|
سه هفته پیش آخرین جلسه کلاس پیانو اوستا برگزار شد و معلمش خداحافظی کرد و از این هفته اوستا با معلم جدید ترم تابستون را شروع میکنه. معلم قبلی اوستا یه خانم ژاپنی بود که داره برمیگرده ژاپن و این ترم یک خانم روس خواهد بود که میگن سخت گیر هم هست. توی این سه هفته اوستا تقریبا تمام کتابهای قبلیش را دوره کرده و آماده است که این سه شنبه سر کلاس معلم جدید بره. از همه چی مهمتر برای من لذتیه که اوستا از پیانو زدن خودش میبره و حسیه که میگیره و حاضر نیستم این حس را با هیچ چیزی عوض کنم و دوست دارم همین طور ادامه بده. بعضی وقتها که تمرین نمیکنه یک کم عصبانی میشم ولی بعدش با خودم فکر میکنم نباید شوقش را برای پیانو زدن از بین ببرم و حالا یک ماه دیرتر هر کتاب تموم بشه هیچ اتفاق خاصی در زندگی هیچ کس نخواهد افتاد.
هفته آخر جون کلاس ترم قبل شنای اوستا هم تموم شد و ترم جدید از پریروز شروع شده. این ترم کلاس روزهای جمعه را ثبت نام کردیم. جلسه اول کلاس به خوبی برگزار شد. فقط سه نفر سر کلاس بودن و تمام مدت هم در قسمت عمیق. اولین تمرینشون هم dive کردن در عمق دو متر و برداشتن حلقه ها از کف استخر بود و بعدش هم در تمام مدت کلاس بچه ها مدام در حال شنا در طول استخر بودن و فکرکنم هفت هشت باری طول را شنا کردن. اگر با همین روال پیش بره فکر کنم آخر ترم قدرت بدنی اوستا با الان قابل مقایسه نباشه.
روز جمعه 17 جون، مراسم فارغ التحصیلی بچه های اس کی مدرسه اوستا بود و تمام مادر پدرها را هم دعوت کرده بودن. ساعت نه و نیم برنامه شروع میشد. اول هر کدوم از معلم ها یک کم صحبت کرد و بعدش هم یکی یکی مدارکشون را دادن و مدیرشون هم حرف زد و در آخر هم مراسم پذیرایی.

ساعت ده و نیم بود که برنامه تموم شد و گفتن میتونیم بچه ها را هم بیاریم خونه. من و اوستا برگشتیم خونه و باباجون جونی هم رفت شرکت. من هم یک کم فکر کردم دیدم هوا عالیه برای واندرلند رفتن. زنگ زدم به خاله بیتا و کیان و رفتیم دنبالشون و با هم رفتیم واندرلند. چون روز جمعه بود همه چی خلوت بود و این دو تا وروجک تونستن هر چی دوست دارن سوار شن و ساعت پنج و نیم به زور راضیشون کردیم که دیگه باید بریم خونه. تازه توی مسیر تصادف هم شده بود و یک عالمه توی ترافیک موندیم تا برسیم. سر راه هم باباجون جونی زنگ زد که یه سر بریم خونه سینا و تا ساعت 9 شب هم اونجا بودیم و دیگه وقتی برگشتیم خونه اوستا از خستگی بیهوش شد.
سه شنبه بیست و یکم هم توی مدرسه برنامه Teddy Bear Picnic and crazy hair day داشتن. اوستا صبح بیدار شد و موهاش را براش ژل زدم و سیخ سیخی کردم و بعدش هم باباجون جونی براش اسپری بنفشی که خود اوستا انتخاب کرده بود را زد و موهاش را بنفش کردیم و خرسی را برداشت و رفت مدرسه.

ساعت یازده هم ما پدر و مادرها قرار داشتیم و کادوهایی را که برای معلمشون خریده بودیم بردیم سرکلاس و بهش دادیم. عکس العمل بچه ها جالب تر بود. همه دور معلم جمع شده بودن و مجبورش کردن کادوها را بذاره وسط و در عرض دو ثانیه همه کاغذها را پاره کردن و کادوها را درآوردن.
جمعه بیست و چهارم هم بعد از مدرسه با هم رفتیم خونه دنیل برای نهار و اوستا و دنیل و خواهرش حسابی توی حیاط بازی کردن و دنبال هم دویدن تا ساعت 4 که برگشتیم خونه و باید میرفتیم کلاس.
روز شنبه توی toronto island فستیوال dragon boat بود و ما هم دوچرخه هامون را برداشتیم و به همراه سینا و خانواده، سوار مترو شدیم تا کنار دریاچه و از اونجا هم با کشتی رفتیم جزیره. هوا عالی بود و کاملا ابری و خنک و مناسب برای دوچرخه سواری. اول از همه رفتیم یک کم برنامه های فستیوال را دیدیم و مسابقه را تماشا کردیم. بعدش هم رفتیم توی رستوران رو به دریاچه همراه با موسیقی زنده در هوای آزاد نهار خوردیم و از منظره قشنگ تورنتو لذت بردیم. بعدش هم سوار دوچرخه هامون شدیم و دور کل جزیره ها را دوچرخه سواری کردیم و دیگه ساعت 7 بود که سوار کشتی شدیم و برگشتیم تورنتو و بعد از نوش جان کردن یه قهوه اومدیم خونه. سینا و خاله سپیده و عمو بابک هم با ما اومدن و تا آخرشب دور هم بودیم و حرف زدیم و خوش گذروندیم.


هفته آخر جون ، هفته آخر مدرسه بود. روز دوشنبه توی مدرسه play day داشتن (آخه نه اینکه اینها همش دارن درس میخونن، لازم دارن که یه روز فقط بازی کنن!!!) و من هم طبق معمول داوطلب کمک شده بودم. تمام روز را در حیاط مدرسه با بچه ها مشغول انواع بازیها بودیم و به همگیمون حسابی خوش گذشت.

روز سه شنبه report card آخر اوستا را دادن. البته اینجا چند سال اول خبری از نمره نیست و فقط توضیح میدن و نقاط ضعف و قوت و پیشرفت بچه را در درسهای مختلف مشخص میکنن. معلم اوستا در تمام درسها از اوستا تعریف کرده بود و گفته بود که از نظر خوندن و نوشتن و درک ریاضی خیلی جلوتر از همسن هاش هستش و در آخر هم تاکید کرده بود که اوستا leader و مدیر فوق العاده ای هستش و نوشته بود که میتونه در این ضمینه خیلی موفق باشه.
بعد از مدرسه هم رفتیم دنبال خاله بیتا و کیان و با هم رفتیم science center که البته من چون بلیط را یادم رفته بود ببرم، رفتم با مسوولش صحبت کردم و اوستا با کیان و خاله بیتا رفتن داخل و من برگشتم خونه بلیط را برداشتم و بهشون ملحق شدم.
اول از همه رفتیم قسمت بچه ها. یه قسمت جالب داشت که ریلهای مختلف را گذاشته بودن و بچه ها باید اینها را طوری کنار هم میچیدن که وقتی توپ را از ارتفاع ول میکردن هیچ جا از حلقه و ریل ها خارج نشه و در ضمن تا آخر هم بره. اوستا خیلی قشنگ از تمام رولر کوستر هایی که دیده بود داشت کمک میگرفت و سعی میکرد ریلها را مثل همونها سر هم کنه و فهمیده بود که هیچ وقت ارتفاع قسمت دوم نمیتونه از اولی بلندتر باشه و یا اگر مسیر را خیلی طولانی کنه توپ می ایسته و تا آخر نمیره و یک ساعتی مشغول بود. بعدش هم رفتیم قسمت فضا که در مورد سیارات و ستاره ها و کهکشانها توضیخ میداد و یا یه جایی جاذبه سیارات را با یه آزمایش به بچه ها نشون میداد. توی یه قسمت دیگه بی وزنی و کم و زیاد شدن وزن را یاد میداد که برای اوستا خیلی جالب بود. مخصوصا که یکی دو هفته قبل یه بار که رفتیم کتابخونه ،خودش بدو بدو رفت پیش مسوول قسمت بچه ها و ازش پرسید که کجا میتونه کتاب راجع به ستاره دنباله دار پیدا کنه (من نمیدونم از کجا اسمش را به انگلیسی یاد گرفته بود ولی حدس میزنم مال یکی از برنامه هایی باشه که توی دیسکاوری نگاه میکنه) خانمه هم اوستا را برداشت و برد یک ربع براش کتابهای مختلف را نشون داد و یکی یکی هر کدوم را باز کرد و به اوستا گفت که کجا میتونه چیزی را که میخواد پیدا کنه و آخرش ما با 4 تا کتاب در مورد فضا و برگشتیم خونه و همه را هم خوندیم و تا جایی که میشد سعی کردم برای اوستا هر کدوم را توضیح بدم.
بعد از قسمت فضا به قسمت مربوط به بدن انسان رفتیم که برای من هم جالب بود. اونجا یه قلب واقعی فیل بود و در کنارش هم قلب انسان و دستگاه گردش خون. من برای اوستا توضیح دادم و گفتم که چرا قلب فیل این همه بزرگتر از قلب ماست و جالب بود که تمام توضیحات من یادش مونده و اونقدر هم براش جالب بوده که الان به هر کسی میرسه توضیح میده. یه قسمت هم راجع به مراحل رشد جنین بود تا موقع به دنیا اومدن که باز اوستا خوشش اومد. یک عالمه هم راجع به دی ان ای و ژنتیک و رنگ چشم و .. بود که برای اوستا هر کدوم را مختصر توضیح دادم و نمیدونم چقدر یاد گرفته ولی حداقل اسم همه را یاد گرفته و دفعه بعد که رفتیم فکر کنم با یک بار توضیح مجدد همه یادش بمونه. ساعت شش بود که دیگه داشتن در اونجا را میبست و ما در اومدیم و رفتیم کیان و خاله بیتا را رسوندیم و برگشتیم خونه.

روز چهار شنبه آخرین روز مدرسه اوستا بود و دیگه با مدرسه خداحافظی کردن تا شش سپتامبر. ظهر که اوستا اومده خونه بهش گفتم که میتونه اونروز را نوشتن تمرین نکنه. برگشته میگه: You are the best mommy in the world because you told me I don't need to practice writing today!!!!!!!
روز پنج شنبه من باید میرفتم سر کار توی دفتر جدید و به همین دلیل با خاله بیتا هماهنگ کرده بودم که باباجون جونی اوستا را صبح ببره بذاره خونشون. اوستا از ساعت 9 اونجا بود. اول یک ساعت و نیم توی خونه بازی کرده بودنف بعدش خاله بیتا برده بودشون پارک و بعدش هم یه پارک دیگه و آخر سر هم سه تایی رفته بودن سینما فیلم the cars 3. ساعت سه و نیم بود که من رسیدم و از دم در سینما برشون داشتم و با هم رفتیم خونه کیان و نهار خوردن و باز هم بازی کردن و آخر سر هم ساعت پنج و نیم اوستا را که هنوز از بازی سیر نشده بود آوردم خونه تا یه دوش بگیره و من هم شام حاضر کنم تا آتوسا ی گل و سینا و آرمان و خانواده های عزیزشون بیان پیشمون. اوستا و آتوسا تا ساعت 11 شب بازی کردن و دیگه 11 بود که انرژی اوستا دیگه تموم شد و خوابید.
روز جمعه اول جولای روز ملی کاناداست و ما با همکلاسی اوستا Anne و خانواده اش قرار گذاشته بودیم. ساعت دوازده بود که همدیگر را توی ایستگاه مترو دیدیم و سوار قطار شدیم و رفتیم طرف Queen's park. اونجا برای بچه ها یه سری وسایل بازی آورده بودن و برنامه داشتن و اوستا و Anne هم خودشون را خفه کردن. بعدش هم همونجا روی چمنها نشستیم و نهار خوردیم تا ساعت پنج عصر که دیگه از همدیگه خداحافظی کردیم و ما رفتیم سر قرار بعدیمون با آرمان گل و مامان و باباش و رفتیم نشستیم یه قهوه بخوریم تا سینا و خانواده هم به ما ملحق بشن. تو این فاصله اوستا هم رفت بیرون کافی شاپ و به پرنده ها یک عالمه نون و دونات داد خوردن.

از اونجا برگشتیم طرف خونه و اومدیم نیم ساعتی توی خونه لباس عوض کردیم و استراحت کردیم و رفتیم میان مل لست من برای تماشای آتش بازی تا ساعت یازده شب. دیگه وقتی رسیدیم خونه اوستا از خستگی نمیتونست راه بره. روز شنبه ظهر برای باربیکیو رفتیم پارک و بعدش هم همگی رفتیم واندرلند و این بار اول از همه رفتیم قسمت بازی های آبی. خوشبختانه هوا هم ابری بود و زیاد نسوختیم. اوستا تقریبا غیر از یکی دو تا همه را خودش تکی و یا با سینا و آرمان رفت. ساعت هفت که قسمت آبی بسته میشد اومدیم سراغ بقیه بازیها و خوشبختانه چون پارک خلوت بود تونستیم یک عالمه بازی را سوار شیم. آخر سر هم نمایش نور و آب را نگاه کردیم و ساعت ده و نیم بود اومدیم بیرون و نشستیم شام سالاد الویه ای را که عمو بابک درست کرده بود کنار هم خوردیم و برگشتیم خونه.

روز یکشنبه صبح خونه بودیم و استراحت کردیم. ساع حدود یک بود که دراومدیم رفتیم طرف داون تاون برای دیدن pride parade و چون خیلی شلوغ بود تا باباجون جونی ماشین را پارک کنه و بیاد من اوستا را گذاشتم روی یه سطل آشغال وایسته تا بتونه راحت ببینه. برای اوستا قیافه ها و لباسهای مردم جالب بود. آخرهای رژه دیگه اوستا خسته شدو بغل باباجون جونی خوابید. از اونجا در اومدیم و رفتیم یک کم خرید کردیم و بعد هم طبق معمول بیرون رفتنهامون به قهوه و کیک خوردیم و برگشتیم خونه تا برای یه هفته شلوغ آماده بشیم.
از روز دوشنبه کمپ تابستونی اوستا شروع شد. صبح دوشنبه همگی حاضر شدیم و دوچرخه باباجون جونی را هم بستیم پشت ماشین و رفتیم تا کمپ اوستا و من اوستا و باباجون جونی را پیاده کردم و رفتم سر کار. بابا جون جونی نیم ساعتی مونده بود و وقتی کلاس شروع شده بود رفته بود سر کار. برنامه کمپ این طوریه که از ساعت نه تا یازده فوتبال یاد میگیرن و بازی میکنن. بعدش هم یک ساعت فعالیتهای ورزشی دیگه مثل بیسبال. ساعت دوازده تا یک نهار و بعدش هم شنا تا ساعت سه. دوشنبه وقتی ساعت سه و نیم رسیدم کمپ بچه ها از استخر دراومده بودن و مشغول خوردن خوراکی بودن. اومدیم خونه و دیدم که اوستا حتی به نهارش دست نزده و فقط بیسکویت و نصف میوه را خورده . حسابی عصبانی شدم و بهش هم مطابق برنامه هر روز فقط میوه و کیک عسرانه را دادم. بعدش هم باباجون جونی اومد و برای خرید رفتیم بیرون. من شام اوستا را برداشته بودم. ساعت هشت در یک چشم بهم زدن شام را تا آخر خورد. روز سه شنبه هم نصف نهار را خورده بود و میوه را هم تموم کرده بود و من که رسیدم تازه از استخر دراومده بودن و هنوز به خوراکی بعد از نهار نرسیده بودن.
در عرض همین یک هفته حس میکنم که پسرکم حسابی بزرگ شده. الان دیگه خودش توی کمپ کارهاش را میکنه. لباسش را عوض میکنه مایو میپوشه میره شنا. بعدش هم میاد بیرون دوش میگیره سرش را شامپو میزنه و لباس میپوشه و وسایلش را جمع میکنه. (البته در یک هفته یک کلاه و یه عینک گم کرده که طبیعیه) این کمپ داره حسابی اوستا را از نظر بدنی و روحیه قوی میکنه و من از این موضوع خیلی خوشحالم.
هفته پیش علاوه بر کمپ اوستا، هر روز عصر هم ما مجبور بودیم بریم دنبال خونه چون ضاحبخونمون گفته که میخواد خونه را بفروشه و باید خالی کنیم و این اوستا را خیلی خسته میکرد. روز جمعه هم بردیم باباجون جونی را رسوندیم فرودگاه. اوستا از فرودگاه تا خونه گریه کرد که من هم میخواست با بابا برم دوبی و ایران. آخرش مجبور شدم ببرمش مکدونالد که جای بازی هم داشت تا یک کم سرش گرم شه و گریه یادش بره. ساعت نه نه بود که رسیدیم خونه و یک کم کتاب خوندیم و گرفت خوابید. شنبه صبح بود که خاله بیتا زنگ زد که میان دنبالمون با هم بریم پارک برای شنا و باربیکیو. یم ساعتی توی راه بودیم. اونجا کنا استخر اوستا اومد و تمام پشت و بدن من را کرم زد (از اثرات کمپ) و دو ساعتی شنا و بازی کردیم و بعدش هم رفتیم جوجه کباب خوشکزه خوردیم و تقریبا ساعت 8 بود که رسیدیم خونه.

روز یکشنبه هم با یه دوست جدید که شش ماهی میشه تلفنی در ارتباطیم قرار گذاشتیم تا همدیگر را ببینیم و بچه ها هم با هم بازی کنن. اول از همه با هم رفتیم ایکیا و بچه ها یک ساعتی بازی کردن و ما هم با خیال راحت قهوه خوردیم و حرف زدیم. از ایکیا در اومدیم و رفتیم نهار کباب گرفتیم و رفتیم splash park. اوستا و ارشیا دو ساعت هم اونجا بازی کردن و خنک شدن ولی نهار نخوردن. از اونجا در اومدیم و رفتیم مکدونالد و دو تا نوشیدنی گرفتیم و نشستیم کباب خوردیم و بعدش هم باز بچها یک ساعت بازی کردن. تازه موقع دراومدن اوستا میگفت مامی chapters نرفتیم!!!!! ساعت شش رسیدیم خونه و اوستا سریع یه دوش گرفت و چند تا لقمه کره پنیر خورد و خوابید تا برای هفته دوم کمپ آماده بشه.
دو سه روزهکه از کتابخونه یه کتاب گرفتیم راجع به بازی شطرنج که با داستان و پازل شطرنج را یاد میده و هر شب من و اوستا میشینیم دو صفحه از این کتاب را میخونیم . پازلهاش را حل میکنیم. بعدش هم نوبت به کتاب خوندن و نوشتن و پانو تمرین کردن میرسه.
|