Lilypie Kids Birthday tickers
روزمرگیهای اوستا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


Free counter and web stats



 
تولد شش سالگی و شروع مدرسه

روز سه شنبه آخر آگوست ما خونه جدید را تحویل گرفتیم و عصرها بعد از شرکت مشغول تمیز کردن شدیم. تا اینکه دیگه از پنج شنبه تیکه تیکه وسایل کمدها را بردیم و چیدیم. روز جمعه تولد اوستا بود و من تصمیم داشتم وقتی رسیدم خونه برای اوستا کیک درست کنم تا باباجون جونی بیاد و بریم بیرون ولی وقتی رسیدم خونه دیدم پای اوستا باند پیچی شده. ایران خانم گفت که اوستا ظهر که رفته بودن اسپلش پارک خورده زمین. بعدش خاله بیتا برده خونه خودشون و زخمش را تمیز کرده و پانسمان کرده بود و بعد آورده بود رسونده بود خونه که من رسیدم. اوستا میگفت چیزی نیست ولی وقتی پانسمان را باز کردم دیدم که زخم روی مچ پاش خیلی عمیق و وسیع هستش و گوشت کاملا دیده میشد. بلافاصله اوستا را برداشتم و رفتم دکتر. یک ساعتی طول کشید تا نوبتمون شد. دکتر پاش را معاینه کرد و گفت غیر از زخم چیز خاصی نیست و بعدش زخم را تمیز کرد. وقتی دکتر داشت این کار را میکرد اوستا طفلکم جیغ میزد و همش میگفت میسوزه. دکتر پانسمان کرد و ساعت تقریبا شش بود که رسیدیم خونه. حالا اون روز بارونی هم میومد که نگو. هر چی به اوستا گفتم بریم سر راه کیک بخریم گفت نه. بریم خونه. تازه رسیده بودیم که باباجون جونی هم رسید و کیک مورد علاقه اوستا را براش گرفته بود. شمع گذاشتیم و اوستا فوت کرد و کیکش را برید. بعدش حاضر شدیم و شام رفتیم بیرون. ساعت نه گذشته بود که برگشتیم خونه و اوستا خوابید و ما هم مشغول جابه جا کردن و بردن وسایل به خونه جدید شدیم تا ساعت دو شب. شنبه صبح دیگه وسایل بزرگ و مبلمان را بردیم و یکی دو تا کمد آشپزخونه که مونده بود. نزدیک عصر بود که کارهامون تقریبا تموم شده بود. دوش گرفتیم و حاضر شدیم و رفتیم رستوران برای تولد عمو مرتضی. ساعت ده گذشته بود که از رستوران در اومدیم. بقیه میخواستن برن قهوه بخورن که ما دیگه از خستگی نا نداشتیم و برگشتیم خونه و بیهوش شدیم. روز یکشنبه تا بعد از ظهر باقیمونده کارها را انجام دادیم و بعدش رفتیم دنبال ارغوان و با هم رفتیم واندرلند. یک سری راید سوار شده بودیم که بارون شروع شد. رفتیم شام خوردیم بارون بند اومد ولی راید ها را بسته بودن تا برای آتش بازی آماده بشن. ساعت ده آتش بازی شروع شد و بعد از دیدن آتش بازی از واندرلند دراومدیم و رفتیم ارغوان را رسوندیم و برگشتیم خونه. روز دوشنبه اینجا تعطیل بود و ما هم موندیم خونه تا استراحت کنیم و برای شروع سال تحصیلی آماده بشیم.

دوشنبه صبح پسر کلاس اولی ما به موقع از خواب بیدار شد و صبحانه اش را خورد. متاسفانه من باید زود میرفتم شرکت و نتونستم با اوستا برم مدرسه. اوستا با باباجون جونی با دوچرخه رفتن مدرسه و سال جدید را شروع کردن. من ساعت سه و نیم دم در مدرسه اوستا بودم و اوستا شاد و خوشحال از کلاس اومد بیرون. همون روز اول عاشق معلمش شده بود و میگفت که حتی از معلم پارسالش بیشتر دوستش داره. اوستا حسابی ذوق زده است که میره کلاس اول و واقعا حس میکنه بزرگ شده و به این موضوع افتخار میکنه.

 کل هفته اول مدرسه ما دنبال کارها و خریدهای تولد اوستا بودیم. امسال اوستا از من خواسته بود که کیکش را خودم درست کنم و گشته بود از اینترنت شکلش را هم در آورده بود. من تصمیم داشتم زودتر یک بار کیک را درست کنم و ببینم چطور میشه ولی به خاطر اسباب کشی و امتحانم فرصت نکردم و موند برای هفته آخر. روز جهارشنبه بالاخره یه کیک دایناسور کوچیک امتحانی درست کردم و با کمک باباجون جونی تزیین کردیم و هر دو مون از نتیجه کار راضی بودیم. روز جمعه کیک اصلی را درست کردم و چون قالبم کوچیک بود مجبور بودم سه تا کیک درست کنم و بعد ببرم و بذارم کنار هم تا شکل دایناسور در بیاد. خلاصه که روز جمعه کیک ها را پختم و گذاشتم توی یخچال تا سرد بشه. روز شنبه کیک ها را به شکل دایناسور بریدیم و لایه اول آیسینگ را زدیم و باز گذاشتیم توی یخچال. روز یکشنبه صبح هم لایه اصلی آیسینگ را زدیم و تزیین نهایی را کردیم و بردیم گذاشتیم توی یخچال پارتی روم تا موقع مهمونی.

شنبه شب من و باباجون جونی بلیط کنسرت شهرام ناظری گرفته بودیم. از اوستا پرسیدیم خونه کی دوست داره بره و گفت خونه سینا. ساعت هفت بود که اوستا را گذاشتیم اونجا و خودمون رفتیم کنسرت. ساعت دوازده بود که برگشتیم و رفتیم دنبال اوستا که ناراضی بود و میگفت چرا زود اومدین.اونجا با سینا حسابی wii بازی کرده بودن و فیلم دیده بودن.

یکشنبه صبح سریع کارهامون را کردیم و رفتیم پارتی روم را تزیین کردیم و اوستا هم ریل قطارش را روی میز چید تا مهمونها بیان و تولد شش سالگی پسر گلم را با کیک دایناسور رکس جشن بگیریم. اوستا حسابی خوشحال بود و خیلی بهش خوش گذشت.(از اونجایی که من و باباجون جونی دوست داریم جشن تولد همیشه توی خونه باشه و از اینکه مهمونی را بیرون و توی جاهای بازی بگیریم بدمون میاد تصمیم گرفته بودیم که تولد را توی پارتی روم خونه خودمون بگیریم) بعد از تولد هم تا ما کارها را بکنیم سریع با ارغوان کادوهاش را باز کرد و همه بازیها را امتحان کرد. 

 روز جمعه من به خاطر ترافیک یک ربع دیر رسیدم مدرسه و اوستا و معلمش توی حیاط نشسته بودن و حرف میزدن و منتظر من بودن. همه بچه ها رفته بودن و یا مشغول بازی بودن و سر معلمشون خلوت بود و فرصت شد باهاش صحبت کنم. میگفت خواندن اوستا خیلی جلوتر از کلاس اول هستش و به خاطر همین بهش متن های سخت تر سر کلاس میده. همین طور گفت که اوستا چلنج دوست داره و به خاطر همین به اوستا جدول داده بود سر کلاس که به انگلیسی حل بکنه!!!! خیلی از اوستا راضی بود و میگفت که اوستا سر کلاس خیلی خوشحال و شاد هستش.

 من دوست دارم آخر هفته هامون همیشه خالی باشه تا بتونیم همه با هم باشیم و برنامه بریزیم از جمع خانواده لذت ببریم. به خاطر همین امسال هم سعی کردم تمام کلاس های اوستا در طول هفته باشه و برای آخر هفته هیچ کلاسی نداشته باشه. دوشنبه ها پیانو و شنا که مثل سال قبل وسطش وقت داریم بریم کتابخونه و کتاب بخونیم و همین طور انتخاب کنیم بیاریم خونه. چهارشنبه ها کلاس اسکیت و پنج شنبه ها هم فرانسه. از هفته دوم سپتامبر کلاس پیانوی اوستا شروع شده. این ترم معلمش کتابهای رویال کانسرواتوری را داره باهاش کار میکنه تا اوستا برای امتحان آماده بشه و انصافا خیلی سخت شده. بهضی وقتها اوستا میاد میگه مامی سخت شده و نمیتونم ولی وقتی میرم میشینم پیشش و یک کم کمکش میکنم سر شوق میاد و تمرین میکنه و معلمش هم خیلی راضیه و میگه برای یه بچه شش ساله خیلی خوب پیانو میزنه.

 کلاس شنا و فرانسه هم از هفته پیش شروع شده و حسابی سر پسرک ما و مامانش شلوغه. این هفته سر کلاس پیانو معلمش ازش پرسید اوستا چه زبانهایی بلدی برگشته میگه: english, french, spanish and a bit of iranian!!!!!!!!!!!

آخر هفته گذشته به اوستا گفتم ظهر بره بخوابه تا شب بتونیم با هم بازی کنیم. نیم ساعت بعد رفتم توی اتاقش دیدم این شکلی خوابیده. لخت با تمام عروسکها روی بدنش!!!!!!!

شنبه هفته قبل با دوستهامون برای نهار قرار باربیکیو داشتیم. یکی از خانواده هایی که اومده بودن یه سگ داشتن که دیگه اوستا کل روز را داشت با اون بازی میکرد. طوری که آخرش دیگه سگه میومد و از پشت میپرید روی اوستا و مینداختش زمین و باهاش کشتی میگرفت.

 هفته قبل یکشنبه صبح پاشدیم باز رفتیم واندلند تا از آخرین روزهای هوای خوب استفاده کنیم. همون اول ورود اوستا و بابا جون جونی رفتن سوار Dragon fly شدن. من که جرات نکردم برم چون دو تا لوپ صد و هشتاد درجه داره ولی اوستا اومده بود و میگفت که بهترین رایدی بوده که سوار شده. بعد از سوار شدن بقیه رایدها موقع دراومدن دوباره خواست که سوار Dragon fly بشه و به من هم گفت که برم. راستش خجالت کشیدم از اوستا که بگم میترسم و من هم باهاشون رفتم و سوار شدیم و انصافا کیف داد.

برنامه این روزهای ما این طوریه که صبح ساعت هفت بیدار میشیم. تا صبحانه حاضر بشه من یا باباجون جونی لانچ باکس اوستا را آماده میکنیم و بعد اوستا را بیدار میکنیم و با هم صبحانه میخوریم و ساعت هشت من و اوستا در میایم و من اوستا را میذارم مدرسه و میرم سر کار. بعضی روزها هم اوستا و باباجون جونی با دوچرخه میرن مدرسه و بعدش باباجون جونی میره سرکار. اوستا را برای قبل و بعد از مدرسه توی before and after school program که توی خود مدرسه هستش ثبت نام کردیم و صبح ها میتونم از ساعت هفت و نیم به بعد اوستا را بذارم و به موقع برسم سر کار که مخصوصا توی زمستون این خیلی به درد خواهد خورد. بعد از ظهر هم من ساعت سه و نیم معمولا میرسم دم در مدرسه و اوستا را بر میدارم. میایم خونه نهار دوباره میخوره و با مامایی حرف میزنیم و بعدش اگه کلاس داشته باشه میریم کلاس و برمیگردیم و به تمرین پیانو و نوشتن و خوندن میرسیم. دیگه این موقع باباجون جونی حتما رسیده و بعدش نوبت بازی و خنده است تا شام بخوریم و اوستا ساعت هشت و نیم تا نه میره توی تختش و بعد از خوندن یه کتاب به فارسی و یه کتاب به انگلیسی میخوابه!!!!!!

آخر هفته گذشته تصمیم گرفتیم بریم باغ و سیب بچینیم. به ارغوان خوشگله و مامان و بابای گلش زنگ زدیم و با هم راه افتادیم. جای همگی خالی یک عالمه سیب خوردیم. توی باغ پر از نردبان بود و اوستا و ارغوان تقریبا از همه اونها بالا رفتن و سیب چیدن و ژستهای مختلف گرفتن تا ازشون عکس بگیریم. بعدش هم سوار تراکتور شدیم و باغ را گشتیم و یک کم دیگه سیب خوردیم و چیدیم و ساعت سه بود که تقریبا از اونجا در اومدیم و رفتیم نهار و بعدش هم اومدیم خونه.

  

 


پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ توسط مرجان