Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
اسفند نامه

تاخیر این بار من حسابی طولانی شد و الان بیشتر از یک ماهه که ننوشتم ولی امروز گفتم حتما باید قبل از سال نو به روز بکنم و با یک عالمه کار نشستم پای کامپیوتر.

توی ماه گذشته خیلی برنامه ها داشتیم و خیلی اتفاقات افتاده که تا جایی که یادم بیاد مینویسم. اول از همه که ماه گذشته perfect attendance certificate ماههای نوامبر، دسامبر و ژانویه را دادن که اوستا هر سه تا را گرفته بود و خودش خیلی از این موضوع خوشحال بود و همش میگفت من میخوام تا آخر سال همه ماهها را بگیرم و به خاطر همین صبحها بدون اینکه ما چیزی بگیم خودش سریع کارهاش را میکنه و حاضر میشه که این جور وقتها من و باباجون جونی دلمون میخواد بچلونیمش و حسابی قربون صدقه اش میریم.

 سه هفته پیش چهارشنبه توی مدرسه science day بودش که طبق معمول من برای کمک داوطلب شده بودم چون از بودن پیش اوستا توی مدرسه و دیدن کارهاش و کمک کردن بهش لذت میبرم. به هر کدوم از مادرها یک میز دادن و یه میز را هم خود خانم  scientist نشست. کل برنامه راجع به حیوانات مختلف و محیطهای زندگی اونها در زیر خاک و توی آب و روی زمین و ... بود و بچه ها هم که میتونستن کارهای مختلف بکنن حسابی ذوق زده بودن.

حمعه همون هفته هم روز ورزش توی مدرسه بود که باز هم من برای کمک رفتم. البته مسابقه ای در کار نبود. یک ربع اول برای بچه ها کلاس آروبیک داشتن و حرکات بچه ها واقعا دیدنی بود. بعدش هم که سه گروه شدن و به نوبت هر گروه بازیهای مختلف میکردن. یکی از این بازیها اسکوتر سواری بود که برای جلوگیری از هر گونه زمین خوردنی به بچه ها میگفتن که باید روی اسکوتر بشینن و سر بخورن ولی همه بچه ها دوست داشتن روی اسکوتر ها بخوابن و سر بخورن و معلم کلاس اوستا هم با این کار مشکلی نداشت. وسط کار معلمشون یه لحظه رفت بیرون و یکی از معلم های بعد از ظهر اومد بالا سر بچه های کلاس اوستا. اکثر بچه ها هم داشتن روی شکم سر میخوردن که این معلمه نگاه کرد و یکی از همون بچه ها سریع بلند شد گفت:

 you know ms. Moody, Avesta is lying on his tommy. he should not do that. و معلم جایگزین هم بدون توجه به اینکه خود اون دختر هم همون کار را داشت میکرد بقیه بچه ها را جریمه کرد و اسکوتر هاشون را ازشون گرفت که اکثر بچه ها بهشون برخورد. من اصلا نمیتونم بفهمم چطور یه بچه ۵ ساله میتونه این قدر ... باشه و یه معلم هم چطور میتونه این قدر سریع و بی توجه عکس العمل نشون بده!!!!!

آخر همون هفته دوست من و خانواده گلش اومدن نهار خونمون. اوستا و آنوشا حسابی باهم بازی کردن و نگار هم خیلی قشنگ هدایتشون میکرد و سرگرم نگهشون میداشت و به همه ما حسابی خوش گذشت.

 ساعت نزدیک ۶ بود که مهمونها رفتن و ما سریع خونه را مرتب کردیم و رفتیم یه خرید کوچولو کردیم و برگشتیم خونه تا مهمونهای سری دوممون برسن. اول از همه آتوسا خوشگله اومد و اوستا و آتوسا مشغول بازی شدن تا آرمان و سینا هم رسیدن و جای همگی خالی حسابی دور هم گفتیم و خندیدیم. ساعت حدود ١١ بود که آتوسا گله رفت خونشون و بعد از رفتن اون هم اوستا بدون اینکه ما چیزی بگیم رفت روی تختش گرفت خوابید.

آخر هفته بعدش شنبه صبح راه افتادیم و رفتیم موزه  ROM که یکی از موزه های معروف به خاطر قسمت دایناسورهاش هستش. ما صبح ساعت ١١ بود که وارد موزه شدیم و به جز نیم ساعت برای نهار تا ساعت پنج و نیم در حال گشتن بودیم و از این شش ساعت، نصف بیشترش را در قسمت دایناسورها و پستانداران و کلا حیوانات بودیم...

باور کنین من آدم خنگی نیستم ولی هر کار میکنم اسم این دایناسورها را یاد نمیگیرم و اوستا مثل بلبل همه را میگه و حتی میگه چی را از کجا میشناسه و من با دهن باز نگاش میکنم!!!!!

قسمت جالب ROM به نظر من قسمتی بود که برای بچه ها درست کرده بودن و بچه ها میتونستن تمام چیزهایی را که توی موزه دیده بودن عملی یاد بگیرن. مثلا میزی گذاشته بودن پر از ماسه که توش پر از استخوان بود که بچه ها باید با قلم مو استخوان ها را تمیز میکردن و پیدا میکردن چی اون زیره. و یا قسمتی بود که بچه ها میتونستن لباسهای دوره های مختلف تاریخی را در اروپا بپوشن. یه قسمت میکروسکپی بود که ۵ تا نمونه گذاشته بودن و بعدش باید بچه ها اونها را با عکسهایی که اون بغل بود جفت میکردن و یک عالمه کارهای جالب دیگه که من خودم به شخصه همه را امتحان کردم و لذت بردم و یک عالمه هم چیز یاد گرفتم. چه برسه به اوستا که دلش نمیخواست از اون قسمت بیاد بیرون.

روز یکشنبه دو هفته پیش هم ظهر با سینا و آرمان و خانواده های گلشون قرار گذاشتیم و رفتیم فستیوال یخ که توی یکی از کوچه پس کوچه های داون تاون بود. البته مجسمه ها خیلی کوچکتر از چیزی بودن که ما انتظارش را داشتیم ولی بودن با دوستان و هوای منفی دو درجه باعث شد که حسابی بهمون خوش بگذره و اوستا هم کلی کیف کنه و آخرش هم یه ماشین یخی (ماشین وسط یه مکعب یخی) کادو بگیره و حسابی بدو بدو بکنه. 

بعد از فستیوال هم رفتیم خونه سینا تا با هم مراسم اسکار را نگاه کنیم ولی تنها کاری که نکردیم نگاه کردن تلویزیون بود و اونقدر خندیده بودیم که آخر شب دل درد گرفته بودیم. اوستا و آرمان و سینا هم تا تونستن WII بازی کردن و بالا و پایین پریدن.

تو این مدت یه بار بعد از مدرسه رفتیم خونه همکلاسی اوستا دنی و مامان گلش حسابی زحمت کشیده بود و به این دو تا وروجک حسابی خوش گذشت. دو روز بعدش هم رفتیم خونه Anne یکی دیگه از همکلاسیهای اوستا و اونجا هم اوستا حسابی بازی کرد و یک عالمه هم دنبال سگشون دوید و باهاش بازی کرد. یه یکشنبه هم نهار خونه نگار و آنوشا گله دعوت بودیم که از شب قبلش یک عالمه برف اومد و من هم موقع رفتن لباسهای برف بازی اوستا را برداشتم و بعد از نهار این سه تا رفتن بیرون توی محوطه حسابی برف بازی کردن که احتمالا آخرین برف بازی امسال اوستا خواهد بود، چون از اون روز هوا تقریبا بهتر شده و دیگه همش بارون میاد و تمام برفها هم آب شده.  

هوا اونقدر خوب بود هفته پیش که ما سورتمه را گذاشتیم توی انباری و  دوچرخه اوستا را درآوردیم و هفته قبل هم یکی دو بار با هم رفتیم یک ساعتی دوچرخه سواری کردیم و حسابی لذت بردیم.

الان یک هفته ای میشه که در خونه ما پروژه تخم مرغ رنگ کردن برقراره و هر روز اوستا یه مدل تخم مرغ رنگ میکنه تا جایی که امروز دیگه کار به چسبوندن کاغذ رنگی روی تخم مرغ هم رسید و خلاصه اینکه ما مادر و پسر علاوه بر تخم مرغ همه جای خونه را هم داریم رنگ میکنیم.

پیشرفت اوستا در پیانو بینظیره و معلمش خیلی ازش راضیه و ازش دعوت کرده تا در کنسرتی که این ماه در موسسه یاماها برگزار میشه یه قطعه اجرا کنه و اوستا هم خیلی هیجان زده است.

هفته گذشته تعطیلات march break مدرسه ها شروع شد. روز یکشنبه برای نهار رفتیم خونه آرمان. بعد از ظهر بچه ها رفتن استخر و قبل و بعدش هم یک عالمه بازی و شام تا اینکه موقع خونه اومدن اوستا توی ماشین دیگه از خستگی خوابش برد. در طول هفته صبح ها با من میومد سر کار  و بعد از ظهر ها هم میرفتیم دوچرخه سواری و پیاده روی و بازی. سه شنبه ظهر وقتی از شرکت برگشتیم برای من از ایران مامان پیغام گذاشته بود که پدربزرگم فوت کرده. بعد از شنیدن خبر من شروع کردم به گریه که اوستا با تعجب اومد موهام را نوازش کرد و بعدش هم رفت برام یه لیوان آب آورد. تازه بعدش هم وقتی سوار ماشین بودیم هی بهم میگفت مامی آهنگم را با من بخون!!!!

برای چهارشنبه سوری با دوستانمون قرار داشتیم که بریم میدان ملست من. ما خوشبختانه زود رفتیم و هنوز خیلی شلوغ نشده بود. ولی کم کم جمعیت زیاد شد و دیگه نمیشد تکون خورد. دو سه ساعتی برنامه بود و اولش دی جی اومد و بعدش هم عمو نوروز و حاجی فیروز و خواندن و رقصیدن. بعد از اونها سه نفر از اعضای مجلس انتاریو اومدن و تبریک گفتن و بعدش هم از نیروهای پلیس. در آخر هم باز دی جی و آتش بازی. ساعت ١٠ بود که اومدیم خونه و شام از ساندویچهای خوشمزه ای که عمو بابک درست کرده بود نوش جان کردیم و تا آخر شب دور هم بودیم.

چهار شنبه بعد از ظهر هم به خرید کادوهای عید گذشت. پنج شنبه من شرکت نرفتم و با اوستا تو خونه حسابی کاردستی درست کردم و بازی کردم و کتاب خوندیم و فیلم نگاه کردیم و بعدش هم رفتیم دوچرخه سواری و کتابخونه و از هوای بهاری اینجا لذت بردیم. روز جمعه صبح باز با هم رفتیم کتابخونه. بنا بود اوستا توی کلاس اریگامی شرکت کنه و من هم برم بشینم برای خودم یه قهوه بخورم و کتاب بخونم. ولی دیدیم که من هم میتونم برم سر کلاس و این طوری شد که دوتایی رفتیم و درست کردن مرغ دریایی را یاد گرفتیم و یک ساعتی را به شادی و خنده گذروندیم. (عکسمون هم روی فیس بوک کتابخونه تورنتو موجوده!!!!) بعدش هم رفتیم شرکت و ساعت ٣ گذشته بود که رسیدیم خونه و اوستا گرفت خوابید و من هم مشغول درست کردن غذا شدم و بعدش هم دوش گرفتم تا برای اولین مهمانی سال نو آماده بشم. ساعت نزدیک ۶ بود که باباجون جونی رسید و سریع حاضر شد و با هم رفتیم پارتی روم خونه دوستمون. اوستا که نرسیده شروع به بازی کرد و نیم ساعت نشده خیس عرق بود. و به ما هم خیلی خوش گذشت. ساعت نزدیک ده بود که از اونجا دراومدیم و رفتیم مهمونی دوم و اونجا هم یه سری کنار هفت سین وایستادیم  تا ساعت نزدیک یک بود که دیگه برگشتیم خونه. موقع در اومدن اوستا میپرسید مامی پارتی بعدی کجاست؟؟؟؟؟؟

امروز صبح اوستا رفته کادوهایی را که براش خریدیم توی کمد ما پیدا کرده. با تعجب اومده میگه مامی اینها اینجا چی کار میکنه؟ گفتم اینها را ما گرفتیم برای عمو نوروز که بدونه چی باید برای تو بخره. نیم ساعت بعدش دیدم همه خونه را از جلوی در با بلوک هاش فلش چیده که اول به طرف کمد ما میره و بعدش هم توی اتاق خودش. ازش پرسیدم اینها چیه؟ میگه: اینها برای اینه که عمو نوروز وقتی میاد بدونه باید بره از کمد شما کادوهای من را برداره بعدش بیاره بذاره توی اتاقم که گم نشه!!!!!!!!! تازه بعدش هم پرسید: مامی عمو نوروز از کجا میاد من هم ناخود آگاه گغتم از پنجره. جواب داد: اوپس پس باید فلش ها را از جلوی پنجره بذارم که من سریع گفتم نه فکر کنم از همون در میاد تو!!!!!!!!!!!!

خلاصه که سریال مهمونی های سال نو ما همچنان ادامه داره تا فردا شب که سفره هفت سین خودمون را با کمک دویتهای گلمون بچینیم و همه دورش جمع بشیم و آرزوی سالی خوب برای همدیگه بکنیم.


شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ توسط مرجان