستاست و یکی یکی تمام بازیها را چک میکنه که آیا قدش میرسه سوار بشه یا نه.

روز دوشنبه هم که تعطیل بود و ما بالاخره موندیم خونه تا یک کم استراحت کنیم و برای یه هفته جدید آماده بشیم.

روز سه شنبه بعد از نهار با دوچرخه رفتیم خونه Anne و دو ساعتی اوستا با دوستش بازی کرد و لگو درست کردن. جالبه که علاقه اوستا به لگو باعث شده Anne هم علاقمند بشه و بازی کنه.

روز چهارشنبه همون هفته روز scientists in school بودش و من هم که طبق معمول داوطلب کمک شده بودم. صبح با اوستا رفتیم مدرسه و برای چهار تا مادری که بودیم توضیح دادن که چی کار باید بکنیم. موضوع این دفعه آب بود و راجع به شکلهای مختلف آب، غوطه وری و ته نشین شدن و جریان آب توصیح دادن. ساعت ١١:٣٠ بود که مدرسه تموم شد و با اوستا برگشتیم خونه.

روز جمعه بنا بود از طرف مدرسه بچه ها را ببرن باغ وحش که من هم قرار بود برای کمک برم ولی متاسفانه حالم زیاد خوب نبود و ظهرش هم جلسه داشتم و دیدم که اگر برم باغ وحش دیگه بعدش باید بیام خونه بخوابم. به همین دلیل بابا جون جونی اوستا را برد مدرسه تا من استراحت کنم. ظهر هم رفتم دنبال اوستا و بردمش خونه کیان خوشگله تا بتونم برم به کارهام برسم و عصر باباجون جونی رفته بود دنبالش. شب من زیاد حال نداشتم و روی مبل دراز کشیده بودم که اوستا هاپو را آورد و داد به من که: مامی من وقتی هاپو را بغل میکنم راحت میخوابم بیا تو هم بغلش کن و بخواب. بعدش هم اومده یک عالمه بوسم کرده که زودتر حالم خوب بشه.

شنبه ظهر توی مدرسه اوستا کارناوال داشتن که من بنا بود برای کمک برم. با هم راه افتادیم و رفتیم مدرسه. خوشبختانه من باید فقط بلیط میفروختم و میتونستم بشینم و مشکلی نبود. اوستا و باباجون جونی هم رفتن یک عالمه بازی کردن. وقتی شیفت من تموم شد با هم بقیه بازیها را رفتیم. یه جا یه ظرف بزرگ پر از آب گذاشته بودن که یکی از معلمها بالاش نشسته بود و بچه ها با توپ میزدنش و مینداختنش توی آب. یک عالمه هم بازی بادی بود. یه جا هم زمین تنیس درست کرده بودن و بچه ها میتونستن با مربی تنیس بازی کنن. یک طرف دیگه هم از طرف آتش نشانی یه ماشین اومده بود که بچه ها میتونستن برن توی اون و لباسشون را بپوشن و آتش نشانها هم برای بچه ها توضیح میدادن.

 

 ساعت نزدیک دو بود که اومدیم خونه و نهار خوردیم و رفتیم طرف میدان دنداس که فستیوال موسیقی پاپ بود. یک کم اونجا گشتیم و دوستهامون را پیدا کردیم و بعد همگی با هم رفتیم خونه سینا و اوستا و سینا و بابا جون جونی رفتن یک کم بولینگ بازی کردن.

یکشنبه عصر هم تولد کیان خوشگله بود. ما هم حاضر شدیم و ساعت ۵:٣٠ اونجا بودیم. مامان کیان خوشگله دو تاخانم را دعول کرده بود که با بچه ها بازی کنن و بهشون خوش بگذره که واقعا هم خوش گذشت و همگی حسابی دویدن و بازی کردن و پیتزا خوردن. و بعدش هم نوبت به کیک و کادو رسید که همه بچه ها خیلی دوست دارن. ساعت نه و نیم که برگشتیم خونه تا اوستا بخوابه و برای مدرسه آماده بشه.

 دوشنبه این هفته هم که طبق معمول هر هفته رفتیم کلاس پیانو و بعدش هم کتابخونه و آخر سر هم شنا. ساعت ٧ بود که رسیدیم خونه و یک کم با اوستا کتاب خوندیم و ریاضی تمرین کردیم تا شامش را خورد و خوابید. سه شنبه عصر وقتی باباجون جونی اومد خونه چرخهای کمکی دوچرخه اوستا را باز کرد و با هم رفتیم بیرون تا تمرین کنه.  اوستا پارسال تابستون توی ایران با بابایی تمرین کرده بود ولی بعدش که اومدیم اینجا ما ترسیدیم که توی خیابون چرخها را باز کنیم و گفتیم که فقط یک ماه میتونه تا قبل از برف دوچرخه سواری کنه و گذاشتیم برای امسال. ولی خوشبختانه اوستا کامل یادش بود و خیلی راحت سوار دوچرخه شد و فقط یک بار سر پیچیدن خورد زمین که آرنجش زخم شد. چهار شنبه صبح هم با دوچرخه رفتیم مدرسه و دیگه حسابی راه افتاد و ترس من هم از زمین خوردنش ریخت.

امروز صبح هم تصمیم گرفت که با اسکیت بره مدرسه و خلاصه که هر روز یک مدل میره مدرسه و از هوای اینجا استفاده میکنه.

چند روز پیش اوستا نشسته بود و داشت هی میگفت true love kiss. بهش میگم true love kiss یعنی چی؟ میگه یعنی وقتی تو و باباجون جونی همدیگر را دیدین همدیگر را true love kiss کردین تا با هم marry کنین من به دنیا بیام!!!!


جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ توسط مرجان