سیزده بدر و مسافرت کوتاه دو روزه

از شنبه گذشته دوباره کلاس های اوستا شروع شد. جمعه شب ارغوان و مامان و بابای گلش پیشمون بودن و بچه ها تا آخر شب بازی کردن. بعدش هم بنا شد ارغوان شب را بمونه پیش ما تا شنبه بتونیم با هم بریم بیرون. بالاخره ساعت یازده بود که بچه ها راضی شدن بخوابن. صبح کله سحر هر دوشون بیدار بودن و مشغول بازی. صبحانه خوردیم و بعدش راهی کلاس بسکتبال اوستا شدیم. اونجا من و ارغوان یک کم بسکتبال نگاه کردیم و یک کم هم هاکی تا بالاخره کلاس اوستا تموم شد و راه افتادیم طرف science center. جلوی در با یکی دیگه از دوستانمون و پسر گلش ارشیا قرار داشتیم و پنج تایی رفتیم تو. بچه ها به هر سوراخی سر کشیدن و ما هم دنبالشون. جاهایی هم که میشد یک کم براشون از دلایل علمی هر چیزی که اونجا بود توضیح میدادیم تا بالاخره ساعت سه بود که رفتیم نهار خوردیم. بعدش رفتیم قسمت الکتریسیته و اوستا و ارغوان رفتن بالا تا به گوی باردار شده دست بزنن و بعدش با دیدن قیافه خودشون توی آینه تا یک ربع میخندیدن!!!!

ساعت پنج دیگه  science center تعطیل شد و بچه ها راضی شدن بیان بیرون. بیرون هم نیم ساعتی بدو بدو کردن و بعدش ارشیا و مامان گلش خداحافظی کردن و رفتن. ما هم منتظر شدیم تا خاله افروز و عمو رضا بیان دنبال ارغوان ولی وقتی اومدن بنا شد با هم بریم برای سیزده بدر خرید کنیم و بعدش هم حالا بیاین پیش ما با هم جگر بخوریم و ... تا ساعت حدود یازده شب. تازه اون موقه بود که خاله سپیده زنگ زد که کجایین؟ پاشین بیاین اینجا آخرین قرارهای سیزده بدر را بذاریم. ما هم راه  افتادیم و توی راه اوستا خوابش برد.

روز یکشنبه سیزده بدر هوا بارونی بود ولی طبق پیش بینی هواشناسی بنا بود از ظهر بارون بند بیاد. ما هم برنامه را گذاشتیم برای ساعت یک. پنج تا خانواده بودیم که جای همگی خالی جوجه کباب درست کردیم و حسابی هم بازی و بدو بدو کردیم تا ساعت حدود شش که دیگه دوباره اخمهای آسمون داشت میرفت توی هم. وسایلمون را جمع کردیم و با هم رفتیم یه کافی شاپ و یک ساعت و نیم هم اونجا دور هم بودیم تا دیگه هشت بود که رسیدیم خونه و اوستا دوش گرفت و خوابید تا برای مدرسه آماده باشه.

در طول هفته کماکان برنامه ما مثل قبل بود و هر روزمون به کتاب خوندن و تمرین نوشتن فارسی و انگلیسی و پیانو تمرین کردن گذشت. کتابی که هفته قبل اوستا باید برای مدرسه میخوند راجع به اهرام و مصر بود و همین باعث شد که تمام حرفهای ما در مورد اهرام باشه و کتاب اضافی راجع به مصری ها بخونیم. روز پنج شنبه هم برای این چهار روز تعطیلی دو تا کتاب داده بود معلمشون که بخونن. یکی داستان و یکی راجع به تایتانیک که جمعه صبح وقتی ما از خواب بیدار شدیم اوستا هر دو تا را تموم کرده بود. وقتی گفت که تموم کرده من باور نکردم و شروع کردم در مورد کتاب ها سوال کردن که با کمال تعجب دیدم همه را جواب میده و معلومه که کامل خونده!!!!

جمعه اینجا عید پاک بود و همه ما تعطیل. صبح بلند شدیم کارهامون را کردیم و اوستا پیانوش را تمرین کرد و برای ساعت دوازده رفتیم دنبال یکی از دوستانمون که تازه از ایران اومدن و با هم رفتیم کنار دریاچه. یک ساعتی قدم زدیم و اوستا هم بازی کرد و بعد رفتیم نهار خوردیم و یک کم هم خرید کردیم و ساعت پنج بود که برگشتیم خونه استراحت کوچولویی کردیم و حاضر شدیم برای شام رفتیم خونه سینا. آرمان و نیکان و هانا هم بودن. بچه ها بازی کردن و بعد از شام ساعت ده بود که اوستا اومد سرش را گذاشت روی پای من که بخوابه. داشتم دستش را نوازش میکردم که دیدم براده چوب رفته توی کف دستش و حسابی قرمز شده. دیگه باباجون جونی را صدا کردم اومد با سوزن در آورد و اوستا هم مقادیر متنابهی کولی بازی در آورد تا تموم شد و بعدش سریع خوابش برد.

برای شنبه و یکشنبه ما برنامه یه مسافرت کوتاه دو روزه را به collingwood داشتیم. شنبه صبح اوستا کله سحر بیدارمون کرد و ما هم وسایل را آماده کردیم و راه افتادیم. مسیر دو ساعت بیشتر نبود ولی ما طبق معمول توی هر جاده فرعی سرک کشیدیم و گشتیم تا برسیم هتل. بعد از چک این کردن باز راه افتادیم رفتیم کنار دریاچه و قدم زدیم و بازی کردیم.

عصر توی  kids club هتل برنامه بود و اوستا خواست که بره اونجا و ما هم از فرصت استفاده کردیم و دو نفری رفتیم دوچرخه سواری توی مسیری که نزدیک هتل بود. بعدش برگشتیم دنبال اوستا و با هم رفتیم یه پارک دیگه کنار دریاچه که هم اوستا یک کم دوچرخه سواری بکنه و هم ما غروب آفتاب را تماشا کنیم.

ساعت نه بود که برگشتیم هتل و اوستا یک کم بازی کرد و تلویزیون نگاه کرد و بیهوش شد. یکشنبه صبح هم بعد از صبحانه و یک کم گشت و گذار، رفتیم سه تایی دو ساعت گلف بازی کردیم تا اینکه هوا حسابی ابری شد و دیگه داشت بارون شروع میشد که رفتیم وسایلمون را جمع کردیم و راه افتادیم.

برنامه مون این بود که بریم یه مسیر دیگه و باز یک ساعتی دوچرخه سواری بکنیم که بارون تند شد و دیگه نتونستیم و جاش با ماشین توی مسیرهای جنگلی چرخیدیم و ساعت سه بود که راه افتادیم طرف تورنتو. پنج بود که رسیدیم خونه و دوش گرفتیم و سه تایی جلوی تلویزیون ولو شدیم و با هم amazing race نگاه کردیم. بنا بود که بابا جون جونی امروز را بمونه خونه پیش اوستا (آخه امروز مدرسه ها و ادارات دولتی تعطیلند ولی شرکتها باز هستند) ولی آخر شب خاله افروز اس ام اس زود و لطف کرد و گفت که اوستا را ببریم پیشش. امروز صبح هم باباجون جونی برد اوستا را رسوند و بعدش رفت شرکت. عصر هم من از شرکت رفتم دنبالش و رفتیم کلاس پیانو و بعد هم خونه و کارهای مدرسه و آماده شدن برای یه هفته جدید.

شنبه توی ماشین داشتیم سه تایی حرف میزدیم که من از باباجون جونی پرسیدم میدونی تاریخچه pass over چیه و چرا دقیقا با easter همزمانه که باباجون جونی داشت میگفت نه که اوستا شروع کرد به توضیح دادن یکی یکی جزییات!!!!! بعدش هم شنبه شب تلویزیون داشت فیلم ده فرمان را نشون میداد، اوستا نشسته بود نگاه میکرد نمیذاشت عوض کنیم شبکه را!!!!!

این آخر هفته به خاطر مسافرت اوستا کلاس شنا و بسکتبال را نرفت. و حالا باید هفته دیگه بریم ببینیم چه خبره.

/ 6 نظر / 63 بازدید
سهیلا

سلام چند وقتیه که نوشته های شما رو می خونم واقعا لذت می برم وقتی می بینم مادر و پدری با این نظم ذهنی بالا و با آرامشی واقعی و نه ساختگی،فرصت بچگی کردن رو از فرزندشون نمیگیرن واقعا ارزشمنده امیدوارم به خواننده های این وبلاگ اضافه بشه و مادر پدرا و حتی اونایی که ازدواج نکردن یاد بگیرن که زندگی کردن،یه مهارته که باید یادش گرفت،اصلانم سخت نیست.اون وقته که میشه به خودت و دیگران کلی لبخند و لحظه های خوش هدیه بدی.. ممنونم مادر مهربون

مامان نیلای

سلام ،سال نو مبارک با کمی تأخیر[شوخی]چه قشنگ نوشتی اوستا خان ماشاالله

نیلوفر

سلام مرجانف‌چه حال و خبر؟ یه ماهه نیستی ... امیدوارم که شاد باشی بووووووووووووووووس

وحیده مامان پارسا

چه مسافرت دلچسبی....هر وقت خاطرات شما رو میخونم لذت میبرم که یه خانواده گرم و صمیمی هستید.همیشه خوش باشید.کتاب خوندن اوستا و علاقه اش به خوندن رو تحسین میکنم.پارسا علاقه ای به خوندن کتاب نداره.نمیدونم چیکار کنم علاقمند بشه.ترجیح میده براش کتاب بخونیم