حالا این یعنی چی؟

روزها دارن به سرعت میگذرن و ما هم به دنبالشون مسابقه میدیم. زندگی مثل همیشه در جریان هستش و کلاسها برقرار. این ترم من بازهم برای خودم کلاس ورزش ثبت نام کردم. اولین جلسه لباس پوشیده و  منتظر بودم بابا جون جونی برسه خونه تا اوستا را بذارم پیشش و در بیام که اوستا برگشته میگه مامی کجا میری؟ گفتم Gym. جواب داد بیا هفته ای یه روز هم دوتایی بریم six pack (ماهیچه های شکم) درست کنیم بعد بابا چاق بمونه!!!!! این روزها هر وقت میخواد لباس عوض کنه میاد شکمش را نشون میده میگه مامی six pack من را ببین و منتظر میشه که من قربون صدقه شکمش برم و بوسش کنم!!!!!

روزهای دوشنبه کلاس پیانو کماکان ادامه داره و قبل از کلاس هم هر هفته میریم موسسه تا اوستا یک ساعت با گراند پیانو تمرین کنه تا ایشالله به زودی بتونیم یکی براش بگیریم. پیشرفتش عالیه فقط آهنگها را با اولین بار حفظ میشه و دیگه به خودش زحمت نت خوندن نمیده و این تنها نکته ای هستش که از نظر معلمش هنوز یک کم کار لازم داره. فرانسه پنج شنبه ها هم داره پیش میره و دیگه اوستا راحت سوال یه فرانسه میکنه و بعد از کلاس که میاد خونه من را با سوالاش گیج میکنه.

روز جمعه سیزده آپریل من عصر جلسه داشتم و بنا بود اوستا پیش باباجون جونی بمونه که برای باباجون جونی کاری پیش اومد و رفت مونترال. من هم رفتم مدرسه دنبال اوستا، سریع رفتیم خونه لباس عوض کردیم و لب تاپ و کتابهای اوستا را برداشتیم و در اومدیم. سر راه یک سری دونات گرفتیم تا ساعت پنج برسیم به سالن جلسه. اونجا اوستا دو ساعتی مشغول حل کردن کتاب ریاضی و انگلیسی شد و بعدش هم لب تاپ را روشن کردم نشست به بازی کردن تا ساعت نزدیک نه شب که کار من تموم شد و در اومدیم. سر راه دوتایی رفتیم مکدونالد که چون من به اوستا قول بازی wii داده بودم فقط خریدیم و رفتیم طرف خونه. توی راه اوستا شامش را خورد که توی خونه وقت بیشتری برای بازی داشته باشه. ولی ساعت نه و نیم که رسیدیم خونه از خستگی روی مبل خوابش برد و نتونست بازی کنه!!!!!

روز شنبه به کلاس بسکتبال و یکشنبه هم به کلاس شنا گذشت. توی کلاس شنا بالاخره دارن بهشون قورباغه را یاد میدن که خب به نظر برای بچه ها خیلی راحت میاد چون همه سریع دارن یاد میگیرن. و در کنار قورباغه روی سرعت و تکنیک کرال سینه هم کار میکنن و همین طور نجات دادن کسی که داره غرق میشه. یکشنبه بعد از ظهر حاضر شدیم و رفتیم تولد آرمان گل. هوا هم عالی بود و اوستا و ملودی بیشتر بیرون توی محوطه مشغول بدو بدو بودن تا موقع شام و کیک که بالاخره اومدن توی پارتی روم.

 

دوشنبه شب هم بعد از کلاس پیانو خونه یکی از دوستامون دعوت بودیم که اونجا هم حسابی اوستا بازی کرد ( البته کوچیکترین بچه خونه فکرکنم بیست سالش بود!!!) تا ساعت ده و نیم بالاخره خوابید.

چهار شنبه هیجدهم با مامان همکلاسی اوستا پادمینی قرار گذاشتیم و بعد از مدرسه رفتیم دوچرخه ها را برداشتیم و رفتیم پارک و این دو تا حسابی بازی کردن تا بالاخره شش و نیم بود که رضایت دادن بیایم خونه.

روز جمعه گفته بودیم ارغوان و مامان و بابای گلش بیان پیشمون و چون شنبه تولد عمو رضا بود یه کیک کوچیک هم من و اوستا درست کردیم تا دور هم جشن بگیریم. عصر جمعه ما جایی قرار داشتیم و سر راه رفتیم ارغوان را هم از خونه دوستش برداشتیم و زودتر از بقیه رسیدیم خونه و به اوستا و ارغوان هم گفتیم چیزی نگن تا عمو رضا را سورپرایز کنیم. این دو تا وروجک اونقدر بازی کردن که هر دو قبل از آوردن کیک بیهوش شدن و به سورپرایز کردن نرسیدن!!!!

هوای تورنتو یه مدت خیلی گرم شده بود و همین باعث شد امسال درختها زودتر از همیشه شکوفه کنن. روز شنبه بعد از کلاس بسکتبال اوستا راه افتادیم رفتیم high park که شکوفه ببینیم. متاسفانه به خاطر سرد شدن یکدفعه هوا و باد شدید نصف بیشتر شکوفه ها ریخته بودن ولی خب هنوز هم قشنگ بود. توی راه بودیم که مامان ارغوان خوشگله زنگ زد که کجایین. گفتیم داریم میریم پارک. گفتن ما هم داریم میایم و اونجا همدیگر را پیدا کردیم و اوستا و ارغوان حسابی از درخت بالا رفتن و روی چمنهای خیس قل خوردن!!!!

پنج شنبه بیست و ششم آپریل روز school show بود و پدر و مادرها را هم دعوت کرده بودن. من اوستا را از مدرسه برداشتم و رفتیم خونه سریع یه دوش گرفت و حاضر شد و بردم گذاشتمش کلاس فرانسه. ساعت شش و نیم رفتم دنبالش و با راسل و مامانش رفتیم مدرسه برای دیدن برنامه. کلاس اوستا سومین کلاس بود که شعرشون را اجرا کردن و آخر هم یه شعر دسته جمعی کل مدرسه با هم اجرا کردن. وقتی اوستا را دیدم بهش گفتم که خیلی قشنگ میخونده. گفت مامی اولش که رفتم بالا قلبم داشت تند تند میزد ولی بعدش دیگه خوب شد. توی شعر بعدی دیگه تند تند نمیزد.

روز جمعه عصر رفتیم ایندیگو تا اوستا بتونه با گیفت کارت هایی که عیدی گرفته هرچی میخواد بگیره. بیشتر از یه ساعت اونجا بودیم و اوستا هی کتابها را انتخاب میکرد و پشیمون میشد. من و باباجون جونی کیف میکردیم وقتی میدیدیم که اوستا نصف بیشتر کتابهای رده سنی نه تا دوازده سال را خونده و توی اونها دنبال کتاب میگرده. آخرش هم یه بازی مونوپولی خریدیم و بنا شد کتابهایی را که میخواست از طریق مدرسه براش سفارش بدیم که ارزونتر هستش و میتونه تعداد بیشتری کتاب با پولش بخره. بعدش هم رفتیم خرید هفتگی را کردیم و برگشتیم خونه. شنبه شب مهمون داشتیم و بعد از مدتها اوستا آتوسا را دید و با هم بازی کردن و فیلم نگاه کردن. روز یکشنبه توی کلاس شنا همکلاس پارسال اوستا Anne  را دیدیم و برای هفته دیگه با هم قرار گذاشتیم تا بچه ها بتونن با هم بازی کنن. بعدش هم اومدیم خونه و به یه سری کارهامون رسیدیم و عصرش هم رفتیم پارک لزلی پیش دوستانمون و بجه ها یک عالمه فوتبال بازی کردن و بعدش هم یک ساعتی پیاده روی کردیم تا ساعت هفت بود که برگشتیم خونه تا برای یه هفته دیگه آماده بشیم.

این مدت توی مدرسه برای درس علوم اوستا راجع به   Green energy و  renewale energy و ... یاد گرفته. در ضمن چند وقت پیش سالگرد غرق شدن تایتانیک بود و توی مدرسه برای بچه ها توضیح داده بودن. از اون روز ما چهار تا کتاب تایتانیک خوندیم و کل اطلاعات فنی کشتی را حفظ شدیم و اینکه چرا غرف شده و چه کار میشد کرد که غرق نشه و .... تازه اوستا سفارش داده براش فیلم تایتانیک را بگیرم. بهش گفتم که تنها نمیتونه نگاه کنه. پرسید چرا گفتم چون جایی که آدمها غرق میشن شاید ناراحتش بکنه. فرداش از مدرسه اومده میگه: مامی فیلم تایتانیک را بذار. من هم میگم پانی (همکلاسی اوستا) بیاد با هم ببینیم . بعد هرجایی که داشتن غرق میشدن یا همدیگر را بوس میکردن تو بگو ما چشممون را میگیریم!!!!!!!!!!

تازگیها کافیه اوستا یه سوال بکنه و من یا باباجون جونی جواب بدیم بعدش یه کلمه از جواب ما را انتخاب میکنه و میگه: حالا این یعنی چی؟ و این دور تا نیم ساعت یا بیشتر ادامه داره تا بالاخره ما میفهمیم که وروجک ما را گذاشته سر کار!!!!!

دیشب موقع خواب از من راجع به wave پرسیده و یک کم براش توضیح دادم تا رسیدیم به اینکه قبل از اینکه دانشمندها بفهمن  wave وجود داره و میشه ازش استفاده کرد تلویزیون و رادیو نبوده. با تعجب از من پرسید پس جاش چی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا بناست امشب براش مفصل توضیح بدم که تلویزیون و رادیو چه طوری کار میکنن.

/ 14 نظر / 77 بازدید
نمایش نظرات قبلی
daisy

چقدر دوست دارم که اینجوری اطلاعات عمومی بچه ها را می برن بالا و جقدر فرق داره با سیستم اینجا

نیلوفر

سلام مرجان خودت خوبی؟ از لابه لای برنامه های اوستا میشه حدس زد که تو فقط مادر ی میکنی. در هر حال موفق باشی دوست خوبم اوستا رو هم از طرف من ببوس

ساره

روزت مبارک مامان مهربون[قلب][ماچ]

بابای عرشیا

روزتان مبارک.سلامت وشاداب باشید.769

مامان ایلیا

جونم ماشا... چه بزرگ شده چقد واسه دیدن این فیلم کنجکاو شده خودمنیم چه خوب همه چی رو واسه بچه ها بازگو میکنن اگه ایران باشه نصف حرفاشون سانسور داره

دای دای

یعنی هر چ بیشتر زمان میره جلو بیشتر پی می برم حلال زاده به دای دای ش میره... اون از حوصله نت خونی نداشتن، این از فیلم تایتانیک، اون از سر کار گذاشتنتون... :دی شنیدم می خواد با من مسابقه بده وروجک...

کجایید نمی نویسید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وحیده مامان پارسا

من کیف میکنم از کتاب خوندن اوستا شما که جای خود دارد[ماچ].... ببوس دانشمند کوچولوی دوست داشتنیت رو.[ماچ][ماچ][ماچ]

الیکا

سلام چقدر اوستا بامزسس چرا دیگه نمینویسین؟؟؟ من از اولین پستتون رو خوندم تا الان و منتظر بقیه شم زود به زود بیایین:*