﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>روزمرگیهای اوستا</title>
    <description>shirinejan's description</description>
    <link>http://shirinejan.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مرجان</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 17 Feb 2012 22:20:37 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>I am a proud mother of a 6 years old Avesta</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این بار تصمیم دارم از آخر شروع کنم. پریشب دومین کارنامه پسرکم را دادن و الان روی ابرها هستم. پسرکم همه چیز را A و A+ گرفته بود به جز dance و&amp;nbsp; visual arts که B+ بود. دیروز هم با معلمش جلسه داشتم و حسابی ازش تعریف کرد و باز هم مثل دفعه قبل گفت که اوستا خیلی کنجکاو&amp;nbsp; و مشتاق برای یادگیری هستش و اصلا ترسی از ریسک کردن و امتجان چیزهای جدید نداره. رهبر و هدایت کننده قابلی هستش ولی یک کم&amp;nbsp;بیشتر باید به&amp;nbsp;نظرات دیگران دیگران اهمیت بده. در ضمن از اینکه اوستا به راحتی نظرش را در هر زمینه ای میگه خیلی تعریف کرد و گفت که حتما تشویقش کنیم به این کارش ادامه بده. ( از هر چیز مدارس اینجا اگه خوشم نیاد از این یه مورد خیلی خوشم میاد که فقط درس ملاک ارزشیابی بچه ها نیست و رفتارهاشون هم ارزشیابی میشه.)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چهارشنبه بعد از گرفتن کارنامه اوستا مستقیم رفتیم کلاس اسکیت. جلوی کلاس بهش گفتم اوستا به بابا زنگ بزن بگو که کارنامه ات چه جوریه. گوشی را گرفته و زنگ زده به باباجون جونی با جدیت تمام&amp;nbsp; و لحن ناراحت برگشته میگه: بابا الان من ریپورت کاردم را گرفتم و همش D-!!!!!!! من را میگی همین طوری موندم. گفتم الان خنده اش میگیره و زودی میگه که داشته شوخی میکرده ولی این شوخی پنج دقیقه ادامه داشت بدون یک کم خنده و دیگه باباجون جونی باور کرده بود و مونده بود بهش چی بگه که من گفتم اوستا بابا را اذیت نکن دیگه!!!! هنرپیشه ای شده این وروجک که دومی نداره!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هفته قبل هم ترم کلاس فرانسه تموم شد و اوستا همه چیز را Very good گرفته بود و معلمش میگفت که دیگه شروع کرده به جمله ساختن و حرف زدن و خیلی از پیشرفتش راضی بود. از دیروز هم ترم جدید با همون معلم شروع شده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بقیه کلاسها هم کماکان ادامه داره. شنبه ها کلاس شنا، دوشنبه ها پیانو و چهارشنبه ها هم اسکیت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این روزها برای اولین بار اوستا حس رقابت پیدا کرده. توی کلاس مدرسه یه پسری هست به اسم کامرون که فکر میکنم پیش زمینه کره ای داره. روزی نیست که اوستا نیاد خونه&amp;nbsp; و حرف کامرون توی خونه ما نباشه. مثلا چند وقت پیش اومده میگه مامی امروز کامرون جمع&amp;nbsp;سه رقمی با سه رقمی میکرد. به منم یاد بده. یا یه روز دیگه دیدم نشسته ردیف نه را از جدول ضرب حفظ میکنه. پرسیدم چی کار میکنی برگشته میگه کامرون فقط تا هفت بلده میخوام فردا بهش بگم که من نه را هم بلدم. به هر حال امیدوارم این رقابت سازنده همین طور ادامه داشته باشه و خدا به داد معلم برسه!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کل هفته قبل توی مدرسه مشغول نوشتن و تمرین کردن سخنرانی راجع به اسباب بازی مورد علاقه شون بودن. روز سه شنبه سر کلاس باید جلوی همه میگفتن و بعد یکی انتخاب میشد از هر کلاس که جلوی مدرسه باید حرف میزد. که خب اوستا انتخاب نشده بود چون یکی دیگه بود که حرفش را با Good morning teachers and staff شروع کرده بود و بعد خودش را معرفی کرده بود انتخاب شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دو سه هفته پیش چند روز پشت هم ظرف غذای اوستا دست نخورده برمیگشت خونه. هر روز هم قول میداد که فرداش میخوره ولی باز هم خبری نبود (اون قدر حواسش پی بازی هستش که وقت نمیکنه غذا بخوره). آخرش من عصبانی شدم و دعواش کردم. ناراحت شد و رفت توی اتاقش. بعد از یک ربع اومده بیرون از من میپرسه: مامی، تو اگه مامان من نباشی چی کاره میشی؟ گفتم که من کارم چیه. یک کم فکر کرد و گفت نه، تو اگه مامان من نباشی jobless میشی!!!! از یه طرف خنده ام گرفته بود از یه طرف هم میخواستم از این فکر درش بیارم که تنها کار توی زندگی من بزرگ کردن اونه. خلاصه که جریانی داشتیم....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جمعه هفته قبل بنا بود عصر از مدرسه دوست اوستا پادمینی بیاد خونه مون و بعدش هم شب برای شام کیان و مامان و بابای گلش. ولی متاسفانه من از پنج شنبه اش حالم خوب نبود و روز&amp;nbsp;جمعه هم سر کار نرفتم و مجبور شدیم زنگ بزنیم&amp;nbsp; به خاله بیتا و قرار شام را کنسل کنیم ولی خب باباجون جونی زود اومده بود و رفته بود دنبال اوستا و پادمینی و آوردشون خونه تا دو ساعتی با هم بازی کنن و من هم سعی کردم از اتاق نیام بیرون تا بچه ها مریض نشن. روز شنبه هم صبح اوستا رفت کلاس شنا و بعدش هم خونه بودیم تا شب ساعت&amp;nbsp;هشت&amp;nbsp;که زنگ زدیم ارغوان و مامان و باباش بیان پیشمون. بنا شد از بیرون شام بگیریم&amp;nbsp; و تا آخر شب دور هم بودیم و بچه ها خوابیده بودن که دیگه قرار شد ارغوان شب را بمونه پیش ما. وقتی جای اوستا را آماده کردم و انداختیمش سر جاش بهش گفتم ببین کی توی اتاقت خوابیده. ارغوان را که دید خندید و گرفت خوابید. یکشنبه صبح هم بلند شدیم و با هم رفتیم برف بازی و سورتمه&amp;nbsp;سواری. هوا عالی بود و حسابی خوش گذشت و حسابی توی برفها&amp;nbsp;غلت زدیم و همدیگر را&amp;nbsp;زیر برف دفن کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_ZUBQeCon.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_m5lT8615.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعدش هم برگشتیم سر راه دونات گرفتیم و بعدش هم رفتیم خونه سوپ خوردیم تا گرم بشیم و نهار هم حاضر بشه. عصرش هم باز زنگ زدیم عمو رضا و خاله افروز بیان یکی دو ساعتی پیشمون تا ساعت&amp;nbsp; هفت که رفتن و اوستا هم آماده شد برای خوردن شام و خوابیدن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جمعه دو هفته قبل هم حسابی شلوغ بود. از یک هفته قبلش بنا بود بعد از مدرسه&amp;nbsp;اوستا بره خونه پادمینی برای&amp;nbsp; بازی. از مدرسه سریع رفتیم خونه لباس عوض کرد و بردم گذاشتمش اونجا و بعدش هم من و باباجون جونی جایی کار داشتیم. بدو بدو رفتیم کارمون را انجام دادیم برگشتیم ساعت شش و نیم دنبال اوستا رفتیم خونه سریع اون دو تا دوش گرفتند و حاضر شدیم شام رفتیم خونه ارغوان که مهمونی بود. تا ساعت نزدیک سه اونجا بودیم. اوستا هم یک کم سرما خورده بود و به خاطر همین تصمیم گرفتیم صبح نره کلاس شنا. شنبه بیدار شدیم کارهامون را کردیم و رفتیم پارک برای فستیوال زمستونی که چون برف نبود زیاد کیف نمیداد ولی خب به اوستا و ارغوان و کیان حسابی خوش گذشت. بعد از ظهر برگشتیم خونه ما و نهار خوردیم و بعدش هم دوش گرفتیم برای شام رفتیم خونه سینا و تا یکشنبه ظهر اونجا بودیم و اوستا و سینا و آرمان و ارغوان هم حسابی بازی کردن. بعدش هم همگی با هم رفتیم اسکیت و بعد از اون همه خوردن یک کم ورزش کردیم!!!! ساعت هفت که رسیدیم خونه اوستا بیهوش شد تا فردا صبحش ساعت هفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_OORRUnyU.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_9kWGWpfh.JPG" alt="" width="415" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جمعه سه هفته پیش هم برنامه مشابه بود. شنبه صبح طبق معمول شنا بود و بعدش هم سه تایی رفتیم اسکیت. بعد برگشتیم خونه حاضر شدیم رفتیم خونه آرمان و اونجا دو ساعتی همه با هم رفتیم استخر و شنا و مسابقه. یعنی ساعت ده و نیم که شام خوردیم اوستا نشست به فیلم نگاه کردن و همون طور نشسته بیهوش شد. فرداش هم عصری بود که برگشتیم خونه و یک کم برای اوستا سوال ریاضی نوشتیم و حل کرد چون فرداش امتحان داشت و بعدش هم خوابید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از وقتی برای اوستا یه برنامه هفتگی درست کردم و زدم به یخچال خیلی مستقل شده و کارهاش را بدون اینکه من بهش بگم انجام میده. هی میره برنامه را چک میکنه و کارهایی را که باید انجام میده. در طول هفته معمولا غیر از کلاسهاش ما نیم ساعت تمرین پیانو داریم، نیم ساعت کتاب خوندن، نیم ساعت نوشتن و نیم ساعت هم خوندن کتابهای علمی. بقیه اش را هم خودش تصمیم میگیره چی کار کنه. یه روز میچسبه به نقاشی یه روز به لگو به روز به نوشتن یه روز به اسباب بازی و ....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/238</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/8941717/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-8941717</guid>
      <pubDate>Fri, 17 Feb 2012 22:20:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دی نامه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;ماه گذشته علیرغم تعطیلی مدرسه ها برای سال جدید، ماه خیلی شلوغی بود. روز سه شنبه 20 دسامبر، من اوستا را از مدرسه برداشتم و سریع رفتیم خونه تا به کارهامون برسیم و برای مهمانی شب یلدا آماده بشیم. قبل از رفتن من یک کم برای اوستا راجع به شب یلدا و اینکه بلندترین شب ساله توضیح دادم که خب چون قبلا راحع&lt;br /&gt;به روزهایی که شب و روز برابرند و یا شب و روز بلندترین هستن توی کتاب علومش با هم خونده بودیم خیلی سریع اسم یلدا را با توضیحات قبلی تطبیق داد و تمام. بابا جون&lt;br /&gt;جونی نزدیک شش بود که رسید خونه و راه افتادیم به طرف مهمونی. بنا بود اون شب را با دوستان وبلاگی قدیم ( خانوادگی جدید) بگذرونیم که یکی از بچه ها زحمت رزرو&lt;br /&gt;پارتی روم را کشیده بود و مقدمات را هم آماده کرده بود. ساعت هفت دیگه تقریبا همه&lt;br /&gt;جمع شده بودن. بچه ها هم که مشغول بازی و شیطونی. بعد از شام بساط انار و هندونه و آجیل و حافظ خونی به راه بود و از اون شب اوستا عاشق انار شده و هی انار میخواد. آخر شب موقع خداحافظی اوستا کاپشنش را پوشید و اومد روی صندلی نشست تا ما خداحافظی بکنیم. یکدفعه برگشتیم دیدیم همون طور نشسته خوابش برده از خستگی. یعنی تا لحظه آخر مقاومت کرده بود که حداکثر استفاده را از بودن با بچه های دیگه بکنه!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_PG5PCgKI.jpg" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;روز جمعه 23 دسامبر، شرکت ما تعطیل بود. من هم از مدتها پیش به اوستا قول داده بودم که برم مدرسه. با معلمش هماهنگ کرده بودم و بنا بود بعد از نهار اونجا باشم.&amp;nbsp;آخرین روز مدرسه بود و بنا بود جشن داشته باشن و به همدیگه کادو بدن. ساعت یک رسیدم مدرسه و رفتم سر کلاس. اوستا حسابی خوشحال بود. اول از همه خوراکیها را تقسیم کردیم بعد بچه ها به چهار گروه تقسیم شدن تا بتونن کاردستی درست کنن و من و معلمشون هر کدوم مسوول دو تا میز شدیم که بگیم چی کار کنن. بعدش هم یک کیسه که اسم همه بچه ها توش بود را آماده کردیم.. یکی از بچه ها اولین اسم را درآورد و کادویی را که آورده بود به اون یکی داد و همین طور ادامه پیدا کرد تا همه کادو گرفتن و آخر سر هم معلمشون کادوهایی را که خودش برای بچه ها&amp;nbsp;آماده کرده بود بهشون داد و برگشتیم خونه تا برای مهمونی شب یلدا - کریسمس که خونه ما بود آماده بشیم. اوستا مشغول کارهای خودش شد و من هم سریع کارهام را کردم و غذا درست کردم و آماده شدیم تا مهمونها بیان. از وقتی که برای اوستا wii خریدیم یک پای ثابت مهمونی هامون شده بازی با wii .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_lSBRTFkc.JPG" alt="" width="480" height="360" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بچه ها و اکثر مواقع باباها جلوی تلویزیون بازی میکنن و بقیه هم میشینن دور میز نهارخوری به حرف زدن. اون شب تا ساعت یک مهمون داشتیم و آخرش هم موفع رفتن تصمیم گرفتیم از تعطیلات بچه ها استفاده کنیم و بیشتر دور هم جمع بشیم. روز شنبه صبح تا ظهر به جمع و جور کردن گذشت و بعدش هم یه سر رفتیم خرید و عصری برگشتیم خونه و آماده شدیم رفتیم خونه آرمان. اوستا تا ساعت دوازده بیدار بود و مشغول بازی و فیلم نگاه کردن و بعدش خوابش برد. نصفه شب که برمیگشتیم خونه بابا جون جونی از پارکینگ بغلش کرد. وقتی در خونه را باز کردیم اوستا چشمهاش را باز کرد و با ناراحتی گفت: دیدین سانتا کادوی من را نیاورده؟؟؟؟ سریع بهش گفتیم تو که هنوز نخوابیدی. سانتا هر وقت بخوابی میاد و تا بابا جون جونی بره و لباسهای اوستا را عوض کنه من سریع نقش سانتا را بازی کردم و کادوی اوستا را گذاشتم زیر درخت و شیر و بیسکویت را هم نصفه خوردم و رفتم توی اتاق خودمون. صبح ساعت هفت اوستا با خوشحالی اومده ما را بیدار کرده که کادوی من را ببینینو بعدش هم گفت: مامی من دیدم شما دیشب کادو را گذاشتی و شیر را خوردی!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;روز دوشنبه هم من و باباجون جونی تعطیل بودیم. صبح یک کم سه تایی مسابقه wii دادیم و بازی کردیم و بعدش هم رفتیم بیرون تا یکی دو تا چیزی را که از قبل نشون کرده بودیم بخریم ولی خیلی زود برگشتیم چون همه جا وحشتناک شلوغ بود و فقط برای جای پارک پیدا کردن باید بیشتر از نیم ساعت میگشتیم. سه شنبه و چهار شنبه برنامه مون این بود که اوستا و باباجون جونی من را میرسوندن شرکت و بعد میرفتن شرکت باباجون جونی. برای چند ساعتی که اوستا اونجا بود هم از قبل برنامه ریزی میکردیم که جقدر بازی کنه، چقدر کتاب بخونه، چقدر تمرین حل کنه و ... عصر هم باز میومدن دنبال من و با هم میرفتیم. روز پنج شنبه من اوستا را با خودم آوردم شرکت. صبح که رسیدیم میگه: مامی من باید برم توی همه اتاقها به دوستهات سلام کنم. بعد اومدیم توی اتاق من یک کم کتاب خونده و یک کم خاطرات روز قبلش را نوشته ( ماجرای این خاطرات نوشتن اینه که ما از کتابخونه دو تا کتاب گرفتیم به اسم diary of a wimpy kid. اوستا اینها را خوند و خوشش اومد. حالا از اون موقع هر روز میاد کارهایی را که کرده تند و تند مینویسه و از همون استایلی که توی کتا بود هم استفاده میکنه. یعنی اولش تاریخ را مینویسه. بعد مینویسه Hi. this is Avesta again و بعد بقیه ماجرا) بعدش رفته اتاق یکی از همکارهای من ( یه آقای پنجاه و پنج -شش ساله و نیم ساعت با اون راجع به هاکی حرف زده. بعدش توی اتاق یکی دیگه و باز یک عالمه راجع به علوم و بدن انسان حرف زده تا موقع نهار. برای نهار من و اوستا و یکی از همکارهای خانوم من رفتیم مک دونالد روبروی شرکت که جای بازی هم داره. اوستا نیم ساعتی بازی کرد و نهار خورد و برگشتیم شرکت. بعد از نهار تمرینهای ریاضی را که براش آماده کرده بودم حل کرد، برای من یه نقاشی خوشگل کشید. بعدش هم یکی از همکارها براش یه تفنگ بادی آورد که بازی کنه. خلاصه که بهش خوش گذشت. موقع خداحافظی همه بهش گفتن که روز جمعه هم بیاد شرکت ما ولی شب توی خونه تصمیم گرفت که دوست داره جمعه را باز با باباجون جونی بره چون اونجا میتونه کامپیوتر بازی کنه!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;سه شنبه شب هم همه با هم رفتیم سینما تا فیلم سه بعدی تن تن را ببینیم و جالب این بود که همه حسابی لذت بردیم. برای ما یادآور خاطرات بچگی بود و برای اوستا سازنده خاطرات بچگی. حالا از اون روز دنبالشم تا کتابهای تن تن را براش پیدا کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;روز جمعه حسابی برف اومده بود و اوستا هم علاوه بر کارهای قبلی توی بالکن شرکت باباجون جونی حسابی برف بازی هم کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_Ewr6cD7a.jpg" alt="" width="480" height="360" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;روز شنبه سی و یک دسامبر، خونه یکی از دوستانمون که پارسال با هم ویلا گرفته بودیم و یه آخر هفته به یاد موندنی را گذرونده بودیم مهمون دعوت شده بودیم. ساعت حدود هشت رسیدیم اونجا. از همون اول بچه ها همه رفتن طبقه دوم و ما غیر از موقع شام ندیدیمشون. ساعت نزدیک دوازده هم همه دور هم جمع شدیم و شمارش معکوس سال نو را از تلویزیون نگاه کردیم و باز بچه ها غیبشون زد تا ساعت حدود سه که میخواستیم برگردیم خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_2gNSRHEF.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اوستا سوار ماشین نشده با اینکه میدونست که داریم میریم خونه آرمان خوابش برد. روز اول ژانویه را خونه موندیم و از کنار هم بودنمون لذت بردیم. روز دوشنبه شام خونه ارغوان گل دعوت بودیم. اونجا من به مامان دوست اوستا Anne زنگ زدم تا بپرسم آیا میتونم اوستا را برای روز سه شنبه پیشش بذارم یا نه. داشتم حرف میزدم که Anne گوشی را گرفت و گفت: you know, Avesta is my favorite friend. وقتی این جمله را به اوستا گفتم که داشت با ارغوان بازی میکرد، برگشت در کمال خونسردی گفت: OK. I like her as well!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;سه شنبه یکی از سردترین روزهای زمستون امسال بود. صبح من اومدم شرکت و باباجون جونی اوستا را پیاده برد تا خونه Anne که اوستا حسابی صورتش سردش شده بود و ظهر تا رسیدم به من گفت که چرا صبح منتظر نشدی من را برسونی!!!! اوستا و آن از صبح تا ساعت سه و نیم که من برسم بازی کرده بودن ولی هنوز سیر نشده بودن و بالاخره ساعت چهار و نیم که رضایت دادن برگردیم خونه. اومدیم خونه کارهامون را کردیم و شام درست کردیم تا حدود ساعت ده شب که من و باباجون جونی بردیم اوستا را رسوندیم خونه ارغوان تا شب پیششون بمونه و همین طور چهار شنبه را تا من از سر کار برم دنبالش. شب تا ساعت دوازده و نیم که ما اونجا بودیم که هنوز بچه ها نخوابیده بودن و مشغول بازی بودن.فرداش را هم تمام روز به بازی گذرونده بودنو حسابی بهشون خوش گذشته بود. طوری که وقتی من رفتم دنبال اوستا و سوار ماشین شدیم که برگردیم خونه بغض کرده بود که :آخه من میخواستم امشب هم بمونم!!!! رسیدیم خونه و تا باباجون جونی بیاد من کارهام را کردم ولی هنوز اوستا بغض کرده بود. به خاطر همین تصمیم گرفتیم بریم ایکیا تا یک کم بازی کنه و حواسش پرت بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;روز پنج شنبه و جمعه باباجون جونی مرخصی گرفته بود و خونه بود. پنج شنبه دوتایی رفته بودن موهای اوستا را کوتاه کرده بودن. بعدش هم رفته بودن اسکیت و بعد هم کتابخونه. وقتی که من رسیدم خونه هم داشتن با هم wii بازی میکردن. روز حمعه را توی خونه گذرونده بودن و پدر و پسر حسابی کشتی گرفته بودن و پیانو تمرین کرده بودن. بعد از نهار هم دو تایی رفته بودن بولینگ. ساعت سه و نیم من از سر کار رفتم دنبالشون. سریع رفتیم خونه حاضر شدیم و من و اوستا رفتیم خونه دانیال همکلاسی پارسال اوستا و باباجون جونی هم رفت پیش دوستش. اونجا اوستا و دنی و کیمیا خودشون را با wii خفه کردن و دیگه هر بازی ای که بود را امتحان کردن. ساعت ده و نیم بود که برگشتیم خونه و اوستا بیهوش شد. از شنبه هفتم ژانویه ترم جدید کلاسهای اوستا شروع شد. این ترم زمان کلاس شنا طولانی تر شده و به خاطر همین تصمیم گرفتیم کلاس را بذاریم شنبه صبح ساعت ده و نیم. اوستا و باباجون جونی راهی کلاس شدن و من هم سریع مشغول تمیز کردن خونه و نهار درست کردن شدم. ظهر مجبور کردیم اوستا بخوابه تا برای مهمونی شب سرحال باشه. چون شنبه شب تولد سینا بود و دعوت بودیم. عصر حاضر شدیم تا ارغوان و خانواده گلش هم بیان و با هم بریم تولد. اون روز اوستا خودش خواست که کراوات بزنه و از اون روز هم هر وقت میخوایم بریم مهمونی اولین پیشنهاد لباسش بلوز و کراوات هستش که خیلی هم بهش میاد و باید برم براش کراواتهای رنگهای مختلف پیدا کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_LmxdzieN.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بعد از تموم شدن تولد (حدود ساعت یک و نیم) از پارتی روم رفتیم بالا خونه سینا تا در جمع کردن وسایل کمکشون کنیم. ولی بالا رفتن همانا و تا صبح موندن همانا. البته اوستا تا رفتیم بالا خوابش برد. ساعت حدود پنج بود که برگشتیم خونه و خوابیدیم ولی بنا شد صبح وقتی بیدار شدیم با هم هماهنگ کنیم تا صبحانه با هم باشیم. ساعت یازده بود که خاله سپیده زنگ زد و دوباره رفتیم خونشون تا صبحانه نهار را دور هم باشیم. شب موقع خواب اوستا ناراحت بود و وقتی دلیلش را پرسیدیم گفت که سینا و آرمان نمیذارن بازی کنه و دست میندازنش و حسابی بغض کرده بود. باهاش صحبت کردیم و سه تایی براش راه حل پیدا کردیم تا بالاخره خوابید. روز دوشنبه بالاخره تعطیلات تموم شد و زندگی ما به روال عادی برگشت. صبح مدرسه، بعد هم کلاسها و بعدش هم خونه. دوشنبه عصر من اوستا را بردم کلاس پیانو گفتم باباجون جونی بره دنبالش تا من بتونم برم برای خودم اسکیت بخرم. آخه پارسال که اوستا را میبردیم بیون برای اسکیت من و باباجون جونی وایمیستادیم و نگاه میکردیم و یخ میزدیم و امسال تصمیم گرفتیم ما هم یاد بگیریم و من دوشنبه شب کلاس ثبت نام کردم. اوستا بیشتر از من ذوق کلاس رفتن من را داشت. دوشنبه ساعت هشت که رسیدم خونه بدو بدو اومد و هی میپرسید چی یاد گرفتی؟ میتونی به پشت بری؟ مامی ببین باید این جوری اسکیت کنی و ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;مثل ترم پیش این ترم هم چهارشنبه ها کلاس اسکیت داره و بیشتر از قبل هم علاقمند به هاکی شده و همش سعی میکنه مثل هاکی بازها اسکیت کنه. من هم&amp;nbsp; دارم سعی میکنم فکرش را از هاکی منحرف کنم و هی بهش فیلمهای speed skating را نشون میدم که نظرش عوض بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;روز پنج شنبه دوازده ژانویه بعد از کلاس فرانسه رفتیم شام خونه ارغوان خوشگله. یکی دیگه از دوستانشون هم دعوت بودن که یه پسر هم سن اوستا داشتن و این سه تا حسابی بازی کردن و نقاشی کشیدن تا همگی ولو شدن. ولی چون اوستا دیرتر از معمول هر شبش خوابیده بود دلمون نیومد صبح جمعه زود بیدارش کنیم تا با من بیاد و بنا شد باباجون جونی ببردش مدرسه و بعد بره سر کار که برف هم میومد و حسابی سر راه مدرسه بازی کرده بودن. عصر جمعه سه تایی رفتیم fairview mall دنبال ارغوان تا اوستا و ارغوان با هم بازی کنن و کلاس خاله افروز تموم بشه. بعد از کلاس بردیم برسونیمشون خونه شون و برگردیم که دم در خاله افروز گفت بیاین بالا و ما جواب نداده ارغوان و اوستا پیاده شدن که آره بریم دیگه!!!خلاصه که این دو تا از بودن با هم سیر نمیشن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;هفته قبل هم باز به مدرسه و کلاس و مهمون بازی گذشت. یه شب خاله سپیده و عمو بابک اومدن پیشمون ولی سینا را از طرف مدرسه برده بودن کمپ و نبود. اوستا بغض کرده بود که آخه من هم میخوام برم کمپ. چرا ما را نمیبرن. یک عالمه بهش توضیح دادیم که بابا سینا کلاس پنجمه شما کلاس اول. وقتی بزرگ شدی تو را هم میبرن. ( از یه طرف از این احساس استقلال و اعتماد به نفس اوستا کیف میکنم و از طرف دیگه دلم میگیره که میبینم به این زودی داره بزرگ میشه و میخواد مستقل باشه. )&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اوستا الان حدود یک ماهه که یک کتاب خاص را فقط از کتابخونه مدرسه میگیره که روش نقاشی دایناسور ها را یاد میده. از اول شروع کرده و یکی یکی داره تمرین میکنه و میکشه و رنگ میزنه و پشت هر کدوم هم اسمشون را مینویسه. میگه میخوام کالکشن درست کنم. وقتی بزرگ شدم scientist شدم اینها را به همه نشون بدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;هفته قبل توی مدرسه راجع به global warming یاد گرفته بودن. این هم توضیحی که اوستا به من میداد: " مامی. میدونی توی آسمون، توی air یه سوراخ بزرگ هست که یه رینگ داره. بعد ما هر چی بیشتر pollution بکنیم این رینگ بزرگتر میشه بعد یخ های north pole آب میشه بعد دیگه polar bear ها جایی ندارن زندگی کنن. میمیرن. بعد من ناراحت میشم!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;همین طور راجع به مارتین لوتر کینگ یاد گرفته بودن. ( من و اوستا قبل از کلاس اسکیت اوستا کنار آبخوری): مامی، میدونی قبلا black هی نمیتونستن جلوی اتوبوس بشینن و فقط white ها میتونستن؟ یا مثلا اگه میخواستن آب بخورن black ها باید از این کوچیکه ( آبخوری بچه ها) میخوردن و white ها از بزرگه؟ بعد یکی اومد گفت: stop it. we are all human.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;بعد همه کم کم گوش کردن!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;آخر هفته گذشته اینجا یک کم برف اومده بود و ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم برف بازی و سورتمه سواری. اوستا سورتمه اش را میذاشت پایین سرسره. میرفت از بالا سر میخورد میفتاد توی سورتمه و بقیه اش را با سورتمه سر میخورد. بعد از برف بازی برگشتیم خونه نهار خوردیم و با ارغوان خوشگله رفتیم اسکیت. این دو تا وروجک با سرعت تمام میرفتن. اوستا هر دوری که میزد میومد میگفت: مامی نیفتادی زمین؟ میخوای دست من را بگیری تند بری؟ بعدش هم شام با سینا و آرمان و خانواده رفتیم بیرون. بعد زا شام همه برگشتیم خونه ما . اوستا ساعت نزدیک 12 بود که خوابید. ما نشستیم به فیلم نگاه کردن و بازی و آخرش دیگه تصمیم گرفتیم همه بمونن خونه ما. همه توی هال کنار هم خوابیدیم تا صبح. صبح که اوستا بیدار شد و اومد ماها را دید، قیافه اش دیدنی بود.خوشحال بود که همه خونه ما sleep over کردن.( بچه های ما اینجا از نعمت پدر بزرگ و مادر بزرگ دور هستن. یادمه من که بچه بودم از اینکه بنا بود مادر بزرگ و یا خاله ام بیان شب خونه ما بمونن چه ذوقی میکردم و همیشه هم با بقیه نوه ها دعوا داشتیم که مادربزرگ خونه شما بیشتر از ما مونده!!!)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_wm1ocWm2.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_wdNNqJ5E.JPG" alt="" width="360" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;خلاصه که یکشنبه صبح همه با هم صبحانه خوردیم و بعد هر کی رفت خونه خودش تا بعد از ظهر که با هم رفتیم دوباره اسکیت و این بار بابا ها را هم مجبور کردیم که بیان روی یخ. فکر کنم تا آخر زمستون بتونیم یه تیم اسکیت راه بندازیم .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/237</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/8789803/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-8789803</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Jan 2012 22:43:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>این دفعه دیگه شده فصلنامه</title>
      <description>&lt;p&gt;خب دیگه دو ماه شده که ننوشتم و دیگه تا به ماه سوم نرسیده باید آپدیت کنم!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از آخرین نوشته اونقدر گذشته که اصلا یادم نمیاد چی را نوشتم و چی را ننوشتم.&amp;nbsp;تازه این وسط لب تاپم هم یه روز خاموش شد و دیگه روشن نشد و رفت توی کما و هنوز هم در کما به سر میبره و به هوش نیومده و تمام عکسهای ماه نوامبر هم همراه اون در کما هستش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از همون دو ماه پیش شروع میکنم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بیست و سه اکتبر تولد دانیال خوشگله همکلاسی پارسال اوستا بود که همه را دعوت کرده بود به یک زمین بازی سر پوشیده که الان بعد از دو ماه اصلا اسمش یادم نمیاد. بعد از ظهر حاضر شدیم و رفتیم اونجا. تقریبا شبیه زمین ژیمناستیک بود. بچه ها رفتن بازی و مامان و بابا ها هم مشغول صحبت. تا اینکه بعد از دو ساعت بچه ها خیس عرق اومدن بالا تا جشن تولد انجام بشه و کیک را ببرن. اوستا چند وقتی میشد که دانیال را ندیده بود. وقتی برگشتیم خونه اولین سوالی که کرد این بود که مامی دنی چرا glasses داشت. من و بابا جون جونی نشستیم براش توضیح دادیم که چه طور میشه که چشم ضعیف میشه و باید عینک زد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز هالوین، اوستا&amp;nbsp; طبق تصمیم خودش لباس اسپایدرمن را پوشید ولی هر کار کردیم راضی نشد ماسک بذاره. میگفت خودم نامه مدرسه را خوندم که گفته ماسک خطرناکه و نذارین بچه ها ماسک بزنن!!!!!!!! خلاصه که حاضر شد و رفت مدرسه. توی مدرسه مثل پارسال بعد از ساعت نهار دی جی آورده بودن و توی جیم بچه ها را جمع کرده بودن و بزن و برقص تا ساعت سه و نیم که موقع خونه رفتن بود. بعدش هم ما اومدیم خونه و اوستا یک کم پیانو تمرین کرد تا موقع کلاسش شد و با همون لباس اسپایدرمن رفتیم کلاس. اونجا معلمش بهش یه سری شکلات داد. بعدش هم کلاس شنا. ساعت 7 سریع از کلاس شنا در اومدیم و برگشتیم خونه و شامی را که باباجون جونی آماده کرده بود را خوردیم و با هم رفتیم trick or treat. برخلاف پارسال که اوستا خجالت میکشید امسال خودش بدو بدو میرفت در خونه ها را میزد و با خنده سلام میکرد و حرفش را میزد و شکلاتش را میگرفت و تشکر میکرد و بر میگشت. من و باباجون جونی هم از دور مواظب بودیم که اتفاقی براش نیفته و کسی اذیتش نکنه. خلاصه که سر نیم ساعت سطلش را پر کرد و بعدش هم یک کم توی کوچه های اطراف گشتیم و تزیینات مختلف را دیدیم و ساعت از نه گذشته بود که برگشتیم خونه و اوستا بیهوش شد و من هم سریع سطلش را خالی کردم و چیزهایی که زیاد به نظر مطمئن نمیومد را جدا کردم و بقیه را ریختم توی سطلش و گذاشتم بالای سرش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند وقت پیش طبق معمول همه حموم رفتن های اوستا، وان را پر کردم تا آب بازی کنه و اومدم بیرون. بعد از نیم ساعت دیدم یک ریز داره من و باباجون جونی را صدا میکنه. سریع رفتیم ببینیم چی شده که دیدم توی وان وایستاده و تا ما را دید پرسید: مامی من لخت به دنیا اومدم یا لباس داشتم؟؟؟؟؟؟ من و بابا جون جونی مرده بودیم از خنده. بهش گفتیم که تو لخت به دنیا اومدی و اومدیم بیرون. فردای اون روز عصر من جلسه داشتم و اوستا و باباجون جونی خونه تنها بودن. ساعت&amp;nbsp;هشت که رسیدم خونه اوستا بدو بدو اومده دم در که مامی مامی من میدونم بیبی چه طوری درست میشه. پرسیدم چطوری؟ و شروع کرد توضیح دادن. ( طبق معمول داشته با&amp;nbsp;باباجون جونی&amp;nbsp;شبکه دیسکاوری نگاه میکرده) مامی توی شیکم مامانها، یه سلول که اسمش ا-س-پ-ر-م هست میاد میچسبه به یه &amp;nbsp;egg. بعد این سلول کم کم بزرگ میشه، میشه heart و دست و پا و سر. هی بزرگ میشه تا دیگه توی شیکم مامانش جا نمیشه و باید آقای دکتر درش بیاره!!! ( فردای اون روز من هم این انیمیشن را دیدم. فوق العاده بود ولی هر چی میگردم توی اینترنت پیداش نمیکنم که بذارم اینجا) اونقدر اوستا از اینکه میدونه بیبی چه طوری درست میشه ذوق زده بود که فردای اون روز وقتی با مامایی توی ایران هم چت میکردم بدو بدو اومده و براش تعریف کرده. همین طور برای دای دای و بابایی و ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عصر سه شنبه اول نوامبر با اوستا رفتیم خونه کیان کوچولو و خاله بیتا تا این دو تا با هم بازی کنن و ما هم کنار هم یه چایی بخوریم و گپ بزنیم. همون طور که قبلا نوشته بودم دو تا از دندونهای اوستا لق شده بود و یه مدت تمام فکر و ذکر اوستا tooth fairy بود. این مکالمه بین اوستا و کیان سر میز شام هستش:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کیان: tooth fairy چه شکلیه؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من: tooth fairy&amp;nbsp; یواشکی میاد و کادو را میذاره. کسی نمیبیندش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کیان: پس باید glue بذاریم که وقتی میاد بچسبه نتونه بره بعد ببینیمش!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من و خاله بیتا: !!!!! ( داشتیم فکر میکردیم چی جواب بدیم)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا: کیان. آخه فقط که دندون ما نمیفته. اگه tooth fairy&amp;nbsp; نتونه بره اون وقت بچه های دیگه کادو نمیگیرن ناراحت میشن!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کیان: پس glue نمیزنیم که بتونه باز کادو بیاره!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از سه ساعت بازی من و اوستا خداحافظی کردیم و اومدیم سوار ماشین بشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من ازش پرسیدم اوستا میخوای یه روز خونه کیان sleep over کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا: No Mommy, I have had enough!!!! ( حالا تا دو دقیقه پیشش داشتن با هم بازی میکردن و با غر غر خداحافظی کرده!!!)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من: خونه آتوسا چی؟ ( آتوسا هم مثل کیان پنج سالشه)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا: I have to think about it.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من: خونه سینا چی؟ (سینا کلاس پنجمه)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا: Yes, Yes, Hurray!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه پنج نوامبر هم مهمانی وبلاگی بود که باز توی پارتی روم ما برگزار میشد. اوستا و بقیه بچه ها اونقدر بازی و بدو بدو کرده بودن که آخر شب اوستا از خستگی قبل از خواندن کتابش بیهوش شد.&amp;nbsp;فردای اون روز هم هوا خوب بود و ما سه تایی تصمیم گرفتیم بریم کنار دریاچه. من کیک پخته بودم. با دو تا فلاکس چایی داغ و کیک و میوه راه افتادیم و رفتیم. اونجا یک عالمه تاب سواری کردیم و دنبال هم دویدیم و توی برگها بالا و پایین پریدیم و توی هوای سرد چایی داغ خوردیم. تا عصر ساعت پنج که دیگه داشت تاریک میشد برگشتیم طرف خونه تا استراحت کنیم و برای یک هفته شلوغ دیگه آماده بشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;شنبه دوازده نوامبر،&amp;nbsp;تصمیم گرفتیم بریم خرید و کارهای عقب افتاده را انجام بدیم&amp;nbsp;( من از خرید فراری ام و هر کاری مخصوصا گردش و مهمونی را به خرید ترجیح میدم و تا مجبور نباشم خرید نمیرم) از صبح رفتیم مرکز خرید وان میلز و یه سری از چیزهایی که لازم داشتیم خریدیم و بعدش در اومدیم ساعت چهار رفتیم رستوران me va me نهار بخوریم. همونجا هم عمو بابک زنگ زد و برای شب قرار گذاشتیم که با هم بریم بیرون یه بستنی شاپ (اسم اختراعی اوستا هستش این البته). سریع رفتیم خونه خریدها را گذاشتیم و یک کم استراحت کردیم و بعدش حاضر شدیم رفتیم سر قرار. دو ساعتی اونجا بودیم. من و باباجون جونی با اینکه نهار مفصل خورده بودیم نتونستیم از بستنی های خوشمزه اونجا بگذریم ولی اوستا هر چی اصرار کردیم لب نزد که من سیرم. ( کاشکی من میتونستم مثل اوستا جلوی شکمم را نگه دارم!!! این یه مورد اوستا به بابایی رفته وگرنه من و باباجون جونی که هر دو شیکمو هستیم!) از اونجا هم بلند شدیم و با هم رفتیم خونه خاله سونا و عمو مرتضی و باز تا نصفه شب مشغول بازی و حرف زدن بودیم و بچه ها هم فیلم نگاه میکرن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چهارشنبه شانزده نوامبر، کارنامه فصل اول را دادن. اینجا توی کارنامه های ابتدایی&amp;nbsp;&amp;nbsp;نمره وجود نداره و تعریفی هستش و به&amp;nbsp;دو گروه&amp;nbsp;تقسیم میشه. گروه اول Learning skills and&amp;nbsp; working habbits هستش که با&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;Excellent, Good, Satisfactory and Needs improvement ارزش گذاری میشه و اوستا نود درصد موارد را E و بقیه را هم G گرفته بود و تنها نظر معلمش این بود که اوستا دوست داره همیشه leader باشه. اون نظرات بقیه بچه ها را گوش میده ولی وقتی به عمل میرسه ترجیح میده نظر خودش را عملی کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گروه دوم هم موارد درسی هستش شامل زبان، ریاضی، علوم اجتماعی، ورزش و هنر ( که هر کدوم باز دو سه تا زیر مجموعه داره) و با&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;progessing with difficulty, progressing well and progressing very well&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ارزش گذاری میشه که اوستا همه را progressing very well گرفته بود و تنها نظر معلمش این بود: keep up with the good work.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ما هم به خاطر کارنامه درخشان پسرمون برش داشتیم و رفتیم&amp;nbsp; براش NINTENDO WII گرفتیم و بهش گفتیم میتونه پولهای قلکش را برای هر چیز دیگه ای که خودش دوست داره خرج کنه که هنوز تصمیم نگرفته چی میخواد. البته اوستا فقط اجازه داره آخر هفته اون هم به مدت حداکثر یک ساعت در روز بازی کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فردای گرفتن کارنامه هم من ساعت چهار با معلم اوستا جلسه داشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;معلمش حسابی تعریف کرد و پیشنهاد کرد که حتما اوستا را توی یه ورزش گروهی ثبت نام کنیم و گفت که اوستا از نظر درسی خیلی جلوتر از کلاس هستش و اصلا جای نگرانی نداره و به خوبی از عهده همه چیز بر میاد و همین طور خیلی قشنگ تمام درسها را برای همکلاسی ایرانیش پانته آ که تازه از ایران اومده و انگلیسی را داره کم کم یاد میگیره توضیح میده و کمکش میکنه که به کلاس برسه و تشویق میکرد که اوستا این کار را ادامه بده. من ازش پرسیدم که اوستا همش حرف از جدول ضرب میزنه و هی از من سوال میکنه&amp;nbsp; و آیا توی کلاس اول اینها جدول ضرب یاد میگیرن؟ که معلمش گفت جزو برنامه کلاس اول نیستش ولی چون اوستا و یک نفر دیگه مباحث کلاس را بلد هستند و حوصله شون سر میره، اون تصمیم گرفته بهشون ضرب و جمع و تفریق&amp;nbsp;دو رقمی را یاد بده و براش جالب بود که اوستا خیلی راحت منطق ضرب را فهمیده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز جمعه همون هفته هم اولین PA Day امسال بود که خوشبختانه جایی که اوستا را قبل از مدرسه میذارم روزهای PA Day هم باز هستش و من اوستا را ساعت هشت گذاشتم اونجا. موقع رفتن از اوستا پرسیدم دوست داری زودتر بیام دنبالت؟ که گفت نه همون سه و نیم بیا!!!! تازه وقتی هم سه و نیم رسیدم توی جیم مشغول یاد گرفتن حرکات کاراته بودن و نیم ساعتی منتظر شدم تا بیاد بیرون.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز شنبه نوزده نوامبر اولین دندون شیری پسر گلم افتاد. دندونش کاملا لق شده بود و به مویی بند بود ولی اوستا احتیاط میکرد و چیزی باهاش نمیخورد تا درد نگیره. روز یکشنبه من و باباجون جونی یه سیب گنده آوردیم و دادیم دستش که گاز بزنه. با دومین گاز دندون هم در اومد و موند روی سیب. اوستا اونقدر ذوق زده شده بود که نگو. همش میرفت جلوی آینه دندونش را نگاه میکرد و میگفت آخ جون امشب tooth fairy میاد. وقتی هم شب برای شام با دوستهامون رفتیم بیرون از وقتی رسیدیم اوستا همش دهانش باز بود تا بقیه ببینن که دندونش افتاده که من یواشکی به خاله سونا و خاله سپیده گفتم و اونها هم حسابی تحویلش گرفتن. حالا مامایی هم از قبل به اوستا گفته بود که وقتی میره ایران دندونهاش را با خودش ببره تا مامایی بهش جایزه بده. و اوستا همش توی این فکر بود که چه طوری به tooth fairy بگه که وقتی کادو میاره دندونش را با خودش نبره!!!! بهش گفتیم توی دلت بگو خودش میشنوه. آخر شب اوستا خواب بود که برگشتیم خونه. بابا جون جونی پول را گذاشت زیر بالش اوستا ولی یادش رفت دندون را هم بذاره. صبح یکشنبه ساعت هشت صبح اوستا گریه کنان اومده ما را بیدار کرده که دیدین tooth fairy نشنید من گفتم دندونم را نبره!!!! بابا جون جونی رفت که مثلا بهش کمک کنه خوب بگرده و من هم از فرصت استفاده کردم دندون را گذاشتم زیر بالش باباجون جونی. وقتی برگشتن و اونجا پیداش کردن به اوستا گفتیم که tooth fairy خیلی وروجکه. آورده دندونت را گذاشته اینجا که ما برات نگه داریم تا موقع ایران رفتن که بتونی ببری برای مامایی!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه بیست نوامبر رژه سانتا در تورنتو بود. ما یک کم زودتر از خونه در اومدیم و با مترو رفتیم داون تاون یک کم توی کوچه پس کوچه ها قدم زدیم تا ساعت دوازده که با سینا و مامان و بابای گلش قرار داشتیم و همدیگر را پیدا کردیم. به نظرم رژه امسال&amp;nbsp;خیلی کوتاه تر از پارسال بود. در ضمن هوا خیلی گرم تر از پارسال بود و ما خیلی راحت وایستادیم و رژه را دیدیم. بعدش هم ارغوان خوشگله و مامان و بابای گلش اومدن پیشمون و همه با هم قدم زنان رفتیم طرف &amp;nbsp;Eaton center. یک ساعتی اونجا گشتیم و برای شام رفتیم خونه سینا و عمو بابک و خاله سپیده تا از پیتزاهای خوشمزه عمو بابک بخوریم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز شنبه بیست و ششم نوامبر، من و اوستا و کیان و خاله بیتا از&amp;nbsp;صبح&amp;nbsp;رفتیم میدان دانداس که برای بچه ها برنامه بود. از شخصیت های happy feet 2 گرفته تا سانتا و انواع فرشته ها و یک عالمه برنامه متنوع. یه غرفه هم داشتن که میشد برای سانتا نامه داد. اوستا نشست و شروع کرد به نوشتن نامه:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;Dear Santa,&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;I want a Lego City for christmas. Happy New Year.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;Love Avesta&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و اونقدر با دقت و مرتب داشت مینوشت که گزارشگر شبکه CBC اومد و از من اجازه گرفت ازش فیلم بگیره و از نوشتنش فیلم گرفت و بعدش هم باهاش مصاحبه کرد و اسم و سنش را هم پرسید و ما بعدا فهمیدیم که زنده توی تلویزیون نشون دادن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_X825UHOb.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساعت نزدیک سه بود که برگشتیم خونه. درست وقتی که از مترو پیاده شدیم دندون دوم اوستا هم افتاد. اوستا هم خوشحال و خندون که دوباره &amp;nbsp;tooth fairy میاد. رفتیم خونه و نهار خوردیم و یک کم استراحت کردیم. بعدش ساعت پنج اوستا توی موسسه یاماها کنسرت پیانو داشت. رفتیم اونجا و&amp;nbsp; دو تا قطعه اجرا کرد و بعدش دوباره راه افتادیم طرف داون تاون برای برنامه آتش بازی و پرده برداری از درخت کریسمس. اونجا سینا و بعدش هم کیان را پیدا کردیم و بعد از آتیش بازی با هم شام رفتیم بیرون.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_FIGGOxqB.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز جمعه دوم دسامبر مهمانی کریسمس شرکت ما بود. من هم با مامان ارغوان خوشگله صحبت کرده بودم که اوستا را ببرم پیششون و بنا بود شب را هم اونجا بمونه. از چند روز قبل هی صحبت sleep over توی خونه ما بود. اولین باری بود که اوستا میخواست تنها جایی بمونه و حسابی شک داشت. من هم بهش گفتم که خودش تصمیم بگیره و اگر دوست نداره شب میریم دنبالش. چند روز فکر کرد و آخرش گفت که میره. جمعه من رفتم اوستا را از مدرسه برداشتم و اومدیم خونه حاضر شدیم&amp;nbsp; و رفتیم خونه ارغوان. موقع پیاده شدن اوستا پرسید اگه من شب آب بخوام چی؟ بطری آبم را که توی ماشین بود بهش دادم و گفتم که قبل از خواب پر کنه بذاره پیشش. هاپوی مورد علاقه اش را هم دادم دستش و باز هم بهش گفتم هر وقتی که دلش خواست برگرده خونه بهم زنگ بزنه و میام دنبالش حتی اگه نصفه شب باشه و خداحافظی کردم. اون شب یکی دیگه از دوستهای ارغوان هم اومده بوده پیششون و سه تایی تا دوازده شب گفتن و خندیدن و بازی کردن و اصلا هم یادش نیفتاده بود که به ما زنگ بزنه. شب هم با ارغوان توی هال خوابیده بودن. صبح شنبه ساعت نه رفتیم&amp;nbsp; دنبال اوستا و بعدش همگی با هم با ارغوان و مامان و بابای گلش رفتیم بیرون و برنامه طوری شد که باز شام برگشتیم خونشون. ساعت یازده شب موقع خداحافظی بعد از یک روز و نیم بازی، اوستا برگشته میگه: میشه امشب هم بمونم!!!!!!!!!! خلاصه که اولین sleep over با موفقیت انجام شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز سه شنبه&amp;nbsp;سیزده نوامبر همکلاسی پارسال اوستا Anne و برادر کوچولوش Matthew از عصر اومدن پیش ما تا مامان و بابای اونها هم بتونن در مهمونی کریسمس محل کارشون شرکت کنن. اوستا و آن حسابی بازی کردن و من که حدس میزدم به این راحتی نخوابن. ساعت هفت بهشون شام دادم و بعدش ساعت هفت و نیم گفتم که برن بخوابن و براشون کتاب خوندم. نشون به اون نشون که تا ساعت نه و نیم دوتایی شون بیدار بودن و در حال خنده و شاید ده بار جاشون را عوض کردن و اوستا رفت توی کیسه خواب آن و آن رفت روی تخت اوستا تا بالاخره خوابشون برد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکشنبه یازده نوامبر، ظهر پا شدیم رفتیم منطقه Distillary. اونجا دو ساعتی را با دوستانمون گذروندیم و بعدش هم رفتیم خونه همکار باباجون جونی که شام مهمون بودیم. اوستا و دختر صاحبخونه و مهمونش حسابی بازی کردن و کل زمانی که اونجا بودیم غیر از موقع شام ما این سه تا را ندیدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_JhO9LcmE.jpg" alt="" width="480" height="480" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و بالاخره شنبه گذشته مهمانی کریسمس شرکت باباجون جونی بود. ما هم اوستا را بردیم گذاشتیم خونه همکار باباجون جونی پیش دختر و یکی از اقوامشون و مامان و باباها رفتیم مهمونی. ساعت دوازده شب وقتی برگشتیم هنوز مشغول فیلم نگاه کردن بودن. قبلش پیانو زده بودن، مونوپولی بازی کرده بودن و شام خورده بودن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه هم سه تایی با خاله سپیده رفتیم محدوده Distillary که برای کریسمس بازار داشتن و جای همگی خالی انواع خوراکیهای کریسمس را امتحان کردیم و چرخیدیم تا عصری که برگشتیم خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_Xpe0ioU1.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز شنبه دومین کنسرت اوستا هم برگزار شد که این دفعه من وقت نداشتم برم و فقط باباجون جونی رفته بود و میگفت که اوستا خیلی قشنگ اجرا کرد. معلم پیانوش هم خیلی ازش راضی و بنا شده از بعد از تعطیلات کتابهای سری دوم کانزرواتوری را شروع کنه. با هم تصمیم گرفتیم که چون سن اوستا کمه امتحان این مرحله را نده و یک راست سال بعد برای یک مرحله بالاتر اقدام بکنه تا بیخود استرس امتحان روش اثر نذاره.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از هفته گذشته تمام کلاسهای اوستا تعطیل شده تا بعد از سال نو که دوباره همه شروع میشه و دوباره روز از نو روزی از نو.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/236</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/8567221/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-8567221</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Dec 2011 23:11:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>tooth fairy will be here soooooon</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برنامه مدرسه اوستا این طوری هستش که هر هفته دو شنبه، شعر یا متن هفته توی دفترشون چسبونده میشه که معمولا موضوعش با درس علومشون هماهنگی داره. در طول هفته باید بچه ها خوندن این متن را تمرین کنند و یک سری از کلمات را هم که&amp;nbsp;زیرشون سر کلاس خط کشیدن، تمرین کنن تا روز جمعه که از اون لغتها دیکته دارن. مثلا سه هفته پیش موضو ع درس علوم فصلها بود و شعر هم مربوط به فصلها میشد و دیکته هم از همین بود. تازه سر کلاس موسیقی هم بهشون گفته بودن یه شعر برای فصلها از خودشون بگن و بنویسن و بعد براش ریتم درست کنن و بخونن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_7sgtM3XJ.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روزهای جمعه اولین کاری که اوستا بعد از رسیدن از مدرسه میکنه اینه که بیاد سراغ مامایی و باهاش چت بکنه و بهش بگه که باز یه برچسب بزرگ گرفته ( یعنی همه کلمات را درست نوشته) و مامایی هم بهش قول بده که وقتی رفت ایران تمام اینها را ببره تا به تعدادشون جایزه بگیره. توی ریاضی هم دارن جمع و ضرب را همزمان یاد میگیرن که برای من خیلی عجیبه ولی خب اوستا سریع و راحت ضرب را یاد گرفته و فکر کنم باید کم کم مجبورش کنم جدول ضرب را حفظ کنه چون اینجا خبری از حفظ کردن نیست. درضمن first, second, third, ... را هم یاد گرفتن و همین طور صفت تر و ترین را. من هم در تکمیل اون توی خونه بزرگتر و کوچیکتر و علامتش را بهش یاد دادم و الان بهش تمرین میدم و خیلی قشنگ یاد گرفته که دهن مار همیشه طرف عدد بزرگتره ( حالا شاید بعدا یه عکس از تمرینهایی که حل میکنه بذارم)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینجا فقط هفته ای یک بار و اون هم معمولا چهار صفحه بهشون تمرین برای خونه میدن و همه چیز را سعی میکنن توی مدرسه انجام بدن و کاری برای خونه نمونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هفته ای دو روز ورزش دارن. دو روز موسیقی و بقیه درسها شامل ریاضی، غلوم و social study را هم تقریبا هر روز دارن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند روز پیش با اوستا داشتیم کتاب علومی را که براش جدید خریدیم میخوندیم. موضوعی را که انتخاب کرده بود بدن انسان بود. از عصرش که اومده بود خونه هی میپرسید که ما چند تا bone داریم. نشستیم راجع به استخوانها براش خوندم و عکس اسکلت بدن را نشونش دادم و بعدش رسیدیم به مغز و اعصاب و براش توضیح دادم که مثلا چشم یه چیز حطرناک میبینه، میفرسته مغز. مغز به پا دستور میده که بپره و پا میپره. کتاب خوندنمون تموم شد و شام خوردیم و مسواک زد و رفت تو تختش که براش کتاب خوابش را بخونم و بخوابه. کتابش تموم شد و بهش گفتم اوستا دیگه چشمهات را ببند و بخواب. برگشته میگه: مامی من میخوام بخوابم ولی مغزم همش به چشمهام دستور میده باز بمونن و نخوابن!!!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به خاطر زخم پاش و مراحل خوب شدنش تقربا کل سیستم دفاعی بدن را یاد گرفته و کاملا میدونه گلبولهای سفید و قرمز چی کار میکنن و چرا زخم چرک میکنه و ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز هم اینجا طوفان بود و اوستا همش راجع به اینکه گردباد و تورنادو چطور درست میشن میپرسید. چیزی که خوشحالم میکنه اینه که حواسش به تمام خبرها هست و سعی میکنه همه چیز را بفهمه و بپرسه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سر کلاس فرانسه هم دارن روی حیوانات و میوه ها کار میکنن و همین طور معرفی کردن خودشون و گفتگوهای روزمره که حالت چطوره و ... من هم سعی میکنم توی برنامه تلویزیون دیدن اوستا هر روز 5-10 دقیقه کارتون فرانسه بگنجونم تا گوشش عادت کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;توی کلاس شنا شنای قورباغه را شروع کردن، در عین جال روی شنای کرال پشت و جلوی سرعتی هم دارن کار میکنن و همین طور انواع مختلف شیرجه ها. کلاس اسکیت روی یخ هم از هفته پیش شروع شده و فعلا در حال دوره کارهای سال قبل هستند. حالا میخوایم من و باباجون جونی&amp;nbsp;هم بریم کلاس تا زمستون بتونیم با هم بریم اسکیت و لذت ببریم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز دوشنبه اوستا با مدرسه رفته بود مزرعه و حسابی بهشون خوش گذشته بود. فقط امده بود خونه میگفت مامی تو چرا مثل پارسال با من نیومدی. براش توضیح دادم که نمیتونستم مرخصی بگیرم و قول گرفت ازم که برنامه بعدی را حتما باهاشون برم. خودش میگقت که رفته توی مزرعه یه گوسفند را نوازش کرده و بهش گفته:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;Good boy, you are doing a good job by eating the grass!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه کدو جلوایی بزرگ هم با خودش آورده که فعلا گذاشتم توی بالکن تا باهاش کیک درست کنم. پارسال که اوستا از کیک کدو حلوایی خیلی خوشش اومده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اولین آخر هفته توی اکتبر اینجا توی مرکز شهر هر سال از غروب آفتاب تا طلوع روز بعد برنامه nuit blanchet&amp;nbsp;&amp;nbsp;است که مثل پارسال، امسال هم اون شب استثنائا هوا یکدفعه سرد شد و تقریبا به صفر رسید. ولی ما از رو نرفتیم و راه افتادیم رفتیم داون تاون. اونجا سینا و مامان و بابای گلش را هم دیدیم و با هم سه چهار ساعتی توی خیابونها گشتیم و مراسم مختلف را دیدیم. یه جا بهمون خمیر میدادن&amp;nbsp; با یک موضوع که باید هر چی به ذهنمون میرسید درست کنیم. موضوعی که به ما رسید شک بود و اثر هنری اوستا و باباجون جونی را توی عکس میبینین.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_gEIrUCWT.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساعت نزدیک یازده بود که خاله سونا زنگ زد که گشتن دیگه بسه و پاشین بیاین پیش ما شب نشینی. ما هم راه افتادیم و رفتیم. بچه ها نشستن به فیلم نگاه کردن و ما هم به حرف زدن و فیلم نگاه کردن. اوستا ساعت نزدیک یک بود که خوابید و ما هم به دفعه دیدیم هوا روشن شده و هنوز نخوابیدیم. ساعت هشت بود که آقایون رفتن دنبال حلیم و جای همگی خالی اوستا برای اولین بار حلیم امتحان کرد و خیلی هم بدش نیومد. ساعت نزدیک دوازده ظهر بود که برگتشیم خونه. اوستا حسابی ذوق زده بود که sleep over کرده و همش میپرسید یعنی ما دیشب نرفتیم خونه خودمون؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخر هفته دوم اکتبر اینجا تعطیلات روز شکر گزاری هستش. ما هم از قبل هتل رزرو کرده بودیم. شانسمون هوا هم عالی بود و تقریبا به سی درجه رسید. شنبه صبح زود راه افتادیم و گردون گردون رفتیم طرف huntsville. البته سر راه هر جایی که نوشته بودن دیدنیه را رفتیم و نهار را هم توی شهر brace bridge خوردیم و بعدش هم رفتیم مسیر پیاده روی wilson's trail و یک ساعت و نیم توی جنگل و کنار رودخونه پیاده روی کردیم و یک عالمه عکس خوشگل گرفتیم و بعدش راه افتادیم طرف هتلمون. بعد از ظهر رسیدیم هتل.&amp;nbsp;اتاقمون طبقه همکف و چسبیده به دریاچه بودش.&amp;nbsp;من از خونه یک سری نان خشک با خودم برده بودم و اوستا حسابی اونجا به مرغ های دریایی غذا داد. نون را میگرفت کف دستش تا بیان بخورن و کیف میکرد.&amp;nbsp;وسایل را گذاشتیم و باز در اومدیم رفتیم بیرون. دو ساعتی کنار زمینهای گلف مجموعه هتلمون دوچرخه سواری کردیم و بعدش دوچرخه ها را گذاشتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم یه جای دیگه را پیدا کردیم که باز میرفت کنار دریاچه. اونجا نیم ساعتی قدم زدیم و عکس گرفتیم و اوستا هم توی زمین بازی بازی کرد تا دیگه شب شد و برگشتیم هتل شام خوردیم و رفتیم استخر. من و بابا جون جونی یک ساعتی توی جکوزی نشستیم تا اوستا یک کم شنا بکنه و بالاخره ساعت ده بود که برگشتیم اتاقمون و بیهوش شدیم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_7QNaudDX.jpg" alt="" width="600" height="398" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;یکشنبه صبح بعد از خوردن صبحانه از هتل خارج شدیم و رفتیم طرف پارک ملی که پنجاه کیلومتری اونجا بود به اسمalgonquin park. بعد از گرفتن نقشه پارک سه تا مسیر پیاده روی و یک مسیر دوچرخه سواری را انتخاب کردیم.&amp;nbsp; مسیر اول پیاده روی، وسط جنگل بود که درختها تمام زرد و قرمز شده بود و روی زمین هم پر از برگ بود. یه جاهایی هم دید دریاچه را از بالای تپه و وسط جنگل داشت که دیدنی بود. مسیر دوم توی جنگل بود ولی دور یک دریاچه میزد و همه جا یک طرفمون آب بود و یه طرف درخت. بعد از تموم شدن مسیر دوم رفتیم نهار خوردیم و بعدش دوچرخه ها را برداشتیم و بعد از پنج کیلومتر پیاده روی رفتیم سراغ ده کیلومتر دوچرخه سواری. مسیر دوچرخه سواری عالی بود و زیبا. اوستا هم پا به پای ما اومد. فقط یه جا یه قلوه سنگ رفت لای چرخش و خورد زمین و زانوش یک کم زخم شد و باعث شد یک کم بهانه بگیره ولی باز هم به دوچرخه سواری ادامه داد. ساعت نزدیک پنج بود که دیگه برگشتیم طرف ماشین و چون هوا داشت تاریک میشد و اوستا هم خسته شده بود بی خیال مسیر سوم پیاده روی شدیم. یک کم هم با ماشین مسیرهای ماشین رو پارک را گشتیم و راه افتادیم طرف تورنتو. سر راه رستوران three guys and a stove را دیدیم که همکارهای من خیلی تعریفش را کرده بودن. نگه داشتیم برای شام. رستوران یک کم شلوغ بود و مجبور شدیم یک ساعتی صبر کنیم تا میز خالی بشه و خلاصه تا شام بخوریم شد ساعت نه که اوستا سوار ماشین نشده خوابش برد و ما هم ساعت نزدیک دوازده بود که رسیدیم خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_2crNJGGK.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_NDcrn11R.jpg" alt="" width="600" height="398" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;آخر هفته قبل هم شنبه شام کیان و خاله بیتا&amp;nbsp; اومدن پیشمون و اوستا و کیان حسابی بازی کردن. روز یکشنبه صبح همکلاسی پارسال اوستا Anne و مامان و بابا و داداش کوچولوش اومد خونمون برای بازی و اوستا و آن یه دل سیر بازی کردن تا ساعت نزدیک یک بود که راضی شدن بالاخره آن بره خونشون. ما هم بعدش سریع نهار خوردیم و با دوستهامون رفتیم یه مزرعه تا بچه ها بازی کنن و بعدش هم رفتیم یه کافی شاپ سه چهار ساعتی دور هم نشستیم و حرف زدیم و اوستا و سینا و آرمان هم بازی کردن تا برگشتیم خونه و اوستا شامش را خورد و سریع خوابید تا برای یه هفته دیگه آماده بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از روز تولد شش سالگی اوستا ما داریم پول هفتگی بهش میدیم تا هر کار دوست داره باهاش بکنه. اون هم داره همه را میندازه توی قلکش تا بتونه برای خودش یه wiiبخره.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیروز مامایی از اوستا میپرسید: اوستا برای کریسمس میای پیش ما؟ پسرکم هم جواب داد: مامایی بذار اول سانتا کادوی من را بیاره بعد میام!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخرین خبر هم این که امشب موقع شام، اوستا وقتی میخواست گاز بزنه میگفت دندونش درد میگیره. چک کردم دیدم که بعله. اولین دندون اوستا لق شده و همین روزهاست که بیفته. حالا از وقتی بهش گفتیم که دندونش لقه همش نگرانه که مبادا موقع غذا خوردن دندونش بره توی شیکمش و اون وفت دندون نداشته باشه که tooth fairy بیاد و براش کادو بیاره!!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/234</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/8171508/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-8171508</guid>
      <pubDate>Thu, 20 Oct 2011 08:33:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تولد شش سالگی و شروع مدرسه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز سه شنبه آخر آگوست ما خونه جدید را تحویل گرفتیم و عصرها بعد از شرکت مشغول تمیز کردن شدیم. تا اینکه دیگه از پنج شنبه تیکه تیکه وسایل کمدها را بردیم و چیدیم. روز جمعه تولد اوستا بود و من تصمیم داشتم&amp;nbsp;وقتی رسیدم خونه برای اوستا کیک درست کنم تا باباجون جونی بیاد و بریم بیرون ولی وقتی رسیدم خونه دیدم پای اوستا باند پیچی شده. ایران خانم گفت که اوستا ظهر که رفته بودن اسپلش پارک خورده زمین. بعدش خاله بیتا برده خونه خودشون و زخمش را تمیز کرده و پانسمان کرده بود و بعد آورده بود رسونده بود خونه که من رسیدم. اوستا میگفت چیزی نیست ولی وقتی پانسمان را باز کردم دیدم که زخم روی مچ پاش خیلی عمیق و وسیع هستش و گوشت کاملا دیده میشد. بلافاصله اوستا را برداشتم و رفتم دکتر. یک ساعتی طول کشید تا نوبتمون شد. دکتر پاش را معاینه کرد و گفت غیر از زخم چیز خاصی نیست و بعدش زخم را تمیز کرد. وقتی دکتر داشت این کار را میکرد اوستا طفلکم جیغ میزد و همش میگفت میسوزه. دکتر پانسمان کرد و ساعت تقریبا شش بود که رسیدیم خونه. حالا اون روز بارونی هم میومد که نگو. هر چی به اوستا گفتم بریم سر راه کیک بخریم گفت نه. بریم خونه. تازه رسیده بودیم که باباجون جونی هم رسید و کیک مورد علاقه اوستا را براش گرفته بود. شمع گذاشتیم و اوستا فوت کرد و کیکش را برید. بعدش حاضر شدیم و شام رفتیم بیرون. ساعت نه گذشته بود که برگشتیم خونه و اوستا خوابید و ما هم مشغول جابه جا کردن و بردن وسایل به خونه جدید شدیم تا ساعت&amp;nbsp;دو شب. شنبه صبح دیگه وسایل بزرگ و مبلمان را بردیم و یکی دو تا کمد آشپزخونه که مونده بود. نزدیک عصر بود که کارهامون تقریبا تموم شده بود. دوش گرفتیم و حاضر شدیم و رفتیم رستوران برای تولد عمو مرتضی. ساعت ده گذشته بود که از رستوران در اومدیم. بقیه میخواستن برن قهوه بخورن که ما دیگه از خستگی نا نداشتیم و برگشتیم خونه و بیهوش شدیم. روز یکشنبه تا بعد از ظهر باقیمونده کارها را انجام دادیم و بعدش رفتیم دنبال ارغوان و با هم رفتیم&amp;nbsp;واندرلند. یک سری راید سوار شده بودیم که بارون شروع شد. رفتیم شام خوردیم بارون بند اومد ولی راید ها را بسته بودن تا برای آتش بازی آماده بشن. ساعت ده آتش بازی شروع شد و بعد از دیدن آتش بازی از واندرلند دراومدیم و رفتیم ارغوان را رسوندیم و برگشتیم خونه. روز دوشنبه اینجا تعطیل بود و ما هم موندیم خونه تا استراحت کنیم و برای شروع سال تحصیلی آماده بشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوشنبه صبح پسر کلاس اولی ما به موقع از خواب بیدار شد و صبحانه اش را خورد. متاسفانه من باید زود میرفتم شرکت و نتونستم با اوستا برم مدرسه. اوستا با باباجون جونی با دوچرخه رفتن مدرسه و سال جدید را شروع کردن. من ساعت سه و نیم دم در مدرسه اوستا بودم و اوستا شاد و خوشحال از کلاس اومد بیرون. همون روز اول عاشق معلمش شده بود و میگفت که حتی از معلم پارسالش بیشتر دوستش داره. اوستا حسابی ذوق زده است که میره کلاس اول و واقعا حس میکنه بزرگ شده و به این موضوع افتخار میکنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_Ao0SPr8V.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;کل هفته اول مدرسه ما دنبال کارها و خریدهای تولد اوستا بودیم. امسال اوستا از من خواسته بود که کیکش را خودم درست کنم و گشته بود از اینترنت شکلش را هم در آورده بود. من تصمیم داشتم زودتر یک بار کیک را درست کنم و ببینم چطور میشه ولی به خاطر اسباب کشی و امتحانم فرصت نکردم و موند برای هفته آخر. روز جهارشنبه بالاخره یه کیک دایناسور کوچیک امتحانی درست کردم و با کمک باباجون جونی تزیین کردیم و هر دو مون از نتیجه کار راضی بودیم. روز جمعه کیک اصلی را درست کردم و چون قالبم کوچیک بود مجبور بودم سه تا کیک درست کنم و بعد ببرم و بذارم کنار هم تا شکل دایناسور در بیاد. خلاصه که روز جمعه کیک ها را پختم و گذاشتم توی یخچال تا سرد بشه. روز شنبه کیک ها را به شکل دایناسور بریدیم و لایه اول آیسینگ را زدیم و باز گذاشتیم توی یخچال. روز یکشنبه صبح هم لایه اصلی آیسینگ را زدیم و تزیین نهایی را کردیم و بردیم گذاشتیم توی یخچال پارتی روم تا موقع مهمونی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه شب من و باباجون جونی بلیط کنسرت شهرام ناظری گرفته بودیم. از اوستا پرسیدیم خونه کی دوست داره بره و گفت خونه سینا. ساعت هفت بود که اوستا را گذاشتیم اونجا و خودمون رفتیم کنسرت. ساعت دوازده بود که برگشتیم و رفتیم دنبال اوستا که ناراضی بود و میگفت چرا زود اومدین.اونجا با سینا حسابی wii بازی کرده بودن و فیلم دیده بودن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکشنبه صبح سریع کارهامون را کردیم و رفتیم پارتی روم را تزیین کردیم و اوستا هم ریل قطارش را روی میز چید تا مهمونها بیان و تولد شش سالگی پسر گلم را با کیک دایناسور رکس&amp;nbsp;جشن بگیریم. اوستا حسابی خوشحال بود و خیلی بهش خوش گذشت.(از اونجایی که من و باباجون جونی دوست داریم&amp;nbsp;جشن تولد همیشه&amp;nbsp;توی خونه&amp;nbsp;باشه و از اینکه مهمونی را&amp;nbsp;بیرون و توی جاهای بازی بگیریم بدمون میاد تصمیم گرفته بودیم که تولد را توی پارتی روم خونه خودمون بگیریم)&amp;nbsp;بعد از تولد هم تا ما کارها را بکنیم سریع با ارغوان کادوهاش را باز کرد و همه بازیها را امتحان کرد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_GqKBOBqw.jpg" alt="" width="500" height="332" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;روز جمعه من به خاطر ترافیک یک ربع دیر رسیدم مدرسه و اوستا و معلمش توی حیاط نشسته بودن و حرف میزدن و منتظر من بودن. همه بچه ها رفته بودن و یا مشغول بازی بودن و سر معلمشون خلوت بود و فرصت شد باهاش صحبت کنم. میگفت خواندن اوستا خیلی جلوتر از کلاس اول هستش و به خاطر همین بهش متن های سخت تر سر کلاس میده. همین طور گفت که اوستا چلنج دوست داره و به خاطر همین به اوستا جدول داده بود سر کلاس که به انگلیسی حل بکنه!!!! خیلی از اوستا راضی بود و میگفت که اوستا سر کلاس خیلی خوشحال و شاد هستش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;من دوست دارم آخر هفته هامون همیشه خالی باشه تا بتونیم همه با هم باشیم و برنامه بریزیم از جمع خانواده لذت ببریم. به خاطر همین امسال هم سعی کردم تمام کلاس های اوستا در طول هفته باشه و برای آخر هفته هیچ کلاسی نداشته باشه. دوشنبه ها پیانو و شنا که مثل سال قبل وسطش وقت داریم بریم کتابخونه و کتاب بخونیم و همین طور انتخاب کنیم بیاریم خونه. چهارشنبه ها کلاس اسکیت و پنج شنبه ها هم فرانسه. از هفته دوم سپتامبر کلاس پیانوی اوستا شروع شده. این ترم معلمش کتابهای رویال کانسرواتوری را داره باهاش کار میکنه تا اوستا برای امتحان آماده بشه و انصافا خیلی سخت شده. بهضی وقتها اوستا میاد میگه مامی سخت شده و نمیتونم ولی وقتی میرم میشینم پیشش و یک کم کمکش میکنم سر شوق میاد و تمرین میکنه و معلمش هم خیلی راضیه و میگه برای یه بچه شش ساله خیلی خوب پیانو میزنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;کلاس شنا و فرانسه هم از هفته پیش شروع شده و حسابی سر پسرک ما و مامانش شلوغه. این هفته سر کلاس پیانو معلمش ازش پرسید اوستا چه زبانهایی بلدی برگشته میگه: english, french, spanish and a bit of iranian!!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخر هفته گذشته به اوستا گفتم ظهر بره بخوابه تا شب بتونیم با هم بازی کنیم. نیم ساعت بعد رفتم توی اتاقش دیدم این شکلی خوابیده. لخت با تمام عروسکها روی بدنش!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_ZdegGdTR.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه هفته قبل با دوستهامون برای نهار قرار باربیکیو داشتیم. یکی از خانواده هایی که اومده بودن یه سگ داشتن که دیگه اوستا کل روز را داشت با اون&amp;nbsp;بازی میکرد. طوری که آخرش دیگه سگه میومد و از پشت میپرید روی اوستا و مینداختش زمین و باهاش کشتی میگرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;هفته قبل یکشنبه صبح پاشدیم باز رفتیم واندلند تا از آخرین روزهای هوای خوب استفاده کنیم. همون اول ورود اوستا و بابا جون جونی رفتن سوار Dragon fly شدن. من که جرات نکردم برم چون دو تا لوپ صد و هشتاد درجه داره ولی اوستا اومده بود و میگفت که بهترین رایدی بوده که سوار شده. بعد از سوار شدن بقیه رایدها موقع دراومدن دوباره خواست که سوار Dragon fly بشه و به من هم گفت که برم. راستش خجالت کشیدم از اوستا که بگم میترسم و من هم باهاشون رفتم و سوار شدیم و انصافا کیف داد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برنامه این روزهای ما این طوریه که صبح ساعت هفت بیدار میشیم. تا صبحانه حاضر بشه من یا باباجون جونی لانچ باکس اوستا را آماده میکنیم و بعد اوستا را بیدار میکنیم و با هم صبحانه میخوریم و ساعت هشت من و اوستا در میایم و من اوستا را میذارم مدرسه و میرم سر کار. بعضی روزها هم اوستا و باباجون جونی با دوچرخه میرن مدرسه و بعدش باباجون جونی میره سرکار. اوستا را برای قبل و بعد از مدرسه توی before and after school program که توی خود مدرسه هستش ثبت نام کردیم و صبح ها میتونم از ساعت هفت و نیم به بعد اوستا را بذارم و به موقع برسم سر کار که مخصوصا توی زمستون این خیلی به درد خواهد خورد. بعد از ظهر هم من ساعت سه و نیم معمولا میرسم دم در مدرسه و اوستا را بر میدارم. میایم خونه نهار دوباره میخوره و با مامایی حرف میزنیم و بعدش اگه کلاس داشته باشه میریم کلاس و برمیگردیم و به تمرین پیانو و نوشتن و خوندن میرسیم. دیگه این موقع باباجون جونی حتما رسیده و بعدش نوبت بازی و خنده است تا شام بخوریم و اوستا ساعت هشت و نیم تا نه میره توی تختش و بعد از خوندن یه کتاب به فارسی و یه کتاب به انگلیسی میخوابه!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخر هفته گذشته تصمیم گرفتیم بریم باغ و سیب بچینیم. به ارغوان خوشگله و مامان&amp;nbsp;و بابای گلش زنگ زدیم و با هم راه افتادیم. جای همگی خالی یک عالمه سیب خوردیم. توی باغ پر از نردبان بود و اوستا و ارغوان تقریبا از همه اونها بالا رفتن و سیب چیدن و ژستهای مختلف گرفتن تا ازشون عکس بگیریم. بعدش هم سوار تراکتور شدیم و باغ را گشتیم و یک کم دیگه سیب خوردیم و چیدیم و ساعت سه بود که تقریبا از اونجا در اومدیم و رفتیم نهار و بعدش هم اومدیم خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_zIDJk3mP.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_vJPLvJKZ.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_HS7WqR01.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_EwQ9nrws.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/233</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/8013025/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-8013025</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Sep 2011 03:26:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ادامه تعطیلات تابستانی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کل هفته دوم کمپ در نبود بابا جون جونی گذشت. صبح ساعت هفت من و اوستا بیدار میشدیم صبحانه میخوردیم و&amp;nbsp;ساعت هشت از خونه در میومدیم. اول میرفتیم کمپ اوستا پیاده میشد و بعد من میرفتم سر کار تا ساعت سه و نیم که دوباره میومدم دنبال اوستا و با هم میومدیم خونه و بعدش اگه اوستا کلاس داشت میرفتیم کلاس و اگر&amp;nbsp; نداشت با هم دیگه میرفتیم بیرون دوچرخه سواری و یا میموندیم خونه و بازی میکردیم. حدود ساعت 7 هم اوستا مینشست یک کم خودش بازی میکرد تا من برم و به کارم برسم. شماره موبایل را براش مینوشتم که اگه کارم داشت بهم زنگ بزنه و من زودی برگردم خونه. هر وقت هم فرصت داشتم زنگ میزدم و باهاش حرف میزدم که احساس تنهایی نکنه. آخر هفته هم برای جمعه شام خونه آتوسا دعوت بودیم. عمو کوروش اوستا و آتوسا را برد پارک فوتبال بازی کنن. بعد از شام ساعت هنوز نه نشده بود که هر دوتاشون ولو شدن و خوابشون برد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه من به اوستا قول واندرلند داده بودم. بعد از نهار دوتایی رفتیم واندرلند و دیگه هر بازی ای که دوست داشتیم سوار شدیم. تازه این بار یه بازی جدید را هم امتحان کردیم به اسم vortex که خیلی هیجان داشت. وقتی اوستا گفت بریم سوار بشیم من شک داشتم که اوستا میتونه یا نه. ولی دیگه با هم تصمیم گرفتیم بریم سوار شیم. وقتی روی صندلی نشستیم من همش به اوستا میگفتم اگه ترسیدی چشمهات را ببند و داد بزن ولی فکر کنم اون حسابی کیف کرد و من بیشتر از اون چشمهام را بستم و جیغ کشیدم و اوستا همش میخندید. تازه وقتی تموم شد اصرار داشت یک بار دیگه هم سوار شیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بالاخره ساعت نه شب بود که بعد از بسته شدن بازیها رفتیم شام خوردیم و برگشتیم خونه. روز دوشنبه باباجون جونی برمیگشت. من از سر کار رفتم دنبال اوستا و بعد با هم رفتیم فرودگاه. با اینکه پرواز باباجون جونی به موقع نشسته بود ولی خیلی طول کشید بیاد بیرون و اوستا هم دیگه طاقتش تموم شده بود و همش میگفت بابا چرا نمیاد. بالاخره ساعت نزدیک شش بود که باباجون جونی اومد بیرون. اوستا از روز شنبه یک کم بیحال بود و اون روز دیگه همش سرفه میکرد. به خاطر همین از فرودگاه مستقیم رفتیم دکتر و بعدش&amp;nbsp;با هم برگشتیم خونه. تا من برم دنبال کارهام، اوستا و باباجون جونی چمدونها را باز کرده بودن و اوستا تمام سوغاتیهاش را که از طرف مامایی و بابایی فرستاده شده بود باز کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فردای اون روز وقتی داشت با مامایی حرف میزد، برگشت بهش گفت: مامایی قطاری که خریدین خیلی خوبه ولی اون یکی اسباب بازی به درد نمیخوره آخه made in china هستش!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز سه شنبه عصر از سر کار رفتم دنبال اوستا و برش داشتم. اومدیم خونه سریع لباس عوض کردیم و بعد من بردم اوستا را نیم ساعت زودتر گذاشتم کلاس پیانو و به مسوول موسسه سپردم و رفتم تا به جلسه ام برسم. بابا جون جونی هم از سر کار مستقیم رفته بود دنبالش و درست موقع تموم شدن کلاسش رسیده بود و برش داشته بود و با هم رفته بودن پارک. روز جمعه سالگرد ازدواج ما بود که چون من و اوستا مهمون بودیم باباجون جونی برای پنج شنبه شب رستوران رزرو کرده بود. پنج شنبه وقتی من و اوستا رسیدیم خونه، دوتایی رفتیم گرفتیم خوابیدیم تا وقتی باباجون جونی برسه و بعدش هم حاضر شدیم و رفتیم طرف داون تاون. رزرومون برای ساعت 9 شب توی رستوران گردان بالای سی ان تاور بود. اوستا خیلی هیجان زده بود و همش چسبیده بود به پنجره و بیرون را نگاه میکرد. بعد از خوردن شام و دسر، رفتیم observation deck و روی کف شیشه ای اونجا هم اوستا یک کم بالا و پایین پرید و خلاصه ساعت دوازده بود که سوار ماشین شدیم و اوستا خوابید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_io74gXFe.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز جمعه برای اولین بار به سختی از خواب بیدار شد و به زور رفت کمپ. عصر جمعه هم رفتیم کلاس شنا و بعدش هم اومدیم خونه آماده شدیم و برای شام رفتیم خونه دانیل.&amp;nbsp;اوستا و سه تا دیگه از دوستهاش دعوت بودن. خاله ویدا توی حیاط براشون استخر بادی گذاشته بود و این چهار تا پسر تا تونستن آب بازی کردن و دنبال هم دویدن تا موقع شام. ساعت نه گذشته بود که برگشتیم خونه و اوستا نرسیده بیهوش شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه و یکشنبه من از صبح ساعت 9 تا 6 کلاس داشتم. روز شنبه پدر و پسر رفته بودن بیرون یک کم بازی و بعد برگشته بودن نهار درست کرده بود و ساعت 3 بود که&amp;nbsp;اومدن هاربر فرانت برای فستیوال تیرگان. اونجا همکار باباجون جونی را هم دیده بودن و حسابی بهشون خوش گذشته بود تا ساعت 6 که من رسیدم. با هم یک کم غرفه ها را دور زدیم و فالوده خوردیم و اوستا و بهار کایاک سوار شدن. بعدش هم به اوستا شهر فرنگ نشون دادیم و براش توضیح دادیم که خیلی جالب بود براش. ساعت هفت و نیم بود که یکدفعه رگبار شروع شد. اون هم رگباری که تمومی نداشت و نیم ساعتی ادامه پیدا کرد. ما رفتیم و زیر&amp;nbsp; سقف ایستادیم تا بارون تموم شد ولی همه جا پر آب شده بود و اوستا دلی از پریدن توی آب درآورد. بعدش رفتیم کنار دریاچه قدم زدیم و شام خوردیم و منتظر بودیم که برنامه آر شروع بشه که باز بارون شروع شد. من و اوستا و بهار و مامان گلش برگشتیم خونه ما، چون بچه ها خیس شده بودن ولی بابا ها موندن و ساعت نزدیک یک بود که اومدن خونه.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_qe5wLUoX.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;جلسه آخر کلاس پیانو، باباجون جونی با اوستا رفته بود تا من بتونم دنبال کارهام برم. معلم سخت گیر اوستا حسابی از پیانوزدن اوستا تعریف کرده بود و گفته بود که اصلا فکر نمیکرده اوستا هنوز شش سالش نشده باشه و خیلی عالی&amp;nbsp; و با احساس پیانو میزنه و پیشنهاد کرده بود که به جای کلاس خصوصی اوستا را ببریم سر کلاس گروهی چون با حس رقابتی که اوستا داره فکر میکنه بتونه خیلی سریعتر پیشرفت بکنه. ( که البته ما هنوز داریم روش فکر میکنیم و هنوز کلاس اوستا را همون خصوصی نگه داشتیم)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در طول تابستون، کنار خونمون در میدان مل لست من هر جمعه شب برنامه هستش. یک بار با اوستا و باباجون جونی دوچرخه اوستا را برداشتیم و رفتیم. اونجا آتوسا و سینا و آریو را هم دیدیم و حسابی اوستا و آتوسا بازی و بدو بدو کردن تا جایی که طبق معمول همیشه که اوستا سرفه میکنه، به سرفه افتاد و حالش بهم خورد تا یک کم آروم شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این بار نمیدونم به خاطر حساسیت بود و یا به خاطر استخر رفتن هر روزه بود که سرفه اوستا خوب نمیشد و بیشتر از یک ماه طول کشید و مجبور شدیم سه بار دکتر ببریمش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_QoxDGTQU.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز شنبه 30 جولای فستیوال رقص کارائیب بود که ما هم سه تایی پا شدیم رفتیم تا کنار دریاچه و یه جای خوب روی چمن ها پیدا کردیم و دو سه ساعتی فستیوال را نگاه کردیم. بعدش هم راه افتادیم رفتیم وسط جمعیت و یه دو ساعتی این طرف و اون طرف رفتیم و گروه های مختلف را دیدیم. تا جایی که حس کردیم دیگه جمعیت داره از کنترل خارج میشه ( تقریبا همه مست شده بودن) و ما برگشتیم طرف خونه. فردای اون روز شنیدیم که بعد از برگشتن ما تیراندازی شده و یک نفر کشته شده!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_TOhHyD31.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه صبح با آتوسا خوشگله و مامان و بابای گلش قرار داشتیم و رفتیم واندرلند. بازهایی که اوستا و آتوسا میخواست سوار بشن اصلا با هم جور در نمیومد. یک کم با هم سوار شدیم و بعدش هم جند تا بازی را من و اوستا رفتیم. ساعت 7 بود که تازه رسیده بودیم خونه و عمو مرتضی زنگ زد که بریم پیششون و تنیس و بدمینتون بازی کنم و بعدش هم با هم باربیکیو بکنیم. ما هم سریع دوش گرفتیم و برای ساعت هشت اونجا بودیم. یک ساعتی باباجون جونی و عمومرتضی تنیس بازی کردن و من و خاله سونا هم بدمینتون و بعدش هم رفتیم همبرگر درست کردیم و دور هم شام خوردیم. تازه برگشته بودیم توی خونه که یه چایی دور هم بخوریم که اوستا روی مبل، سوت به دهن،&amp;nbsp;بیهوش شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_VnGIUfls.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز دوشنبه اول آگوست اینجا تعطیل بود. ما هم با یکی از دوستامون قرار داشتیم بریم باربیکیو. ساعت ده بود از خونه دراومدیم و بساط کباب را برداشتیم و رفتیم طرف oakville. اونجا&amp;nbsp;ما مشغول درست کردن کباب و جوجه شدیم و بچه ها هم مشغول بازی. بعد از یه نهار جانانه هم من&amp;nbsp;و دوستم رفتیم پیاده روی و یک عالمه توی جنگل قدم زدیم و بچه ها هم باز بازی&amp;nbsp;کردن.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_X8zunGOW.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز جمعه پنج آکوست با دوستانمون قرار گذاشتیم و رفتیم unionville. اول از همه رفتیم کنار دریاچه قدم زدیم و بعد هم شام خوردیم و آخر سر هم رفتیم فستیوال موسیقی که چنگی به دل نمیزد و یک ربع نشده راه افتادیم و یک کم دیگه از هوای اونجا لذت بردیم و برگشتیم خونه. روز شنبه از صبح خونه بودیم. عصر فستیوال غذای یونانی بود و نم نم هم بارون میومد. رفتیم اونجا و ارغوان و مامان و بابای گلش را هم دیدیم و با هم گشتیم و یک کم هم خیس شدیم تا آخر شب که برگشتیم خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه&amp;nbsp;با آرمان و خانواده رفتیم طرف &amp;nbsp;kleinburgville. یه ده کوچیک که از هجوم مردم در امان مونده بود و خیلی دنج و دوست داشتنی بود. اونجا نشستیم یه قهوه خوردیم و بعدش هم رفتیم یه پارک حفاظت شده که همون بغل بود. اوستا و آرمان فوتبال بازی کردن و ما هم بدمینتون و کالری هایی را که خورده بودیم سوزوندیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا پنجمین هفته کمپ را شرکت کرد ولی سرماخوردگی و سرفه حسابی اذیتش میکرد. همین طور هم اونقدر توی کمپ خسته میشد که عصر نیومده خونه میخواست بخوابه. به خاطر همین من و باباجون جونی تصمیم گرفتیم که برای چهار هفته آخر مکپ فوتبال را کنسل کنیم و برای اوستا یه پرستار بگیریم که خوشبختانه یکی از دوستانمون یه خانم&amp;nbsp;را بهمون معرف کرد که یه بار اومد پیشمون و هم و هم اوستا خوشمون اومد. از روز دوشنبه هفت آکوسد دیگه اوستا کمپ نرفت و صبح ساعت هشت و نیم ایران خانم اومد که پیش اوستا بمونه تا عصری که من از سر کار برگردم خونه. روز اول بعد از نهار، بنا بود اوستا بخوابه. ایران خانم که دیده اوستا چشمهاش را نمیبنده برگشه بهش گفته بیا مسابقه بدیم ببینیم کی زودتر خوابش میبره. اوستا هم جواب داده: شما اومدی اینجا مواظب من باشی یا بخوابی!!!!!!!!!! یا سر نهار چند قاشق از غذای اوستا مونده بوده و ایران خانم خواسته بریزه دور، اوستا گفته نریز. باید از بابام اجازه بگیرم و زنگ زده به شرکت باباجون جونی!!!!!!!! خلاصه که روز اول حسابی از خودش جذبه نشون داده بوده این پسرک. یه روز دیگه هم ایران خانم خواسته براش کتاب انگلیسی بخونه گفته مامانم بهتر میخونه و نذاشته!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این خونه موندن باعث شده که اوستا هر روز بتونه یک ساعتی با مامایی و بابایی توی ایران حرف بزنه و براشون پیانو بزنه. حالا بعضی وقتها هم مامایی آن لاین میشه اوستا بهش میگه: مامایی من الان busy هستم. وقت ندارم با شما حرف بزنم!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کلا پنج هفته ای که اوستا کمپ رفت خیلی خوب بود. باعث شد اوستا خودکفا بشه.از نظر بدنی قوی بشه&amp;nbsp;و خودش به این موضوع افتخاز بکنه. از اون موقع هر روز میاد خونه بازوهاش را نشون میده و میگه ببین من چقدر قوی شدم. در ضمن دوباره تب فوتبال هم برگشته و با علاقه مینشت جام جهانی خانمها را دنبال میکرد. یه باز توی کمپ عینک شناش را به یکی قرض داده بود و فرداش پسره اومده بود گفته بود که تو به من ندادی. اوستا حرص میخورد و گریه میکرد که: that's not right. he is lying. ولی خب همه اینها باعث شد که یاد بگیره که این جور آدمها هم پیدا میشن و باید از حق خودش دفاع کنه. آخرش دیگه میگفت: sharing is good but we don't share our things in the camp&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه بار هم اومده بود راجع به f word&amp;nbsp; سوال میکرد و من مونده بودم چی جوابش را بدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این چهار هفته تقریبا هر روز غیر از روزهای بارونی اوستا و ایران خانم رفتن پارک و اوستا حسابی بازی و دوچرخه سواری کرده. خیلی وقتها هم صبحها با کیان قرار گذاشتن و با هم رفتن پارک و بازی کردن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز سیزده آگوست بالاخره من امتحانم را دادم و یکی از کارهام انجام شد و یک کم شبها سرم خلوت تر شد و بعد از اون بیشتر وقت دارم با اوستا باشم. بعد از امتحان اومدم خونه و همگی یک کم استراحت کردیم و بعدش رفتیم پیش آرمان و خانواده گلش و کنار هم شام باربیکیو کردیم و بعدش هم اوستا و آرمان نشستن به spy kids نگاه کردن و ما هم مشغول دایی جان ناپلئون نگاه کردن شدیم تا ساعت 3 نصفه شب. از اون شب دیگه وصف این کارتون به توضیحات واندرلند اضافه شده و اوستا همش راجع بهش حرف میزنه.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هفته قبل شنبه به مناسبت تولد باباجون جونی با دوستامون قرار گذاشتیم و رفتیم رستوران پرشین پالاس. ما به باباجون جونی نگفته بودیم که مهمونی به خاطر تولدشه ولی اوستا میدونست و بنا بود دوستهامون کیک را بگیرن و زودتر از ما برن رستوران. ظهر شنبه که من نبودم این حرفها بین پدر و پسر رد و بدل شده:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باباجون جونی: میدونی امشب کجا میخوایم بریم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا: آره، رستوران&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باباجون جونی: چی کار میخوایم بکنیم؟ ( به قصد اینکه بگه اوستا ظهر استراحت کنه)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا:&amp;nbsp; شام بخوریم و برقصیم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باباجون جونی: به خاطر همین دیر میایم خونه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا: آره . تازه یه سورپرایز هم برای شما داریم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باباجون جونی: چی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوستا: نمیتونم بگم سیکرته ولی یه هینت میدم باید فوت کنی!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ولی متاسفانه تا کیک را بیارن اوستا خوابش برد و نتونست برای باباجون جونی تولدت مبارک بخونه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_EINfUptN.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز دوشنبه تولد واقعی باباجون جونی بود. از شرکت که رسیدم خونه با اوستا دو تایی دست به کار شدیم و کیک موز درست کردیم و روش هم اوستا هشت تا شمع گذاشت&amp;nbsp; برای تولد چهل سالگی تا بابا جون جونی بیاد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یک&amp;nbsp;شنبه با دوستهامون قرار گذاشته بودیم و رفتیم دیدن scenic caves. دو ساعت راه بود تا برسیم. اونجا یه سری غار و صخره بود و اوستا از تمام اونها جلوتر از همه بالا رفت. حتی یه جا ته غار یه دالان میشد که باید یه طرفی ازش رد میشدی و من فکر نمیکردم اوستا بره ولی خیلی راحت و سریع رفت و رد شد و میخواست دوباره بره. بعدش هم اومدیم توی همون مجموعه یه پل معلق بود که رفتیم&amp;nbsp; روی اون و حسابی تکونش دادیم و کیف کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_SkVXsh7R.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت نزدیک پنج بود که از اونجا در اومدیم و رفتیم طرف blue mountain. اونجا هم یک کم قدم زدیم و از هوای لطیف و خنک استفاده کردیم و بعدش هم دور هم وسط میدون نشستیم و گپ زدیم تا&amp;nbsp; ساعت هفت. ساعت نزدیک ده&amp;nbsp;بود که رسیدیم خونه و اوستا یه دوش گرفت و خوابش برد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکشنبه حرف سر جشن تولد اوستا بود و اینکه یک هفته دیرتر مهمونی میگیریم چون این هفته وسط اسباب کشی هستیم. دوشنبه صبح چشمهاش را هنوز باز نکرده من را صدا کرده میگه: مامی آخه من اگه تول نگیرم، شمع فوت نکنم. شش سالم نمشه هفته دیگه من را کلاس اول راه نمیدن!!!!! من هم قول دادم که&amp;nbsp;جمعه براش کیک درست کنم و شمع بذارم تا فوت کنه و شش سالش بشه ولی مهمونی بمونه برای هفته بعد!!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/232</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/7799716/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-7799716</guid>
      <pubDate>Tue, 30 Aug 2011 21:43:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کمپ تابستونی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سه هفته پیش آخرین جلسه کلاس پیانو اوستا برگزار شد و معلمش خداحافظی کرد و از این هفته اوستا با معلم جدید ترم تابستون را شروع میکنه. معلم قبلی اوستا یه خانم ژاپنی بود که داره برمیگرده ژاپن و این ترم یک خانم روس خواهد بود که میگن سخت گیر هم هست. توی این سه هفته اوستا تقریبا تمام کتابهای قبلیش را دوره کرده و آماده است که این سه شنبه سر کلاس معلم جدید بره. از همه چی مهمتر برای من لذتیه که اوستا از پیانو زدن خودش میبره و حسیه که میگیره و حاضر نیستم این حس را با هیچ چیزی عوض کنم و دوست دارم همین طور ادامه بده. بعضی وقتها که تمرین نمیکنه یک کم عصبانی میشم ولی بعدش با خودم فکر میکنم نباید شوقش را برای پیانو زدن از بین ببرم و حالا یک ماه دیرتر هر کتاب تموم بشه هیچ اتفاق خاصی در زندگی هیچ کس نخواهد افتاد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هفته آخر جون کلاس ترم قبل شنای اوستا هم تموم شد و ترم جدید از پریروز شروع شده. این ترم کلاس روزهای جمعه را ثبت نام کردیم. جلسه اول کلاس به خوبی برگزار شد. فقط سه نفر سر کلاس بودن و تمام مدت هم در قسمت عمیق. اولین تمرینشون هم dive کردن در عمق دو متر و برداشتن حلقه ها از کف استخر بود و بعدش هم در تمام مدت کلاس بچه ها مدام در حال شنا در طول استخر بودن و فکرکنم هفت هشت باری طول را شنا کردن. اگر با همین روال پیش بره فکر کنم آخر ترم قدرت بدنی اوستا با الان قابل مقایسه نباشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز جمعه 17 جون، مراسم فارغ التحصیلی بچه های اس کی مدرسه اوستا بود و تمام مادر پدرها را هم دعوت کرده بودن. ساعت نه و نیم برنامه شروع میشد. اول هر کدوم از معلم ها یک کم صحبت کرد و بعدش هم یکی یکی مدارکشون را دادن و مدیرشون هم حرف زد و در آخر هم مراسم پذیرایی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_VwLVg7ka.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساعت ده و نیم بود که برنامه تموم شد و گفتن میتونیم بچه ها را هم بیاریم خونه. من و اوستا برگشتیم خونه و باباجون جونی هم رفت شرکت. من هم یک کم فکر کردم دیدم هوا عالیه برای واندرلند رفتن. زنگ زدم به خاله بیتا و کیان و رفتیم دنبالشون و با هم رفتیم واندرلند. چون روز جمعه بود همه چی خلوت بود و این دو تا وروجک تونستن هر چی دوست دارن سوار شن و ساعت پنج و نیم به زور راضیشون کردیم که دیگه باید بریم خونه. تازه توی مسیر تصادف هم شده بود و یک عالمه توی ترافیک موندیم تا برسیم. سر راه هم باباجون جونی زنگ زد که یه سر بریم خونه سینا و تا ساعت 9 شب هم اونجا بودیم و دیگه وقتی برگشتیم خونه اوستا از خستگی بیهوش شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سه شنبه بیست و یکم هم توی مدرسه برنامه Teddy Bear Picnic and crazy hair day داشتن. اوستا صبح بیدار شد و موهاش را براش ژل زدم و سیخ سیخی کردم و بعدش هم باباجون جونی براش اسپری بنفشی که خود اوستا انتخاب کرده بود را زد و موهاش را بنفش کردیم و خرسی را برداشت و رفت مدرسه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_LZtEuwDG.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساعت یازده هم ما پدر و مادرها قرار داشتیم و کادوهایی را که برای معلمشون خریده بودیم بردیم سرکلاس و بهش دادیم. عکس العمل بچه ها جالب تر بود. همه دور معلم جمع شده بودن و مجبورش کردن کادوها را بذاره وسط و در عرض دو ثانیه همه کاغذها را پاره کردن و کادوها را درآوردن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جمعه بیست و چهارم هم بعد از مدرسه با هم رفتیم خونه دنیل برای نهار و اوستا و دنیل و خواهرش حسابی توی حیاط بازی کردن و دنبال هم دویدن تا ساعت 4 که برگشتیم خونه و باید میرفتیم کلاس.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز شنبه توی toronto island فستیوال&amp;nbsp; dragon boat بود و ما هم دوچرخه هامون را برداشتیم و به همراه سینا و خانواده، سوار مترو شدیم تا کنار دریاچه و از اونجا هم با کشتی رفتیم جزیره. هوا عالی بود و کاملا ابری و خنک و مناسب برای دوچرخه سواری. اول از همه رفتیم یک کم برنامه های فستیوال را دیدیم و مسابقه را تماشا کردیم. بعدش هم رفتیم توی رستوران رو به دریاچه همراه با موسیقی زنده در هوای آزاد نهار خوردیم و از منظره قشنگ تورنتو لذت بردیم. بعدش هم سوار دوچرخه هامون شدیم و دور کل جزیره ها را دوچرخه سواری کردیم و&amp;nbsp; دیگه ساعت 7 بود که سوار کشتی شدیم و برگشتیم تورنتو و بعد از نوش جان کردن یه قهوه اومدیم خونه. سینا و خاله سپیده و عمو بابک هم با ما اومدن و تا آخرشب دور هم بودیم و حرف زدیم و خوش گذروندیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_d2TSgHby.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_NQFTkQOy.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هفته آخر جون ، هفته آخر مدرسه بود. روز دوشنبه توی مدرسه play day داشتن (آخه نه اینکه اینها همش دارن درس میخونن، لازم دارن که یه روز فقط بازی کنن!!!) و من هم طبق معمول داوطلب کمک شده بودم. تمام روز را در حیاط مدرسه با بچه ها مشغول انواع بازیها بودیم و به همگیمون حسابی خوش گذشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_OwboKvQ9.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز سه شنبه report card آخر اوستا را دادن. البته اینجا&amp;nbsp;چند سال اول&amp;nbsp;خبری از نمره نیست و فقط توضیح میدن و نقاط ضعف و قوت و پیشرفت بچه را در درسهای مختلف مشخص میکنن. معلم اوستا در تمام درسها از اوستا تعریف کرده بود و گفته بود که از نظر خوندن و نوشتن و درک ریاضی خیلی جلوتر از همسن هاش هستش و در آخر هم تاکید کرده بود که اوستا leader و مدیر فوق العاده ای هستش و نوشته بود که میتونه در این ضمینه خیلی موفق باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از مدرسه هم رفتیم دنبال خاله بیتا و کیان و با هم رفتیم science center که البته من چون بلیط را یادم رفته بود ببرم، رفتم با مسوولش صحبت کردم و اوستا با کیان و خاله بیتا رفتن داخل و من برگشتم خونه بلیط را برداشتم و بهشون ملحق شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;اول از همه رفتیم قسمت بچه ها. یه قسمت جالب داشت که ریلهای مختلف را گذاشته بودن و بچه ها باید اینها را طوری کنار هم میچیدن که وقتی توپ را از ارتفاع ول میکردن هیچ جا از حلقه و ریل ها خارج نشه و در ضمن تا آخر هم بره. اوستا خیلی قشنگ از تمام رولر کوستر هایی که دیده بود داشت کمک میگرفت و سعی میکرد ریلها را مثل همونها سر هم کنه و فهمیده بود که هیچ وقت ارتفاع قسمت دوم نمیتونه از اولی بلندتر باشه و یا اگر مسیر را خیلی طولانی کنه توپ می ایسته و تا آخر نمیره و یک ساعتی مشغول بود. بعدش هم رفتیم قسمت فضا که در مورد سیارات و ستاره ها و کهکشانها توضیخ میداد و یا یه جایی جاذبه سیارات را با یه آزمایش به بچه ها نشون میداد. توی یه قسمت دیگه بی وزنی و کم و زیاد شدن وزن را یاد میداد که برای اوستا خیلی جالب بود. مخصوصا که یکی دو هفته قبل یه بار که رفتیم کتابخونه ،خودش بدو بدو رفت پیش مسوول قسمت بچه ها و ازش پرسید که کجا میتونه کتاب راجع به ستاره دنباله دار پیدا کنه (من نمیدونم از کجا اسمش را به انگلیسی یاد گرفته بود ولی حدس میزنم مال یکی از برنامه هایی باشه که توی دیسکاوری نگاه میکنه) خانمه هم اوستا را برداشت و برد یک ربع براش کتابهای مختلف را نشون داد و یکی یکی هر کدوم را باز کرد و به اوستا گفت که کجا میتونه چیزی را که میخواد پیدا کنه و آخرش ما با 4 تا کتاب در مورد فضا و برگشتیم خونه و همه را هم خوندیم و تا جایی که میشد سعی کردم برای اوستا هر کدوم را توضیح بدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از قسمت فضا به قسمت مربوط به بدن انسان رفتیم که برای من هم جالب بود. اونجا یه قلب واقعی فیل بود و در کنارش هم قلب انسان و دستگاه گردش خون. من برای اوستا توضیح دادم و گفتم که چرا قلب فیل این همه بزرگتر از قلب ماست و جالب بود که تمام توضیحات من یادش مونده و اونقدر هم براش جالب بوده که الان به هر کسی میرسه توضیح میده. یه قسمت هم راجع به مراحل رشد جنین بود تا موقع به دنیا اومدن که باز اوستا خوشش اومد. یک عالمه هم راجع به دی ان ای و ژنتیک و رنگ چشم و .. بود که برای اوستا&amp;nbsp;هر کدوم را مختصر توضیح دادم و نمیدونم چقدر یاد گرفته ولی حداقل اسم همه را یاد&amp;nbsp;گرفته و دفعه بعد که رفتیم فکر کنم با یک بار توضیح مجدد همه یادش بمونه. ساعت شش بود که دیگه داشتن در اونجا را میبست و ما در اومدیم و رفتیم کیان و خاله بیتا را رسوندیم و برگشتیم خونه.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_u133x2xv.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;روز چهار شنبه آخرین روز مدرسه اوستا بود و دیگه با مدرسه خداحافظی کردن تا شش سپتامبر. ظهر که اوستا اومده خونه بهش گفتم که میتونه اونروز را نوشتن تمرین نکنه. برگشته میگه: You are the best mommy in the world because you told me I don't need to practice writing today!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز پنج شنبه من باید میرفتم سر کار توی دفتر جدید و به همین دلیل با خاله بیتا هماهنگ کرده بودم که باباجون جونی اوستا را صبح ببره بذاره خونشون. اوستا از ساعت 9 اونجا بود. اول یک ساعت و نیم توی خونه بازی کرده بودنف بعدش خاله بیتا برده بودشون پارک و بعدش هم یه پارک دیگه و آخر سر هم سه تایی رفته بودن سینما فیلم the cars 3. ساعت سه و نیم بود که من رسیدم و از دم در سینما برشون داشتم و با هم رفتیم خونه کیان و نهار خوردن و باز هم بازی کردن و آخر سر هم ساعت پنج و نیم اوستا را که هنوز از بازی سیر نشده بود آوردم خونه تا یه دوش بگیره و من هم شام حاضر کنم تا آتوسا ی گل و سینا و آرمان و خانواده های عزیزشون بیان پیشمون. اوستا و آتوسا تا ساعت 11 شب بازی کردن و دیگه 11 بود که انرژی اوستا دیگه تموم شد و خوابید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز جمعه اول جولای روز ملی کاناداست و ما با همکلاسی اوستا&amp;nbsp;Anne و خانواده اش قرار گذاشته بودیم. ساعت دوازده بود که همدیگر را توی ایستگاه مترو دیدیم و سوار قطار شدیم و رفتیم طرف Queen's park. اونجا برای بچه ها یه سری وسایل بازی آورده بودن و برنامه داشتن و اوستا و &amp;nbsp;Anne هم خودشون را خفه کردن. بعدش هم همونجا روی چمنها نشستیم و نهار خوردیم تا ساعت پنج عصر که دیگه از همدیگه خداحافظی کردیم و ما رفتیم سر قرار بعدیمون با آرمان گل و مامان و باباش و رفتیم نشستیم یه قهوه بخوریم تا سینا و خانواده هم به ما ملحق بشن. تو این فاصله اوستا هم رفت بیرون کافی شاپ و به پرنده ها یک عالمه نون و دونات داد خوردن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_RihQi2QR.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;از اونجا برگشتیم طرف خونه و اومدیم نیم ساعتی توی خونه لباس عوض کردیم و استراحت کردیم و رفتیم میان مل لست من برای تماشای آتش بازی تا ساعت یازده شب. دیگه وقتی رسیدیم خونه اوستا از خستگی نمیتونست راه بره. روز شنبه ظهر برای باربیکیو رفتیم پارک و بعدش هم همگی رفتیم واندرلند و این بار اول از همه رفتیم قسمت بازی های آبی. خوشبختانه هوا هم ابری بود و زیاد نسوختیم. اوستا تقریبا غیر از یکی دو تا همه را خودش تکی و یا با سینا و آرمان رفت. ساعت هفت که قسمت آبی بسته میشد اومدیم سراغ بقیه بازیها و خوشبختانه چون پارک خلوت بود تونستیم یک عالمه بازی را سوار شیم. آخر سر هم نمایش نور و آب را نگاه کردیم و ساعت ده و نیم بود اومدیم بیرون و نشستیم شام سالاد الویه ای را که عمو بابک درست کرده بود کنار هم خوردیم و برگشتیم خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_Tmi0ocGg.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه صبح خونه بودیم و استراحت کردیم. ساع حدود یک بود که دراومدیم رفتیم طرف داون تاون برای دیدن pride parade و چون خیلی شلوغ بود تا باباجون جونی ماشین را پارک کنه و بیاد من اوستا را گذاشتم روی یه سطل آشغال وایسته تا بتونه راحت ببینه. برای اوستا قیافه ها و لباسهای مردم جالب بود. آخرهای رژه دیگه اوستا خسته شدو بغل باباجون جونی خوابید. از اونجا در اومدیم و رفتیم یک کم خرید کردیم و بعد هم طبق معمول بیرون رفتنهامون به قهوه و کیک&amp;nbsp;خوردیم و برگشتیم خونه تا برای یه هفته شلوغ آماده بشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از روز دوشنبه کمپ تابستونی اوستا شروع شد. صبح دوشنبه همگی حاضر شدیم و دوچرخه باباجون جونی را هم بستیم پشت ماشین و رفتیم تا کمپ اوستا و من اوستا و باباجون جونی را پیاده کردم و رفتم سر کار. بابا جون جونی نیم ساعتی مونده بود و وقتی کلاس شروع شده بود رفته بود سر کار. برنامه کمپ این طوریه که از ساعت نه تا یازده فوتبال یاد میگیرن و بازی میکنن. بعدش هم یک ساعت فعالیتهای ورزشی دیگه مثل بیسبال. ساعت دوازده تا یک نهار و بعدش هم شنا تا ساعت سه. دوشنبه وقتی ساعت سه و نیم رسیدم کمپ بچه ها از استخر دراومده بودن و مشغول خوردن خوراکی بودن. اومدیم خونه و دیدم که اوستا حتی به نهارش دست نزده و فقط بیسکویت و نصف میوه را خورده . حسابی عصبانی شدم و بهش هم مطابق برنامه هر روز فقط میوه و کیک عسرانه را دادم. بعدش هم باباجون جونی اومد و برای خرید رفتیم بیرون. من شام اوستا را برداشته بودم. ساعت هشت در یک چشم بهم زدن شام را تا آخر خورد. روز سه شنبه هم نصف نهار را خورده بود و میوه را هم تموم کرده بود و من که رسیدم تازه از استخر دراومده بودن و هنوز به خوراکی بعد از نهار نرسیده بودن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در عرض همین یک هفته حس میکنم که پسرکم حسابی بزرگ شده. الان دیگه خودش توی کمپ کارهاش را میکنه. لباسش را عوض میکنه مایو میپوشه میره شنا. بعدش هم میاد بیرون دوش میگیره سرش را شامپو میزنه و لباس میپوشه و وسایلش را جمع میکنه. (البته در یک هفته یک کلاه و یه عینک گم کرده که طبیعیه) این کمپ داره حسابی اوستا را از نظر بدنی و روحیه قوی میکنه و من از این موضوع خیلی خوشحالم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هفته پیش علاوه بر کمپ اوستا، هر روز عصر هم ما مجبور بودیم بریم دنبال خونه چون ضاحبخونمون گفته که میخواد خونه را بفروشه و باید خالی کنیم و این اوستا را خیلی خسته میکرد. روز جمعه هم بردیم باباجون جونی را رسوندیم فرودگاه. اوستا از فرودگاه تا خونه گریه کرد که من هم میخواست با بابا برم دوبی و ایران. آخرش مجبور شدم ببرمش مکدونالد که جای بازی هم داشت تا یک کم سرش گرم شه و گریه یادش بره. ساعت نه نه بود که رسیدیم خونه و یک کم کتاب خوندیم و گرفت خوابید. شنبه صبح بود که خاله بیتا زنگ زد که میان دنبالمون با هم بریم پارک برای شنا و باربیکیو. یم ساعتی توی راه بودیم. اونجا کنا استخر اوستا&amp;nbsp; اومد و تمام پشت و بدن من را کرم زد (از اثرات کمپ) و دو ساعتی شنا و بازی کردیم و بعدش هم رفتیم جوجه کباب خوشکزه خوردیم و تقریبا ساعت 8 بود که رسیدیم خونه.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_TBxQNely.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه هم با یه دوست جدید که شش ماهی میشه تلفنی در ارتباطیم قرار گذاشتیم تا همدیگر را ببینیم و بچه ها هم با هم بازی کنن. اول از همه با هم رفتیم ایکیا و بچه ها یک ساعتی بازی کردن و ما هم با خیال راحت قهوه خوردیم و حرف زدیم. از ایکیا در اومدیم و رفتیم نهار کباب گرفتیم و رفتیم splash park. اوستا و ارشیا دو ساعت هم اونجا بازی کردن و خنک شدن ولی نهار نخوردن. از اونجا در اومدیم و رفتیم مکدونالد و دو تا نوشیدنی گرفتیم و نشستیم کباب خوردیم و بعدش هم باز بچها یک ساعت بازی کردن. تازه موقع دراومدن اوستا میگفت مامی chapters نرفتیم!!!!! ساعت شش رسیدیم خونه و اوستا سریع یه دوش گرفت و چند تا لقمه کره پنیر خورد و خوابید تا برای هفته دوم کمپ آماده بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دو سه روزهکه از کتابخونه یه کتاب گرفتیم راجع به بازی شطرنج که با داستان و پازل شطرنج را یاد میده و هر شب من و اوستا میشینیم دو صفحه از این کتاب را میخونیم . پازلهاش را حل میکنیم. بعدش هم نوبت به کتاب خوندن و نوشتن و پانو تمرین کردن میرسه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/231</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/7269101/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-7269101</guid>
      <pubDate>Mon, 11 Jul 2011 12:35:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بالاخره تابستون داره از راه میرسه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخر هفته قبل روز شنبه هوا بارونی بود و باباجون جونی هم کار داشت و از صبح تا عصر نبود و من و اوستا هم موندیم خونه و یک عالمه با هم بازی کردیم و یک کم هم من کار کردم و بعدش هم شام درست کردم تا باباجون جونی&amp;nbsp;برسه. برای شام بنا بود&amp;nbsp;ارغوان و &lt;a href="http://sunshine1276.blogfa.com/" target="_blank"&gt;مامان و بابای گلش&lt;/a&gt; بیان پیشمون. ساعت نزدیک هشت بود که رسیدن و بعدش اوستا و ارغوان رفتن پایین که پینگ پنگ بازی کنن که هنوز نرفته برگشتن بالا و اوستا داشت گریه میکرد که روی یکی از راکت هاش کنده شده. حالا هر چی بهش میگفتیم که اشکال نداره و درست میشه و اگه نشد هم یکی دیگه میخریم، گوش نمیکرد و گریه ای میکرد دیدنی. بعدش هم که رفت توی اتاقش و در رابست و نیم ساعتی طول کشید که آروم شد و اومد بیرون و با ارغوان مشغول پازل درست کردن شدن. بعد از شام هم یک کم بازی کردن و حدود یازده بود که هر دو خوابیدن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه هوا کاملا تابستونی بود و ما هم با دوستانمون قرار گذاشته بودیم که برای ساعت یک جلوی ورودی واندرلند باشیم. ما یک کم زودتر از خونه دراومدیم&amp;nbsp;تا بریم برای دای دای پویان شلوار بخریم و بعدش هم بریم سر قرار. متاسفانه من نمیدونستم که پارک آبی واندرلند هم از روز قبلش باز شده و مایو برای هیچ کدوم نبرده بودم و همین باعث شد یه سه ساعتی ما دو گروه بشیم و سینا و آرمان و خانواده ها برن قسمت آبی و ما هم بریم سراغ بقیه بازیها.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_yBlO6yXs.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این بار هم سوار یکی دیگه از ترن هوایی ها شدیم به اسم &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=gu3WOysxRo4&amp;amp;playnext=1&amp;amp;list=PL68C64D7E96EE2BEE" target="_blank"&gt;ghoster coaster&lt;/a&gt;&amp;nbsp;و دفعه قبل هم که سوار &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=pBDA8Y0ruXs" target="_blank"&gt;the fly&lt;/a&gt;&amp;nbsp;شده بودیم. بعدش هم یک عالمه بازیهای بزرگ و کوچیک دیگه تا آخرش که رفتیم و همه سوار &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=LjZn82qXUXY&amp;amp;feature=related" target="_blank"&gt;Timberwolf falls&lt;/a&gt; شدن به جز من که یک کم سرماخورده بودم و نخواستم خیس بشم.&amp;nbsp; من فکر کردم صف باید طولانی باشه و رفتم سراغ سینمای سه بعدی ولی وقتی برگشتم دیدم&amp;nbsp; خیلی وقته که برگشتن و اوستا هم موش آب کشیده شده. همش میگفتم من دوست نداشتم خیس شم چون مایو تنم نبود و دفعه دیگه اول مایو میپوشم بعد میرم. بعدش هم سریع اومدیم رفتیم توی ماشین لباس های اوستا را خشک کردیم . اوستا اومده بود صندلی جلو، باسنش را گرفته بود جلوی باد بخاری و میگفت میخوام butt ام خشک بشه!!!! بعدش هم توی پارکینگ واندلند دور هم یک ساعتی موندیم و یک کم شام و چایی خوردیم و ساعت حدود ده بود که برگشتیم طرف خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز دوشنبه هم آخرین جلسه کلاس شنای اوستا بود تا ترم دیگه که هفته دوم جولای شروع&amp;nbsp;میشه و این وسط یک ماه شنا نداره.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چهارشنبه صبح ساعت ٨ تا ٩ توی مدرسه برای والدینی که در طول سال توی مراسم مختلف کمک کرده بودن مهمانی صبحانه برگزار میشد. من و اوستا هم با هم رفتیم مدرسه و اوستا رفت توی کلاسی که برای بچه ها آماده کرده بودن که فیلم ببینه و من هم رفتم برای مهمونی. چون من باید طود درمیومدم تا به جلسه ام برسم، به مامان یکی از همکلاسیهای اوستا سپردم که فقط ببردش دم در کلاس خودشون و تحویل معلمشون بده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ظهر هم برگشتم از مدرسه برش داشتم رفتیم خونه سریع نهار خوردیم و برای ساعت یک و نیم توی پارک با Anne و کیان و مامان های گلشون قرار داشتیم که بچه ها بتونن آب بازی کنن و دمای ۴٠ درجه را حس نکنن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_uT2THpE7.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;ما تا ساعت ۵ پارک بودیم و تمام این مدت بچه ها وسط آب بودن و مشغول بدو بدو. ساعت ۵ بود که دیگه ما برگشتیم خونه و اوستا یه دوش گرفت تا باباجون جونی برسه و باز باهاش بازی کنه و یک کم کتاب بخونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز شنبه نهار خونه آتوسا خوشگله مهمون بودیم. ساعت ١٢ بود که رفتیم اونجا و این دو تا وروجک شروع به بازی کردن. یه مدت توی بالکن بازی کردن. یک کم توی اتاق لگو و پازل درست کردن. یک کم اوستا پیانو زد آتوسا رقصید و بالا پایین پرید، یک کم اوستا به آتوسا پیانو زدن یاد داد، یک کم کارت بازی کردن و خلاصه اگه فکر میکنین از ساعت ١٢ ظهر تا ١٢ شب این دو تا بازی کم آوردن، سخت در اشتباهین.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه صبح بعد از خوردن صبحانه از خونه در اومدیم و رفتیم Casa Loma. یه عمارت قدیمی در تورنتو (ساخته شده حدود سال&amp;nbsp;١٩٠٠). موقع ورود به هر کدوممون یه گوشی دادن که در هر اتاق شماره اتاق را میزدیم و اطلاعات مربوطه را میگفت. اوستا فوق العاده از این سیستم خوشش اومده بود و فکر کنم تمام توضیحات را دو بار گوش داد و تازه همه را هم یکی یکی برای ما توضیح میداد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_AWacbmoM.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_24xaNexS.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;بعد از دیدن کل عمارت رفتیم تا باغ معروفش را هم ببینیم که انصافا قشنگ بود و هوا هم عالی بود و ما هم&amp;nbsp;یک ساعتی توی باغ قدم زدیم و بعد برگشتیم سوار ماشین شدیم و اومدیم خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_N9QsS7Qq.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;رسیدیم خونه و نهار خوردیم و من و اوستا حاضر شدیم تا برای ساعت سه بریم تولد دانیل.باباجون جونی برد ما را گذاشت تا بعدش بره خرید. اونجا حسابی اوستا و بچه ها بازی کردن. مامان دانیل یک سری بازی برای بچه ها در نظر گرفته بود که یک ساعتی مشغولشون کرد و بعدش هم نوبت به پیتزا و کیک رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_lrUDNvRt.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اون لکه های قرمز روی لباس اوستا هم خامه های قرمز دور کیک هستش که به بادکنک یکی از بچه ها چسبیده بود و به لباس اوستا مالیده شد. اونجا توی پارتی روم یه پیانو هم بود که بعد از کیک خوردن اوستا چند تا آهنگ زد و من حسابی کیف کردم.ساعت تقریبا شش بود که ما برگشتیم خونه تا اوستا استراحت کنه و برای مدرسه آماده بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_hTZvQyCC.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تقریبا این چند هفته اخیر هر روز عصر من یا باباجون جونی اوستا را بردیم پارک تا دوچرخه سواری کنه و یا اسکیت کنه و بتونه بدوه و انرژی هاش را خالی کنه. صبح ها هم که معمولا دوتایی با دوچرخه میریم مدرسه و برمیگردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای سال دیگه قبل و بعد از مدرسه اوستا بالاخره تونستیم اوستا را توی مجموعه ای که داخل مدرسه دارن ثبت نام کنیم. هفته قبل روزی که میخواست مدارک را تحویل بگیرم اوستا را هم بردم، حالا از اون روز هر روز صبح که میریم مدرسه میپرسه: من امروز میتونم برم پایین؟ من کی میتونم برم همون کلاسه بازی کنم و داره روز شماری میکنه. برای تابستون هم اوستا را از ٨ تا ۴،&amp;nbsp;کمپ فوتبال و شنا&amp;nbsp;ثبت نام کردیم تا هم اون از تابستونش لذت ببره و هم من با خیال راحت از صبح تا عصر برم سر کار.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/229</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/7108507/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-7108507</guid>
      <pubDate>Thu, 16 Jun 2011 22:49:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اردیبهشت سال 1390 ماه تولد بازی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خب من هر کار میکنم فرصت نمیشه زودتر از این آپدیت کنم. پس تا اطلاع ثانوی همین ماهنامه ها را بخونین تا من یک کم وقت پیدا کنم!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از آخر هفته یک ماه پیش شروع میکنم که شنبه هوا خیلی خوب بود و حدودهای ساعت ١١ بود که آرمان و خانواده گلش اومدن دنبالمون و همگی با قطار رفتیم کنار دریاچه تا&amp;nbsp;مسیر دوچرخه سواری کنار دریاچه را امتحان کنیم. اول کار بعد از یک کم دوچرخه سواری نهار خوردیم و بعد راه افتادیم از همون مسیر تا نزدیکیهای های پارک رفتیم و باز یک ربعی استراحت کردیم و برگشتیم. در مجموع فکر کنم ١٠ کیلومتری را پا زدیم و اوستا هم همراه ما اومد و خوشبختانه اصلا هم کم نیاورد. ساعت از شش گذشته بود که رسیدیم خونه. دوش گرفتیم و بعدش هم به مامان گل ارغوان خوشگله زنگ زدیم که یه سر میریم پیششون. حدود هشت بود که از خونه دراومدیم. من فکر میکردم اوستا توی ماشین از خستگی بیهوش بشه ولی نشون به اون نشون که تا ساعت ١٢ شب با ارغوان بازی کردن و آخرش هم اومد همونجا روی مبل سرش را گذاشت رو پای باباجون جونی و خوابید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جمعه همون هفته اوستا با کادوی روز مادر از مدرسه اومد خونه که شامل یه نامه با خط خودش بود و یه گل که خودشون سر کلاس کاشته بودن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه هفته بعدش هم تولد ارغوان خوشگله بود و رفتیم که حسابی خوش گذشت و اوستا هم حسابی با دوستهاش بازی کردن و شمع فوت کردن و خوش گذروندن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_q2FOG4yf.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;تصمیم داشتیم یکشنبه را جایی نریم و خونه باشیم و خستگی در کنیم ولی من صبح ساعت ٨ بیدار شدم و دیدم که هوا عالیه و دلم نیومد که خونه بمونیم. باباجون جونی را بیدار کردم و کارها را سریع کردیم و سر قرار دوستهامون رسیدیم تا با هم بریم باز هم دوچرخه سواری. این بار رفتیم طرف شرق تورنتو و شهر&amp;nbsp; AJAX که یه مسیر خیلی قشنگ&amp;nbsp;بین دریاچه و تالاب داره. سه ساعتی دوچرخه سواری کردیم و بعدش یه جا بساط باربیکیو را به راه انداختیم و اوستا هم حسابی توی ساحل شن بازی کرد و بالا و پایین دوید. عصری بود که دیگه برگشتیم طرف خونه و اوستا یه دوش گرفت و یک کم پیانو تمرین کرد و بعد از شام بیهوش شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_1A8yaS0l.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_ozxrizV7.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;در طول هفته یک شب با دوستانمون که از دوبی اومده بودن قرار گذاشتیم و با هم رفتیم یونیون ویل و بعدش هم برگشتیم خونه ما و تا آخر شب با هم بودیم و اوستا و آرتا هم تا میتونستن بازی و بدو بدو کردن و دیگه بعد از شام دوتایی ولو شدن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_xWEJoFOX.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه سه هفته پیش تولد یک سالگی هانا خوشگله بود و همگی حاضر شدیم و برای ساعت ۶ اونجا بودیم. اتفاقا روزی هم بود که از صبحش سقف آسمون سوراخ شده بود و یکریز بارون میومد.&amp;nbsp;از وقتی رسیدیم بچه ها با هم رفتن طبقه زیر زمین برای بازی و فقط موقع شام و بریدن کیک بود که یکی یکی پیداشون شد و ما فهمیدیم بچه ای هم توی خونه وجود داره!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;حالا که کلاس اسکیت روی یخ اوستا تعطیل شده، سعی میکنیم عصرها با هم بریم بیرون تا بتونه رولر اسکیت بکنه و هم اسکیت روی یخ یادش نره و هم لذت رولر اسکیت را ببره. معمولا هم میریم پارک پشت خونمون که این روزها خیلی قشنگ شده و جون میده برای پیاده روی و دوچرخه سواری و اسکیت سواری.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_p3PftGBF.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;جمعه ٢٠ می هم اوستا تعطیل بود و من هم خونه موندم و یک کم با هم تمیز کاری کردیم&amp;nbsp; و بعدش هم رفتیم بیرون دوچرخه سواری و گشت و گذار. ظهر هم برگشتیم خونه و یک کم خوابیدیم تا باباجون جونی بیاد و با هم بریم بیرون.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز شنبه هوا عالی بود و آفتاب تو آسمان برق میزد. ما هم با وجود اینکه هم اوستا عصر شنبه کنسرت داشت و هم شام مهمونی داشتیم، باز توی خونه دوام نیاوردیم و رفتیم کنار دریاچه که بنا بود یه سیرک بیاد و برنامه اجرا کنه. روی چمنها انواع مختلف غرفه ها را زده بودن و مردم هم بساطشون را پهن کرده بودن و حرکات آکروباتیک را نگاه میکردن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_FPyM1yi5.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_6JPS4wJD.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;بعدش هم رفتیم به غرفه لگو و اوستا یک اثر هنری درست کرد و گذاشتن روی میز برای نمایش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_mQWJ8H4T.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;ما تصمیم داشتیم برای ساعت ٣:٣٠ خونه باشیم تا بتونیم حموم بریم و به کارهامون برسیم ولی تازه ۴ بود که از اونجا راه افتادیم و ۴:٣٠ رسیدیم خونه. اول سریع اوستا را حموم کردیم و بابا جون جونی و اوستا رفتن طرف کلاس پیانوی اوستا و من هم بدو بدو دوش گرفتم و ساعت ۵:١٠ خودم را با موهای خیس رسوندم که تازه نفر اول داشت برنامه اش را اجرا میکرد و کاملا به موقع بود. اجرای اوستا را گوش کردیم و معلم خودش و دو تا معلم دیگه که اونجا بودن خسابی تشویقش کردن و گفتن خیلی با احساس و با تمام وجود پیانو میزنه. خود اوستا هم میگفت: مامی اول beat اش را توی heart ام حس میکنم بعد میزنم. (بوووووووس)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از کنسرت هم زودی اومدیم خونه تا پارتی روم را برای مهمونی کامیونیتی ایرانی که این بار ما مسوول هماهنگیهاش بودیم آماده کنیم و وسایل را بچینیم تا ساعت ٧ که مهمونها اومدن و جای همگی خالی حسابی هم خوش گذشت و خدا را شکر با وجود حدود ۵٠ نفر مهمان همه چی به خوبی برگزار شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه هم بنا بود هوا باز عالی باشه. ما هم با دوستانمون قرار باربیکیو گذاشته بودیم و برای ساعت ١ بعد از ظهر همگی توی پارک کنار wilcox lake جمع شدیم و بساط کباب را راه انداختیم. نیم ساعت اول یک کم نم بارون زد و بعدش هوا عالی شد . نه اونقدر گرم که اذیت کنه و نه سرد که مجبور باشیم کت بپوشیم. اوستا هم با کیان مشغول بازی شدن و اوستا یه چاله همقدر خودش زیر سرسره کنده بود و فکر کنم دو سه ساعتی مشغول اون بود و تموم بدنش هم پر از ماسه شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_kDwGnKbn.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;ساعت نزدیک شش بود که ما در اومدیم تا بیایم خونه و اوستا دوش بگیره تا بتونیم برای آتش بازی روز ویکتوریا به wonderland برسیم. ساعت ٨ بود که آماده جلوی ورودی wonderland دوستهامون را دیدیم و با هم رفتیم تو و مستقیم رفتیم توی صف&amp;nbsp; The fly. اگه میخواین بدونین The fly چیه، باید بگم یه ترن هوایی بلندتر و با شیب بیشتر نسبت به ترن هوایی توی پارک ارم. حالا ما توی صف وایستادیم و هی میگیم سوار بشیم یا نشیم، نوبتمون شد. اوستا و باباجون جونی با هم سوار شدن و ما هم توی واگن بعد از اونها. یه جاهایی من که چشمم را میبستم و جیغ میزدم. رسیدیم پایین دیدم اوستا وایستاده تکون نمیخوره که آخه من میخوام دوباره سوار شم!!!!! ولی صف اونقدر طولانی بود که دیگه نمیشد. ما هم راه افتادیم رفتیم طرف جایی که بنا بود آتیش بازی باشه.آتش بازی ٢٠ دقیقه طول کشید و بعدش هم رفتیم شام خوردیم و ساعت از یازده گذشته بود که سوار ماشین شدیم و اوستا سوار نشده بیهوش شد. ولی از فردای اونروز نقشه واندرلند مدام دست اوستاست و یکی یکی تمام بازیها را چک میکنه که آیا قدش میرسه سوار بشه یا نه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز دوشنبه هم که تعطیل بود و ما بالاخره موندیم خونه تا یک کم استراحت کنیم و برای یه هفته جدید آماده بشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز سه شنبه بعد از نهار با دوچرخه رفتیم خونه Anne و دو ساعتی اوستا با دوستش بازی کرد و لگو درست کردن. جالبه که علاقه اوستا به لگو باعث شده Anne هم علاقمند بشه و بازی کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز چهارشنبه همون هفته روز scientists in school بودش و من هم که طبق معمول داوطلب کمک شده بودم. صبح با اوستا رفتیم مدرسه و برای چهار تا مادری که بودیم توضیح دادن که چی کار باید بکنیم. موضوع این دفعه آب بود و راجع به شکلهای مختلف آب، غوطه وری و ته نشین شدن و جریان آب توصیح دادن. ساعت ١١:٣٠ بود که مدرسه تموم شد و با اوستا برگشتیم خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_sri6f9Zo.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز جمعه بنا بود از طرف مدرسه بچه ها را ببرن باغ وحش که من هم قرار بود برای کمک برم ولی متاسفانه حالم زیاد خوب نبود و ظهرش هم جلسه داشتم و دیدم که اگر برم باغ وحش دیگه بعدش باید بیام خونه بخوابم. به همین دلیل بابا جون جونی اوستا را برد مدرسه تا من استراحت کنم. ظهر هم رفتم دنبال اوستا و بردمش خونه کیان خوشگله تا بتونم برم به کارهام برسم و عصر باباجون جونی رفته بود دنبالش. شب من زیاد حال نداشتم و روی مبل دراز کشیده بودم که اوستا هاپو را آورد و داد به من که: مامی من وقتی هاپو را بغل میکنم راحت میخوابم بیا تو هم بغلش کن و بخواب. بعدش هم اومده یک عالمه بوسم کرده که زودتر حالم خوب بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه ظهر توی مدرسه اوستا کارناوال داشتن که من بنا بود برای کمک برم. با هم راه افتادیم و رفتیم مدرسه. خوشبختانه من باید فقط بلیط میفروختم و میتونستم بشینم و مشکلی نبود. اوستا و باباجون جونی هم رفتن یک عالمه بازی کردن. وقتی شیفت من تموم شد با هم بقیه بازیها را رفتیم. یه جا یه ظرف بزرگ پر از آب گذاشته بودن که یکی از معلمها بالاش نشسته بود و بچه ها با توپ میزدنش و مینداختنش توی آب. یک عالمه هم بازی بادی بود. یه جا هم زمین تنیس درست کرده بودن و بچه ها میتونستن با مربی تنیس بازی کنن. یک طرف دیگه هم از طرف آتش نشانی یه ماشین اومده بود که بچه ها میتونستن برن توی اون و لباسشون را بپوشن و آتش نشانها هم برای بچه ها توضیح میدادن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_2VWH2xfq.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_XVTicUGU.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_Zk9p2DP0.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;ساعت نزدیک دو بود که اومدیم خونه و نهار خوردیم و رفتیم طرف میدان دنداس که فستیوال موسیقی پاپ بود. یک کم اونجا گشتیم و دوستهامون را پیدا کردیم و بعد همگی با هم رفتیم خونه سینا و&amp;nbsp;اوستا و سینا و بابا جون جونی رفتن یک کم بولینگ بازی کردن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکشنبه عصر هم تولد کیان خوشگله بود. ما هم حاضر شدیم و ساعت ۵:٣٠ اونجا بودیم. مامان کیان خوشگله دو تاخانم را دعول کرده بود که با بچه ها بازی کنن و بهشون خوش بگذره که واقعا هم خوش گذشت و همگی حسابی دویدن و بازی کردن و پیتزا خوردن. و بعدش هم نوبت به کیک و کادو رسید که همه بچه ها خیلی دوست دارن. ساعت نه و نیم که برگشتیم خونه تا اوستا بخوابه و برای مدرسه آماده بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_4hGZKH5n.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&amp;nbsp;دوشنبه این هفته هم که طبق معمول هر هفته رفتیم کلاس پیانو و بعدش هم کتابخونه و آخر سر هم شنا. ساعت ٧ بود که رسیدیم خونه و یک کم با اوستا کتاب خوندیم و ریاضی تمرین کردیم تا شامش را خورد و خوابید. سه شنبه عصر وقتی باباجون جونی اومد خونه چرخهای کمکی دوچرخه اوستا را باز کرد و با هم رفتیم بیرون تا تمرین کنه. &amp;nbsp;اوستا پارسال تابستون توی ایران با بابایی تمرین کرده بود ولی بعدش که اومدیم اینجا ما ترسیدیم که توی خیابون چرخها را باز کنیم و گفتیم که فقط یک ماه میتونه تا قبل از برف دوچرخه سواری کنه و گذاشتیم برای امسال. ولی خوشبختانه اوستا کامل یادش بود و خیلی راحت سوار دوچرخه شد و فقط یک بار سر پیچیدن خورد زمین که آرنجش زخم شد. چهار شنبه صبح هم با دوچرخه رفتیم مدرسه و دیگه حسابی راه افتاد و ترس من هم از زمین خوردنش ریخت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_z5SVBX2n.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;امروز صبح هم تصمیم گرفت که با اسکیت بره مدرسه و خلاصه که هر روز یک مدل میره مدرسه و از هوای اینجا استفاده میکنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;چند روز پیش اوستا نشسته بود و داشت هی میگفت true love kiss. بهش میگم true love kiss یعنی چی؟ میگه یعنی وقتی تو و باباجون جونی همدیگر را دیدین همدیگر را true love kiss کردین تا با هم marry کنین من به دنیا بیام!!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/228</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/6987858/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-6987858</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jun 2011 21:50:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فروردین نامه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز عید صبح بیدار شدیم و خونه را تمیز کردیم و دوش گرفتیم و همه با هم ساعت ٢ بود که رفتیم خونه دوستهای گلمون تا با هم سفره هفت سین بچینیم و برای تحویل سال آماده بشیم. میتونین تصور کنین که سه تا خانم با سه تا آرشیتکت وقتی بخوان سفره هفت سین بچینن چه اتفاقی میفته!!!!! خلاصه که ساعت نزدیک ۴ بود که همه چی آماده شد و با هم&amp;nbsp;از پارتی روم رفتیم بالا و نهار خوردیم و لباس پوشیدیم تا بقیه مهمونها هم برسن و همه با هم دور سفره هفت سین وایستادیم و شروع سال ١٣٩٠ را جشن گرفتیم و عمو نوروز کادوها را آورد و تحویل داد. (یه لگو سه منظوره، یه ماشین کنترلی ریل دار!!! که بعدش تبدیل به کفش اسکیت شد، یه&amp;nbsp;گیتار، یه بازی فکری و یه سری توپ و تانک و جت....)خلاصه که عمو نوروز و بابانوئل مدام مسیر خونه ما را دارن میرن و میان. تازه از الان سفارش های سال بعد هم به عمو نوروز داده شده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_5r6lsMvg.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعدش هم تا آخر شب بساط بازی بچه ها و بزن و بکوب بزرگترها به راه بود تا دیگه حدودهای یک بود که&amp;nbsp;کم کم تصمیم گرفتیم برگردیم خونه و ساعت از ٢ گذشته بود که اوستا خوابید. روز دوشنبه نه اوستا مدرسه رفت و نه من سر کار و با هم یک عالمه بازی کردیم و بیرون رفتیم و اول فروردین را خوش گذروندیم. فقط بابا جون جونی مجبور بود بره سر کار و پیشمون نبود. سه شنبه شب خونه بودیم و استراحت میکردیم. چهار شنبه شب دوستهای گلمون برای عید دیدنی اومدن خونمون و باز تا نصفه شب دور هم بودیم و اوستا و سینا و آرمان بازی کردن و سر به سر هم گذاشتن. یکشنیه همون هفته با هم رفتیم union ville و دو سه ساعتی در هوای نمیدونم چند درجه که باد وحشتناک هم داشت قدم زدیم و بعدش هم خودمون را به یک فنجون قهوه داغ دعوت کردیم تا یخمون باز بشه و بتونیم ادامه بدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_ngUegd3U.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از اونجا هم برگشتیم خونه و آماده شدیم تا آتوسا خوشگله و مامان و بابای گلش بیان خونمون عید دیدنی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از همون هفته هم کلاسهای ترم جدید اوستا شروع شده ومثل ترم قبل دوشنبه ها کلاس پیانو و&amp;nbsp;شنا داره ولی کلاس اسکیت به دو روز یعنی چهارشنبه و پنج شنبه تبدیل شده. از هفته آخر مارچ هم کتابخونه روزهای پنج شنبه&amp;nbsp;کلاس فارسی برای بچه های&amp;nbsp;زیر ٧ سال&amp;nbsp;گذاشته. توی این کلاس برای بچه ها شعر و داستان به زبان فارسی خونده میشه. بازیهای فارسی انجام میشه و همچنین بچه ها را با حروف آشنا میکنن که متاسفانه دیروز سری اول این کلاس تموم شد و باید منتظر بشیم ببینیم کی سری دوم شروع میشه. کلاس شنا هم همچنان ادامه داره و پیشرفت اوستا و لذتی که از شنا میبره بینظیره. پیانو هم مثل قبل عالی پیش میره.&amp;nbsp;اوستا درسها را تمرین میکنه و بعد از اینکه یاد میگیره، شروع میکنه به عوض کردن آهنگ و وقتی سر کلاس معلمش از اون میخواد که درس قبلی را بزنه، اول ورژن خودش را میزنه و بعد درس اصلی را و معلمش هم یک عالمه تشویقش میکنه که ادامه بده. اسکیت هم خیلی خوبه و اوستا مدام میگه که دوست داره هاکی بازی کنه و سعی میکنه سریع و با قدرت اسکیت کنه تا بعدا بتونه جزو تیم هاکی بشه. البته کلاس اسکیت هفته پیش تموم شده. ما هم برای اینکه اوستا اسکیت کردن را فراموش نکنه رفتیم براش roller blade گرفتیم تا تابستون هم بتونه تمرین کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ما و دوستهامون تصمیم گرفتیم به جای سیزده بدر، چهارده بدر داشته باشیم. به خاطر همین هم من و اوستا و باباجون جونی شنبه را که هوا هم عالی بود از خونه در اومدیم و رفتیم china town قدم زدیم و بعد هم رفتیم برای نهار و عصر بود که برگشتیم خونه. روز یکشنبه متاسفانه باباجون جونی جلسه داشت و نتونست با ما بیاد بیرون. من و اوستا با دوستهامون رفتیم پارک (اسمش یادم نمیاد). اوستا و ملودی تا دلتون بخواد روی چمنهای هنوز سبز نشده غلت زدن و توپ بازی کردن. بعدش هم همگی والیبال و وسطی و زو&amp;nbsp;بازی کردیم. آخر سر هم سعی کردیم استپ هوایی بازی کنیم ولی هیچ کدوم کامل یادمون نیومد چه جوری بود. ساعت تقریبا ۶ بود که باباجون جونی هم بهمون رسید و بعد همگی با هم راه افتادیم رفتیم یه کافی شاپ تا قهوه بخوریم و ٢ ساعتی هم اونجا بودیم. خلاصه که ساعت ٨ توی راه برگشت اوستا را به زور بیدار نگه داشتیم تا برسیم خونه و سریع دوش بگیره و بعدش بیهوش بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_TJzvAQhU.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_G4ZQ5193.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دو هفته پیش تمام شنبه و یکشنبه هوا بارونی بود و بابا جون جونی هم شنبه جایی کار داشت. ما هم با Anne و مامان و داداش کوچولوش قرار گذاشتیم و رفتیم دوباره ROM و از ساعت ١١ تا ۴ اونجا بودیم و این سه تا حسابی بازی کردن. البته این دفعه هم مثل دفعه قبل اکثر وقتمون در کنار دایناسورها و در قسمت بازی گذشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هوا هم اینجا بهتر شده و ما هم بساط دوچرخه سواری را راه انداختیم. من و باباجون جونی هم رفتیم دوچرخه خریدیم. آخر هفته قبل برای تعطیلات عید پاک یه ویلا کنار Georgian Bay کرایه کرده بودیم و جمعه صبح چهار تا خانواده راه افتادیم به طرف شمال. سر راه یه جا وایستادیم برای صبحونه. ساعت حدود ١٠:٣٠ بود که رسیدیم به ویلا. وسایل را گذاشتیم و همگی دوچرخه ها را برداشتیم و رفتیم دوچرخه سواری توی مسیر منار دریاچه. بعد از دو ساعت دوچرخه سواری برگشتیم ویلا و تا بساط نهار را راه بندازیم بچه ها هم حسابی بازی کردن. اوستا و ملودی دیگه خودشون را خفه کرده بودن از بس از پله ها بالا و پایین رفتن، رفتن کنار دریاچه، توپ بازی کردن و بدو بدو کردن. عصر هم کنار دریاچه آتیش درست کردیم و همه دور آتیش نشستیم و بچه ها هم حسابی آتیش بازی کردن و کیف کردن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_rs1qhEGM.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساعت تقریبا ١١ شب بود که اوستا اومد روی مبل سرش را گذاشت روی پای من و خوابید. شنبه هم باز به بازی و پیاده روی و دوچرخه سواری گذشت و باز هم از اوستا خبری نبود تا شب که اومد از خستگی روی مبل ولو شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_yFAM49dH.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکشنبه حدود ظهر بود که دیگه وسایلمون را جمع کردیم و راه افتادیم طرف تورنتو. وسط راه دیدیم هوا خیلی خوبه و حیفمون اومد بیایم خونه. رفتیم کنار lake Simco و یک ساعتی نشستیم و حموم آفتاب گرفتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_qPeg5ZiZ.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد هم رفتیم نهار خوردیم و اومدیم تورنتو ولی باز دیدیم هنوز هوا خوبه و این هوای آفتابی اینجا کم پیدا میشه، تصمیم گرفتیم همگی بریم Edward Gardens دوچرخه سواری. بعدش هم یک عالمه قدم زدیم و بالاخره ساعت ٨ بود که دیگه رضایت دادیم و برگشتیم خونه. اوستا هم سریع یه دوش گرفت و خوابید. دوشنبه هم که من و اوستا تعطیل بودیم و باباجون جونی باید میرفت سر کار. ما دو تا هم خونه تمیز کردیم و یک عالمه لباس شستیم. دوشنبه تولد دای دای پویان بود. وقتی داشتیم با ایران چت میکردیم من به اوستا گفتم که تبریک بگه. برگشته به مامایی میگه: مامایی بگو دای دای بیاد باهاش کار دارم. هر چی مامایی گفت چی کار داری نگفت و فقط گفت سیکرته، نمیتونم بگم. حالا منم مونده بودم که چی میخواد بگه. آخرش دای دای اومده و اوستا بهش تولدش را تبریک گفته و بعدش هم : دایی چاقه، چایی داغه. خلاصه که فیلمی داشت اجرا میکرد این وروجک پشت کامپیوتر. بعدش هم برگشته به مامایی میگه: چایی داغه، مامایی لاغره. حالا هر کی ندونه فکر میکنه من این حرفها را بهش یاد میدم!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;توی این مدت play date های اوستا هم کماکان ادامه داره. توی این یک ماه یه بار همکلاسی اوستا Anne و مامان و داداش کوچولوش اومدن پیش ما و دو بار هم ما رفتیم پیششون. یه شب هم رفتیم خونه آتوسا خوشگله عید دیدنی که تا ساعت ٢ نصفه شب اونجا بودیم و آخرش هم اوستا و آتوسا میگفتن ما هنوز بازی نکردیم!!!!! یه شب دیگه هم خونه یکی از دوستهایی که توی کلاس شنا باهاشون آشنا شدیم مهمون بودیم که تقریبا حدود ٣٠ نفر مهمون داشتن و سه چهار تا پسر همسن اوستا هم بودن و حسابی بهشون خوش گذشت. یه شب دیگه هم ارغوان خوشگله و خانواده گلش مهمونمون بودن که حسابی به همگیمون خوش گذشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیشب توی مدرسه اوستا برنامه بود و پدر و مادرها را دعوت کرده بودن برن برنامه را تماشا کنن. کلاس اوستا شعر yellow submarine را میخوندن و سه تا زیر دریایی درست کرده بودن که یکی از اونها دست اوستا بود. ساعت ۶:٣٠ بود که برنامه تموم شد و در اومدیم باباجون جونی ما را گذاشت کتابخونه برای آخرین جلسه کلاس فارسی. بنا بود برای جلسه آخر هر کدوم از بچه ها چیزی آماده کنه و اوستا هم شعر رنگین کمون را حفظ کرده بود و خیلی قشنگ اجرا کرد. ساعت هشت بود که کلاس تموم شد و&amp;nbsp;اومدیم خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_cBX3LGnx.jpg" alt="" width="450" height="600" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3635_KZbNfOni.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیروز توی مدرسه معلمشون بهشون برای روز مادر گفته بود که میخوان چی کار بکنن و بنا بود که بچه ها به مامانها نگن. اوستا از توی ماشین شروع کرد که من یه سیکرت دارم نباید بگم. بعد کم کم گفت که میخوایم یه گل درست کنیم (بکاریم) بعدش گفت که فکر کنم گل رز هستش. بعد از گفتن همه این حرفها عذاب وجدان گرفت که این سیکرت بود&amp;nbsp;و من نباید میگفتم و اگه معلمم بفهمه عصبانی میشه و ... خلاصه که قیافه اش دیدنی شده بود. آخر سر من بهش قول دادم که&amp;nbsp;از معلمش بپرسم که&amp;nbsp;آیا اشکال داره یا نه که اوستا به من گفته!!!!!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و حالا نوبت میرسه&amp;nbsp;به حرفهای اوستا:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند وقت پیش اوستا کار اشتباهی کرده بود و من خیلی از دستش عصبانی بودم. اومده صورتم را گرفته طرف خودش و میگه: مامی میخوام ببخشمت از اون اشتباهم!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دو سه شب پیش موقع خواب رفتم پیش اوستا براش کتابش را خوندم. برگشته میگه: Mommy I will love you for ever. براش ترجمه کردم که یعنی میخوای بگی من را همیشه دوست داری؟ جواب داد: نه. یعنی من حتی اگه بمیری دوستت دارم. بعدش هم دلم برات تنگ میشه!!!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پریروز داشتم آشپزی میکردم و اوستا هم هی از اتاقش من را صدا میکرد. دو سه دفعه جواب دادم و گفتم که کارم تموم بشه میرم پیشش ولی اوستا باز هم هی صدا میکرد. من هم تصمیم گرفتم جوابش را ندم. اومده توی آشپزخونه به من میگه:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;Mommy, don't you care about me? Why don't you answer&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shirinejan.persianblog.ir/post/227</link>
      <author>مرجان</author>
      <comments>http://shirinejan.persianblog.ir/comments/4168/6701056/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4168.post-6701056</guid>
      <pubDate>Fri, 29 Apr 2011 17:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
