|
کل هفته دوم کمپ در نبود بابا جون جونی گذشت. صبح ساعت هفت من و اوستا بیدار میشدیم صبحانه میخوردیم و ساعت هشت از خونه در میومدیم. اول میرفتیم کمپ اوستا پیاده میشد و بعد من میرفتم سر کار تا ساعت سه و نیم که دوباره میومدم دنبال اوستا و با هم میومدیم خونه و بعدش اگه اوستا کلاس داشت میرفتیم کلاس و اگر نداشت با هم دیگه میرفتیم بیرون دوچرخه سواری و یا میموندیم خونه و بازی میکردیم. حدود ساعت 7 هم اوستا مینشست یک کم خودش بازی میکرد تا من برم و به کارم برسم. شماره موبایل را براش مینوشتم که اگه کارم داشت بهم زنگ بزنه و من زودی برگردم خونه. هر وقت هم فرصت داشتم زنگ میزدم و باهاش حرف میزدم که احساس تنهایی نکنه. آخر هفته هم برای جمعه شام خونه آتوسا دعوت بودیم. عمو کوروش اوستا و آتوسا را برد پارک فوتبال بازی کنن. بعد از شام ساعت هنوز نه نشده بود که هر دوتاشون ولو شدن و خوابشون برد.
شنبه من به اوستا قول واندرلند داده بودم. بعد از نهار دوتایی رفتیم واندرلند و دیگه هر بازی ای که دوست داشتیم سوار شدیم. تازه این بار یه بازی جدید را هم امتحان کردیم به اسم vortex که خیلی هیجان داشت. وقتی اوستا گفت بریم سوار بشیم من شک داشتم که اوستا میتونه یا نه. ولی دیگه با هم تصمیم گرفتیم بریم سوار شیم. وقتی روی صندلی نشستیم من همش به اوستا میگفتم اگه ترسیدی چشمهات را ببند و داد بزن ولی فکر کنم اون حسابی کیف کرد و من بیشتر از اون چشمهام را بستم و جیغ کشیدم و اوستا همش میخندید. تازه وقتی تموم شد اصرار داشت یک بار دیگه هم سوار شیم.
بالاخره ساعت نه شب بود که بعد از بسته شدن بازیها رفتیم شام خوردیم و برگشتیم خونه. روز دوشنبه باباجون جونی برمیگشت. من از سر کار رفتم دنبال اوستا و بعد با هم رفتیم فرودگاه. با اینکه پرواز باباجون جونی به موقع نشسته بود ولی خیلی طول کشید بیاد بیرون و اوستا هم دیگه طاقتش تموم شده بود و همش میگفت بابا چرا نمیاد. بالاخره ساعت نزدیک شش بود که باباجون جونی اومد بیرون. اوستا از روز شنبه یک کم بیحال بود و اون روز دیگه همش سرفه میکرد. به خاطر همین از فرودگاه مستقیم رفتیم دکتر و بعدش با هم برگشتیم خونه. تا من برم دنبال کارهام، اوستا و باباجون جونی چمدونها را باز کرده بودن و اوستا تمام سوغاتیهاش را که از طرف مامایی و بابایی فرستاده شده بود باز کرده بود.
فردای اون روز وقتی داشت با مامایی حرف میزد، برگشت بهش گفت: مامایی قطاری که خریدین خیلی خوبه ولی اون یکی اسباب بازی به درد نمیخوره آخه made in china هستش!!!!!
روز سه شنبه عصر از سر کار رفتم دنبال اوستا و برش داشتم. اومدیم خونه سریع لباس عوض کردیم و بعد من بردم اوستا را نیم ساعت زودتر گذاشتم کلاس پیانو و به مسوول موسسه سپردم و رفتم تا به جلسه ام برسم. بابا جون جونی هم از سر کار مستقیم رفته بود دنبالش و درست موقع تموم شدن کلاسش رسیده بود و برش داشته بود و با هم رفته بودن پارک. روز جمعه سالگرد ازدواج ما بود که چون من و اوستا مهمون بودیم باباجون جونی برای پنج شنبه شب رستوران رزرو کرده بود. پنج شنبه وقتی من و اوستا رسیدیم خونه، دوتایی رفتیم گرفتیم خوابیدیم تا وقتی باباجون جونی برسه و بعدش هم حاضر شدیم و رفتیم طرف داون تاون. رزرومون برای ساعت 9 شب توی رستوران گردان بالای سی ان تاور بود. اوستا خیلی هیجان زده بود و همش چسبیده بود به پنجره و بیرون را نگاه میکرد. بعد از خوردن شام و دسر، رفتیم observation deck و روی کف شیشه ای اونجا هم اوستا یک کم بالا و پایین پرید و خلاصه ساعت دوازده بود که سوار ماشین شدیم و اوستا خوابید.

روز جمعه برای اولین بار به سختی از خواب بیدار شد و به زور رفت کمپ. عصر جمعه هم رفتیم کلاس شنا و بعدش هم اومدیم خونه آماده شدیم و برای شام رفتیم خونه دانیل. اوستا و سه تا دیگه از دوستهاش دعوت بودن. خاله ویدا توی حیاط براشون استخر بادی گذاشته بود و این چهار تا پسر تا تونستن آب بازی کردن و دنبال هم دویدن تا موقع شام. ساعت نه گذشته بود که برگشتیم خونه و اوستا نرسیده بیهوش شد.
شنبه و یکشنبه من از صبح ساعت 9 تا 6 کلاس داشتم. روز شنبه پدر و پسر رفته بودن بیرون یک کم بازی و بعد برگشته بودن نهار درست کرده بود و ساعت 3 بود که اومدن هاربر فرانت برای فستیوال تیرگان. اونجا همکار باباجون جونی را هم دیده بودن و حسابی بهشون خوش گذشته بود تا ساعت 6 که من رسیدم. با هم یک کم غرفه ها را دور زدیم و فالوده خوردیم و اوستا و بهار کایاک سوار شدن. بعدش هم به اوستا شهر فرنگ نشون دادیم و براش توضیح دادیم که خیلی جالب بود براش. ساعت هفت و نیم بود که یکدفعه رگبار شروع شد. اون هم رگباری که تمومی نداشت و نیم ساعتی ادامه پیدا کرد. ما رفتیم و زیر سقف ایستادیم تا بارون تموم شد ولی همه جا پر آب شده بود و اوستا دلی از پریدن توی آب درآورد. بعدش رفتیم کنار دریاچه قدم زدیم و شام خوردیم و منتظر بودیم که برنامه آر شروع بشه که باز بارون شروع شد. من و اوستا و بهار و مامان گلش برگشتیم خونه ما، چون بچه ها خیس شده بودن ولی بابا ها موندن و ساعت نزدیک یک بود که اومدن خونه.

جلسه آخر کلاس پیانو، باباجون جونی با اوستا رفته بود تا من بتونم دنبال کارهام برم. معلم سخت گیر اوستا حسابی از پیانوزدن اوستا تعریف کرده بود و گفته بود که اصلا فکر نمیکرده اوستا هنوز شش سالش نشده باشه و خیلی عالی و با احساس پیانو میزنه و پیشنهاد کرده بود که به جای کلاس خصوصی اوستا را ببریم سر کلاس گروهی چون با حس رقابتی که اوستا داره فکر میکنه بتونه خیلی سریعتر پیشرفت بکنه. ( که البته ما هنوز داریم روش فکر میکنیم و هنوز کلاس اوستا را همون خصوصی نگه داشتیم)
در طول تابستون، کنار خونمون در میدان مل لست من هر جمعه شب برنامه هستش. یک بار با اوستا و باباجون جونی دوچرخه اوستا را برداشتیم و رفتیم. اونجا آتوسا و سینا و آریو را هم دیدیم و حسابی اوستا و آتوسا بازی و بدو بدو کردن تا جایی که طبق معمول همیشه که اوستا سرفه میکنه، به سرفه افتاد و حالش بهم خورد تا یک کم آروم شد.
این بار نمیدونم به خاطر حساسیت بود و یا به خاطر استخر رفتن هر روزه بود که سرفه اوستا خوب نمیشد و بیشتر از یک ماه طول کشید و مجبور شدیم سه بار دکتر ببریمش.

روز شنبه 30 جولای فستیوال رقص کارائیب بود که ما هم سه تایی پا شدیم رفتیم تا کنار دریاچه و یه جای خوب روی چمن ها پیدا کردیم و دو سه ساعتی فستیوال را نگاه کردیم. بعدش هم راه افتادیم رفتیم وسط جمعیت و یه دو ساعتی این طرف و اون طرف رفتیم و گروه های مختلف را دیدیم. تا جایی که حس کردیم دیگه جمعیت داره از کنترل خارج میشه ( تقریبا همه مست شده بودن) و ما برگشتیم طرف خونه. فردای اون روز شنیدیم که بعد از برگشتن ما تیراندازی شده و یک نفر کشته شده!!!!

روز یکشنبه صبح با آتوسا خوشگله و مامان و بابای گلش قرار داشتیم و رفتیم واندرلند. بازهایی که اوستا و آتوسا میخواست سوار بشن اصلا با هم جور در نمیومد. یک کم با هم سوار شدیم و بعدش هم جند تا بازی را من و اوستا رفتیم. ساعت 7 بود که تازه رسیده بودیم خونه و عمو مرتضی زنگ زد که بریم پیششون و تنیس و بدمینتون بازی کنم و بعدش هم با هم باربیکیو بکنیم. ما هم سریع دوش گرفتیم و برای ساعت هشت اونجا بودیم. یک ساعتی باباجون جونی و عمومرتضی تنیس بازی کردن و من و خاله سونا هم بدمینتون و بعدش هم رفتیم همبرگر درست کردیم و دور هم شام خوردیم. تازه برگشته بودیم توی خونه که یه چایی دور هم بخوریم که اوستا روی مبل، سوت به دهن، بیهوش شد.

روز دوشنبه اول آگوست اینجا تعطیل بود. ما هم با یکی از دوستامون قرار داشتیم بریم باربیکیو. ساعت ده بود از خونه دراومدیم و بساط کباب را برداشتیم و رفتیم طرف oakville. اونجا ما مشغول درست کردن کباب و جوجه شدیم و بچه ها هم مشغول بازی. بعد از یه نهار جانانه هم من و دوستم رفتیم پیاده روی و یک عالمه توی جنگل قدم زدیم و بچه ها هم باز بازی کردن.

روز جمعه پنج آکوست با دوستانمون قرار گذاشتیم و رفتیم unionville. اول از همه رفتیم کنار دریاچه قدم زدیم و بعد هم شام خوردیم و آخر سر هم رفتیم فستیوال موسیقی که چنگی به دل نمیزد و یک ربع نشده راه افتادیم و یک کم دیگه از هوای اونجا لذت بردیم و برگشتیم خونه. روز شنبه از صبح خونه بودیم. عصر فستیوال غذای یونانی بود و نم نم هم بارون میومد. رفتیم اونجا و ارغوان و مامان و بابای گلش را هم دیدیم و با هم گشتیم و یک کم هم خیس شدیم تا آخر شب که برگشتیم خونه.
روز یکشنبه با آرمان و خانواده رفتیم طرف kleinburgville. یه ده کوچیک که از هجوم مردم در امان مونده بود و خیلی دنج و دوست داشتنی بود. اونجا نشستیم یه قهوه خوردیم و بعدش هم رفتیم یه پارک حفاظت شده که همون بغل بود. اوستا و آرمان فوتبال بازی کردن و ما هم بدمینتون و کالری هایی را که خورده بودیم سوزوندیم.
اوستا پنجمین هفته کمپ را شرکت کرد ولی سرماخوردگی و سرفه حسابی اذیتش میکرد. همین طور هم اونقدر توی کمپ خسته میشد که عصر نیومده خونه میخواست بخوابه. به خاطر همین من و باباجون جونی تصمیم گرفتیم که برای چهار هفته آخر مکپ فوتبال را کنسل کنیم و برای اوستا یه پرستار بگیریم که خوشبختانه یکی از دوستانمون یه خانم را بهمون معرف کرد که یه بار اومد پیشمون و هم و هم اوستا خوشمون اومد. از روز دوشنبه هفت آکوسد دیگه اوستا کمپ نرفت و صبح ساعت هشت و نیم ایران خانم اومد که پیش اوستا بمونه تا عصری که من از سر کار برگردم خونه. روز اول بعد از نهار، بنا بود اوستا بخوابه. ایران خانم که دیده اوستا چشمهاش را نمیبنده برگشه بهش گفته بیا مسابقه بدیم ببینیم کی زودتر خوابش میبره. اوستا هم جواب داده: شما اومدی اینجا مواظب من باشی یا بخوابی!!!!!!!!!! یا سر نهار چند قاشق از غذای اوستا مونده بوده و ایران خانم خواسته بریزه دور، اوستا گفته نریز. باید از بابام اجازه بگیرم و زنگ زده به شرکت باباجون جونی!!!!!!!! خلاصه که روز اول حسابی از خودش جذبه نشون داده بوده این پسرک. یه روز دیگه هم ایران خانم خواسته براش کتاب انگلیسی بخونه گفته مامانم بهتر میخونه و نذاشته!!!!
این خونه موندن باعث شده که اوستا هر روز بتونه یک ساعتی با مامایی و بابایی توی ایران حرف بزنه و براشون پیانو بزنه. حالا بعضی وقتها هم مامایی آن لاین میشه اوستا بهش میگه: مامایی من الان busy هستم. وقت ندارم با شما حرف بزنم!!!!
کلا پنج هفته ای که اوستا کمپ رفت خیلی خوب بود. باعث شد اوستا خودکفا بشه.از نظر بدنی قوی بشه و خودش به این موضوع افتخاز بکنه. از اون موقع هر روز میاد خونه بازوهاش را نشون میده و میگه ببین من چقدر قوی شدم. در ضمن دوباره تب فوتبال هم برگشته و با علاقه مینشت جام جهانی خانمها را دنبال میکرد. یه باز توی کمپ عینک شناش را به یکی قرض داده بود و فرداش پسره اومده بود گفته بود که تو به من ندادی. اوستا حرص میخورد و گریه میکرد که: that's not right. he is lying. ولی خب همه اینها باعث شد که یاد بگیره که این جور آدمها هم پیدا میشن و باید از حق خودش دفاع کنه. آخرش دیگه میگفت: sharing is good but we don't share our things in the camp
یه بار هم اومده بود راجع به f word سوال میکرد و من مونده بودم چی جوابش را بدم.
این چهار هفته تقریبا هر روز غیر از روزهای بارونی اوستا و ایران خانم رفتن پارک و اوستا حسابی بازی و دوچرخه سواری کرده. خیلی وقتها هم صبحها با کیان قرار گذاشتن و با هم رفتن پارک و بازی کردن.
روز سیزده آگوست بالاخره من امتحانم را دادم و یکی از کارهام انجام شد و یک کم شبها سرم خلوت تر شد و بعد از اون بیشتر وقت دارم با اوستا باشم. بعد از امتحان اومدم خونه و همگی یک کم استراحت کردیم و بعدش رفتیم پیش آرمان و خانواده گلش و کنار هم شام باربیکیو کردیم و بعدش هم اوستا و آرمان نشستن به spy kids نگاه کردن و ما هم مشغول دایی جان ناپلئون نگاه کردن شدیم تا ساعت 3 نصفه شب. از اون شب دیگه وصف این کارتون به توضیحات واندرلند اضافه شده و اوستا همش راجع بهش حرف میزنه.
هفته قبل شنبه به مناسبت تولد باباجون جونی با دوستامون قرار گذاشتیم و رفتیم رستوران پرشین پالاس. ما به باباجون جونی نگفته بودیم که مهمونی به خاطر تولدشه ولی اوستا میدونست و بنا بود دوستهامون کیک را بگیرن و زودتر از ما برن رستوران. ظهر شنبه که من نبودم این حرفها بین پدر و پسر رد و بدل شده:
باباجون جونی: میدونی امشب کجا میخوایم بریم؟
اوستا: آره، رستوران
باباجون جونی: چی کار میخوایم بکنیم؟ ( به قصد اینکه بگه اوستا ظهر استراحت کنه)
اوستا: شام بخوریم و برقصیم
باباجون جونی: به خاطر همین دیر میایم خونه
اوستا: آره . تازه یه سورپرایز هم برای شما داریم.
باباجون جونی: چی؟
اوستا: نمیتونم بگم سیکرته ولی یه هینت میدم باید فوت کنی!!!!!!!!!
ولی متاسفانه تا کیک را بیارن اوستا خوابش برد و نتونست برای باباجون جونی تولدت مبارک بخونه.

روز دوشنبه تولد واقعی باباجون جونی بود. از شرکت که رسیدم خونه با اوستا دو تایی دست به کار شدیم و کیک موز درست کردیم و روش هم اوستا هشت تا شمع گذاشت برای تولد چهل سالگی تا بابا جون جونی بیاد.
روز یک شنبه با دوستهامون قرار گذاشته بودیم و رفتیم دیدن scenic caves. دو ساعت راه بود تا برسیم. اونجا یه سری غار و صخره بود و اوستا از تمام اونها جلوتر از همه بالا رفت. حتی یه جا ته غار یه دالان میشد که باید یه طرفی ازش رد میشدی و من فکر نمیکردم اوستا بره ولی خیلی راحت و سریع رفت و رد شد و میخواست دوباره بره. بعدش هم اومدیم توی همون مجموعه یه پل معلق بود که رفتیم روی اون و حسابی تکونش دادیم و کیف کردیم.

ساعت نزدیک پنج بود که از اونجا در اومدیم و رفتیم طرف blue mountain. اونجا هم یک کم قدم زدیم و از هوای لطیف و خنک استفاده کردیم و بعدش هم دور هم وسط میدون نشستیم و گپ زدیم تا ساعت هفت. ساعت نزدیک ده بود که رسیدیم خونه و اوستا یه دوش گرفت و خوابش برد.
یکشنبه حرف سر جشن تولد اوستا بود و اینکه یک هفته دیرتر مهمونی میگیریم چون این هفته وسط اسباب کشی هستیم. دوشنبه صبح چشمهاش را هنوز باز نکرده من را صدا کرده میگه: مامی آخه من اگه تول نگیرم، شمع فوت نکنم. شش سالم نمشه هفته دیگه من را کلاس اول راه نمیدن!!!!! من هم قول دادم که جمعه براش کیک درست کنم و شمع بذارم تا فوت کنه و شش سالش بشه ولی مهمونی بمونه برای هفته بعد!!!
|