اوستا

خب بیشتر از دو ماه شده که اینجا را آپدیت نکردم. راستش یه جورایی دارم وسوسه میشم که دیگه نوشتن را کنار بذارم ولی خب هنوز با خودم کنار نیومدم  و اصلا دوست ندارم که این قدر دیر به دیر مینویسم.

دو ماه گذشته خیلی سریعتر از چیزی که فکرش را میکردیم گذشت و بالا و پایین های خودش را هم داشت.

توی این مدت این ترم کلاس فرانسه اوستا تموم شد و مثل ترم قبل توی همه چیز outstanding گرفته بود. جلسه آخر وقتی رفتم دنبال اوستا معلمش بهم گفت که یک کم صبر کنم و با من کار داره. بعد از اینکه بقیه رفتن صدام کرد و یه فرم داد دستم. توضیح داد که موسسه میخواد یه فیلم بسازه و بذاره روی وبسایت برای تبلیغ کلاسهاش و از بین بچه های اون سطح اوستا را انتخاب کردن که باهاش به فرانسه مصاحبه کنن و روی سایت بذارن و فرم هم فرم اجازه برای فیلم برداری بود. در ضمن معلمش تاکید میکرد که هیچ وقت کلاس فرانسه اوستا را قطع نکنیم و میگفت اوستا علاوه بر علاقه، استعداد فوق العاده ای هم در یاد گرفتن زبان داره. میتونین تصور کنین که من دیگه اون موقع چه حالی داشتم و چقدر داشتم کیف میکردم.

آخرین جلسه کلاس پیانوی این ترم هم برگزار شد و دوشنبه هیجدهم ژوئن اوستا امتحان RCM را هم داد و حالا منتظر نتیجه اش هستیم. خودش که بعد از امتحان خیلی راضی بود و آخرین جلسه قبل از امتحان هم معلمش راضی بود تا ببینیم که چی کار کرده. این یک ماه را هم بهش استراحت دادیم تا هم نتیجه امتحانش بیاد و هم خونه را عوض کنیم و بعد از اون با همین معلم الانش  به جای یاماها توی خونه کلاس بگیریم.

کلاس شنا هم تموم شد و اوستا این سطح را پاس کرد و برای سطح بالاتر ثبت نامش کردیم.

کلاس بسکتبال هم تموم شد و چون توی کمپ تابستونی ورزش به اندازه کافی داره دیگه تابستون را به اوستا مرخصی دادیم. البته خودش اصرار داشت که بره ولی دیگه راضیش کردیم.

مثل پارسال، امسال ماه می و ژوئن باز پر از مهمانی های تولد بود. اول از همه تولد ارغوان خوشگله بود. بعد تولدکیان گل بود با موضوع super hero که بت من هم دعوت شده بود. بعد تولد هانا و نیکان خوشگله بود با یه  clown. بعدش تولد ارشیا بود که شخصیت های toy story را دعوت کرده بودن. بعد تولد زایر همکلاسی اوستا بود با موضوع  star wars و در آخر هم تولد دانیال هم مدرسه ای قدیمی اوستا بود.

این وسط تقریبا تمام آخر هفته ها را هم تا جایی که میشد یا واندرلند بودیم یا دوچرخه سواری و یا ساحل و آب بازی. یکی از جاهایی که بیشتر از همه بهمون خوش گذشت و دوست داشتیم پارک ساحلی sand banks بود که ساحل عالیی داشت و ما هم خودمون را خفه کردیم از بس که توی آب دست رشته بازی کردیم. خلاصه که الان سه عدد حاجی فیروز هستیم و تابستون تازه شروع شده!!!!

دو هفته پیش dragon boat festival بود که با دوستانمون از جمله ارغوان خوشگله رفتیم جزیره های تورنتو. هوا عالی بود و هر چند ساعت یه نم بارون هم میزد و ما هم از فرصت استفاده کردیم و دو چرخه سواری کردیم و حسابی لذت بردیم.

هفته پیش آخرین هفته مدرسه بود و عملا از درس خبری نبود و همش بازی بود. روز سه شنبه اوستا توی مدرسه play day داشت که من هم برای کمک رفتم. بنا بود ساعت دوازده مدرسه باشم. رسیدم دیدم که کل بچه های مدرسه را به گروههای هشت نفری تقسیم کردن و بعد ایستگاههای مختلفی آماده کردن که گروه ها به نوبت میچرخند. برای من هم ایستگاه فوتبال را در نظر گرفته بودن و اوستا از اینکه من تونسته بودم برم کمک حسابی خوشحال بود و هی به همه دوستهاش میگفت. خلاصه که دوازده تا ایستگاه بود و بیشتر از سه ساعت طول کشید تا همه بچه ها تموم بشن و دیگه همه از گرما هلاک شده بودن که زنگ خورد و تعطیل شد. روز چهارشنبه کارنامه های آخر سال را دادن  که اوستا مثل کارنامه اول کارش عالی بود و همه چیز را غیر از Visual Art تونسته بود A و +A بگیره مخصوصا که math, science و language همه +A بود. چیزی که برای من جالب بود این بود که معلمش مخصوصا از نوشتن اوستا تعریف کرده بود و گفته بود که قوه تخیل خیلی بالایی داره و به راحتی راجع به هر چیزی که فکر میکنه یه داستان مینوبسه و به خاطر همین هم یه دفتر خوشگل بهش کادو داده تا در طول تابستون هم هر چیزی به ذهنش میرسه توش بنویسه. روز پنج شنبه هم که توی مدرسه جشن داشتن و آخرین مراسم سال, که اوستا تقدیرنامه Integrity و  perfect attendance را هم گرفته بود و همین طور گواهینامه شرکت در گروه سرود کلاس اول را. راستی این را نگفته بودم که سه ماه پیش اوستا نامه ای از مدرسه آورد که اجازه ما را برای شرکت در تمرینات گروه سرود مدرسه میخواست و از اون به بعد هر پنج شنبه ساعت نهار تمرین داشتن تا اینکه سه هفته پیش در مهمانی صبحانه ای که مدرسه برای پدر و مادرهایی که در طول سال کمک کرده بودن گرفته بود سرودشون را خیلی قشنگ اجرا کردن.

روز جمعه من اوستا را سورپرایز کردم و اوستا و ارغوان را بردم واندرلند طوری که ساعت ده صبح جلوی در واندرلند بودیم و تا شلوغ بشه تمام سرسره های پارک آبی را سوار شدیم.  ساعت نزدیک یازده و نیم بود که پارمیدا خانم گل و مامانش هم بهمون ملحق شدن و دیگه تا ساعت سه این سه تا بچه هر کاری میخواستند کردن. اول بنا بود که لباس عوض کنیم و نهار بخوریم و بعدش بریم سوار راید بشیم ولی از بس هوا گرم بود و شلوغ هم شده بود که همه بچه ها رضایت دادن که برگردیم. از پارک رفتیم بیرون و نهار خوردیم و یه گشتی در مرکز خرید نزدیکش زدیم و ساعت شش بود که رسیدیم خونه.  من سریع یه دوش گرفتم و حاضر شدم و بردیم ارغوان را رسوندیم و سر راه دو تا کار هم داشتیم انجام دادیم و بعدش برای شام رفتیم به رستوران شمال تولد یکی از دوستانمون. من که میگفتم اوستا توی ماشین بیهوش میشه ولی تا ساعت ده شب بیدار بود و شامش را خورد و بعدش همونجا دراز کشید و خوابید.

طبق یه قرار دقیقه نودی، شنبه صبح ساعت هشت توی تیم هورتون قرار صبحانه داشتیم که از اونجا همه با هم راه بیفتیم و بریم طرف جورجین بی و برای رسیدن به اونجا تمام راههای فرعی موجود را امتحان کردیم چون هیچ کدوم از اتوبان خوشمون نمیاد و ترجیح میدیم شهرها و دهات کوچیک سر راه را ببینیم و لذت ببریم و همین باعث شده هر جای دنیا که بودیم جاهای بکر و دست نخورده ای را پیدا کنیم که کمتر مسافری دیده.  این بار هم چرخون چرخون رفتیم و سر راه هی وایستادیم و گیلاس و توت فرنگی محلی خریدیم و خوردیم  تا ساعت یک بود که تقریبا رسیدیم به مقصد. اونجا رفتیم کنار ساحل و قبل از توی آب رفتن یک کم دوچرخه سواری کردیم و حسابی توی اون گرما خیس عرق شدیم تا بالاخره راضی شدیم بریم توی آب که متاسفانه ساحل اصلا قابل مقایسه با ساحل  sand banks که دو هفته پیش رفته بودیم نبود ولی ما به هر حال خوش گذروندیم و آب بازی کردیم تا عصر که در اومدیم لباس پوشیدیم و رفتیم برای نهار. بعد از نهار هم تا ما قدم بزنیم اوستا و باباجون جونی رفتن سوار کانو شدن و برگشتن و آخر سر ساعت هشت بود که راه افتادیم طرف تورنتو.

روز یکشنبه اول جولای روز ملی کانادا بود و ما با یکی از دوستانمون قرار داشتیم بریم داون تاون. ساعت دوازده توی ایستگاه مترو قرار داشتیم و اول از همه رفتیم فورت یورک که یه قلعه قدیمی هستش و برای اون روز برنامه داشتن. یک کم بچه ها بازی کردن و در فعالیتهایی که برای اون روز تدارک دیده بودن شرکت کردن. بعدش رفتیم طرف خیابون کالج برای دیدن رژه. از اونجا هم رفتیم little italy برای دیدن مسابقه فینال بین ایتالیا و اسپانیا. که متاسفانه ایتالیا باخت ولی به هر حال اسپانیایی ها توی همون منطقه ریختن توی خیابون به جشن و شادی. (اگه ایتالیا میبرد مسلما جشن و شادی خیلی مفصل تر میشد) بالاخره عصر برگشتیم خونه و یک کم خنک شدیم و شام خوردیم تا ساعت ده که رفتیم میدان مل لست من برای دیدن آتیش بازی و این طوری بود که روز شلوغ یکشنبه تموم شد.

یه چیز جالب در مورد فوتبال دیدن اوستا این بود که صبر میکرد ببینه کی اولین گل را بزنه بعدش میگفت که طرفدار کیه (مسلما طرفدار تیمی که گل زده البته!!!!)

بعد از سه روز بیرون بودن روز دوشنبه که تعطیل هم بود را تصمیم گرفتیم خونه بمونیم و استراحت کنیم. از صبح تا ظهر به ساختن کشتی لگوی اوستا گذشت. فکر کنم قبلا هم نوشته بودم که اوستا عاشق لگو هستش و یکی از لگوهاش میتونه از کشتی به هواپیما و ناو تبدیل بشه و نمیدونم چند هزار تکه داره. یکی از سرگرمیهای خانوادگی ما خراب کردن یکی و ساختن بعدی هستش که تقریبا الان که حرفه ای شدیم دو تا سه ساعت وقت سه نفره میبره و همگی عاشق این کار هستیم.

بعد از درست کردن کشتی نهار هوردیم و استراحت کردیم و تلویزیون نگاه کردیم تا شب که برای شام  با ارغوان خوشگله و مامان و بابای گلش رفتیم بیرون.

از روز سه شنبه کمپ تابستونی اوستا شروع شد. دو هفته اول کمپ dance, art and craft ثبت نامش کردیم. هر هشت نفر یه مربی دارن و غیر از رقص و کاردستی هر روز ورزش هم دارن و حسابی بهشون خوش میگذره.

/ 10 نظر / 74 بازدید
مهشید

سلام مرجان جون... جدی جدی خودمم فکر کردم حتما دیگه قید نوشتن و زدی و حالا خدا رو شکر که هستی و من دوباره این پسر باهوش و وروجک و می بینم و از این همه پیشرفت و فعالیتش لذت می برم ... من واقعا از دیدن اوستا انرژی و میگیرم، که واسه خودمم عجیبه ... همیشه شاد و سلامت باشید ... براتون بهترین روزها رو آرزو می کنم [قلب][ماچ][قلب]

خاله بهاره

آخه چرا اینقدر چیزای خوشگل خوشگل می نویسی از این وروجک!!! من که دلم یه ذره شده که محکم بغلش کنم. از طرف من 2 تا ماچش کن.

وحیده مامان پارسا

چه پست نشاط آوری....من که خوندم لذت بردم شما که اونجا بودید دیگه چی بوده.از همه هیجان انگیزتر رفتن به جاهای بکر و زیباست.تولد ها با این همه موضوعات مختلف هم که عالی بوده.راستی تا کی مدرسه میرن؟کاشکی از جاهای بکر هم عکس گذاشته بودید

مامان گلدونه ها

سلام مرجان جون خوبی خیلی خیلی خوشحال شودم از اینکه پست جدید نوشتید آخه چجوری دلت میاد بگی تصمیم گرفتی دیگه ننویسی و ما رو از احوال اوستای نازنینمون بیخبر بگذاری [ناراحت] با خوندن این پست حسابی سرحال شدیم عاشق این گل گشت هاتون هستم و اینکه این قدر پا به پای اوستا جون سعی میکنید در فعالیتهایی که دوست داره مشارکت داشته باشید به ایم میگند مامانی نمونه و خوب البته این جوریه که گلپسریمون هم نمونه میشه دیگه امیدوارم همواره شاهد موفقیت های بی پایان اوستاجون باشیم میبوسمت عزیزم اوستای گلم را هم از طرف ما ببوس [ماچ]

بابای عرشیا

امیدوارم فصل نامه ی شما دیگه سالنامه نشه[نیشخند] ایام به کام.خوش باشید

ساناز

وای دیگه نا امید شده بودم ازین که شما دوباره بیای....کاملا اتفاقی صفحه رو باز کردم دیدم بههههههههههههههههههههه شما اومدی! خوش اومدی

لیلی مامان یونا

سلام خوبی خانومی ؟ننوشتن فکر خوبی نیست حتی اگه ماهنامه هم باشه بهتر از ننوشتن است ماشالله به اوستا جونم که فرانسه رو تمام کرده عکسا و پستتون هم عااالی بود [بغل][قلب]

سعید

خوش به حالتون ازاد هستید ولی ما داریم میمیریم خوش به حالتون[دلشکسته]

سارا

[پلک]بسیار خوب بود

لاله

[افسوس] عید خوبی داشتی مثل من هم به فرانسه رفتم