Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
tooth fairy will be here soooooon

برنامه مدرسه اوستا این طوری هستش که هر هفته دو شنبه، شعر یا متن هفته توی دفترشون چسبونده میشه که معمولا موضوعش با درس علومشون هماهنگی داره. در طول هفته باید بچه ها خوندن این متن را تمرین کنند و یک سری از کلمات را هم که زیرشون سر کلاس خط کشیدن، تمرین کنن تا روز جمعه که از اون لغتها دیکته دارن. مثلا سه هفته پیش موضو ع درس علوم فصلها بود و شعر هم مربوط به فصلها میشد و دیکته هم از همین بود. تازه سر کلاس موسیقی هم بهشون گفته بودن یه شعر برای فصلها از خودشون بگن و بنویسن و بعد براش ریتم درست کنن و بخونن.

روزهای جمعه اولین کاری که اوستا بعد از رسیدن از مدرسه میکنه اینه که بیاد سراغ مامایی و باهاش چت بکنه و بهش بگه که باز یه برچسب بزرگ گرفته ( یعنی همه کلمات را درست نوشته) و مامایی هم بهش قول بده که وقتی رفت ایران تمام اینها را ببره تا به تعدادشون جایزه بگیره. توی ریاضی هم دارن جمع و ضرب را همزمان یاد میگیرن که برای من خیلی عجیبه ولی خب اوستا سریع و راحت ضرب را یاد گرفته و فکر کنم باید کم کم مجبورش کنم جدول ضرب را حفظ کنه چون اینجا خبری از حفظ کردن نیست. درضمن first, second, third, ... را هم یاد گرفتن و همین طور صفت تر و ترین را. من هم در تکمیل اون توی خونه بزرگتر و کوچیکتر و علامتش را بهش یاد دادم و الان بهش تمرین میدم و خیلی قشنگ یاد گرفته که دهن مار همیشه طرف عدد بزرگتره ( حالا شاید بعدا یه عکس از تمرینهایی که حل میکنه بذارم)

اینجا فقط هفته ای یک بار و اون هم معمولا چهار صفحه بهشون تمرین برای خونه میدن و همه چیز را سعی میکنن توی مدرسه انجام بدن و کاری برای خونه نمونه.

هفته ای دو روز ورزش دارن. دو روز موسیقی و بقیه درسها شامل ریاضی، غلوم و social study را هم تقریبا هر روز دارن.

چند روز پیش با اوستا داشتیم کتاب علومی را که براش جدید خریدیم میخوندیم. موضوعی را که انتخاب کرده بود بدن انسان بود. از عصرش که اومده بود خونه هی میپرسید که ما چند تا bone داریم. نشستیم راجع به استخوانها براش خوندم و عکس اسکلت بدن را نشونش دادم و بعدش رسیدیم به مغز و اعصاب و براش توضیح دادم که مثلا چشم یه چیز حطرناک میبینه، میفرسته مغز. مغز به پا دستور میده که بپره و پا میپره. کتاب خوندنمون تموم شد و شام خوردیم و مسواک زد و رفت تو تختش که براش کتاب خوابش را بخونم و بخوابه. کتابش تموم شد و بهش گفتم اوستا دیگه چشمهات را ببند و بخواب. برگشته میگه: مامی من میخوام بخوابم ولی مغزم همش به چشمهام دستور میده باز بمونن و نخوابن!!!!!!!!!!!!

به خاطر زخم پاش و مراحل خوب شدنش تقربا کل سیستم دفاعی بدن را یاد گرفته و کاملا میدونه گلبولهای سفید و قرمز چی کار میکنن و چرا زخم چرک میکنه و ...

امروز هم اینجا طوفان بود و اوستا همش راجع به اینکه گردباد و تورنادو چطور درست میشن میپرسید. چیزی که خوشحالم میکنه اینه که حواسش به تمام خبرها هست و سعی میکنه همه چیز را بفهمه و بپرسه.

سر کلاس فرانسه هم دارن روی حیوانات و میوه ها کار میکنن و همین طور معرفی کردن خودشون و گفتگوهای روزمره که حالت چطوره و ... من هم سعی میکنم توی برنامه تلویزیون دیدن اوستا هر روز 5-10 دقیقه کارتون فرانسه بگنجونم تا گوشش عادت کنه.

توی کلاس شنا شنای قورباغه را شروع کردن، در عین جال روی شنای کرال پشت و جلوی سرعتی هم دارن کار میکنن و همین طور انواع مختلف شیرجه ها. کلاس اسکیت روی یخ هم از هفته پیش شروع شده و فعلا در حال دوره کارهای سال قبل هستند. حالا میخوایم من و باباجون جونی هم بریم کلاس تا زمستون بتونیم با هم بریم اسکیت و لذت ببریم.

روز دوشنبه اوستا با مدرسه رفته بود مزرعه و حسابی بهشون خوش گذشته بود. فقط امده بود خونه میگفت مامی تو چرا مثل پارسال با من نیومدی. براش توضیح دادم که نمیتونستم مرخصی بگیرم و قول گرفت ازم که برنامه بعدی را حتما باهاشون برم. خودش میگقت که رفته توی مزرعه یه گوسفند را نوازش کرده و بهش گفته:

 Good boy, you are doing a good job by eating the grass!!!!!!!

یه کدو جلوایی بزرگ هم با خودش آورده که فعلا گذاشتم توی بالکن تا باهاش کیک درست کنم. پارسال که اوستا از کیک کدو حلوایی خیلی خوشش اومده بود.

اولین آخر هفته توی اکتبر اینجا توی مرکز شهر هر سال از غروب آفتاب تا طلوع روز بعد برنامه nuit blanchet  است که مثل پارسال، امسال هم اون شب استثنائا هوا یکدفعه سرد شد و تقریبا به صفر رسید. ولی ما از رو نرفتیم و راه افتادیم رفتیم داون تاون. اونجا سینا و مامان و بابای گلش را هم دیدیم و با هم سه چهار ساعتی توی خیابونها گشتیم و مراسم مختلف را دیدیم. یه جا بهمون خمیر میدادن  با یک موضوع که باید هر چی به ذهنمون میرسید درست کنیم. موضوعی که به ما رسید شک بود و اثر هنری اوستا و باباجون جونی را توی عکس میبینین.

ساعت نزدیک یازده بود که خاله سونا زنگ زد که گشتن دیگه بسه و پاشین بیاین پیش ما شب نشینی. ما هم راه افتادیم و رفتیم. بچه ها نشستن به فیلم نگاه کردن و ما هم به حرف زدن و فیلم نگاه کردن. اوستا ساعت نزدیک یک بود که خوابید و ما هم به دفعه دیدیم هوا روشن شده و هنوز نخوابیدیم. ساعت هشت بود که آقایون رفتن دنبال حلیم و جای همگی خالی اوستا برای اولین بار حلیم امتحان کرد و خیلی هم بدش نیومد. ساعت نزدیک دوازده ظهر بود که برگتشیم خونه. اوستا حسابی ذوق زده بود که sleep over کرده و همش میپرسید یعنی ما دیشب نرفتیم خونه خودمون؟؟؟؟

آخر هفته دوم اکتبر اینجا تعطیلات روز شکر گزاری هستش. ما هم از قبل هتل رزرو کرده بودیم. شانسمون هوا هم عالی بود و تقریبا به سی درجه رسید. شنبه صبح زود راه افتادیم و گردون گردون رفتیم طرف huntsville. البته سر راه هر جایی که نوشته بودن دیدنیه را رفتیم و نهار را هم توی شهر brace bridge خوردیم و بعدش هم رفتیم مسیر پیاده روی wilson's trail و یک ساعت و نیم توی جنگل و کنار رودخونه پیاده روی کردیم و یک عالمه عکس خوشگل گرفتیم و بعدش راه افتادیم طرف هتلمون. بعد از ظهر رسیدیم هتل. اتاقمون طبقه همکف و چسبیده به دریاچه بودش. من از خونه یک سری نان خشک با خودم برده بودم و اوستا حسابی اونجا به مرغ های دریایی غذا داد. نون را میگرفت کف دستش تا بیان بخورن و کیف میکرد. وسایل را گذاشتیم و باز در اومدیم رفتیم بیرون. دو ساعتی کنار زمینهای گلف مجموعه هتلمون دوچرخه سواری کردیم و بعدش دوچرخه ها را گذاشتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم یه جای دیگه را پیدا کردیم که باز میرفت کنار دریاچه. اونجا نیم ساعتی قدم زدیم و عکس گرفتیم و اوستا هم توی زمین بازی بازی کرد تا دیگه شب شد و برگشتیم هتل شام خوردیم و رفتیم استخر. من و بابا جون جونی یک ساعتی توی جکوزی نشستیم تا اوستا یک کم شنا بکنه و بالاخره ساعت ده بود که برگشتیم اتاقمون و بیهوش شدیم. 

 یکشنبه صبح بعد از خوردن صبحانه از هتل خارج شدیم و رفتیم طرف پارک ملی که پنجاه کیلومتری اونجا بود به اسمalgonquin park. بعد از گرفتن نقشه پارک سه تا مسیر پیاده روی و یک مسیر دوچرخه سواری را انتخاب کردیم.  مسیر اول پیاده روی، وسط جنگل بود که درختها تمام زرد و قرمز شده بود و روی زمین هم پر از برگ بود. یه جاهایی هم دید دریاچه را از بالای تپه و وسط جنگل داشت که دیدنی بود. مسیر دوم توی جنگل بود ولی دور یک دریاچه میزد و همه جا یک طرفمون آب بود و یه طرف درخت. بعد از تموم شدن مسیر دوم رفتیم نهار خوردیم و بعدش دوچرخه ها را برداشتیم و بعد از پنج کیلومتر پیاده روی رفتیم سراغ ده کیلومتر دوچرخه سواری. مسیر دوچرخه سواری عالی بود و زیبا. اوستا هم پا به پای ما اومد. فقط یه جا یه قلوه سنگ رفت لای چرخش و خورد زمین و زانوش یک کم زخم شد و باعث شد یک کم بهانه بگیره ولی باز هم به دوچرخه سواری ادامه داد. ساعت نزدیک پنج بود که دیگه برگشتیم طرف ماشین و چون هوا داشت تاریک میشد و اوستا هم خسته شده بود بی خیال مسیر سوم پیاده روی شدیم. یک کم هم با ماشین مسیرهای ماشین رو پارک را گشتیم و راه افتادیم طرف تورنتو. سر راه رستوران three guys and a stove را دیدیم که همکارهای من خیلی تعریفش را کرده بودن. نگه داشتیم برای شام. رستوران یک کم شلوغ بود و مجبور شدیم یک ساعتی صبر کنیم تا میز خالی بشه و خلاصه تا شام بخوریم شد ساعت نه که اوستا سوار ماشین نشده خوابش برد و ما هم ساعت نزدیک دوازده بود که رسیدیم خونه.

 آخر هفته قبل هم شنبه شام کیان و خاله بیتا  اومدن پیشمون و اوستا و کیان حسابی بازی کردن. روز یکشنبه صبح همکلاسی پارسال اوستا Anne و مامان و بابا و داداش کوچولوش اومد خونمون برای بازی و اوستا و آن یه دل سیر بازی کردن تا ساعت نزدیک یک بود که راضی شدن بالاخره آن بره خونشون. ما هم بعدش سریع نهار خوردیم و با دوستهامون رفتیم یه مزرعه تا بچه ها بازی کنن و بعدش هم رفتیم یه کافی شاپ سه چهار ساعتی دور هم نشستیم و حرف زدیم و اوستا و سینا و آرمان هم بازی کردن تا برگشتیم خونه و اوستا شامش را خورد و سریع خوابید تا برای یه هفته دیگه آماده بشه.

از روز تولد شش سالگی اوستا ما داریم پول هفتگی بهش میدیم تا هر کار دوست داره باهاش بکنه. اون هم داره همه را میندازه توی قلکش تا بتونه برای خودش یه wiiبخره.

دیروز مامایی از اوستا میپرسید: اوستا برای کریسمس میای پیش ما؟ پسرکم هم جواب داد: مامایی بذار اول سانتا کادوی من را بیاره بعد میام!!!!!

آخرین خبر هم این که امشب موقع شام، اوستا وقتی میخواست گاز بزنه میگفت دندونش درد میگیره. چک کردم دیدم که بعله. اولین دندون اوستا لق شده و همین روزهاست که بیفته. حالا از وقتی بهش گفتیم که دندونش لقه همش نگرانه که مبادا موقع غذا خوردن دندونش بره توی شیکمش و اون وفت دندون نداشته باشه که tooth fairy بیاد و براش کادو بیاره!!!!


پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ توسط مرجان



تولد شش سالگی و شروع مدرسه

روز سه شنبه آخر آگوست ما خونه جدید را تحویل گرفتیم و عصرها بعد از شرکت مشغول تمیز کردن شدیم. تا اینکه دیگه از پنج شنبه تیکه تیکه وسایل کمدها را بردیم و چیدیم. روز جمعه تولد اوستا بود و من تصمیم داشتم وقتی رسیدم خونه برای اوستا کیک درست کنم تا باباجون جونی بیاد و بریم بیرون ولی وقتی رسیدم خونه دیدم پای اوستا باند پیچی شده. ایران خانم گفت که اوستا ظهر که رفته بودن اسپلش پارک خورده زمین. بعدش خاله بیتا برده خونه خودشون و زخمش را تمیز کرده و پانسمان کرده بود و بعد آورده بود رسونده بود خونه که من رسیدم. اوستا میگفت چیزی نیست ولی وقتی پانسمان را باز کردم دیدم که زخم روی مچ پاش خیلی عمیق و وسیع هستش و گوشت کاملا دیده میشد. بلافاصله اوستا را برداشتم و رفتم دکتر. یک ساعتی طول کشید تا نوبتمون شد. دکتر پاش را معاینه کرد و گفت غیر از زخم چیز خاصی نیست و بعدش زخم را تمیز کرد. وقتی دکتر داشت این کار را میکرد اوستا طفلکم جیغ میزد و همش میگفت میسوزه. دکتر پانسمان کرد و ساعت تقریبا شش بود که رسیدیم خونه. حالا اون روز بارونی هم میومد که نگو. هر چی به اوستا گفتم بریم سر راه کیک بخریم گفت نه. بریم خونه. تازه رسیده بودیم که باباجون جونی هم رسید و کیک مورد علاقه اوستا را براش گرفته بود. شمع گذاشتیم و اوستا فوت کرد و کیکش را برید. بعدش حاضر شدیم و شام رفتیم بیرون. ساعت نه گذشته بود که برگشتیم خونه و اوستا خوابید و ما هم مشغول جابه جا کردن و بردن وسایل به خونه جدید شدیم تا ساعت دو شب. شنبه صبح دیگه وسایل بزرگ و مبلمان را بردیم و یکی دو تا کمد آشپزخونه که مونده بود. نزدیک عصر بود که کارهامون تقریبا تموم شده بود. دوش گرفتیم و حاضر شدیم و رفتیم رستوران برای تولد عمو مرتضی. ساعت ده گذشته بود که از رستوران در اومدیم. بقیه میخواستن برن قهوه بخورن که ما دیگه از خستگی نا نداشتیم و برگشتیم خونه و بیهوش شدیم. روز یکشنبه تا بعد از ظهر باقیمونده کارها را انجام دادیم و بعدش رفتیم دنبال ارغوان و با هم رفتیم واندرلند. یک سری راید سوار شده بودیم که بارون شروع شد. رفتیم شام خوردیم بارون بند اومد ولی راید ها را بسته بودن تا برای آتش بازی آماده بشن. ساعت ده آتش بازی شروع شد و بعد از دیدن آتش بازی از واندرلند دراومدیم و رفتیم ارغوان را رسوندیم و برگشتیم خونه. روز دوشنبه اینجا تعطیل بود و ما هم موندیم خونه تا استراحت کنیم و برای شروع سال تحصیلی آماده بشیم.

دوشنبه صبح پسر کلاس اولی ما به موقع از خواب بیدار شد و صبحانه اش را خورد. متاسفانه من باید زود میرفتم شرکت و نتونستم با اوستا برم مدرسه. اوستا با باباجون جونی با دوچرخه رفتن مدرسه و سال جدید را شروع کردن. من ساعت سه و نیم دم در مدرسه اوستا بودم و اوستا شاد و خوشحال از کلاس اومد بیرون. همون روز اول عاشق معلمش شده بود و میگفت که حتی از معلم پارسالش بیشتر دوستش داره. اوستا حسابی ذوق زده است که میره کلاس اول و واقعا حس میکنه بزرگ شده و به این موضوع افتخار میکنه.

 کل هفته اول مدرسه ما دنبال کارها و خریدهای تولد اوستا بودیم. امسال اوستا از من خواسته بود که کیکش را خودم درست کنم و گشته بود از اینترنت شکلش را هم در آورده بود. من تصمیم داشتم زودتر یک بار کیک را درست کنم و ببینم چطور میشه ولی به خاطر اسباب کشی و امتحانم فرصت نکردم و موند برای هفته آخر. روز جهارشنبه بالاخره یه کیک دایناسور کوچیک امتحانی درست کردم و با کمک باباجون جونی تزیین کردیم و هر دو مون از نتیجه کار راضی بودیم. روز جمعه کیک اصلی را درست کردم و چون قالبم کوچیک بود مجبور بودم سه تا کیک درست کنم و بعد ببرم و بذارم کنار هم تا شکل دایناسور در بیاد. خلاصه که روز جمعه کیک ها را پختم و گذاشتم توی یخچال تا سرد بشه. روز شنبه کیک ها را به شکل دایناسور بریدیم و لایه اول آیسینگ را زدیم و باز گذاشتیم توی یخچال. روز یکشنبه صبح هم لایه اصلی آیسینگ را زدیم و تزیین نهایی را کردیم و بردیم گذاشتیم توی یخچال پارتی روم تا موقع مهمونی.

شنبه شب من و باباجون جونی بلیط کنسرت شهرام ناظری گرفته بودیم. از اوستا پرسیدیم خونه کی دوست داره بره و گفت خونه سینا. ساعت هفت بود که اوستا را گذاشتیم اونجا و خودمون رفتیم کنسرت. ساعت دوازده بود که برگشتیم و رفتیم دنبال اوستا که ناراضی بود و میگفت چرا زود اومدین.اونجا با سینا حسابی wii بازی کرده بودن و فیلم دیده بودن.

یکشنبه صبح سریع کارهامون را کردیم و رفتیم پارتی روم را تزیین کردیم و اوستا هم ریل قطارش را روی میز چید تا مهمونها بیان و تولد شش سالگی پسر گلم را با کیک دایناسور رکس جشن بگیریم. اوستا حسابی خوشحال بود و خیلی بهش خوش گذشت.(از اونجایی که من و باباجون جونی دوست داریم جشن تولد همیشه توی خونه باشه و از اینکه مهمونی را بیرون و توی جاهای بازی بگیریم بدمون میاد تصمیم گرفته بودیم که تولد را توی پارتی روم خونه خودمون بگیریم) بعد از تولد هم تا ما کارها را بکنیم سریع با ارغوان کادوهاش را باز کرد و همه بازیها را امتحان کرد. 

 روز جمعه من به خاطر ترافیک یک ربع دیر رسیدم مدرسه و اوستا و معلمش توی حیاط نشسته بودن و حرف میزدن و منتظر من بودن. همه بچه ها رفته بودن و یا مشغول بازی بودن و سر معلمشون خلوت بود و فرصت شد باهاش صحبت کنم. میگفت خواندن اوستا خیلی جلوتر از کلاس اول هستش و به خاطر همین بهش متن های سخت تر سر کلاس میده. همین طور گفت که اوستا چلنج دوست داره و به خاطر همین به اوستا جدول داده بود سر کلاس که به انگلیسی حل بکنه!!!! خیلی از اوستا راضی بود و میگفت که اوستا سر کلاس خیلی خوشحال و شاد هستش.

 من دوست دارم آخر هفته هامون همیشه خالی باشه تا بتونیم همه با هم باشیم و برنامه بریزیم از جمع خانواده لذت ببریم. به خاطر همین امسال هم سعی کردم تمام کلاس های اوستا در طول هفته باشه و برای آخر هفته هیچ کلاسی نداشته باشه. دوشنبه ها پیانو و شنا که مثل سال قبل وسطش وقت داریم بریم کتابخونه و کتاب بخونیم و همین طور انتخاب کنیم بیاریم خونه. چهارشنبه ها کلاس اسکیت و پنج شنبه ها هم فرانسه. از هفته دوم سپتامبر کلاس پیانوی اوستا شروع شده. این ترم معلمش کتابهای رویال کانسرواتوری را داره باهاش کار میکنه تا اوستا برای امتحان آماده بشه و انصافا خیلی سخت شده. بهضی وقتها اوستا میاد میگه مامی سخت شده و نمیتونم ولی وقتی میرم میشینم پیشش و یک کم کمکش میکنم سر شوق میاد و تمرین میکنه و معلمش هم خیلی راضیه و میگه برای یه بچه شش ساله خیلی خوب پیانو میزنه.

 کلاس شنا و فرانسه هم از هفته پیش شروع شده و حسابی سر پسرک ما و مامانش شلوغه. این هفته سر کلاس پیانو معلمش ازش پرسید اوستا چه زبانهایی بلدی برگشته میگه: english, french, spanish and a bit of iranian!!!!!!!!!!!

آخر هفته گذشته به اوستا گفتم ظهر بره بخوابه تا شب بتونیم با هم بازی کنیم. نیم ساعت بعد رفتم توی اتاقش دیدم این شکلی خوابیده. لخت با تمام عروسکها روی بدنش!!!!!!!

شنبه هفته قبل با دوستهامون برای نهار قرار باربیکیو داشتیم. یکی از خانواده هایی که اومده بودن یه سگ داشتن که دیگه اوستا کل روز را داشت با اون بازی میکرد. طوری که آخرش دیگه سگه میومد و از پشت میپرید روی اوستا و مینداختش زمین و باهاش کشتی میگرفت.

 هفته قبل یکشنبه صبح پاشدیم باز رفتیم واندلند تا از آخرین روزهای هوای خوب استفاده کنیم. همون اول ورود اوستا و بابا جون جونی رفتن سوار Dragon fly شدن. من که جرات نکردم برم چون دو تا لوپ صد و هشتاد درجه داره ولی اوستا اومده بود و میگفت که بهترین رایدی بوده که سوار شده. بعد از سوار شدن بقیه رایدها موقع دراومدن دوباره خواست که سوار Dragon fly بشه و به من هم گفت که برم. راستش خجالت کشیدم از اوستا که بگم میترسم و من هم باهاشون رفتم و سوار شدیم و انصافا کیف داد.

برنامه این روزهای ما این طوریه که صبح ساعت هفت بیدار میشیم. تا صبحانه حاضر بشه من یا باباجون جونی لانچ باکس اوستا را آماده میکنیم و بعد اوستا را بیدار میکنیم و با هم صبحانه میخوریم و ساعت هشت من و اوستا در میایم و من اوستا را میذارم مدرسه و میرم سر کار. بعضی روزها هم اوستا و باباجون جونی با دوچرخه میرن مدرسه و بعدش باباجون جونی میره سرکار. اوستا را برای قبل و بعد از مدرسه توی before and after school program که توی خود مدرسه هستش ثبت نام کردیم و صبح ها میتونم از ساعت هفت و نیم به بعد اوستا را بذارم و به موقع برسم سر کار که مخصوصا توی زمستون این خیلی به درد خواهد خورد. بعد از ظهر هم من ساعت سه و نیم معمولا میرسم دم در مدرسه و اوستا را بر میدارم. میایم خونه نهار دوباره میخوره و با مامایی حرف میزنیم و بعدش اگه کلاس داشته باشه میریم کلاس و برمیگردیم و به تمرین پیانو و نوشتن و خوندن میرسیم. دیگه این موقع باباجون جونی حتما رسیده و بعدش نوبت بازی و خنده است تا شام بخوریم و اوستا ساعت هشت و نیم تا نه میره توی تختش و بعد از خوندن یه کتاب به فارسی و یه کتاب به انگلیسی میخوابه!!!!!!

آخر هفته گذشته تصمیم گرفتیم بریم باغ و سیب بچینیم. به ارغوان خوشگله و مامان و بابای گلش زنگ زدیم و با هم راه افتادیم. جای همگی خالی یک عالمه سیب خوردیم. توی باغ پر از نردبان بود و اوستا و ارغوان تقریبا از همه اونها بالا رفتن و سیب چیدن و ژستهای مختلف گرفتن تا ازشون عکس بگیریم. بعدش هم سوار تراکتور شدیم و باغ را گشتیم و یک کم دیگه سیب خوردیم و چیدیم و ساعت سه بود که تقریبا از اونجا در اومدیم و رفتیم نهار و بعدش هم اومدیم خونه.

  

 


پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ توسط مرجان