﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>روزمرگیهای اوستا</title>
    <description>shirinejan's description</description>
    <link>http://shirinejan.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مرجان</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 01 May 2012 12:47:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>حالا این یعنی چی؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روزها دارن به سرعت میگذرن و ما هم به دنبالشون مسابقه میدیم. زندگی مثل همیشه در جریان هستش و کلاسها برقرار. این ترم من بازهم برای خودم کلاس ورزش ثبت نام کردم. اولین جلسه لباس پوشیده و &amp;nbsp;منتظر بودم بابا جون جونی برسه خونه تا اوستا را بذارم پیشش و در بیام&amp;nbsp;که اوستا برگشته میگه مامی کجا میری؟ گفتم Gym. جواب داد بیا هفته ای&amp;nbsp;یه روز هم دوتایی بریم six pack (ماهیچه های شکم) درست کنیم بعد بابا چاق بمونه!!!!! این روزها هر وقت میخواد لباس عوض کنه میاد شکمش را نشون میده میگه مامی six pack من را ببین و منتظر میشه که من قربون صدقه شکمش برم و بوسش کنم!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روزهای دوشنبه کلاس پیانو کماکان ادامه داره و قبل از کلاس هم هر هفته میریم موسسه تا اوستا یک ساعت با گراند پیانو تمرین کنه تا ایشالله به زودی بتونیم یکی براش بگیریم. پیشرفتش عالیه فقط آهنگها را با اولین بار حفظ میشه و دیگه به خودش زحمت نت خوندن نمیده و این تنها نکته ای هستش که از نظر معلمش هنوز یک کم کار لازم داره. فرانسه پنج شنبه ها هم داره پیش میره و دیگه اوستا راحت سوال یه فرانسه میکنه و بعد از کلاس که میاد خونه من را با سوالاش گیج میکنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز جمعه سیزده آپریل من عصر جلسه داشتم و بنا بود اوستا پیش باباجون جونی بمونه که برای باباجون جونی کاری پیش اومد و رفت مونترال. من هم رفتم مدرسه دنبال اوستا، سریع رفتیم خونه لباس عوض کردیم و لب تاپ و کتابهای اوستا&amp;nbsp;را برداشتیم و در اومدیم. سر راه یک سری دونات گرفتیم تا ساعت پنج&amp;nbsp;برسیم به سالن جلسه. اونجا اوستا دو ساعتی مشغول حل کردن کتاب ریاضی و انگلیسی شد و بعدش هم لب تاپ را روشن کردم نشست به بازی کردن تا ساعت نزدیک نه شب که کار من تموم شد و در اومدیم. سر راه دوتایی رفتیم مکدونالد که چون من به اوستا قول بازی wii داده بودم فقط خریدیم و رفتیم طرف خونه. توی راه اوستا شامش را خورد که توی خونه وقت بیشتری برای بازی داشته باشه. ولی ساعت نه و نیم که رسیدیم خونه از خستگی روی مبل خوابش برد و نتونست بازی کنه!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز شنبه به کلاس بسکتبال و یکشنبه هم به کلاس شنا گذشت. توی کلاس شنا بالاخره دارن بهشون قورباغه را یاد میدن که خب به نظر برای بچه ها خیلی راحت میاد چون همه سریع دارن یاد میگیرن. و در کنار قورباغه روی سرعت و تکنیک کرال سینه هم کار میکنن و همین طور نجات دادن کسی که داره غرق میشه. یکشنبه بعد از ظهر حاضر شدیم و رفتیم تولد آرمان گل. هوا هم عالی بود و&amp;nbsp;اوستا و ملودی&amp;nbsp;بیشتر بیرون توی محوطه مشغول بدو بدو بودن تا موقع شام و کیک که بالاخره اومدن توی پارتی روم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_URkPTT6r.JPG" alt="" width="450" height="327" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوشنبه شب هم بعد از کلاس پیانو خونه یکی از دوستامون دعوت بودیم که اونجا هم حسابی اوستا بازی کرد ( البته کوچیکترین بچه خونه فکرکنم بیست سالش بود!!!) تا ساعت ده و نیم بالاخره خوابید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چهار&amp;nbsp;شنبه هیجدهم با مامان همکلاسی اوستا پادمینی قرار گذاشتیم و بعد از مدرسه رفتیم دوچرخه ها را برداشتیم و رفتیم پارک و این دو تا حسابی بازی کردن تا بالاخره شش و نیم بود که رضایت دادن بیایم خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز جمعه گفته بودیم ارغوان و مامان و بابای گلش بیان پیشمون و چون شنبه تولد عمو رضا بود یه کیک کوچیک هم من و اوستا درست کردیم تا دور هم جشن بگیریم. عصر جمعه ما جایی قرار داشتیم و سر راه رفتیم ارغوان را هم از خونه دوستش برداشتیم و زودتر از بقیه رسیدیم خونه و به اوستا و ارغوان هم گفتیم چیزی نگن تا عمو رضا را سورپرایز کنیم. این دو تا وروجک اونقدر بازی کردن که هر دو قبل از آوردن کیک بیهوش شدن و به سورپرایز کردن نرسیدن!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هوای تورنتو یه مدت خیلی گرم شده بود و همین باعث شد امسال درختها زودتر از همیشه شکوفه کنن. روز شنبه بعد از کلاس بسکتبال اوستا راه افتادیم رفتیم high park که شکوفه ببینیم. متاسفانه به خاطر سرد شدن یکدفعه هوا و باد شدید نصف بیشتر شکوفه ها ریخته بودن ولی خب هنوز هم قشنگ بود. توی راه بودیم که مامان ارغوان خوشگله زنگ زد که کجایین. گفتیم داریم میریم پارک. گفتن ما هم داریم میایم و اونجا همدیگر را پیدا کردیم و اوستا و ارغوان حسابی از درخت بالا رفتن و روی چمنهای خیس قل خوردن!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_whdusWNI.JPG" alt="" width="480" height="360" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_Sw95gOTA.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پنج شنبه بیست و ششم آپریل روز school show بود و پدر و مادرها را هم دعوت کرده بودن. من اوستا را از مدرسه برداشتم و رفتیم خونه سریع یه دوش گرفت و حاضر شد و بردم گذاشتمش کلاس فرانسه. ساعت شش و نیم رفتم دنبالش و با راسل و مامانش رفتیم مدرسه برای دیدن برنامه. کلاس اوستا سومین کلاس بود که شعرشون را اجرا کردن و آخر هم یه شعر دسته جمعی کل مدرسه با هم اجرا کردن. وقتی اوستا را دیدم بهش گفتم که خیلی قشنگ میخونده. گفت مامی اولش که رفتم بالا قلبم داشت تند تند میزد ولی بعدش دیگه خوب شد. توی شعر بعدی دیگه تند تند نمیزد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز جمعه عصر رفتیم ایندیگو تا اوستا بتونه با گیفت کارت هایی که عیدی گرفته هرچی میخواد بگیره. بیشتر از یه ساعت اونجا بودیم و اوستا هی کتابها را انتخاب میکرد و پشیمون میشد. من و باباجون جونی کیف میکردیم وقتی میدیدیم که اوستا نصف بیشتر کتابهای رده سنی نه تا دوازده سال را خونده و توی اونها دنبال کتاب میگرده. آخرش هم یه بازی مونوپولی خریدیم و بنا شد کتابهایی را که میخواست از طریق&amp;nbsp;مدرسه براش سفارش بدیم که ارزونتر هستش و میتونه تعداد بیشتری کتاب با پولش بخره. بعدش هم رفتیم خرید هفتگی را کردیم و برگشتیم خونه. شنبه شب مهمون داشتیم و بعد از مدتها اوستا آتوسا را دید و با هم بازی کردن و فیلم نگاه کردن. روز یکشنبه توی کلاس شنا همکلاس پارسال اوستا Anne&amp;nbsp; را دیدیم و برای هفته دیگه با هم قرار گذاشتیم تا بچه ها بتونن با هم بازی کنن. بعدش هم اومدیم خونه و به یه سری کارهامون رسیدیم و عصرش هم رفتیم پارک لزلی پیش دوستانمون و بجه ها یک عالمه فوتبال بازی کردن و بعدش هم یک ساعتی پیاده روی کردیم تا ساعت هفت بود که برگشتیم خونه تا برای یه هفته دیگه آماده بشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این مدت توی مدرسه برای درس علوم اوستا راجع به &amp;nbsp;&amp;nbsp;Green energy و&amp;nbsp; renewale energy و ... یاد گرفته. در ضمن چند وقت پیش سالگرد غرق شدن تایتانیک بود و توی مدرسه برای بچه ها توضیح داده بودن. از اون روز ما چهار تا کتاب تایتانیک خوندیم و کل اطلاعات فنی کشتی را حفظ شدیم و اینکه چرا غرف شده و چه کار میشد کرد که غرق نشه و .... تازه اوستا سفارش داده براش فیلم تایتانیک را بگیرم. بهش گفتم که تنها نمیتونه نگاه کنه. پرسید چرا گفتم چون جایی که آدمها غرق میشن شاید ناراحتش بکنه. فرداش از مدرسه اومده میگه: مامی فیلم تایتانیک را بذار. من هم میگم پانی (همکلاسی اوستا) بیاد با هم ببینیم . بعد هرجایی که داشتن غرق میشدن یا همدیگر را بوس میکردن تو بگو ما چشممون را میگیریم!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تازگیها کافیه اوستا یه سوال بکنه و من یا باباجون جونی جواب بدیم بعدش یه کلمه از جواب ما را انتخاب میکنه و میگه: حالا این یعنی چی؟ و این دور تا نیم ساعت یا بیشتر ادامه داره تا بالاخره ما میفهمیم که وروجک ما را گذاشته سر کار!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیشب موقع خواب از من راجع به wave پرسیده و یک کم براش توضیح دادم تا رسیدیم به اینکه قبل از اینکه دانشمندها بفهمن &amp;nbsp;wave وجود داره و میشه ازش استفاده کرد تلویزیون و رادیو نبوده. با تعجب از من پرسید پس جاش چی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا بناست امشب براش مفصل توضیح بدم که تلویزیون و رادیو چه طوری کار میکنن.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/242</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/9363909/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-9363909</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 12:47:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سیزده بدر و مسافرت کوتاه دو روزه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از شنبه گذشته دوباره کلاس های اوستا شروع شد. جمعه شب ارغوان و مامان و بابای گلش پیشمون بودن و بچه ها تا آخر شب بازی کردن. بعدش هم بنا شد ارغوان شب را بمونه پیش ما تا شنبه بتونیم با هم بریم بیرون. بالاخره ساعت یازده بود که بچه ها راضی شدن بخوابن. صبح کله سحر هر دوشون بیدار بودن و مشغول بازی. صبحانه خوردیم و بعدش راهی کلاس بسکتبال اوستا شدیم. اونجا من و ارغوان یک کم بسکتبال نگاه کردیم و یک کم هم هاکی تا بالاخره کلاس اوستا تموم شد و راه افتادیم طرف science center. جلوی در با یکی دیگه از دوستانمون و پسر گلش ارشیا قرار داشتیم و پنج تایی رفتیم تو. بچه ها به هر سوراخی سر کشیدن و ما هم دنبالشون. جاهایی هم که میشد یک کم براشون از دلایل علمی هر چیزی که اونجا بود توضیح میدادیم تا بالاخره ساعت سه بود که رفتیم نهار خوردیم. بعدش رفتیم قسمت الکتریسیته و اوستا و ارغوان رفتن بالا تا به گوی باردار شده دست بزنن و بعدش با دیدن قیافه خودشون توی آینه تا یک ربع میخندیدن!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_eZhIcdds.JPG" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساعت پنج دیگه &amp;nbsp;science center تعطیل شد و بچه ها راضی شدن بیان بیرون. بیرون هم نیم ساعتی بدو بدو کردن و بعدش ارشیا و مامان گلش خداحافظی کردن و رفتن. ما هم منتظر شدیم تا خاله افروز و عمو رضا بیان دنبال ارغوان ولی وقتی اومدن بنا شد با هم بریم برای سیزده بدر خرید کنیم و بعدش هم حالا بیاین پیش ما با هم جگر بخوریم و ... تا ساعت حدود یازده شب. تازه اون موقه بود که خاله سپیده زنگ زد که کجایین؟ پاشین بیاین اینجا آخرین قرارهای سیزده بدر را بذاریم. ما هم راه&amp;nbsp; افتادیم و توی راه اوستا خوابش برد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه سیزده بدر&amp;nbsp;هوا بارونی بود ولی طبق پیش بینی هواشناسی بنا بود از ظهر بارون بند بیاد. ما هم برنامه را گذاشتیم برای ساعت یک. پنج تا خانواده بودیم که جای همگی خالی جوجه کباب درست کردیم و حسابی هم بازی و بدو بدو کردیم تا ساعت حدود شش که دیگه دوباره اخمهای آسمون داشت میرفت توی هم. وسایلمون را جمع کردیم و با هم رفتیم یه کافی شاپ و یک ساعت و نیم هم اونجا دور هم بودیم تا دیگه هشت بود که رسیدیم خونه و اوستا دوش گرفت و خوابید تا برای مدرسه آماده باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در طول هفته کماکان برنامه ما مثل قبل بود و هر روزمون به کتاب خوندن و تمرین نوشتن فارسی و انگلیسی و پیانو تمرین کردن گذشت. کتابی که هفته قبل اوستا باید برای مدرسه میخوند راجع به اهرام و مصر بود و همین باعث شد که تمام حرفهای ما در مورد اهرام باشه و کتاب اضافی راجع به مصری ها بخونیم. روز پنج شنبه هم برای این چهار روز تعطیلی دو تا کتاب داده بود معلمشون که بخونن. یکی داستان و یکی راجع به تایتانیک که جمعه صبح وقتی ما از خواب بیدار شدیم اوستا هر دو تا را تموم کرده بود. وقتی گفت که تموم کرده من باور نکردم و شروع کردم در مورد کتاب ها سوال کردن که با کمال تعجب دیدم همه را جواب میده و معلومه که کامل خونده!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جمعه اینجا عید پاک بود و همه ما تعطیل. صبح بلند شدیم کارهامون را کردیم و اوستا پیانوش را تمرین کرد و برای ساعت دوازده رفتیم دنبال یکی از دوستانمون که تازه از ایران اومدن و با هم رفتیم کنار دریاچه. یک ساعتی قدم زدیم و اوستا هم بازی کرد و بعد رفتیم نهار خوردیم و یک کم هم خرید کردیم و ساعت پنج بود که برگشتیم خونه استراحت کوچولویی کردیم و حاضر شدیم برای شام رفتیم خونه سینا. آرمان و نیکان و هانا هم بودن. بچه ها بازی کردن و بعد از شام ساعت ده بود که اوستا اومد سرش را گذاشت روی پای من که بخوابه. داشتم دستش را نوازش میکردم که دیدم براده چوب رفته توی کف دستش و حسابی قرمز شده. دیگه باباجون جونی را صدا کردم اومد با سوزن در آورد و اوستا هم مقادیر متنابهی کولی بازی در آورد تا تموم شد و بعدش سریع خوابش برد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای شنبه و یکشنبه ما برنامه یه مسافرت کوتاه دو روزه را به collingwood داشتیم. شنبه صبح اوستا کله سحر بیدارمون کرد و ما هم وسایل را آماده کردیم و راه افتادیم. مسیر دو ساعت بیشتر نبود ولی ما طبق معمول توی هر جاده فرعی سرک کشیدیم و گشتیم تا برسیم هتل. بعد از چک این کردن باز راه افتادیم رفتیم کنار دریاچه و قدم زدیم و بازی کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_8bBlOwDo.JPG" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عصر توی &amp;nbsp;kids club هتل برنامه بود و اوستا خواست که بره اونجا و ما هم از فرصت استفاده کردیم و دو نفری رفتیم دوچرخه سواری توی مسیری که نزدیک هتل بود. بعدش برگشتیم دنبال اوستا و با هم رفتیم یه پارک دیگه کنار دریاچه که هم اوستا یک کم دوچرخه سواری بکنه و هم ما غروب آفتاب را تماشا کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_6HugNqWq.JPG" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساعت نه بود که برگشتیم هتل و اوستا یک کم بازی کرد و تلویزیون نگاه کرد و بیهوش شد. یکشنبه صبح هم بعد از صبحانه و یک کم&amp;nbsp;گشت و گذار، رفتیم سه تایی دو ساعت گلف بازی کردیم تا اینکه هوا حسابی ابری شد و دیگه داشت بارون شروع میشد که رفتیم وسایلمون را جمع کردیم و راه افتادیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_414M6hLA.JPG" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برنامه مون این بود که بریم یه مسیر دیگه و باز یک ساعتی دوچرخه سواری بکنیم که بارون تند شد و دیگه نتونستیم و جاش با ماشین توی مسیرهای جنگلی چرخیدیم و ساعت سه بود که راه افتادیم طرف تورنتو. پنج بود که رسیدیم خونه و دوش گرفتیم و سه تایی جلوی تلویزیون ولو شدیم و با هم amazing race نگاه کردیم. بنا بود که بابا جون جونی امروز را بمونه خونه پیش اوستا (آخه امروز مدرسه ها و ادارات دولتی تعطیلند ولی شرکتها باز هستند) ولی آخر شب خاله افروز اس ام اس زود و لطف کرد و گفت که اوستا را ببریم پیشش. امروز صبح هم باباجون جونی برد اوستا را رسوند و بعدش رفت شرکت. عصر هم من از شرکت رفتم دنبالش و رفتیم کلاس پیانو و بعد هم خونه و کارهای مدرسه و آماده شدن برای یه هفته جدید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه توی ماشین داشتیم سه تایی حرف میزدیم که من از باباجون جونی پرسیدم میدونی تاریخچه pass over چیه و چرا دقیقا با easter همزمانه که باباجون جونی داشت میگفت نه که&amp;nbsp;اوستا شروع کرد به توضیح دادن یکی یکی جزییات!!!!! بعدش هم شنبه شب تلویزیون داشت فیلم ده فرمان را نشون میداد، اوستا نشسته بود نگاه میکرد نمیذاشت عوض کنیم شبکه را!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این آخر هفته به خاطر مسافرت اوستا کلاس شنا و بسکتبال را نرفت. و حالا باید هفته دیگه بریم ببینیم چه خبره.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/241</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/9243840/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-9243840</guid>
      <pubDate>Tue, 10 Apr 2012 00:10:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سال نو مبارک</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خب این روزها هم داره به سرعت میگذره. یک هفته تعطیلات زمستانی به سرعت باد تموم شد و طبق معمول ساعت چهار وقتی میرفتم دنبال اوستا هنوز از بازی سیر نشده بود و باز هم میخواست بمونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جمعه شانزدهم بعد از کار و برداشتن اوستا، حاضر شدیم و رفتیم خونه ارغوان خوشگله. مامان گلش حسابی زحمت کشیده بود و ما هم که کنگر خوردیم لنگر انداختیم. شب را هم موندیم اونجا و صبح بعد از&amp;nbsp;صبحانه ارغوان را هم برداشتیم و برگشتیم خونمون.من مشغول تمیز کردن خونه و مرتب کردن کمدها و جمع کردن لباسهای زمستونی شدم. بچه ها هم یک عالمه بازی کردن و بعدش هم با باباجون جونی رفتن پارک. تا وقتی که خاله افروز و عمو رضا اومدن دنبال ارغوان و اوستا هم از خستگی بیهوش شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;یکشنبه هم سه تایی رفتیم بازار نوروزی تا وسایل سفره هفت سین بخریم و یک کم حال و هوای عید را حس کنیم. شب ساعت هفت و نیم بود برگشتیم خونه تا بعد از یک هفته اوستا برای مدرسه آماده بشه. دوشنبه را من مرخصی گرفته بودم و خونه بودم. باباجون جونی برد اوستا را رسوند مدرسه و بعد رفت سرکار. من هم برای آخرین بار خونه را گردگیری کردم و سفره هفت سین را چیدم و رفتم گل لاله و بنفشه هم برای سفره خریدم. بعد هم فقط یک تخم مرغ را رنگ کردم و دو تای بعدی را نگه داشتم برای اوستا. بعدش هم آماده شدم و رفتم دنبال اوستا. باباجون جونی هم یک کم زودتر اومد خونه و با اوستا دوش گرفتن و حاضر شدن. متاسفانه من یادم رفته بود به معلم اوستا بگم که اون روز نمیره کلاس پیانو. به خاطر همین اوستا و باباجون جونی رفتن کلاس و من هم لباس پوشیدم و با ماشین رفتم دنبالشون تا با هم بریم طرف جایی که بنا بود سال تحویل را اونجا بگذرونیم.با آرمان و سینا و خانواده های گلشون&amp;nbsp;هم سر راه قرار داشتیم و همگی با هم راهی venetian palace شدیم. برنامه از هفت شروع میشد که ما هم هفت و ده دقیقه رسیدیم. خوشبختانه تعداد کمی اومده بودن و ما فرصت کافی داشتیم تا با سفره هفت سین و بقیه جاهایی که دوست داشتیم عکس بگیریم و حسابی هم از خودمون پذیرایی کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_zqbRXByz.JPG" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعدش هم که بساط بزن و برقص به راه بود. ساعت تقریبا نه و نیم بود که شام را دادن و اوستا همونجا سه تا صندلی را چسبوندیم به هم و خوابید. ما تحویل سال را اونجا بودیم. ساعت از دو نیمه شب گذشته بود که در اومدیم و رفتیم خونه آرمان. توی راه اوستا بیدار شد و معلومه که بعد از بیشتر از چهار ساعت خوابیدن سرحال بود. قبل از خواب هی میگفت که من باید بخوابم آخه اگه فردا نرم مدرسه perfect attendance این ماه را نمیگیرم. ولی وقتی وسط راه بیدار شد و ما بهش گفتیم بخوابه، برگشت گفت مامی من دارم فکر میکنم اجازه بدم یکی دیگه perfect attendance این ماه را بگیره. مشکلی نیست اگه من نگیرم!!!! و بعدش هم یک ساعتی بیدار موند تا دوباره بیهوش شد. ساعت پنج بود که برگشتیم خونه. خوشبختانه من و باباجون جونی هر دو سه شنبه را مرخصی گرفته بودیم و میتونستیم بخوابیم ولی این وروجک از ساعت هشت بالا سر ما رژه میرفت و هی ساعت اعلام میکرد. ساعت نه بود که دیگه بلند شدیم. در طول روز خونه بودیم و اوستا تخم مرغ هاش را رنگ کرد وسر&amp;nbsp;سفره گذاشت. عصرش هم آماده شدیم یه سر رفتیم خرید و بعدش هم رفتیم عید دیدنی خونه یکی از دوستانمون که تازه دختر گلش به دنیا اومده. و از روز چهار شنبه روز از نو روزی از نو.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;جمعه عصر زنگ زدیم و رفتیم دنبال ارغوان و بعدش چهارتایی رفتیم بولینگ.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_xtlXZr5T.JPG" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک ساعت و نیم اونجا بودیم و بعدش دراومدیم رفتیم شام خوردیم و سر راه خاله افروز را هم برداشتیم رفتیم که برسونیمشون و برگردیم خونه. دم در اوستا برگشته میگه:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;I beg you, only five minutes. please, can we go up????&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعدش هم با ارغوان از ماشین پیاده شدن که بیا در بریم. دیگه ما هم ماشین را پارک کردیم و بالا رفتن همانا و تا ساعت دو اونجا بودن همانا. شنبه شب هم رفتیم خونه نیکان و هانا برای عید دیدنی (البته همراه با شام) و باز تا نصفه شب اونجا بودیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه ظهر برای خرید رفتیم بیرون و بعدش هم اولین دوچرخه سواری فصل.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_Ois87ZsD.JPG" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_NqKnTna3.JPG" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;چند روزیه نوشتن فارسی را با اوستا شروع کردیم و البته پیشرفتش حرف نداره. این هم از نمونه خط فارسی پسر گلم. اون فلش آخر هر خط هم علامت کلید enter هستش!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_PmBZxR6F.JPG" alt="" width="600" height="420" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند وقت پیش اوستا داشت تمرینهای مدرسه را حل میکرد. یه جا جدول بود که یک کلمه را پیدا نمیکرد. اومد از من پرسید من هم به جای گفتن کلمه راهنمایی کردم که چیزی که وقتی میخوایم مسیر را پیدا کنیم استفاده میکنیم. اوستا هم سریع جواب داد: جی پی اس!!!!! ( کلمه مورد نظر&amp;nbsp;map بود)&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/240</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/9183291/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-9183291</guid>
      <pubDate>Thu, 29 Mar 2012 02:36:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آخرین پست سال نود</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همه چی&amp;nbsp; خدا را شکر مرتبه. کلاسهای شنا و اسکیت تموم شده. کلاسهای ترم دیگه را هم ثبت نام کردیم. طبق معمول شنا هست ولی چون روزهای کلاس اسکیت با فرانسه و پیانو تداخل داشت این ترم را بی خیال شدیم. باباجون جونی چند هفته ای هست دوباره بسکتبال را شروع کرده و هفته ای دو روز میره تمرین و اوستا هم هر بار میخواد باهاش بره. به خاطر همین هم این ترم کلاس بسکتبال نوشتیمش.&amp;nbsp; همین طوری کلاس نرفته هر روز سر به سر باباجون جونی میذاره و هی بهش میگه که بهتر از اون بازی میکنه!!!! برای شنا هم برنامه هایی داریم و هفته پیش برای تعیین سطه بردیمش تا اگه بشه از ترم بعد به طور حرفه ای توی باشگاه شنا کنه. این روزها تمرین پیانو را بیشتر کردیم. اون روز اوستا نشسته بود برای خودش آهنگ میساخت و بعدش هم از من کمک خواست که بتونه نتها را بنویسه که یادش نره. البته بعضی وقتها هم سر تمرین کردن با هم کلنجار میریم. که البته برای سن اوستا طبیعیه که شیطنتت بکنه و برای من مادر هم طبیعی تر که بهش گیر بدم !!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دو سه هفته پیش اینجا فستیوال یخ بود که من و اوستا و باباجون جونی پا شدیم با هم رفتیم و خوش گذروندیم. اوستا جلوی تک تک مجسمه ها می ایستاد و میخواست که ازش عکس بگیریم و ژست هم میگرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_CqH8B7gL.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_5XZoNW0f.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_eMxNUlxB.JPG" alt="" width="480" height="360" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کادوی کارنامه اوستا هم یه بازی جدید برای wii بود. ( بعضی وقتها فکر میکنم داریم زیادی سخت میگیریم که بهش فقط اجازه میدیم آخر هفته ها اونم برای حداکثر یک ساعت بازی کنه!!!!)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برنامه مهمونی ها هم کماکان به راه هستش و تقریبا هفته ای یک یا دو بار با دوستانمون دور هم جمع میشیم و اوستا هم کم کم داره یاد میگیره که چطور در برابر بچه های بزرگتر کوتاه نیاد و حقش را بگیره.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این هفته اینجا تعطیلات زمستانی!!!! هستش و مدرسه ها تعطیله. از سه ماه پیش اسم اوستا را برای کمپ نوشته بودیم و حسابی هم هیجان زده بود. کل هفته به بازی و ورزش گذشته. بسکتبال، بدمینتون، سافت بال، اسکیت و فوتبال.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از بعد از کارنامه که اوستا توی رقص B+ گرفته بود، حسابی به رقص علاقمند شده و دیگه توی هر مهمونی میاد وسط و میرقصه. اگر همین طوری پیش بره فکرکنم این بار A+ را گرفته. همین طور هم در مورد نقاشی. اوستا که نقاشی دوست نداشت تا وقت گیر میاره میشینه به نقاشی کشیدن. از الان نقاشی کیک هفت سالگیش را کشیده و فقط هم میخواد من براش درست کنم. یه زمین چمن با چهار تا دایناسور مختلف. اون روز بهش میگم خب من زمین چمن را درست میکنم بعد میریم عروسک دایناسورها را میخریم میذاریم روش. میگه که نه دوست دارم همه دایناسورهاش را هم خودت درست کنی!!!! (حالا خوبه شش ماه وقت دارم تمرین کنم یاد بگیرم)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند روزی بود که در مورد چهارشنبه سوری برای اوستا توضیح میدادم. سه شنبه شب رفتیم میدون مل لست من و به اوستا گفته بودم که حاجی فیروز هم میاد و توضیح داده بودم که حاجی فیروز سیاهه و ... حالا رفتیم اونجا حاجی فیروز اومده و سفیده ( مثل اینکه چند سال پیش اینجا تذکر دادن که سیاه کردن صورت حاجی فیروز شاید به سیاه پوست ها بر بخوره و نژاد پرستی به حساب بیاد و از اون به بعد حاجی فیروز سفید شده!!!) ما هرچی حاجی فیروز را به اوستا نشون میدادیم قبول نمیکرد که این سفیده ( از بین تمام چیزها فقط همین یکی یادش مونده بود، حالا خوبه&amp;nbsp; تا الان دو سال توی دوبی معلم سیاه پوست داشته و براش عجیب نیست)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هفته قبل توی ایران بابایی خورده زمین و دستش شکسته و مجبور شدن پین بگذارن. عصر وقتی باباجون جونی رسید خونه من داشتم براش ماجرا را تعریف میکردم که اوستا اومد و شروع کرد به سوال کردن. چرا شکسته؟ حالا چی میشه؟ پین چیه؟ و ... و یکدفعه زد زیر گریه که من نمیخواستم دست بابایی بشکنه!!!! یک عالمه باهاش حرف زدیم و آخرش باباجون جونی دست خودش را نشون اوستا داده که ببین دست من هم شکسته بود ولی الان خوب شده .... ولی تا دو روز همش اوستا میپرسید یعنی الان بابایی دستش شکسته دست نداره؟؟؟!!!! پس چه جوری غذا میخوره!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیروز اوستا اومده در گوش من میپرسه:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;momy, be honest. Does amoo norouz really exist?&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من هم گفتم تو چی فکر میکنی؟ فکر میکنی سانتا وجود داره؟ برگشته میگه. آره سانتا هست ولی فکرکنم عمو نوروز مامان و باباها باشن که کادو میارن!!!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/239</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/9123128/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-9123128</guid>
      <pubDate>Fri, 16 Mar 2012 00:41:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>I am a proud mother of a 6 years old Avesta</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این بار تصمیم دارم از آخر شروع کنم. پریشب دومین کارنامه پسرکم را دادن و الان روی ابرها هستم. پسرکم همه چیز را A و A+ گرفته بود به جز dance و&amp;nbsp; visual arts که B+ بود. دیروز هم با معلمش جلسه داشتم و حسابی ازش تعریف کرد و باز هم مثل دفعه قبل گفت که اوستا خیلی کنجکاو&amp;nbsp; و مشتاق برای یادگیری هستش و اصلا ترسی از ریسک کردن و امتجان چیزهای جدید نداره. رهبر و هدایت کننده قابلی هستش ولی یک کم&amp;nbsp;بیشتر باید به&amp;nbsp;نظرات دیگران دیگران اهمیت بده. در ضمن از اینکه اوستا به راحتی نظرش را در هر زمینه ای میگه خیلی تعریف کرد و گفت که حتما تشویقش کنیم به این کارش ادامه بده. ( از هر چیز مدارس اینجا اگه خوشم نیاد از این یه مورد خیلی خوشم میاد که فقط درس ملاک ارزشیابی بچه ها نیست و رفتارهاشون هم ارزشیابی میشه.)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چهارشنبه بعد از گرفتن کارنامه اوستا مستقیم رفتیم کلاس اسکیت. جلوی کلاس بهش گفتم اوستا به بابا زنگ بزن بگو که کارنامه ات چه جوریه. گوشی را گرفته و زنگ زده به باباجون جونی با جدیت تمام&amp;nbsp; و لحن ناراحت برگشته میگه: بابا الان من ریپورت کاردم را گرفتم و همش D-!!!!!!! من را میگی همین طوری موندم. گفتم الان خنده اش میگیره و زودی میگه که داشته شوخی میکرده ولی این شوخی پنج دقیقه ادامه داشت بدون یک کم خنده و دیگه باباجون جونی باور کرده بود و مونده بود بهش چی بگه که من گفتم اوستا بابا را اذیت نکن دیگه!!!! هنرپیشه ای شده این وروجک که دومی نداره!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هفته قبل هم ترم کلاس فرانسه تموم شد و اوستا همه چیز را Very good گرفته بود و معلمش میگفت که دیگه شروع کرده به جمله ساختن و حرف زدن و خیلی از پیشرفتش راضی بود. از دیروز هم ترم جدید با همون معلم شروع شده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بقیه کلاسها هم کماکان ادامه داره. شنبه ها کلاس شنا، دوشنبه ها پیانو و چهارشنبه ها هم اسکیت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این روزها برای اولین بار اوستا حس رقابت پیدا کرده. توی کلاس مدرسه یه پسری هست به اسم کامرون که فکر میکنم پیش زمینه کره ای داره. روزی نیست که اوستا نیاد خونه&amp;nbsp; و حرف کامرون توی خونه ما نباشه. مثلا چند وقت پیش اومده میگه مامی امروز کامرون جمع&amp;nbsp;سه رقمی با سه رقمی میکرد. به منم یاد بده. یا یه روز دیگه دیدم نشسته ردیف نه را از جدول ضرب حفظ میکنه. پرسیدم چی کار میکنی برگشته میگه کامرون فقط تا هفت بلده میخوام فردا بهش بگم که من نه را هم بلدم. به هر حال امیدوارم این رقابت سازنده همین طور ادامه داشته باشه و خدا به داد معلم برسه!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کل هفته قبل توی مدرسه مشغول نوشتن و تمرین کردن سخنرانی راجع به اسباب بازی مورد علاقه شون بودن. روز سه شنبه سر کلاس باید جلوی همه میگفتن و بعد یکی انتخاب میشد از هر کلاس که جلوی مدرسه باید حرف میزد. که خب اوستا انتخاب نشده بود چون یکی دیگه بود که حرفش را با Good morning teachers and staff شروع کرده بود و بعد خودش را معرفی کرده بود انتخاب شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دو سه هفته پیش چند روز پشت هم ظرف غذای اوستا دست نخورده برمیگشت خونه. هر روز هم قول میداد که فرداش میخوره ولی باز هم خبری نبود (اون قدر حواسش پی بازی هستش که وقت نمیکنه غذا بخوره). آخرش من عصبانی شدم و دعواش کردم. ناراحت شد و رفت توی اتاقش. بعد از یک ربع اومده بیرون از من میپرسه: مامی، تو اگه مامان من نباشی چی کاره میشی؟ گفتم که من کارم چیه. یک کم فکر کرد و گفت نه، تو اگه مامان من نباشی jobless میشی!!!! از یه طرف خنده ام گرفته بود از یه طرف هم میخواستم از این فکر درش بیارم که تنها کار توی زندگی من بزرگ کردن اونه. خلاصه که جریانی داشتیم....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جمعه هفته قبل بنا بود عصر از مدرسه دوست اوستا پادمینی بیاد خونه مون و بعدش هم شب برای شام کیان و مامان و بابای گلش. ولی متاسفانه من از پنج شنبه اش حالم خوب نبود و روز&amp;nbsp;جمعه هم سر کار نرفتم و مجبور شدیم زنگ بزنیم&amp;nbsp; به خاله بیتا و قرار شام را کنسل کنیم ولی خب باباجون جونی زود اومده بود و رفته بود دنبال اوستا و پادمینی و آوردشون خونه تا دو ساعتی با هم بازی کنن و من هم سعی کردم از اتاق نیام بیرون تا بچه ها مریض نشن. روز شنبه هم صبح اوستا رفت کلاس شنا و بعدش هم خونه بودیم تا شب ساعت&amp;nbsp;هشت&amp;nbsp;که زنگ زدیم ارغوان و مامان و باباش بیان پیشمون. بنا شد از بیرون شام بگیریم&amp;nbsp; و تا آخر شب دور هم بودیم و بچه ها خوابیده بودن که دیگه قرار شد ارغوان شب را بمونه پیش ما. وقتی جای اوستا را آماده کردم و انداختیمش سر جاش بهش گفتم ببین کی توی اتاقت خوابیده. ارغوان را که دید خندید و گرفت خوابید. یکشنبه صبح هم بلند شدیم و با هم رفتیم برف بازی و سورتمه&amp;nbsp;سواری. هوا عالی بود و حسابی خوش گذشت و حسابی توی برفها&amp;nbsp;غلت زدیم و همدیگر را&amp;nbsp;زیر برف دفن کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_ZUBQeCon.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_m5lT8615.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعدش هم برگشتیم سر راه دونات گرفتیم و بعدش هم رفتیم خونه سوپ خوردیم تا گرم بشیم و نهار هم حاضر بشه. عصرش هم باز زنگ زدیم عمو رضا و خاله افروز بیان یکی دو ساعتی پیشمون تا ساعت&amp;nbsp; هفت که رفتن و اوستا هم آماده شد برای خوردن شام و خوابیدن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جمعه دو هفته قبل هم حسابی شلوغ بود. از یک هفته قبلش بنا بود بعد از مدرسه&amp;nbsp;اوستا بره خونه پادمینی برای&amp;nbsp; بازی. از مدرسه سریع رفتیم خونه لباس عوض کرد و بردم گذاشتمش اونجا و بعدش هم من و باباجون جونی جایی کار داشتیم. بدو بدو رفتیم کارمون را انجام دادیم برگشتیم ساعت شش و نیم دنبال اوستا رفتیم خونه سریع اون دو تا دوش گرفتند و حاضر شدیم شام رفتیم خونه ارغوان که مهمونی بود. تا ساعت نزدیک سه اونجا بودیم. اوستا هم یک کم سرما خورده بود و به خاطر همین تصمیم گرفتیم صبح نره کلاس شنا. شنبه بیدار شدیم کارهامون را کردیم و رفتیم پارک برای فستیوال زمستونی که چون برف نبود زیاد کیف نمیداد ولی خب به اوستا و ارغوان و کیان حسابی خوش گذشت. بعد از ظهر برگشتیم خونه ما و نهار خوردیم و بعدش هم دوش گرفتیم برای شام رفتیم خونه سینا و تا یکشنبه ظهر اونجا بودیم و اوستا و سینا و آرمان و ارغوان هم حسابی بازی کردن. بعدش هم همگی با هم رفتیم اسکیت و بعد از اون همه خوردن یک کم ورزش کردیم!!!! ساعت هفت که رسیدیم خونه اوستا بیهوش شد تا فردا صبحش ساعت هفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_OORRUnyU.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_9kWGWpfh.JPG" alt="" width="415" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جمعه سه هفته پیش هم برنامه مشابه بود. شنبه صبح طبق معمول شنا بود و بعدش هم سه تایی رفتیم اسکیت. بعد برگشتیم خونه حاضر شدیم رفتیم خونه آرمان و اونجا دو ساعتی همه با هم رفتیم استخر و شنا و مسابقه. یعنی ساعت ده و نیم که شام خوردیم اوستا نشست به فیلم نگاه کردن و همون طور نشسته بیهوش شد. فرداش هم عصری بود که برگشتیم خونه و یک کم برای اوستا سوال ریاضی نوشتیم و حل کرد چون فرداش امتحان داشت و بعدش هم خوابید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از وقتی برای اوستا یه برنامه هفتگی درست کردم و زدم به یخچال خیلی مستقل شده و کارهاش را بدون اینکه من بهش بگم انجام میده. هی میره برنامه را چک میکنه و کارهایی را که باید انجام میده. در طول هفته معمولا غیر از کلاسهاش ما نیم ساعت تمرین پیانو داریم، نیم ساعت کتاب خوندن، نیم ساعت نوشتن و نیم ساعت هم خوندن کتابهای علمی. بقیه اش را هم خودش تصمیم میگیره چی کار کنه. یه روز میچسبه به نقاشی یه روز به لگو به روز به نوشتن یه روز به اسباب بازی و ....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/238</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/8941717/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-8941717</guid>
      <pubDate>Fri, 17 Feb 2012 22:20:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دی نامه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;ماه گذشته علیرغم تعطیلی مدرسه ها برای سال جدید، ماه خیلی شلوغی بود. روز سه شنبه 20 دسامبر، من اوستا را از مدرسه برداشتم و سریع رفتیم خونه تا به کارهامون برسیم و برای مهمانی شب یلدا آماده بشیم. قبل از رفتن من یک کم برای اوستا راجع به شب یلدا و اینکه بلندترین شب ساله توضیح دادم که خب چون قبلا راحع&lt;br /&gt;به روزهایی که شب و روز برابرند و یا شب و روز بلندترین هستن توی کتاب علومش با هم خونده بودیم خیلی سریع اسم یلدا را با توضیحات قبلی تطبیق داد و تمام. بابا جون&lt;br /&gt;جونی نزدیک شش بود که رسید خونه و راه افتادیم به طرف مهمونی. بنا بود اون شب را با دوستان وبلاگی قدیم ( خانوادگی جدید) بگذرونیم که یکی از بچه ها زحمت رزرو&lt;br /&gt;پارتی روم را کشیده بود و مقدمات را هم آماده کرده بود. ساعت هفت دیگه تقریبا همه&lt;br /&gt;جمع شده بودن. بچه ها هم که مشغول بازی و شیطونی. بعد از شام بساط انار و هندونه و آجیل و حافظ خونی به راه بود و از اون شب اوستا عاشق انار شده و هی انار میخواد. آخر شب موقع خداحافظی اوستا کاپشنش را پوشید و اومد روی صندلی نشست تا ما خداحافظی بکنیم. یکدفعه برگشتیم دیدیم همون طور نشسته خوابش برده از خستگی. یعنی تا لحظه آخر مقاومت کرده بود که حداکثر استفاده را از بودن با بچه های دیگه بکنه!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_PG5PCgKI.jpg" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;روز جمعه 23 دسامبر، شرکت ما تعطیل بود. من هم از مدتها پیش به اوستا قول داده بودم که برم مدرسه. با معلمش هماهنگ کرده بودم و بنا بود بعد از نهار اونجا باشم.&amp;nbsp;آخرین روز مدرسه بود و بنا بود جشن داشته باشن و به همدیگه کادو بدن. ساعت یک رسیدم مدرسه و رفتم سر کلاس. اوستا حسابی خوشحال بود. اول از همه خوراکیها را تقسیم کردیم بعد بچه ها به چهار گروه تقسیم شدن تا بتونن کاردستی درست کنن و من و معلمشون هر کدوم مسوول دو تا میز شدیم که بگیم چی کار کنن. بعدش هم یک کیسه که اسم همه بچه ها توش بود را آماده کردیم.. یکی از بچه ها اولین اسم را درآورد و کادویی را که آورده بود به اون یکی داد و همین طور ادامه پیدا کرد تا همه کادو گرفتن و آخر سر هم معلمشون کادوهایی را که خودش برای بچه ها&amp;nbsp;آماده کرده بود بهشون داد و برگشتیم خونه تا برای مهمونی شب یلدا - کریسمس که خونه ما بود آماده بشیم. اوستا مشغول کارهای خودش شد و من هم سریع کارهام را کردم و غذا درست کردم و آماده شدیم تا مهمونها بیان. از وقتی که برای اوستا wii خریدیم یک پای ثابت مهمونی هامون شده بازی با wii .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_lSBRTFkc.JPG" alt="" width="480" height="360" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بچه ها و اکثر مواقع باباها جلوی تلویزیون بازی میکنن و بقیه هم میشینن دور میز نهارخوری به حرف زدن. اون شب تا ساعت یک مهمون داشتیم و آخرش هم موفع رفتن تصمیم گرفتیم از تعطیلات بچه ها استفاده کنیم و بیشتر دور هم جمع بشیم. روز شنبه صبح تا ظهر به جمع و جور کردن گذشت و بعدش هم یه سر رفتیم خرید و عصری برگشتیم خونه و آماده شدیم رفتیم خونه آرمان. اوستا تا ساعت دوازده بیدار بود و مشغول بازی و فیلم نگاه کردن و بعدش خوابش برد. نصفه شب که برمیگشتیم خونه بابا جون جونی از پارکینگ بغلش کرد. وقتی در خونه را باز کردیم اوستا چشمهاش را باز کرد و با ناراحتی گفت: دیدین سانتا کادوی من را نیاورده؟؟؟؟ سریع بهش گفتیم تو که هنوز نخوابیدی. سانتا هر وقت بخوابی میاد و تا بابا جون جونی بره و لباسهای اوستا را عوض کنه من سریع نقش سانتا را بازی کردم و کادوی اوستا را گذاشتم زیر درخت و شیر و بیسکویت را هم نصفه خوردم و رفتم توی اتاق خودمون. صبح ساعت هفت اوستا با خوشحالی اومده ما را بیدار کرده که کادوی من را ببینینو بعدش هم گفت: مامی من دیدم شما دیشب کادو را گذاشتی و شیر را خوردی!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;روز دوشنبه هم من و باباجون جونی تعطیل بودیم. صبح یک کم سه تایی مسابقه wii دادیم و بازی کردیم و بعدش هم رفتیم بیرون تا یکی دو تا چیزی را که از قبل نشون کرده بودیم بخریم ولی خیلی زود برگشتیم چون همه جا وحشتناک شلوغ بود و فقط برای جای پارک پیدا کردن باید بیشتر از نیم ساعت میگشتیم. سه شنبه و چهار شنبه برنامه مون این بود که اوستا و باباجون جونی من را میرسوندن شرکت و بعد میرفتن شرکت باباجون جونی. برای چند ساعتی که اوستا اونجا بود هم از قبل برنامه ریزی میکردیم که جقدر بازی کنه، چقدر کتاب بخونه، چقدر تمرین حل کنه و ... عصر هم باز میومدن دنبال من و با هم میرفتیم. روز پنج شنبه من اوستا را با خودم آوردم شرکت. صبح که رسیدیم میگه: مامی من باید برم توی همه اتاقها به دوستهات سلام کنم. بعد اومدیم توی اتاق من یک کم کتاب خونده و یک کم خاطرات روز قبلش را نوشته ( ماجرای این خاطرات نوشتن اینه که ما از کتابخونه دو تا کتاب گرفتیم به اسم diary of a wimpy kid. اوستا اینها را خوند و خوشش اومد. حالا از اون موقع هر روز میاد کارهایی را که کرده تند و تند مینویسه و از همون استایلی که توی کتا بود هم استفاده میکنه. یعنی اولش تاریخ را مینویسه. بعد مینویسه Hi. this is Avesta again و بعد بقیه ماجرا) بعدش رفته اتاق یکی از همکارهای من ( یه آقای پنجاه و پنج -شش ساله و نیم ساعت با اون راجع به هاکی حرف زده. بعدش توی اتاق یکی دیگه و باز یک عالمه راجع به علوم و بدن انسان حرف زده تا موقع نهار. برای نهار من و اوستا و یکی از همکارهای خانوم من رفتیم مک دونالد روبروی شرکت که جای بازی هم داره. اوستا نیم ساعتی بازی کرد و نهار خورد و برگشتیم شرکت. بعد از نهار تمرینهای ریاضی را که براش آماده کرده بودم حل کرد، برای من یه نقاشی خوشگل کشید. بعدش هم یکی از همکارها براش یه تفنگ بادی آورد که بازی کنه. خلاصه که بهش خوش گذشت. موقع خداحافظی همه بهش گفتن که روز جمعه هم بیاد شرکت ما ولی شب توی خونه تصمیم گرفت که دوست داره جمعه را باز با باباجون جونی بره چون اونجا میتونه کامپیوتر بازی کنه!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;سه شنبه شب هم همه با هم رفتیم سینما تا فیلم سه بعدی تن تن را ببینیم و جالب این بود که همه حسابی لذت بردیم. برای ما یادآور خاطرات بچگی بود و برای اوستا سازنده خاطرات بچگی. حالا از اون روز دنبالشم تا کتابهای تن تن را براش پیدا کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;روز جمعه حسابی برف اومده بود و اوستا هم علاوه بر کارهای قبلی توی بالکن شرکت باباجون جونی حسابی برف بازی هم کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_Ewr6cD7a.jpg" alt="" width="480" height="360" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;روز شنبه سی و یک دسامبر، خونه یکی از دوستانمون که پارسال با هم ویلا گرفته بودیم و یه آخر هفته به یاد موندنی را گذرونده بودیم مهمون دعوت شده بودیم. ساعت حدود هشت رسیدیم اونجا. از همون اول بچه ها همه رفتن طبقه دوم و ما غیر از موقع شام ندیدیمشون. ساعت نزدیک دوازده هم همه دور هم جمع شدیم و شمارش معکوس سال نو را از تلویزیون نگاه کردیم و باز بچه ها غیبشون زد تا ساعت حدود سه که میخواستیم برگردیم خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_2gNSRHEF.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اوستا سوار ماشین نشده با اینکه میدونست که داریم میریم خونه آرمان خوابش برد. روز اول ژانویه را خونه موندیم و از کنار هم بودنمون لذت بردیم. روز دوشنبه شام خونه ارغوان گل دعوت بودیم. اونجا من به مامان دوست اوستا Anne زنگ زدم تا بپرسم آیا میتونم اوستا را برای روز سه شنبه پیشش بذارم یا نه. داشتم حرف میزدم که Anne گوشی را گرفت و گفت: you know, Avesta is my favorite friend. وقتی این جمله را به اوستا گفتم که داشت با ارغوان بازی میکرد، برگشت در کمال خونسردی گفت: OK. I like her as well!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;سه شنبه یکی از سردترین روزهای زمستون امسال بود. صبح من اومدم شرکت و باباجون جونی اوستا را پیاده برد تا خونه Anne که اوستا حسابی صورتش سردش شده بود و ظهر تا رسیدم به من گفت که چرا صبح منتظر نشدی من را برسونی!!!! اوستا و آن از صبح تا ساعت سه و نیم که من برسم بازی کرده بودن ولی هنوز سیر نشده بودن و بالاخره ساعت چهار و نیم که رضایت دادن برگردیم خونه. اومدیم خونه کارهامون را کردیم و شام درست کردیم تا حدود ساعت ده شب که من و باباجون جونی بردیم اوستا را رسوندیم خونه ارغوان تا شب پیششون بمونه و همین طور چهار شنبه را تا من از سر کار برم دنبالش. شب تا ساعت دوازده و نیم که ما اونجا بودیم که هنوز بچه ها نخوابیده بودن و مشغول بازی بودن.فرداش را هم تمام روز به بازی گذرونده بودنو حسابی بهشون خوش گذشته بود. طوری که وقتی من رفتم دنبال اوستا و سوار ماشین شدیم که برگردیم خونه بغض کرده بود که :آخه من میخواستم امشب هم بمونم!!!! رسیدیم خونه و تا باباجون جونی بیاد من کارهام را کردم ولی هنوز اوستا بغض کرده بود. به خاطر همین تصمیم گرفتیم بریم ایکیا تا یک کم بازی کنه و حواسش پرت بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;روز پنج شنبه و جمعه باباجون جونی مرخصی گرفته بود و خونه بود. پنج شنبه دوتایی رفته بودن موهای اوستا را کوتاه کرده بودن. بعدش هم رفته بودن اسکیت و بعد هم کتابخونه. وقتی که من رسیدم خونه هم داشتن با هم wii بازی میکردن. روز حمعه را توی خونه گذرونده بودن و پدر و پسر حسابی کشتی گرفته بودن و پیانو تمرین کرده بودن. بعد از نهار هم دو تایی رفته بودن بولینگ. ساعت سه و نیم من از سر کار رفتم دنبالشون. سریع رفتیم خونه حاضر شدیم و من و اوستا رفتیم خونه دانیال همکلاسی پارسال اوستا و باباجون جونی هم رفت پیش دوستش. اونجا اوستا و دنی و کیمیا خودشون را با wii خفه کردن و دیگه هر بازی ای که بود را امتحان کردن. ساعت ده و نیم بود که برگشتیم خونه و اوستا بیهوش شد. از شنبه هفتم ژانویه ترم جدید کلاسهای اوستا شروع شد. این ترم زمان کلاس شنا طولانی تر شده و به خاطر همین تصمیم گرفتیم کلاس را بذاریم شنبه صبح ساعت ده و نیم. اوستا و باباجون جونی راهی کلاس شدن و من هم سریع مشغول تمیز کردن خونه و نهار درست کردن شدم. ظهر مجبور کردیم اوستا بخوابه تا برای مهمونی شب سرحال باشه. چون شنبه شب تولد سینا بود و دعوت بودیم. عصر حاضر شدیم تا ارغوان و خانواده گلش هم بیان و با هم بریم تولد. اون روز اوستا خودش خواست که کراوات بزنه و از اون روز هم هر وقت میخوایم بریم مهمونی اولین پیشنهاد لباسش بلوز و کراوات هستش که خیلی هم بهش میاد و باید برم براش کراواتهای رنگهای مختلف پیدا کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_LmxdzieN.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بعد از تموم شدن تولد (حدود ساعت یک و نیم) از پارتی روم رفتیم بالا خونه سینا تا در جمع کردن وسایل کمکشون کنیم. ولی بالا رفتن همانا و تا صبح موندن همانا. البته اوستا تا رفتیم بالا خوابش برد. ساعت حدود پنج بود که برگشتیم خونه و خوابیدیم ولی بنا شد صبح وقتی بیدار شدیم با هم هماهنگ کنیم تا صبحانه با هم باشیم. ساعت یازده بود که خاله سپیده زنگ زد و دوباره رفتیم خونشون تا صبحانه نهار را دور هم باشیم. شب موقع خواب اوستا ناراحت بود و وقتی دلیلش را پرسیدیم گفت که سینا و آرمان نمیذارن بازی کنه و دست میندازنش و حسابی بغض کرده بود. باهاش صحبت کردیم و سه تایی براش راه حل پیدا کردیم تا بالاخره خوابید. روز دوشنبه بالاخره تعطیلات تموم شد و زندگی ما به روال عادی برگشت. صبح مدرسه، بعد هم کلاسها و بعدش هم خونه. دوشنبه عصر من اوستا را بردم کلاس پیانو گفتم باباجون جونی بره دنبالش تا من بتونم برم برای خودم اسکیت بخرم. آخه پارسال که اوستا را میبردیم بیون برای اسکیت من و باباجون جونی وایمیستادیم و نگاه میکردیم و یخ میزدیم و امسال تصمیم گرفتیم ما هم یاد بگیریم و من دوشنبه شب کلاس ثبت نام کردم. اوستا بیشتر از من ذوق کلاس رفتن من را داشت. دوشنبه ساعت هشت که رسیدم خونه بدو بدو اومد و هی میپرسید چی یاد گرفتی؟ میتونی به پشت بری؟ مامی ببین باید این جوری اسکیت کنی و ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;مثل ترم پیش این ترم هم چهارشنبه ها کلاس اسکیت داره و بیشتر از قبل هم علاقمند به هاکی شده و همش سعی میکنه مثل هاکی بازها اسکیت کنه. من هم&amp;nbsp; دارم سعی میکنم فکرش را از هاکی منحرف کنم و هی بهش فیلمهای speed skating را نشون میدم که نظرش عوض بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;روز پنج شنبه دوازده ژانویه بعد از کلاس فرانسه رفتیم شام خونه ارغوان خوشگله. یکی دیگه از دوستانشون هم دعوت بودن که یه پسر هم سن اوستا داشتن و این سه تا حسابی بازی کردن و نقاشی کشیدن تا همگی ولو شدن. ولی چون اوستا دیرتر از معمول هر شبش خوابیده بود دلمون نیومد صبح جمعه زود بیدارش کنیم تا با من بیاد و بنا شد باباجون جونی ببردش مدرسه و بعد بره سر کار که برف هم میومد و حسابی سر راه مدرسه بازی کرده بودن. عصر جمعه سه تایی رفتیم fairview mall دنبال ارغوان تا اوستا و ارغوان با هم بازی کنن و کلاس خاله افروز تموم بشه. بعد از کلاس بردیم برسونیمشون خونه شون و برگردیم که دم در خاله افروز گفت بیاین بالا و ما جواب نداده ارغوان و اوستا پیاده شدن که آره بریم دیگه!!!خلاصه که این دو تا از بودن با هم سیر نمیشن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;هفته قبل هم باز به مدرسه و کلاس و مهمون بازی گذشت. یه شب خاله سپیده و عمو بابک اومدن پیشمون ولی سینا را از طرف مدرسه برده بودن کمپ و نبود. اوستا بغض کرده بود که آخه من هم میخوام برم کمپ. چرا ما را نمیبرن. یک عالمه بهش توضیح دادیم که بابا سینا کلاس پنجمه شما کلاس اول. وقتی بزرگ شدی تو را هم میبرن. ( از یه طرف از این احساس استقلال و اعتماد به نفس اوستا کیف میکنم و از طرف دیگه دلم میگیره که میبینم به این زودی داره بزرگ میشه و میخواد مستقل باشه. )&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اوستا الان حدود یک ماهه که یک کتاب خاص را فقط از کتابخونه مدرسه میگیره که روش نقاشی دایناسور ها را یاد میده. از اول شروع کرده و یکی یکی داره تمرین میکنه و میکشه و رنگ میزنه و پشت هر کدوم هم اسمشون را مینویسه. میگه میخوام کالکشن درست کنم. وقتی بزرگ شدم scientist شدم اینها را به همه نشون بدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;هفته قبل توی مدرسه راجع به global warming یاد گرفته بودن. این هم توضیحی که اوستا به من میداد: " مامی. میدونی توی آسمون، توی air یه سوراخ بزرگ هست که یه رینگ داره. بعد ما هر چی بیشتر pollution بکنیم این رینگ بزرگتر میشه بعد یخ های north pole آب میشه بعد دیگه polar bear ها جایی ندارن زندگی کنن. میمیرن. بعد من ناراحت میشم!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;همین طور راجع به مارتین لوتر کینگ یاد گرفته بودن. ( من و اوستا قبل از کلاس اسکیت اوستا کنار آبخوری): مامی، میدونی قبلا black هی نمیتونستن جلوی اتوبوس بشینن و فقط white ها میتونستن؟ یا مثلا اگه میخواستن آب بخورن black ها باید از این کوچیکه ( آبخوری بچه ها) میخوردن و white ها از بزرگه؟ بعد یکی اومد گفت: stop it. we are all human.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;بعد همه کم کم گوش کردن!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;آخر هفته گذشته اینجا یک کم برف اومده بود و ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم برف بازی و سورتمه سواری. اوستا سورتمه اش را میذاشت پایین سرسره. میرفت از بالا سر میخورد میفتاد توی سورتمه و بقیه اش را با سورتمه سر میخورد. بعد از برف بازی برگشتیم خونه نهار خوردیم و با ارغوان خوشگله رفتیم اسکیت. این دو تا وروجک با سرعت تمام میرفتن. اوستا هر دوری که میزد میومد میگفت: مامی نیفتادی زمین؟ میخوای دست من را بگیری تند بری؟ بعدش هم شام با سینا و آرمان و خانواده رفتیم بیرون. بعد زا شام همه برگشتیم خونه ما . اوستا ساعت نزدیک 12 بود که خوابید. ما نشستیم به فیلم نگاه کردن و بازی و آخرش دیگه تصمیم گرفتیم همه بمونن خونه ما. همه توی هال کنار هم خوابیدیم تا صبح. صبح که اوستا بیدار شد و اومد ماها را دید، قیافه اش دیدنی بود.خوشحال بود که همه خونه ما sleep over کردن.( بچه های ما اینجا از نعمت پدر بزرگ و مادر بزرگ دور هستن. یادمه من که بچه بودم از اینکه بنا بود مادر بزرگ و یا خاله ام بیان شب خونه ما بمونن چه ذوقی میکردم و همیشه هم با بقیه نوه ها دعوا داشتیم که مادربزرگ خونه شما بیشتر از ما مونده!!!)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_wm1ocWm2.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_wdNNqJ5E.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;خلاصه که یکشنبه صبح همه با هم صبحانه خوردیم و بعد هر کی رفت خونه خودش تا بعد از ظهر که با هم رفتیم دوباره اسکیت و این بار بابا ها را هم مجبور کردیم که بیان روی یخ. فکر کنم تا آخر زمستون بتونیم یه تیم اسکیت راه بندازیم .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/237</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/8789803/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-8789803</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Jan 2012 22:43:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>این دفعه دیگه شده فصلنامه</title>
      <description>&lt;p&gt;خب دیگه دو ماه شده که ننوشتم و دیگه تا به ماه سوم نرسیده باید آپدیت کنم!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از آخرین نوشته اونقدر گذشته که اصلا یادم نمیاد چی را نوشتم و چی را ننوشتم.&amp;nbsp;تازه این وسط لب تاپم هم یه روز خاموش شد و دیگه روشن نشد و رفت توی کما و هنوز هم در کما به سر میبره و به هوش نیومده و تمام عکسهای ماه نوامبر هم همراه اون در کما هستش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از همون دو ماه پیش شروع میکنم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بیست و سه اکتبر تولد دانیال خوشگله همکلاسی پارسال اوستا بود که همه را دعوت کرده بود به یک زمین بازی سر پوشیده که الان بعد از دو ماه اصلا اسمش یادم نمیاد. بعد از ظهر حاضر شدیم و رفتیم اونجا. تقریبا شبیه زمین ژیمناستیک بود. بچه ها رفتن بازی و مامان و بابا ها هم مشغول صحبت. تا اینکه بعد از دو ساعت بچه ها خیس عرق اومدن بالا تا جشن تولد انجام بشه و کیک را ببرن. اوستا چند وقتی میشد که دانیال را ندیده بود. وقتی برگشتیم خونه اولین سوالی که کرد این بود که مامی دنی چرا glasses داشت. من و بابا جون جونی نشستیم براش توضیح دادیم که چه طور میشه که چشم ضعیف میشه و باید عینک زد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز هالوین، اوستا&amp;nbsp; طبق تصمیم خودش لباس اسپایدرمن را پوشید ولی هر کار کردیم راضی نشد ماسک بذاره. میگفت خودم نامه مدرسه را خوندم که گفته ماسک خطرناکه و نذارین بچه ها ماسک بزنن!!!!!!!! خلاصه که حاضر شد و رفت مدرسه. توی مدرسه مثل پارسال بعد از ساعت نهار دی جی آورده بودن و توی جیم بچه ها را جمع کرده بودن و بزن و برقص تا ساعت سه و نیم که موقع خونه رفتن بود. بعدش هم ما اومدیم خونه و اوستا یک کم پیانو تمرین کرد تا موقع کلاسش شد و با همون لباس اسپایدرمن رفتیم کلاس. اونجا معلمش بهش یه سری شکلات داد. بعدش هم کلاس شنا. ساعت 7 سریع از کلاس شنا در اومدیم و برگشتیم خونه و شامی را که باباجون جونی آماده کرده بود را خوردیم و با هم رفتیم trick or treat. برخلاف پارسال که اوستا خجالت میکشید امسال خودش بدو بدو میرفت در خونه ها را میزد و با خنده سلام میکرد و حرفش را میزد و شکلاتش را میگرفت و تشکر میکرد و بر میگشت. من و باباجون جونی هم از دور مواظب بودیم که اتفاقی براش نیفته و کسی اذیتش نکنه. خلاصه که سر نیم ساعت سطلش را پر کرد و بعدش هم یک کم توی کوچه های اطراف گشتیم و تزیینات مختلف را دیدیم و ساعت از نه گذشته بود که برگشتیم خونه و اوستا بیهوش شد و من هم سریع سطلش را خالی کردم و چیزهایی که زیاد به نظر مطمئن نمیومد را جدا کردم و بقیه را ریختم توی سطلش و گذاشتم بالای سرش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند وقت پیش طبق معمول همه حموم رفتن های اوستا، وان را پر کردم تا آب بازی کنه و اومدم بیرون. بعد از نیم ساعت دیدم یک ریز داره من و باباجون جونی را صدا میکنه. سریع رفتیم ببینیم چی شده که دیدم توی وان وایستاده و تا ما را دید پرسید: مامی من لخت به دنیا اومدم یا لباس داشتم؟؟؟؟؟؟ من و بابا جون جونی مرده بودیم از خنده. بهش گفتیم که تو لخت به دنیا اومدی و اومدیم بیرون. فردای اون روز عصر من جلسه داشتم و اوستا و باباجون جونی خونه تنها بودن. ساعت&amp;nbsp;هشت که رسیدم خونه اوستا بدو بدو اومده دم در که مامی مامی من میدونم بیبی چه طوری درست میشه. پرسیدم چطوری؟ و شروع کرد توضیح دادن. ( طبق معمول داشته با&amp;nbsp;باباجون جونی&amp;nbsp;شبکه دیسکاوری نگاه میکرده) مامی توی شیکم مامانها، یه سلول که اسمش ا-س-پ-ر-م هست میاد میچسبه به یه &amp;nbsp;egg. بعد این سلول کم کم بزرگ میشه، میشه heart و دست و پا و سر. هی بزرگ میشه تا دیگه توی شیکم مامانش جا نمیشه و باید آقای دکتر درش بیاره!!! ( فردای اون روز من هم این انیمیشن را دیدم. فوق العاده بود ولی هر چی میگردم توی اینترنت پیداش نمیکنم که بذارم اینجا) اونقدر اوستا از اینکه میدونه بیبی چه طوری درست میشه ذوق زده بود که فردای اون روز وقتی با مامایی توی ایران هم چت میکردم بدو بدو اومده و براش تعریف کرده. همین طور برای دای دای و بابایی و ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عصر سه شنبه اول نوامبر با اوستا رفتیم خونه کیان کوچولو و خاله بیتا تا این دو تا با هم بازی کنن و ما هم کنار هم یه چایی بخوریم و گپ بزنیم. همون طور که قبلا نوشته بودم دو تا از دندونهای اوستا لق شده بود و یه مدت تمام فکر و ذکر اوستا tooth fairy بود. این مکالمه بین اوستا و کیان سر میز شام هستش:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کیان: tooth fairy چه شکلیه؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من: tooth fairy&amp;nbsp; یواشکی میاد و کادو را میذاره. کسی نمیبیندش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کیان: پس باید glue بذاریم که وقتی میاد بچسبه نتونه بره بعد ببینیمش!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من و خاله بیتا: !!!!! ( داشتیم فکر میکردیم چی جواب بدیم)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا: کیان. آخه فقط که دندون ما نمیفته. اگه tooth fairy&amp;nbsp; نتونه بره اون وقت بچه های دیگه کادو نمیگیرن ناراحت میشن!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کیان: پس glue نمیزنیم که بتونه باز کادو بیاره!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از سه ساعت بازی من و اوستا خداحافظی کردیم و اومدیم سوار ماشین بشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من ازش پرسیدم اوستا میخوای یه روز خونه کیان sleep over کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا: No Mommy, I have had enough!!!! ( حالا تا دو دقیقه پیشش داشتن با هم بازی میکردن و با غر غر خداحافظی کرده!!!)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من: خونه آتوسا چی؟ ( آتوسا هم مثل کیان پنج سالشه)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا: I have to think about it.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من: خونه سینا چی؟ (سینا کلاس پنجمه)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا: Yes, Yes, Hurray!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه پنج نوامبر هم مهمانی وبلاگی بود که باز توی پارتی روم ما برگزار میشد. اوستا و بقیه بچه ها اونقدر بازی و بدو بدو کرده بودن که آخر شب اوستا از خستگی قبل از خواندن کتابش بیهوش شد.&amp;nbsp;فردای اون روز هم هوا خوب بود و ما سه تایی تصمیم گرفتیم بریم کنار دریاچه. من کیک پخته بودم. با دو تا فلاکس چایی داغ و کیک و میوه راه افتادیم و رفتیم. اونجا یک عالمه تاب سواری کردیم و دنبال هم دویدیم و توی برگها بالا و پایین پریدیم و توی هوای سرد چایی داغ خوردیم. تا عصر ساعت پنج که دیگه داشت تاریک میشد برگشتیم طرف خونه تا استراحت کنیم و برای یک هفته شلوغ دیگه آماده بشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;شنبه دوازده نوامبر،&amp;nbsp;تصمیم گرفتیم بریم خرید و کارهای عقب افتاده را انجام بدیم&amp;nbsp;( من از خرید فراری ام و هر کاری مخصوصا گردش و مهمونی را به خرید ترجیح میدم و تا مجبور نباشم خرید نمیرم) از صبح رفتیم مرکز خرید وان میلز و یه سری از چیزهایی که لازم داشتیم خریدیم و بعدش در اومدیم ساعت چهار رفتیم رستوران me va me نهار بخوریم. همونجا هم عمو بابک زنگ زد و برای شب قرار گذاشتیم که با هم بریم بیرون یه بستنی شاپ (اسم اختراعی اوستا هستش این البته). سریع رفتیم خونه خریدها را گذاشتیم و یک کم استراحت کردیم و بعدش حاضر شدیم رفتیم سر قرار. دو ساعتی اونجا بودیم. من و باباجون جونی با اینکه نهار مفصل خورده بودیم نتونستیم از بستنی های خوشمزه اونجا بگذریم ولی اوستا هر چی اصرار کردیم لب نزد که من سیرم. ( کاشکی من میتونستم مثل اوستا جلوی شکمم را نگه دارم!!! این یه مورد اوستا به بابایی رفته وگرنه من و باباجون جونی که هر دو شیکمو هستیم!) از اونجا هم بلند شدیم و با هم رفتیم خونه خاله سونا و عمو مرتضی و باز تا نصفه شب مشغول بازی و حرف زدن بودیم و بچه ها هم فیلم نگاه میکرن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چهارشنبه شانزده نوامبر، کارنامه فصل اول را دادن. اینجا توی کارنامه های ابتدایی&amp;nbsp;&amp;nbsp;نمره وجود نداره و تعریفی هستش و به&amp;nbsp;دو گروه&amp;nbsp;تقسیم میشه. گروه اول Learning skills and&amp;nbsp; working habbits هستش که با&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;Excellent, Good, Satisfactory and Needs improvement ارزش گذاری میشه و اوستا نود درصد موارد را E و بقیه را هم G گرفته بود و تنها نظر معلمش این بود که اوستا دوست داره همیشه leader باشه. اون نظرات بقیه بچه ها را گوش میده ولی وقتی به عمل میرسه ترجیح میده نظر خودش را عملی کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گروه دوم هم موارد درسی هستش شامل زبان، ریاضی، علوم اجتماعی، ورزش و هنر ( که هر کدوم باز دو سه تا زیر مجموعه داره) و با&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;progessing with difficulty, progressing well and progressing very well&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ارزش گذاری میشه که اوستا همه را progressing very well گرفته بود و تنها نظر معلمش این بود: keep up with the good work.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ما هم به خاطر کارنامه درخشان پسرمون برش داشتیم و رفتیم&amp;nbsp; براش NINTENDO WII گرفتیم و بهش گفتیم میتونه پولهای قلکش را برای هر چیز دیگه ای که خودش دوست داره خرج کنه که هنوز تصمیم نگرفته چی میخواد. البته اوستا فقط اجازه داره آخر هفته اون هم به مدت حداکثر یک ساعت در روز بازی کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فردای گرفتن کارنامه هم من ساعت چهار با معلم اوستا جلسه داشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;معلمش حسابی تعریف کرد و پیشنهاد کرد که حتما اوستا را توی یه ورزش گروهی ثبت نام کنیم و گفت که اوستا از نظر درسی خیلی جلوتر از کلاس هستش و اصلا جای نگرانی نداره و به خوبی از عهده همه چیز بر میاد و همین طور خیلی قشنگ تمام درسها را برای همکلاسی ایرانیش پانته آ که تازه از ایران اومده و انگلیسی را داره کم کم یاد میگیره توضیح میده و کمکش میکنه که به کلاس برسه و تشویق میکرد که اوستا این کار را ادامه بده. من ازش پرسیدم که اوستا همش حرف از جدول ضرب میزنه و هی از من سوال میکنه&amp;nbsp; و آیا توی کلاس اول اینها جدول ضرب یاد میگیرن؟ که معلمش گفت جزو برنامه کلاس اول نیستش ولی چون اوستا و یک نفر دیگه مباحث کلاس را بلد هستند و حوصله شون سر میره، اون تصمیم گرفته بهشون ضرب و جمع و تفریق&amp;nbsp;دو رقمی را یاد بده و براش جالب بود که اوستا خیلی راحت منطق ضرب را فهمیده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز جمعه همون هفته هم اولین PA Day امسال بود که خوشبختانه جایی که اوستا را قبل از مدرسه میذارم روزهای PA Day هم باز هستش و من اوستا را ساعت هشت گذاشتم اونجا. موقع رفتن از اوستا پرسیدم دوست داری زودتر بیام دنبالت؟ که گفت نه همون سه و نیم بیا!!!! تازه وقتی هم سه و نیم رسیدم توی جیم مشغول یاد گرفتن حرکات کاراته بودن و نیم ساعتی منتظر شدم تا بیاد بیرون.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز شنبه نوزده نوامبر اولین دندون شیری پسر گلم افتاد. دندونش کاملا لق شده بود و به مویی بند بود ولی اوستا احتیاط میکرد و چیزی باهاش نمیخورد تا درد نگیره. روز یکشنبه من و باباجون جونی یه سیب گنده آوردیم و دادیم دستش که گاز بزنه. با دومین گاز دندون هم در اومد و موند روی سیب. اوستا اونقدر ذوق زده شده بود که نگو. همش میرفت جلوی آینه دندونش را نگاه میکرد و میگفت آخ جون امشب tooth fairy میاد. وقتی هم شب برای شام با دوستهامون رفتیم بیرون از وقتی رسیدیم اوستا همش دهانش باز بود تا بقیه ببینن که دندونش افتاده که من یواشکی به خاله سونا و خاله سپیده گفتم و اونها هم حسابی تحویلش گرفتن. حالا مامایی هم از قبل به اوستا گفته بود که وقتی میره ایران دندونهاش را با خودش ببره تا مامایی بهش جایزه بده. و اوستا همش توی این فکر بود که چه طوری به tooth fairy بگه که وقتی کادو میاره دندونش را با خودش نبره!!!! بهش گفتیم توی دلت بگو خودش میشنوه. آخر شب اوستا خواب بود که برگشتیم خونه. بابا جون جونی پول را گذاشت زیر بالش اوستا ولی یادش رفت دندون را هم بذاره. صبح یکشنبه ساعت هشت صبح اوستا گریه کنان اومده ما را بیدار کرده که دیدین tooth fairy نشنید من گفتم دندونم را نبره!!!! بابا جون جونی رفت که مثلا بهش کمک کنه خوب بگرده و من هم از فرصت استفاده کردم دندون را گذاشتم زیر بالش باباجون جونی. وقتی برگشتن و اونجا پیداش کردن به اوستا گفتیم که tooth fairy خیلی وروجکه. آورده دندونت را گذاشته اینجا که ما برات نگه داریم تا موقع ایران رفتن که بتونی ببری برای مامایی!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه بیست نوامبر رژه سانتا در تورنتو بود. ما یک کم زودتر از خونه در اومدیم و با مترو رفتیم داون تاون یک کم توی کوچه پس کوچه ها قدم زدیم تا ساعت دوازده که با سینا و مامان و بابای گلش قرار داشتیم و همدیگر را پیدا کردیم. به نظرم رژه امسال&amp;nbsp;خیلی کوتاه تر از پارسال بود. در ضمن هوا خیلی گرم تر از پارسال بود و ما خیلی راحت وایستادیم و رژه را دیدیم. بعدش هم ارغوان خوشگله و مامان و بابای گلش اومدن پیشمون و همه با هم قدم زنان رفتیم طرف &amp;nbsp;Eaton center. یک ساعتی اونجا گشتیم و برای شام رفتیم خونه سینا و عمو بابک و خاله سپیده تا از پیتزاهای خوشمزه عمو بابک بخوریم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز شنبه بیست و ششم نوامبر، من و اوستا و کیان و خاله بیتا از&amp;nbsp;صبح&amp;nbsp;رفتیم میدان دانداس که برای بچه ها برنامه بود. از شخصیت های happy feet 2 گرفته تا سانتا و انواع فرشته ها و یک عالمه برنامه متنوع. یه غرفه هم داشتن که میشد برای سانتا نامه داد. اوستا نشست و شروع کرد به نوشتن نامه:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;Dear Santa,&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;I want a Lego City for christmas. Happy New Year.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;Love Avesta&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و اونقدر با دقت و مرتب داشت مینوشت که گزارشگر شبکه CBC اومد و از من اجازه گرفت ازش فیلم بگیره و از نوشتنش فیلم گرفت و بعدش هم باهاش مصاحبه کرد و اسم و سنش را هم پرسید و ما بعدا فهمیدیم که زنده توی تلویزیون نشون دادن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_X825UHOb.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساعت نزدیک سه بود که برگشتیم خونه. درست وقتی که از مترو پیاده شدیم دندون دوم اوستا هم افتاد. اوستا هم خوشحال و خندون که دوباره &amp;nbsp;tooth fairy میاد. رفتیم خونه و نهار خوردیم و یک کم استراحت کردیم. بعدش ساعت پنج اوستا توی موسسه یاماها کنسرت پیانو داشت. رفتیم اونجا و&amp;nbsp; دو تا قطعه اجرا کرد و بعدش دوباره راه افتادیم طرف داون تاون برای برنامه آتش بازی و پرده برداری از درخت کریسمس. اونجا سینا و بعدش هم کیان را پیدا کردیم و بعد از آتیش بازی با هم شام رفتیم بیرون.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_FIGGOxqB.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز جمعه دوم دسامبر مهمانی کریسمس شرکت ما بود. من هم با مامان ارغوان خوشگله صحبت کرده بودم که اوستا را ببرم پیششون و بنا بود شب را هم اونجا بمونه. از چند روز قبل هی صحبت sleep over توی خونه ما بود. اولین باری بود که اوستا میخواست تنها جایی بمونه و حسابی شک داشت. من هم بهش گفتم که خودش تصمیم بگیره و اگر دوست نداره شب میریم دنبالش. چند روز فکر کرد و آخرش گفت که میره. جمعه من رفتم اوستا را از مدرسه برداشتم و اومدیم خونه حاضر شدیم&amp;nbsp; و رفتیم خونه ارغوان. موقع پیاده شدن اوستا پرسید اگه من شب آب بخوام چی؟ بطری آبم را که توی ماشین بود بهش دادم و گفتم که قبل از خواب پر کنه بذاره پیشش. هاپوی مورد علاقه اش را هم دادم دستش و باز هم بهش گفتم هر وقتی که دلش خواست برگرده خونه بهم زنگ بزنه و میام دنبالش حتی اگه نصفه شب باشه و خداحافظی کردم. اون شب یکی دیگه از دوستهای ارغوان هم اومده بوده پیششون و سه تایی تا دوازده شب گفتن و خندیدن و بازی کردن و اصلا هم یادش نیفتاده بود که به ما زنگ بزنه. شب هم با ارغوان توی هال خوابیده بودن. صبح شنبه ساعت نه رفتیم&amp;nbsp; دنبال اوستا و بعدش همگی با هم با ارغوان و مامان و بابای گلش رفتیم بیرون و برنامه طوری شد که باز شام برگشتیم خونشون. ساعت یازده شب موقع خداحافظی بعد از یک روز و نیم بازی، اوستا برگشته میگه: میشه امشب هم بمونم!!!!!!!!!! خلاصه که اولین sleep over با موفقیت انجام شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز سه شنبه&amp;nbsp;سیزده نوامبر همکلاسی پارسال اوستا Anne و برادر کوچولوش Matthew از عصر اومدن پیش ما تا مامان و بابای اونها هم بتونن در مهمونی کریسمس محل کارشون شرکت کنن. اوستا و آن حسابی بازی کردن و من که حدس میزدم به این راحتی نخوابن. ساعت هفت بهشون شام دادم و بعدش ساعت هفت و نیم گفتم که برن بخوابن و براشون کتاب خوندم. نشون به اون نشون که تا ساعت نه و نیم دوتایی شون بیدار بودن و در حال خنده و شاید ده بار جاشون را عوض کردن و اوستا رفت توی کیسه خواب آن و آن رفت روی تخت اوستا تا بالاخره خوابشون برد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکشنبه یازده نوامبر، ظهر پا شدیم رفتیم منطقه Distillary. اونجا دو ساعتی را با دوستانمون گذروندیم و بعدش هم رفتیم خونه همکار باباجون جونی که شام مهمون بودیم. اوستا و دختر صاحبخونه و مهمونش حسابی بازی کردن و کل زمانی که اونجا بودیم غیر از موقع شام ما این سه تا را ندیدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_JhO9LcmE.jpg" alt="" width="480" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و بالاخره شنبه گذشته مهمانی کریسمس شرکت باباجون جونی بود. ما هم اوستا را بردیم گذاشتیم خونه همکار باباجون جونی پیش دختر و یکی از اقوامشون و مامان و باباها رفتیم مهمونی. ساعت دوازده شب وقتی برگشتیم هنوز مشغول فیلم نگاه کردن بودن. قبلش پیانو زده بودن، مونوپولی بازی کرده بودن و شام خورده بودن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه هم سه تایی با خاله سپیده رفتیم محدوده Distillary که برای کریسمس بازار داشتن و جای همگی خالی انواع خوراکیهای کریسمس را امتحان کردیم و چرخیدیم تا عصری که برگشتیم خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_Xpe0ioU1.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز شنبه دومین کنسرت اوستا هم برگزار شد که این دفعه من وقت نداشتم برم و فقط باباجون جونی رفته بود و میگفت که اوستا خیلی قشنگ اجرا کرد. معلم پیانوش هم خیلی ازش راضی و بنا شده از بعد از تعطیلات کتابهای سری دوم کانزرواتوری را شروع کنه. با هم تصمیم گرفتیم که چون سن اوستا کمه امتحان این مرحله را نده و یک راست سال بعد برای یک مرحله بالاتر اقدام بکنه تا بیخود استرس امتحان روش اثر نذاره.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از هفته گذشته تمام کلاسهای اوستا تعطیل شده تا بعد از سال نو که دوباره همه شروع میشه و دوباره روز از نو روزی از نو.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/236</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/8567221/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-8567221</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Dec 2011 23:11:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>tooth fairy will be here soooooon</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برنامه مدرسه اوستا این طوری هستش که هر هفته دو شنبه، شعر یا متن هفته توی دفترشون چسبونده میشه که معمولا موضوعش با درس علومشون هماهنگی داره. در طول هفته باید بچه ها خوندن این متن را تمرین کنند و یک سری از کلمات را هم که&amp;nbsp;زیرشون سر کلاس خط کشیدن، تمرین کنن تا روز جمعه که از اون لغتها دیکته دارن. مثلا سه هفته پیش موضو ع درس علوم فصلها بود و شعر هم مربوط به فصلها میشد و دیکته هم از همین بود. تازه سر کلاس موسیقی هم بهشون گفته بودن یه شعر برای فصلها از خودشون بگن و بنویسن و بعد براش ریتم درست کنن و بخونن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_7sgtM3XJ.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روزهای جمعه اولین کاری که اوستا بعد از رسیدن از مدرسه میکنه اینه که بیاد سراغ مامایی و باهاش چت بکنه و بهش بگه که باز یه برچسب بزرگ گرفته ( یعنی همه کلمات را درست نوشته) و مامایی هم بهش قول بده که وقتی رفت ایران تمام اینها را ببره تا به تعدادشون جایزه بگیره. توی ریاضی هم دارن جمع و ضرب را همزمان یاد میگیرن که برای من خیلی عجیبه ولی خب اوستا سریع و راحت ضرب را یاد گرفته و فکر کنم باید کم کم مجبورش کنم جدول ضرب را حفظ کنه چون اینجا خبری از حفظ کردن نیست. درضمن first, second, third, ... را هم یاد گرفتن و همین طور صفت تر و ترین را. من هم در تکمیل اون توی خونه بزرگتر و کوچیکتر و علامتش را بهش یاد دادم و الان بهش تمرین میدم و خیلی قشنگ یاد گرفته که دهن مار همیشه طرف عدد بزرگتره ( حالا شاید بعدا یه عکس از تمرینهایی که حل میکنه بذارم)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینجا فقط هفته ای یک بار و اون هم معمولا چهار صفحه بهشون تمرین برای خونه میدن و همه چیز را سعی میکنن توی مدرسه انجام بدن و کاری برای خونه نمونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هفته ای دو روز ورزش دارن. دو روز موسیقی و بقیه درسها شامل ریاضی، غلوم و social study را هم تقریبا هر روز دارن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند روز پیش با اوستا داشتیم کتاب علومی را که براش جدید خریدیم میخوندیم. موضوعی را که انتخاب کرده بود بدن انسان بود. از عصرش که اومده بود خونه هی میپرسید که ما چند تا bone داریم. نشستیم راجع به استخوانها براش خوندم و عکس اسکلت بدن را نشونش دادم و بعدش رسیدیم به مغز و اعصاب و براش توضیح دادم که مثلا چشم یه چیز حطرناک میبینه، میفرسته مغز. مغز به پا دستور میده که بپره و پا میپره. کتاب خوندنمون تموم شد و شام خوردیم و مسواک زد و رفت تو تختش که براش کتاب خوابش را بخونم و بخوابه. کتابش تموم شد و بهش گفتم اوستا دیگه چشمهات را ببند و بخواب. برگشته میگه: مامی من میخوام بخوابم ولی مغزم همش به چشمهام دستور میده باز بمونن و نخوابن!!!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به خاطر زخم پاش و مراحل خوب شدنش تقربا کل سیستم دفاعی بدن را یاد گرفته و کاملا میدونه گلبولهای سفید و قرمز چی کار میکنن و چرا زخم چرک میکنه و ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز هم اینجا طوفان بود و اوستا همش راجع به اینکه گردباد و تورنادو چطور درست میشن میپرسید. چیزی که خوشحالم میکنه اینه که حواسش به تمام خبرها هست و سعی میکنه همه چیز را بفهمه و بپرسه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سر کلاس فرانسه هم دارن روی حیوانات و میوه ها کار میکنن و همین طور معرفی کردن خودشون و گفتگوهای روزمره که حالت چطوره و ... من هم سعی میکنم توی برنامه تلویزیون دیدن اوستا هر روز 5-10 دقیقه کارتون فرانسه بگنجونم تا گوشش عادت کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;توی کلاس شنا شنای قورباغه را شروع کردن، در عین جال روی شنای کرال پشت و جلوی سرعتی هم دارن کار میکنن و همین طور انواع مختلف شیرجه ها. کلاس اسکیت روی یخ هم از هفته پیش شروع شده و فعلا در حال دوره کارهای سال قبل هستند. حالا میخوایم من و باباجون جونی&amp;nbsp;هم بریم کلاس تا زمستون بتونیم با هم بریم اسکیت و لذت ببریم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز دوشنبه اوستا با مدرسه رفته بود مزرعه و حسابی بهشون خوش گذشته بود. فقط امده بود خونه میگفت مامی تو چرا مثل پارسال با من نیومدی. براش توضیح دادم که نمیتونستم مرخصی بگیرم و قول گرفت ازم که برنامه بعدی را حتما باهاشون برم. خودش میگقت که رفته توی مزرعه یه گوسفند را نوازش کرده و بهش گفته:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;Good boy, you are doing a good job by eating the grass!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه کدو جلوایی بزرگ هم با خودش آورده که فعلا گذاشتم توی بالکن تا باهاش کیک درست کنم. پارسال که اوستا از کیک کدو حلوایی خیلی خوشش اومده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اولین آخر هفته توی اکتبر اینجا توی مرکز شهر هر سال از غروب آفتاب تا طلوع روز بعد برنامه nuit blanchet&amp;nbsp;&amp;nbsp;است که مثل پارسال، امسال هم اون شب استثنائا هوا یکدفعه سرد شد و تقریبا به صفر رسید. ولی ما از رو نرفتیم و راه افتادیم رفتیم داون تاون. اونجا سینا و مامان و بابای گلش را هم دیدیم و با هم سه چهار ساعتی توی خیابونها گشتیم و مراسم مختلف را دیدیم. یه جا بهمون خمیر میدادن&amp;nbsp; با یک موضوع که باید هر چی به ذهنمون میرسید درست کنیم. موضوعی که به ما رسید شک بود و اثر هنری اوستا و باباجون جونی را توی عکس میبینین.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_gEIrUCWT.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساعت نزدیک یازده بود که خاله سونا زنگ زد که گشتن دیگه بسه و پاشین بیاین پیش ما شب نشینی. ما هم راه افتادیم و رفتیم. بچه ها نشستن به فیلم نگاه کردن و ما هم به حرف زدن و فیلم نگاه کردن. اوستا ساعت نزدیک یک بود که خوابید و ما هم به دفعه دیدیم هوا روشن شده و هنوز نخوابیدیم. ساعت هشت بود که آقایون رفتن دنبال حلیم و جای همگی خالی اوستا برای اولین بار حلیم امتحان کرد و خیلی هم بدش نیومد. ساعت نزدیک دوازده ظهر بود که برگتشیم خونه. اوستا حسابی ذوق زده بود که sleep over کرده و همش میپرسید یعنی ما دیشب نرفتیم خونه خودمون؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخر هفته دوم اکتبر اینجا تعطیلات روز شکر گزاری هستش. ما هم از قبل هتل رزرو کرده بودیم. شانسمون هوا هم عالی بود و تقریبا به سی درجه رسید. شنبه صبح زود راه افتادیم و گردون گردون رفتیم طرف huntsville. البته سر راه هر جایی که نوشته بودن دیدنیه را رفتیم و نهار را هم توی شهر brace bridge خوردیم و بعدش هم رفتیم مسیر پیاده روی wilson's trail و یک ساعت و نیم توی جنگل و کنار رودخونه پیاده روی کردیم و یک عالمه عکس خوشگل گرفتیم و بعدش راه افتادیم طرف هتلمون. بعد از ظهر رسیدیم هتل.&amp;nbsp;اتاقمون طبقه همکف و چسبیده به دریاچه بودش.&amp;nbsp;من از خونه یک سری نان خشک با خودم برده بودم و اوستا حسابی اونجا به مرغ های دریایی غذا داد. نون را میگرفت کف دستش تا بیان بخورن و کیف میکرد.&amp;nbsp;وسایل را گذاشتیم و باز در اومدیم رفتیم بیرون. دو ساعتی کنار زمینهای گلف مجموعه هتلمون دوچرخه سواری کردیم و بعدش دوچرخه ها را گذاشتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم یه جای دیگه را پیدا کردیم که باز میرفت کنار دریاچه. اونجا نیم ساعتی قدم زدیم و عکس گرفتیم و اوستا هم توی زمین بازی بازی کرد تا دیگه شب شد و برگشتیم هتل شام خوردیم و رفتیم استخر. من و بابا جون جونی یک ساعتی توی جکوزی نشستیم تا اوستا یک کم شنا بکنه و بالاخره ساعت ده بود که برگشتیم اتاقمون و بیهوش شدیم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_7QNaudDX.jpg" alt="" width="600" height="398" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;یکشنبه صبح بعد از خوردن صبحانه از هتل خارج شدیم و رفتیم طرف پارک ملی که پنجاه کیلومتری اونجا بود به اسمalgonquin park. بعد از گرفتن نقشه پارک سه تا مسیر پیاده روی و یک مسیر دوچرخه سواری را انتخاب کردیم.&amp;nbsp; مسیر اول پیاده روی، وسط جنگل بود که درختها تمام زرد و قرمز شده بود و روی زمین هم پر از برگ بود. یه جاهایی هم دید دریاچه را از بالای تپه و وسط جنگل داشت که دیدنی بود. مسیر دوم توی جنگل بود ولی دور یک دریاچه میزد و همه جا یک طرفمون آب بود و یه طرف درخت. بعد از تموم شدن مسیر دوم رفتیم نهار خوردیم و بعدش دوچرخه ها را برداشتیم و بعد از پنج کیلومتر پیاده روی رفتیم سراغ ده کیلومتر دوچرخه سواری. مسیر دوچرخه سواری عالی بود و زیبا. اوستا هم پا به پای ما اومد. فقط یه جا یه قلوه سنگ رفت لای چرخش و خورد زمین و زانوش یک کم زخم شد و باعث شد یک کم بهانه بگیره ولی باز هم به دوچرخه سواری ادامه داد. ساعت نزدیک پنج بود که دیگه برگشتیم طرف ماشین و چون هوا داشت تاریک میشد و اوستا هم خسته شده بود بی خیال مسیر سوم پیاده روی شدیم. یک کم هم با ماشین مسیرهای ماشین رو پارک را گشتیم و راه افتادیم طرف تورنتو. سر راه رستوران three guys and a stove را دیدیم که همکارهای من خیلی تعریفش را کرده بودن. نگه داشتیم برای شام. رستوران یک کم شلوغ بود و مجبور شدیم یک ساعتی صبر کنیم تا میز خالی بشه و خلاصه تا شام بخوریم شد ساعت نه که اوستا سوار ماشین نشده خوابش برد و ما هم ساعت نزدیک دوازده بود که رسیدیم خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_2crNJGGK.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_NDcrn11R.jpg" alt="" width="600" height="398" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;آخر هفته قبل هم شنبه شام کیان و خاله بیتا&amp;nbsp; اومدن پیشمون و اوستا و کیان حسابی بازی کردن. روز یکشنبه صبح همکلاسی پارسال اوستا Anne و مامان و بابا و داداش کوچولوش اومد خونمون برای بازی و اوستا و آن یه دل سیر بازی کردن تا ساعت نزدیک یک بود که راضی شدن بالاخره آن بره خونشون. ما هم بعدش سریع نهار خوردیم و با دوستهامون رفتیم یه مزرعه تا بچه ها بازی کنن و بعدش هم رفتیم یه کافی شاپ سه چهار ساعتی دور هم نشستیم و حرف زدیم و اوستا و سینا و آرمان هم بازی کردن تا برگشتیم خونه و اوستا شامش را خورد و سریع خوابید تا برای یه هفته دیگه آماده بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از روز تولد شش سالگی اوستا ما داریم پول هفتگی بهش میدیم تا هر کار دوست داره باهاش بکنه. اون هم داره همه را میندازه توی قلکش تا بتونه برای خودش یه wiiبخره.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیروز مامایی از اوستا میپرسید: اوستا برای کریسمس میای پیش ما؟ پسرکم هم جواب داد: مامایی بذار اول سانتا کادوی من را بیاره بعد میام!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخرین خبر هم این که امشب موقع شام، اوستا وقتی میخواست گاز بزنه میگفت دندونش درد میگیره. چک کردم دیدم که بعله. اولین دندون اوستا لق شده و همین روزهاست که بیفته. حالا از وقتی بهش گفتیم که دندونش لقه همش نگرانه که مبادا موقع غذا خوردن دندونش بره توی شیکمش و اون وفت دندون نداشته باشه که tooth fairy بیاد و براش کادو بیاره!!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/234</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/8171508/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-8171508</guid>
      <pubDate>Thu, 20 Oct 2011 08:33:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تولد شش سالگی و شروع مدرسه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز سه شنبه آخر آگوست ما خونه جدید را تحویل گرفتیم و عصرها بعد از شرکت مشغول تمیز کردن شدیم. تا اینکه دیگه از پنج شنبه تیکه تیکه وسایل کمدها را بردیم و چیدیم. روز جمعه تولد اوستا بود و من تصمیم داشتم&amp;nbsp;وقتی رسیدم خونه برای اوستا کیک درست کنم تا باباجون جونی بیاد و بریم بیرون ولی وقتی رسیدم خونه دیدم پای اوستا باند پیچی شده. ایران خانم گفت که اوستا ظهر که رفته بودن اسپلش پارک خورده زمین. بعدش خاله بیتا برده خونه خودشون و زخمش را تمیز کرده و پانسمان کرده بود و بعد آورده بود رسونده بود خونه که من رسیدم. اوستا میگفت چیزی نیست ولی وقتی پانسمان را باز کردم دیدم که زخم روی مچ پاش خیلی عمیق و وسیع هستش و گوشت کاملا دیده میشد. بلافاصله اوستا را برداشتم و رفتم دکتر. یک ساعتی طول کشید تا نوبتمون شد. دکتر پاش را معاینه کرد و گفت غیر از زخم چیز خاصی نیست و بعدش زخم را تمیز کرد. وقتی دکتر داشت این کار را میکرد اوستا طفلکم جیغ میزد و همش میگفت میسوزه. دکتر پانسمان کرد و ساعت تقریبا شش بود که رسیدیم خونه. حالا اون روز بارونی هم میومد که نگو. هر چی به اوستا گفتم بریم سر راه کیک بخریم گفت نه. بریم خونه. تازه رسیده بودیم که باباجون جونی هم رسید و کیک مورد علاقه اوستا را براش گرفته بود. شمع گذاشتیم و اوستا فوت کرد و کیکش را برید. بعدش حاضر شدیم و شام رفتیم بیرون. ساعت نه گذشته بود که برگشتیم خونه و اوستا خوابید و ما هم مشغول جابه جا کردن و بردن وسایل به خونه جدید شدیم تا ساعت&amp;nbsp;دو شب. شنبه صبح دیگه وسایل بزرگ و مبلمان را بردیم و یکی دو تا کمد آشپزخونه که مونده بود. نزدیک عصر بود که کارهامون تقریبا تموم شده بود. دوش گرفتیم و حاضر شدیم و رفتیم رستوران برای تولد عمو مرتضی. ساعت ده گذشته بود که از رستوران در اومدیم. بقیه میخواستن برن قهوه بخورن که ما دیگه از خستگی نا نداشتیم و برگشتیم خونه و بیهوش شدیم. روز یکشنبه تا بعد از ظهر باقیمونده کارها را انجام دادیم و بعدش رفتیم دنبال ارغوان و با هم رفتیم&amp;nbsp;واندرلند. یک سری راید سوار شده بودیم که بارون شروع شد. رفتیم شام خوردیم بارون بند اومد ولی راید ها را بسته بودن تا برای آتش بازی آماده بشن. ساعت ده آتش بازی شروع شد و بعد از دیدن آتش بازی از واندرلند دراومدیم و رفتیم ارغوان را رسوندیم و برگشتیم خونه. روز دوشنبه اینجا تعطیل بود و ما هم موندیم خونه تا استراحت کنیم و برای شروع سال تحصیلی آماده بشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوشنبه صبح پسر کلاس اولی ما به موقع از خواب بیدار شد و صبحانه اش را خورد. متاسفانه من باید زود میرفتم شرکت و نتونستم با اوستا برم مدرسه. اوستا با باباجون جونی با دوچرخه رفتن مدرسه و سال جدید را شروع کردن. من ساعت سه و نیم دم در مدرسه اوستا بودم و اوستا شاد و خوشحال از کلاس اومد بیرون. همون روز اول عاشق معلمش شده بود و میگفت که حتی از معلم پارسالش بیشتر دوستش داره. اوستا حسابی ذوق زده است که میره کلاس اول و واقعا حس میکنه بزرگ شده و به این موضوع افتخار میکنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_Ao0SPr8V.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;کل هفته اول مدرسه ما دنبال کارها و خریدهای تولد اوستا بودیم. امسال اوستا از من خواسته بود که کیکش را خودم درست کنم و گشته بود از اینترنت شکلش را هم در آورده بود. من تصمیم داشتم زودتر یک بار کیک را درست کنم و ببینم چطور میشه ولی به خاطر اسباب کشی و امتحانم فرصت نکردم و موند برای هفته آخر. روز جهارشنبه بالاخره یه کیک دایناسور کوچیک امتحانی درست کردم و با کمک باباجون جونی تزیین کردیم و هر دو مون از نتیجه کار راضی بودیم. روز جمعه کیک اصلی را درست کردم و چون قالبم کوچیک بود مجبور بودم سه تا کیک درست کنم و بعد ببرم و بذارم کنار هم تا شکل دایناسور در بیاد. خلاصه که روز جمعه کیک ها را پختم و گذاشتم توی یخچال تا سرد بشه. روز شنبه کیک ها را به شکل دایناسور بریدیم و لایه اول آیسینگ را زدیم و باز گذاشتیم توی یخچال. روز یکشنبه صبح هم لایه اصلی آیسینگ را زدیم و تزیین نهایی را کردیم و بردیم گذاشتیم توی یخچال پارتی روم تا موقع مهمونی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه شب من و باباجون جونی بلیط کنسرت شهرام ناظری گرفته بودیم. از اوستا پرسیدیم خونه کی دوست داره بره و گفت خونه سینا. ساعت هفت بود که اوستا را گذاشتیم اونجا و خودمون رفتیم کنسرت. ساعت دوازده بود که برگشتیم و رفتیم دنبال اوستا که ناراضی بود و میگفت چرا زود اومدین.اونجا با سینا حسابی wii بازی کرده بودن و فیلم دیده بودن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکشنبه صبح سریع کارهامون را کردیم و رفتیم پارتی روم را تزیین کردیم و اوستا هم ریل قطارش را روی میز چید تا مهمونها بیان و تولد شش سالگی پسر گلم را با کیک دایناسور رکس&amp;nbsp;جشن بگیریم. اوستا حسابی خوشحال بود و خیلی بهش خوش گذشت.(از اونجایی که من و باباجون جونی دوست داریم&amp;nbsp;جشن تولد همیشه&amp;nbsp;توی خونه&amp;nbsp;باشه و از اینکه مهمونی را&amp;nbsp;بیرون و توی جاهای بازی بگیریم بدمون میاد تصمیم گرفته بودیم که تولد را توی پارتی روم خونه خودمون بگیریم)&amp;nbsp;بعد از تولد هم تا ما کارها را بکنیم سریع با ارغوان کادوهاش را باز کرد و همه بازیها را امتحان کرد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_GqKBOBqw.jpg" alt="" width="500" height="332" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;روز جمعه من به خاطر ترافیک یک ربع دیر رسیدم مدرسه و اوستا و معلمش توی حیاط نشسته بودن و حرف میزدن و منتظر من بودن. همه بچه ها رفته بودن و یا مشغول بازی بودن و سر معلمشون خلوت بود و فرصت شد باهاش صحبت کنم. میگفت خواندن اوستا خیلی جلوتر از کلاس اول هستش و به خاطر همین بهش متن های سخت تر سر کلاس میده. همین طور گفت که اوستا چلنج دوست داره و به خاطر همین به اوستا جدول داده بود سر کلاس که به انگلیسی حل بکنه!!!! خیلی از اوستا راضی بود و میگفت که اوستا سر کلاس خیلی خوشحال و شاد هستش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;من دوست دارم آخر هفته هامون همیشه خالی باشه تا بتونیم همه با هم باشیم و برنامه بریزیم از جمع خانواده لذت ببریم. به خاطر همین امسال هم سعی کردم تمام کلاس های اوستا در طول هفته باشه و برای آخر هفته هیچ کلاسی نداشته باشه. دوشنبه ها پیانو و شنا که مثل سال قبل وسطش وقت داریم بریم کتابخونه و کتاب بخونیم و همین طور انتخاب کنیم بیاریم خونه. چهارشنبه ها کلاس اسکیت و پنج شنبه ها هم فرانسه. از هفته دوم سپتامبر کلاس پیانوی اوستا شروع شده. این ترم معلمش کتابهای رویال کانسرواتوری را داره باهاش کار میکنه تا اوستا برای امتحان آماده بشه و انصافا خیلی سخت شده. بهضی وقتها اوستا میاد میگه مامی سخت شده و نمیتونم ولی وقتی میرم میشینم پیشش و یک کم کمکش میکنم سر شوق میاد و تمرین میکنه و معلمش هم خیلی راضیه و میگه برای یه بچه شش ساله خیلی خوب پیانو میزنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;کلاس شنا و فرانسه هم از هفته پیش شروع شده و حسابی سر پسرک ما و مامانش شلوغه. این هفته سر کلاس پیانو معلمش ازش پرسید اوستا چه زبانهایی بلدی برگشته میگه: english, french, spanish and a bit of iranian!!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخر هفته گذشته به اوستا گفتم ظهر بره بخوابه تا شب بتونیم با هم بازی کنیم. نیم ساعت بعد رفتم توی اتاقش دیدم این شکلی خوابیده. لخت با تمام عروسکها روی بدنش!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_ZdegGdTR.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه هفته قبل با دوستهامون برای نهار قرار باربیکیو داشتیم. یکی از خانواده هایی که اومده بودن یه سگ داشتن که دیگه اوستا کل روز را داشت با اون&amp;nbsp;بازی میکرد. طوری که آخرش دیگه سگه میومد و از پشت میپرید روی اوستا و مینداختش زمین و باهاش کشتی میگرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;هفته قبل یکشنبه صبح پاشدیم باز رفتیم واندلند تا از آخرین روزهای هوای خوب استفاده کنیم. همون اول ورود اوستا و بابا جون جونی رفتن سوار Dragon fly شدن. من که جرات نکردم برم چون دو تا لوپ صد و هشتاد درجه داره ولی اوستا اومده بود و میگفت که بهترین رایدی بوده که سوار شده. بعد از سوار شدن بقیه رایدها موقع دراومدن دوباره خواست که سوار Dragon fly بشه و به من هم گفت که برم. راستش خجالت کشیدم از اوستا که بگم میترسم و من هم باهاشون رفتم و سوار شدیم و انصافا کیف داد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برنامه این روزهای ما این طوریه که صبح ساعت هفت بیدار میشیم. تا صبحانه حاضر بشه من یا باباجون جونی لانچ باکس اوستا را آماده میکنیم و بعد اوستا را بیدار میکنیم و با هم صبحانه میخوریم و ساعت هشت من و اوستا در میایم و من اوستا را میذارم مدرسه و میرم سر کار. بعضی روزها هم اوستا و باباجون جونی با دوچرخه میرن مدرسه و بعدش باباجون جونی میره سرکار. اوستا را برای قبل و بعد از مدرسه توی before and after school program که توی خود مدرسه هستش ثبت نام کردیم و صبح ها میتونم از ساعت هفت و نیم به بعد اوستا را بذارم و به موقع برسم سر کار که مخصوصا توی زمستون این خیلی به درد خواهد خورد. بعد از ظهر هم من ساعت سه و نیم معمولا میرسم دم در مدرسه و اوستا را بر میدارم. میایم خونه نهار دوباره میخوره و با مامایی حرف میزنیم و بعدش اگه کلاس داشته باشه میریم کلاس و برمیگردیم و به تمرین پیانو و نوشتن و خوندن میرسیم. دیگه این موقع باباجون جونی حتما رسیده و بعدش نوبت بازی و خنده است تا شام بخوریم و اوستا ساعت هشت و نیم تا نه میره توی تختش و بعد از خوندن یه کتاب به فارسی و یه کتاب به انگلیسی میخوابه!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخر هفته گذشته تصمیم گرفتیم بریم باغ و سیب بچینیم. به ارغوان خوشگله و مامان&amp;nbsp;و بابای گلش زنگ زدیم و با هم راه افتادیم. جای همگی خالی یک عالمه سیب خوردیم. توی باغ پر از نردبان بود و اوستا و ارغوان تقریبا از همه اونها بالا رفتن و سیب چیدن و ژستهای مختلف گرفتن تا ازشون عکس بگیریم. بعدش هم سوار تراکتور شدیم و باغ را گشتیم و یک کم دیگه سیب خوردیم و چیدیم و ساعت سه بود که تقریبا از اونجا در اومدیم و رفتیم نهار و بعدش هم اومدیم خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_zIDJk3mP.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_vJPLvJKZ.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_HS7WqR01.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_EwQ9nrws.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/233</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/8013025/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-8013025</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Sep 2011 03:26:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ادامه تعطیلات تابستانی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کل هفته دوم کمپ در نبود بابا جون جونی گذشت. صبح ساعت هفت من و اوستا بیدار میشدیم صبحانه میخوردیم و&amp;nbsp;ساعت هشت از خونه در میومدیم. اول میرفتیم کمپ اوستا پیاده میشد و بعد من میرفتم سر کار تا ساعت سه و نیم که دوباره میومدم دنبال اوستا و با هم میومدیم خونه و بعدش اگه اوستا کلاس داشت میرفتیم کلاس و اگر&amp;nbsp; نداشت با هم دیگه میرفتیم بیرون دوچرخه سواری و یا میموندیم خونه و بازی میکردیم. حدود ساعت 7 هم اوستا مینشست یک کم خودش بازی میکرد تا من برم و به کارم برسم. شماره موبایل را براش مینوشتم که اگه کارم داشت بهم زنگ بزنه و من زودی برگردم خونه. هر وقت هم فرصت داشتم زنگ میزدم و باهاش حرف میزدم که احساس تنهایی نکنه. آخر هفته هم برای جمعه شام خونه آتوسا دعوت بودیم. عمو کوروش اوستا و آتوسا را برد پارک فوتبال بازی کنن. بعد از شام ساعت هنوز نه نشده بود که هر دوتاشون ولو شدن و خوابشون برد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه من به اوستا قول واندرلند داده بودم. بعد از نهار دوتایی رفتیم واندرلند و دیگه هر بازی ای که دوست داشتیم سوار شدیم. تازه این بار یه بازی جدید را هم امتحان کردیم به اسم vortex که خیلی هیجان داشت. وقتی اوستا گفت بریم سوار بشیم من شک داشتم که اوستا میتونه یا نه. ولی دیگه با هم تصمیم گرفتیم بریم سوار شیم. وقتی روی صندلی نشستیم من همش به اوستا میگفتم اگه ترسیدی چشمهات را ببند و داد بزن ولی فکر کنم اون حسابی کیف کرد و من بیشتر از اون چشمهام را بستم و جیغ کشیدم و اوستا همش میخندید. تازه وقتی تموم شد اصرار داشت یک بار دیگه هم سوار شیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بالاخره ساعت نه شب بود که بعد از بسته شدن بازیها رفتیم شام خوردیم و برگشتیم خونه. روز دوشنبه باباجون جونی برمیگشت. من از سر کار رفتم دنبال اوستا و بعد با هم رفتیم فرودگاه. با اینکه پرواز باباجون جونی به موقع نشسته بود ولی خیلی طول کشید بیاد بیرون و اوستا هم دیگه طاقتش تموم شده بود و همش میگفت بابا چرا نمیاد. بالاخره ساعت نزدیک شش بود که باباجون جونی اومد بیرون. اوستا از روز شنبه یک کم بیحال بود و اون روز دیگه همش سرفه میکرد. به خاطر همین از فرودگاه مستقیم رفتیم دکتر و بعدش&amp;nbsp;با هم برگشتیم خونه. تا من برم دنبال کارهام، اوستا و باباجون جونی چمدونها را باز کرده بودن و اوستا تمام سوغاتیهاش را که از طرف مامایی و بابایی فرستاده شده بود باز کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فردای اون روز وقتی داشت با مامایی حرف میزد، برگشت بهش گفت: مامایی قطاری که خریدین خیلی خوبه ولی اون یکی اسباب بازی به درد نمیخوره آخه made in china هستش!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز سه شنبه عصر از سر کار رفتم دنبال اوستا و برش داشتم. اومدیم خونه سریع لباس عوض کردیم و بعد من بردم اوستا را نیم ساعت زودتر گذاشتم کلاس پیانو و به مسوول موسسه سپردم و رفتم تا به جلسه ام برسم. بابا جون جونی هم از سر کار مستقیم رفته بود دنبالش و درست موقع تموم شدن کلاسش رسیده بود و برش داشته بود و با هم رفته بودن پارک. روز جمعه سالگرد ازدواج ما بود که چون من و اوستا مهمون بودیم باباجون جونی برای پنج شنبه شب رستوران رزرو کرده بود. پنج شنبه وقتی من و اوستا رسیدیم خونه، دوتایی رفتیم گرفتیم خوابیدیم تا وقتی باباجون جونی برسه و بعدش هم حاضر شدیم و رفتیم طرف داون تاون. رزرومون برای ساعت 9 شب توی رستوران گردان بالای سی ان تاور بود. اوستا خیلی هیجان زده بود و همش چسبیده بود به پنجره و بیرون را نگاه میکرد. بعد از خوردن شام و دسر، رفتیم observation deck و روی کف شیشه ای اونجا هم اوستا یک کم بالا و پایین پرید و خلاصه ساعت دوازده بود که سوار ماشین شدیم و اوستا خوابید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_io74gXFe.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز جمعه برای اولین بار به سختی از خواب بیدار شد و به زور رفت کمپ. عصر جمعه هم رفتیم کلاس شنا و بعدش هم اومدیم خونه آماده شدیم و برای شام رفتیم خونه دانیل.&amp;nbsp;اوستا و سه تا دیگه از دوستهاش دعوت بودن. خاله ویدا توی حیاط براشون استخر بادی گذاشته بود و این چهار تا پسر تا تونستن آب بازی کردن و دنبال هم دویدن تا موقع شام. ساعت نه گذشته بود که برگشتیم خونه و اوستا نرسیده بیهوش شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه و یکشنبه من از صبح ساعت 9 تا 6 کلاس داشتم. روز شنبه پدر و پسر رفته بودن بیرون یک کم بازی و بعد برگشته بودن نهار درست کرده بود و ساعت 3 بود که&amp;nbsp;اومدن هاربر فرانت برای فستیوال تیرگان. اونجا همکار باباجون جونی را هم دیده بودن و حسابی بهشون خوش گذشته بود تا ساعت 6 که من رسیدم. با هم یک کم غرفه ها را دور زدیم و فالوده خوردیم و اوستا و بهار کایاک سوار شدن. بعدش هم به اوستا شهر فرنگ نشون دادیم و براش توضیح دادیم که خیلی جالب بود براش. ساعت هفت و نیم بود که یکدفعه رگبار شروع شد. اون هم رگباری که تمومی نداشت و نیم ساعتی ادامه پیدا کرد. ما رفتیم و زیر&amp;nbsp; سقف ایستادیم تا بارون تموم شد ولی همه جا پر آب شده بود و اوستا دلی از پریدن توی آب درآورد. بعدش رفتیم کنار دریاچه قدم زدیم و شام خوردیم و منتظر بودیم که برنامه آر شروع بشه که باز بارون شروع شد. من و اوستا و بهار و مامان گلش برگشتیم خونه ما، چون بچه ها خیس شده بودن ولی بابا ها موندن و ساعت نزدیک یک بود که اومدن خونه.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_qe5wLUoX.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;جلسه آخر کلاس پیانو، باباجون جونی با اوستا رفته بود تا من بتونم دنبال کارهام برم. معلم سخت گیر اوستا حسابی از پیانوزدن اوستا تعریف کرده بود و گفته بود که اصلا فکر نمیکرده اوستا هنوز شش سالش نشده باشه و خیلی عالی&amp;nbsp; و با احساس پیانو میزنه و پیشنهاد کرده بود که به جای کلاس خصوصی اوستا را ببریم سر کلاس گروهی چون با حس رقابتی که اوستا داره فکر میکنه بتونه خیلی سریعتر پیشرفت بکنه. ( که البته ما هنوز داریم روش فکر میکنیم و هنوز کلاس اوستا را همون خصوصی نگه داشتیم)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در طول تابستون، کنار خونمون در میدان مل لست من هر جمعه شب برنامه هستش. یک بار با اوستا و باباجون جونی دوچرخه اوستا را برداشتیم و رفتیم. اونجا آتوسا و سینا و آریو را هم دیدیم و حسابی اوستا و آتوسا بازی و بدو بدو کردن تا جایی که طبق معمول همیشه که اوستا سرفه میکنه، به سرفه افتاد و حالش بهم خورد تا یک کم آروم شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این بار نمیدونم به خاطر حساسیت بود و یا به خاطر استخر رفتن هر روزه بود که سرفه اوستا خوب نمیشد و بیشتر از یک ماه طول کشید و مجبور شدیم سه بار دکتر ببریمش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_QoxDGTQU.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز شنبه 30 جولای فستیوال رقص کارائیب بود که ما هم سه تایی پا شدیم رفتیم تا کنار دریاچه و یه جای خوب روی چمن ها پیدا کردیم و دو سه ساعتی فستیوال را نگاه کردیم. بعدش هم راه افتادیم رفتیم وسط جمعیت و یه دو ساعتی این طرف و اون طرف رفتیم و گروه های مختلف را دیدیم. تا جایی که حس کردیم دیگه جمعیت داره از کنترل خارج میشه ( تقریبا همه مست شده بودن) و ما برگشتیم طرف خونه. فردای اون روز شنیدیم که بعد از برگشتن ما تیراندازی شده و یک نفر کشته شده!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_TOhHyD31.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه صبح با آتوسا خوشگله و مامان و بابای گلش قرار داشتیم و رفتیم واندرلند. بازهایی که اوستا و آتوسا میخواست سوار بشن اصلا با هم جور در نمیومد. یک کم با هم سوار شدیم و بعدش هم جند تا بازی را من و اوستا رفتیم. ساعت 7 بود که تازه رسیده بودیم خونه و عمو مرتضی زنگ زد که بریم پیششون و تنیس و بدمینتون بازی کنم و بعدش هم با هم باربیکیو بکنیم. ما هم سریع دوش گرفتیم و برای ساعت هشت اونجا بودیم. یک ساعتی باباجون جونی و عمومرتضی تنیس بازی کردن و من و خاله سونا هم بدمینتون و بعدش هم رفتیم همبرگر درست کردیم و دور هم شام خوردیم. تازه برگشته بودیم توی خونه که یه چایی دور هم بخوریم که اوستا روی مبل، سوت به دهن،&amp;nbsp;بیهوش شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_VnGIUfls.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز دوشنبه اول آگوست اینجا تعطیل بود. ما هم با یکی از دوستامون قرار داشتیم بریم باربیکیو. ساعت ده بود از خونه دراومدیم و بساط کباب را برداشتیم و رفتیم طرف oakville. اونجا&amp;nbsp;ما مشغول درست کردن کباب و جوجه شدیم و بچه ها هم مشغول بازی. بعد از یه نهار جانانه هم من&amp;nbsp;و دوستم رفتیم پیاده روی و یک عالمه توی جنگل قدم زدیم و بچه ها هم باز بازی&amp;nbsp;کردن.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_X8zunGOW.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز جمعه پنج آکوست با دوستانمون قرار گذاشتیم و رفتیم unionville. اول از همه رفتیم کنار دریاچه قدم زدیم و بعد هم شام خوردیم و آخر سر هم رفتیم فستیوال موسیقی که چنگی به دل نمیزد و یک ربع نشده راه افتادیم و یک کم دیگه از هوای اونجا لذت بردیم و برگشتیم خونه. روز شنبه از صبح خونه بودیم. عصر فستیوال غذای یونانی بود و نم نم هم بارون میومد. رفتیم اونجا و ارغوان و مامان و بابای گلش را هم دیدیم و با هم گشتیم و یک کم هم خیس شدیم تا آخر شب که برگشتیم خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه&amp;nbsp;با آرمان و خانواده رفتیم طرف &amp;nbsp;kleinburgville. یه ده کوچیک که از هجوم مردم در امان مونده بود و خیلی دنج و دوست داشتنی بود. اونجا نشستیم یه قهوه خوردیم و بعدش هم رفتیم یه پارک حفاظت شده که همون بغل بود. اوستا و آرمان فوتبال بازی کردن و ما هم بدمینتون و کالری هایی را که خورده بودیم سوزوندیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا پنجمین هفته کمپ را شرکت کرد ولی سرماخوردگی و سرفه حسابی اذیتش میکرد. همین طور هم اونقدر توی کمپ خسته میشد که عصر نیومده خونه میخواست بخوابه. به خاطر همین من و باباجون جونی تصمیم گرفتیم که برای چهار هفته آخر مکپ فوتبال را کنسل کنیم و برای اوستا یه پرستار بگیریم که خوشبختانه یکی از دوستانمون یه خانم&amp;nbsp;را بهمون معرف کرد که یه بار اومد پیشمون و هم و هم اوستا خوشمون اومد. از روز دوشنبه هفت آکوسد دیگه اوستا کمپ نرفت و صبح ساعت هشت و نیم ایران خانم اومد که پیش اوستا بمونه تا عصری که من از سر کار برگردم خونه. روز اول بعد از نهار، بنا بود اوستا بخوابه. ایران خانم که دیده اوستا چشمهاش را نمیبنده برگشه بهش گفته بیا مسابقه بدیم ببینیم کی زودتر خوابش میبره. اوستا هم جواب داده: شما اومدی اینجا مواظب من باشی یا بخوابی!!!!!!!!!! یا سر نهار چند قاشق از غذای اوستا مونده بوده و ایران خانم خواسته بریزه دور، اوستا گفته نریز. باید از بابام اجازه بگیرم و زنگ زده به شرکت باباجون جونی!!!!!!!! خلاصه که روز اول حسابی از خودش جذبه نشون داده بوده این پسرک. یه روز دیگه هم ایران خانم خواسته براش کتاب انگلیسی بخونه گفته مامانم بهتر میخونه و نذاشته!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این خونه موندن باعث شده که اوستا هر روز بتونه یک ساعتی با مامایی و بابایی توی ایران حرف بزنه و براشون پیانو بزنه. حالا بعضی وقتها هم مامایی آن لاین میشه اوستا بهش میگه: مامایی من الان busy هستم. وقت ندارم با شما حرف بزنم!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کلا پنج هفته ای که اوستا کمپ رفت خیلی خوب بود. باعث شد اوستا خودکفا بشه.از نظر بدنی قوی بشه&amp;nbsp;و خودش به این موضوع افتخاز بکنه. از اون موقع هر روز میاد خونه بازوهاش را نشون میده و میگه ببین من چقدر قوی شدم. در ضمن دوباره تب فوتبال هم برگشته و با علاقه مینشت جام جهانی خانمها را دنبال میکرد. یه باز توی کمپ عینک شناش را به یکی قرض داده بود و فرداش پسره اومده بود گفته بود که تو به من ندادی. اوستا حرص میخورد و گریه میکرد که: that's not right. he is lying. ولی خب همه اینها باعث شد که یاد بگیره که این جور آدمها هم پیدا میشن و باید از حق خودش دفاع کنه. آخرش دیگه میگفت: sharing is good but we don't share our things in the camp&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه بار هم اومده بود راجع به f word&amp;nbsp; سوال میکرد و من مونده بودم چی جوابش را بدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این چهار هفته تقریبا هر روز غیر از روزهای بارونی اوستا و ایران خانم رفتن پارک و اوستا حسابی بازی و دوچرخه سواری کرده. خیلی وقتها هم صبحها با کیان قرار گذاشتن و با هم رفتن پارک و بازی کردن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز سیزده آگوست بالاخره من امتحانم را دادم و یکی از کارهام انجام شد و یک کم شبها سرم خلوت تر شد و بعد از اون بیشتر وقت دارم با اوستا باشم. بعد از امتحان اومدم خونه و همگی یک کم استراحت کردیم و بعدش رفتیم پیش آرمان و خانواده گلش و کنار هم شام باربیکیو کردیم و بعدش هم اوستا و آرمان نشستن به spy kids نگاه کردن و ما هم مشغول دایی جان ناپلئون نگاه کردن شدیم تا ساعت 3 نصفه شب. از اون شب دیگه وصف این کارتون به توضیحات واندرلند اضافه شده و اوستا همش راجع بهش حرف میزنه.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هفته قبل شنبه به مناسبت تولد باباجون جونی با دوستامون قرار گذاشتیم و رفتیم رستوران پرشین پالاس. ما به باباجون جونی نگفته بودیم که مهمونی به خاطر تولدشه ولی اوستا میدونست و بنا بود دوستهامون کیک را بگیرن و زودتر از ما برن رستوران. ظهر شنبه که من نبودم این حرفها بین پدر و پسر رد و بدل شده:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باباجون جونی: میدونی امشب کجا میخوایم بریم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا: آره، رستوران&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باباجون جونی: چی کار میخوایم بکنیم؟ ( به قصد اینکه بگه اوستا ظهر استراحت کنه)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا:&amp;nbsp; شام بخوریم و برقصیم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باباجون جونی: به خاطر همین دیر میایم خونه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا: آره . تازه یه سورپرایز هم برای شما داریم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باباجون جونی: چی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا: نمیتونم بگم سیکرته ولی یه هینت میدم باید فوت کنی!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ولی متاسفانه تا کیک را بیارن اوستا خوابش برد و نتونست برای باباجون جونی تولدت مبارک بخونه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_EINfUptN.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز دوشنبه تولد واقعی باباجون جونی بود. از شرکت که رسیدم خونه با اوستا دو تایی دست به کار شدیم و کیک موز درست کردیم و روش هم اوستا هشت تا شمع گذاشت&amp;nbsp; برای تولد چهل سالگی تا بابا جون جونی بیاد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یک&amp;nbsp;شنبه با دوستهامون قرار گذاشته بودیم و رفتیم دیدن scenic caves. دو ساعت راه بود تا برسیم. اونجا یه سری غار و صخره بود و اوستا از تمام اونها جلوتر از همه بالا رفت. حتی یه جا ته غار یه دالان میشد که باید یه طرفی ازش رد میشدی و من فکر نمیکردم اوستا بره ولی خیلی راحت و سریع رفت و رد شد و میخواست دوباره بره. بعدش هم اومدیم توی همون مجموعه یه پل معلق بود که رفتیم&amp;nbsp; روی اون و حسابی تکونش دادیم و کیف کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_SkVXsh7R.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت نزدیک پنج بود که از اونجا در اومدیم و رفتیم طرف blue mountain. اونجا هم یک کم قدم زدیم و از هوای لطیف و خنک استفاده کردیم و بعدش هم دور هم وسط میدون نشستیم و گپ زدیم تا&amp;nbsp; ساعت هفت. ساعت نزدیک ده&amp;nbsp;بود که رسیدیم خونه و اوستا یه دوش گرفت و خوابش برد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکشنبه حرف سر جشن تولد اوستا بود و اینکه یک هفته دیرتر مهمونی میگیریم چون این هفته وسط اسباب کشی هستیم. دوشنبه صبح چشمهاش را هنوز باز نکرده من را صدا کرده میگه: مامی آخه من اگه تول نگیرم، شمع فوت نکنم. شش سالم نمشه هفته دیگه من را کلاس اول راه نمیدن!!!!! من هم قول دادم که&amp;nbsp;جمعه براش کیک درست کنم و شمع بذارم تا فوت کنه و شش سالش بشه ولی مهمونی بمونه برای هفته بعد!!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/232</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/7799716/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-7799716</guid>
      <pubDate>Tue, 30 Aug 2011 21:43:53 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
