دی نامه

ماه گذشته علیرغم تعطیلی مدرسه ها برای سال جدید، ماه خیلی شلوغی بود. روز سه شنبه 20 دسامبر، من اوستا را از مدرسه برداشتم و سریع رفتیم خونه تا به کارهامون برسیم و برای مهمانی شب یلدا آماده بشیم. قبل از رفتن من یک کم برای اوستا راجع به شب یلدا و اینکه بلندترین شب ساله توضیح دادم که خب چون قبلا راحع
به روزهایی که شب و روز برابرند و یا شب و روز بلندترین هستن توی کتاب علومش با هم خونده بودیم خیلی سریع اسم یلدا را با توضیحات قبلی تطبیق داد و تمام. بابا جون
جونی نزدیک شش بود که رسید خونه و راه افتادیم به طرف مهمونی. بنا بود اون شب را با دوستان وبلاگی قدیم ( خانوادگی جدید) بگذرونیم که یکی از بچه ها زحمت رزرو
پارتی روم را کشیده بود و مقدمات را هم آماده کرده بود. ساعت هفت دیگه تقریبا همه
جمع شده بودن. بچه ها هم که مشغول بازی و شیطونی. بعد از شام بساط انار و هندونه و آجیل و حافظ خونی به راه بود و از اون شب اوستا عاشق انار شده و هی انار میخواد. آخر شب موقع خداحافظی اوستا کاپشنش را پوشید و اومد روی صندلی نشست تا ما خداحافظی بکنیم. یکدفعه برگشتیم دیدیم همون طور نشسته خوابش برده از خستگی. یعنی تا لحظه آخر مقاومت کرده بود که حداکثر استفاده را از بودن با بچه های دیگه بکنه!!!!

روز جمعه 23 دسامبر، شرکت ما تعطیل بود. من هم از مدتها پیش به اوستا قول داده بودم که برم مدرسه. با معلمش هماهنگ کرده بودم و بنا بود بعد از نهار اونجا باشم. آخرین روز مدرسه بود و بنا بود جشن داشته باشن و به همدیگه کادو بدن. ساعت یک رسیدم مدرسه و رفتم سر کلاس. اوستا حسابی خوشحال بود. اول از همه خوراکیها را تقسیم کردیم بعد بچه ها به چهار گروه تقسیم شدن تا بتونن کاردستی درست کنن و من و معلمشون هر کدوم مسوول دو تا میز شدیم که بگیم چی کار کنن. بعدش هم یک کیسه که اسم همه بچه ها توش بود را آماده کردیم.. یکی از بچه ها اولین اسم را درآورد و کادویی را که آورده بود به اون یکی داد و همین طور ادامه پیدا کرد تا همه کادو گرفتن و آخر سر هم معلمشون کادوهایی را که خودش برای بچه ها آماده کرده بود بهشون داد و برگشتیم خونه تا برای مهمونی شب یلدا - کریسمس که خونه ما بود آماده بشیم. اوستا مشغول کارهای خودش شد و من هم سریع کارهام را کردم و غذا درست کردم و آماده شدیم تا مهمونها بیان. از وقتی که برای اوستا wii خریدیم یک پای ثابت مهمونی هامون شده بازی با wii .

بچه ها و اکثر مواقع باباها جلوی تلویزیون بازی میکنن و بقیه هم میشینن دور میز نهارخوری به حرف زدن. اون شب تا ساعت یک مهمون داشتیم و آخرش هم موفع رفتن تصمیم گرفتیم از تعطیلات بچه ها استفاده کنیم و بیشتر دور هم جمع بشیم. روز شنبه صبح تا ظهر به جمع و جور کردن گذشت و بعدش هم یه سر رفتیم خرید و عصری برگشتیم خونه و آماده شدیم رفتیم خونه آرمان. اوستا تا ساعت دوازده بیدار بود و مشغول بازی و فیلم نگاه کردن و بعدش خوابش برد. نصفه شب که برمیگشتیم خونه بابا جون جونی از پارکینگ بغلش کرد. وقتی در خونه را باز کردیم اوستا چشمهاش را باز کرد و با ناراحتی گفت: دیدین سانتا کادوی من را نیاورده؟؟؟؟ سریع بهش گفتیم تو که هنوز نخوابیدی. سانتا هر وقت بخوابی میاد و تا بابا جون جونی بره و لباسهای اوستا را عوض کنه من سریع نقش سانتا را بازی کردم و کادوی اوستا را گذاشتم زیر درخت و شیر و بیسکویت را هم نصفه خوردم و رفتم توی اتاق خودمون. صبح ساعت هفت اوستا با خوشحالی اومده ما را بیدار کرده که کادوی من را ببینینو بعدش هم گفت: مامی من دیدم شما دیشب کادو را گذاشتی و شیر را خوردی!!!!!

روز دوشنبه هم من و باباجون جونی تعطیل بودیم. صبح یک کم سه تایی مسابقه wii دادیم و بازی کردیم و بعدش هم رفتیم بیرون تا یکی دو تا چیزی را که از قبل نشون کرده بودیم بخریم ولی خیلی زود برگشتیم چون همه جا وحشتناک شلوغ بود و فقط برای جای پارک پیدا کردن باید بیشتر از نیم ساعت میگشتیم. سه شنبه و چهار شنبه برنامه مون این بود که اوستا و باباجون جونی من را میرسوندن شرکت و بعد میرفتن شرکت باباجون جونی. برای چند ساعتی که اوستا اونجا بود هم از قبل برنامه ریزی میکردیم که جقدر بازی کنه، چقدر کتاب بخونه، چقدر تمرین حل کنه و ... عصر هم باز میومدن دنبال من و با هم میرفتیم. روز پنج شنبه من اوستا را با خودم آوردم شرکت. صبح که رسیدیم میگه: مامی من باید برم توی همه اتاقها به دوستهات سلام کنم. بعد اومدیم توی اتاق من یک کم کتاب خونده و یک کم خاطرات روز قبلش را نوشته ( ماجرای این خاطرات نوشتن اینه که ما از کتابخونه دو تا کتاب گرفتیم به اسم diary of a wimpy kid. اوستا اینها را خوند و خوشش اومد. حالا از اون موقع هر روز میاد کارهایی را که کرده تند و تند مینویسه و از همون استایلی که توی کتا بود هم استفاده میکنه. یعنی اولش تاریخ را مینویسه. بعد مینویسه Hi. this is Avesta again و بعد بقیه ماجرا) بعدش رفته اتاق یکی از همکارهای من ( یه آقای پنجاه و پنج -شش ساله و نیم ساعت با اون راجع به هاکی حرف زده. بعدش توی اتاق یکی دیگه و باز یک عالمه راجع به علوم و بدن انسان حرف زده تا موقع نهار. برای نهار من و اوستا و یکی از همکارهای خانوم من رفتیم مک دونالد روبروی شرکت که جای بازی هم داره. اوستا نیم ساعتی بازی کرد و نهار خورد و برگشتیم شرکت. بعد از نهار تمرینهای ریاضی را که براش آماده کرده بودم حل کرد، برای من یه نقاشی خوشگل کشید. بعدش هم یکی از همکارها براش یه تفنگ بادی آورد که بازی کنه. خلاصه که بهش خوش گذشت. موقع خداحافظی همه بهش گفتن که روز جمعه هم بیاد شرکت ما ولی شب توی خونه تصمیم گرفت که دوست داره جمعه را باز با باباجون جونی بره چون اونجا میتونه کامپیوتر بازی کنه!!!!!!

سه شنبه شب هم همه با هم رفتیم سینما تا فیلم سه بعدی تن تن را ببینیم و جالب این بود که همه حسابی لذت بردیم. برای ما یادآور خاطرات بچگی بود و برای اوستا سازنده خاطرات بچگی. حالا از اون روز دنبالشم تا کتابهای تن تن را براش پیدا کنم.

روز جمعه حسابی برف اومده بود و اوستا هم علاوه بر کارهای قبلی توی بالکن شرکت باباجون جونی حسابی برف بازی هم کرده بود.

روز شنبه سی و یک دسامبر، خونه یکی از دوستانمون که پارسال با هم ویلا گرفته بودیم و یه آخر هفته به یاد موندنی را گذرونده بودیم مهمون دعوت شده بودیم. ساعت حدود هشت رسیدیم اونجا. از همون اول بچه ها همه رفتن طبقه دوم و ما غیر از موقع شام ندیدیمشون. ساعت نزدیک دوازده هم همه دور هم جمع شدیم و شمارش معکوس سال نو را از تلویزیون نگاه کردیم و باز بچه ها غیبشون زد تا ساعت حدود سه که میخواستیم برگردیم خونه.

اوستا سوار ماشین نشده با اینکه میدونست که داریم میریم خونه آرمان خوابش برد. روز اول ژانویه را خونه موندیم و از کنار هم بودنمون لذت بردیم. روز دوشنبه شام خونه ارغوان گل دعوت بودیم. اونجا من به مامان دوست اوستا Anne زنگ زدم تا بپرسم آیا میتونم اوستا را برای روز سه شنبه پیشش بذارم یا نه. داشتم حرف میزدم که Anne گوشی را گرفت و گفت: you know, Avesta is my favorite friend. وقتی این جمله را به اوستا گفتم که داشت با ارغوان بازی میکرد، برگشت در کمال خونسردی گفت: OK. I like her as well!!!!!

سه شنبه یکی از سردترین روزهای زمستون امسال بود. صبح من اومدم شرکت و باباجون جونی اوستا را پیاده برد تا خونه Anne که اوستا حسابی صورتش سردش شده بود و ظهر تا رسیدم به من گفت که چرا صبح منتظر نشدی من را برسونی!!!! اوستا و آن از صبح تا ساعت سه و نیم که من برسم بازی کرده بودن ولی هنوز سیر نشده بودن و بالاخره ساعت چهار و نیم که رضایت دادن برگردیم خونه. اومدیم خونه کارهامون را کردیم و شام درست کردیم تا حدود ساعت ده شب که من و باباجون جونی بردیم اوستا را رسوندیم خونه ارغوان تا شب پیششون بمونه و همین طور چهار شنبه را تا من از سر کار برم دنبالش. شب تا ساعت دوازده و نیم که ما اونجا بودیم که هنوز بچه ها نخوابیده بودن و مشغول بازی بودن.فرداش را هم تمام روز به بازی گذرونده بودنو حسابی بهشون خوش گذشته بود. طوری که وقتی من رفتم دنبال اوستا و سوار ماشین شدیم که برگردیم خونه بغض کرده بود که :آخه من میخواستم امشب هم بمونم!!!! رسیدیم خونه و تا باباجون جونی بیاد من کارهام را کردم ولی هنوز اوستا بغض کرده بود. به خاطر همین تصمیم گرفتیم بریم ایکیا تا یک کم بازی کنه و حواسش پرت بشه.

روز پنج شنبه و جمعه باباجون جونی مرخصی گرفته بود و خونه بود. پنج شنبه دوتایی رفته بودن موهای اوستا را کوتاه کرده بودن. بعدش هم رفته بودن اسکیت و بعد هم کتابخونه. وقتی که من رسیدم خونه هم داشتن با هم wii بازی میکردن. روز حمعه را توی خونه گذرونده بودن و پدر و پسر حسابی کشتی گرفته بودن و پیانو تمرین کرده بودن. بعد از نهار هم دو تایی رفته بودن بولینگ. ساعت سه و نیم من از سر کار رفتم دنبالشون. سریع رفتیم خونه حاضر شدیم و من و اوستا رفتیم خونه دانیال همکلاسی پارسال اوستا و باباجون جونی هم رفت پیش دوستش. اونجا اوستا و دنی و کیمیا خودشون را با wii خفه کردن و دیگه هر بازی ای که بود را امتحان کردن. ساعت ده و نیم بود که برگشتیم خونه و اوستا بیهوش شد. از شنبه هفتم ژانویه ترم جدید کلاسهای اوستا شروع شد. این ترم زمان کلاس شنا طولانی تر شده و به خاطر همین تصمیم گرفتیم کلاس را بذاریم شنبه صبح ساعت ده و نیم. اوستا و باباجون جونی راهی کلاس شدن و من هم سریع مشغول تمیز کردن خونه و نهار درست کردن شدم. ظهر مجبور کردیم اوستا بخوابه تا برای مهمونی شب سرحال باشه. چون شنبه شب تولد سینا بود و دعوت بودیم. عصر حاضر شدیم تا ارغوان و خانواده گلش هم بیان و با هم بریم تولد. اون روز اوستا خودش خواست که کراوات بزنه و از اون روز هم هر وقت میخوایم بریم مهمونی اولین پیشنهاد لباسش بلوز و کراوات هستش که خیلی هم بهش میاد و باید برم براش کراواتهای رنگهای مختلف پیدا کنم.

بعد از تموم شدن تولد (حدود ساعت یک و نیم) از پارتی روم رفتیم بالا خونه سینا تا در جمع کردن وسایل کمکشون کنیم. ولی بالا رفتن همانا و تا صبح موندن همانا. البته اوستا تا رفتیم بالا خوابش برد. ساعت حدود پنج بود که برگشتیم خونه و خوابیدیم ولی بنا شد صبح وقتی بیدار شدیم با هم هماهنگ کنیم تا صبحانه با هم باشیم. ساعت یازده بود که خاله سپیده زنگ زد و دوباره رفتیم خونشون تا صبحانه نهار را دور هم باشیم. شب موقع خواب اوستا ناراحت بود و وقتی دلیلش را پرسیدیم گفت که سینا و آرمان نمیذارن بازی کنه و دست میندازنش و حسابی بغض کرده بود. باهاش صحبت کردیم و سه تایی براش راه حل پیدا کردیم تا بالاخره خوابید. روز دوشنبه بالاخره تعطیلات تموم شد و زندگی ما به روال عادی برگشت. صبح مدرسه، بعد هم کلاسها و بعدش هم خونه. دوشنبه عصر من اوستا را بردم کلاس پیانو گفتم باباجون جونی بره دنبالش تا من بتونم برم برای خودم اسکیت بخرم. آخه پارسال که اوستا را میبردیم بیون برای اسکیت من و باباجون جونی وایمیستادیم و نگاه میکردیم و یخ میزدیم و امسال تصمیم گرفتیم ما هم یاد بگیریم و من دوشنبه شب کلاس ثبت نام کردم. اوستا بیشتر از من ذوق کلاس رفتن من را داشت. دوشنبه ساعت هشت که رسیدم خونه بدو بدو اومد و هی میپرسید چی یاد گرفتی؟ میتونی به پشت بری؟ مامی ببین باید این جوری اسکیت کنی و ....

مثل ترم پیش این ترم هم چهارشنبه ها کلاس اسکیت داره و بیشتر از قبل هم علاقمند به هاکی شده و همش سعی میکنه مثل هاکی بازها اسکیت کنه. من هم  دارم سعی میکنم فکرش را از هاکی منحرف کنم و هی بهش فیلمهای speed skating را نشون میدم که نظرش عوض بشه.

روز پنج شنبه دوازده ژانویه بعد از کلاس فرانسه رفتیم شام خونه ارغوان خوشگله. یکی دیگه از دوستانشون هم دعوت بودن که یه پسر هم سن اوستا داشتن و این سه تا حسابی بازی کردن و نقاشی کشیدن تا همگی ولو شدن. ولی چون اوستا دیرتر از معمول هر شبش خوابیده بود دلمون نیومد صبح جمعه زود بیدارش کنیم تا با من بیاد و بنا شد باباجون جونی ببردش مدرسه و بعد بره سر کار که برف هم میومد و حسابی سر راه مدرسه بازی کرده بودن. عصر جمعه سه تایی رفتیم fairview mall دنبال ارغوان تا اوستا و ارغوان با هم بازی کنن و کلاس خاله افروز تموم بشه. بعد از کلاس بردیم برسونیمشون خونه شون و برگردیم که دم در خاله افروز گفت بیاین بالا و ما جواب نداده ارغوان و اوستا پیاده شدن که آره بریم دیگه!!!خلاصه که این دو تا از بودن با هم سیر نمیشن.

هفته قبل هم باز به مدرسه و کلاس و مهمون بازی گذشت. یه شب خاله سپیده و عمو بابک اومدن پیشمون ولی سینا را از طرف مدرسه برده بودن کمپ و نبود. اوستا بغض کرده بود که آخه من هم میخوام برم کمپ. چرا ما را نمیبرن. یک عالمه بهش توضیح دادیم که بابا سینا کلاس پنجمه شما کلاس اول. وقتی بزرگ شدی تو را هم میبرن. ( از یه طرف از این احساس استقلال و اعتماد به نفس اوستا کیف میکنم و از طرف دیگه دلم میگیره که میبینم به این زودی داره بزرگ میشه و میخواد مستقل باشه. )

اوستا الان حدود یک ماهه که یک کتاب خاص را فقط از کتابخونه مدرسه میگیره که روش نقاشی دایناسور ها را یاد میده. از اول شروع کرده و یکی یکی داره تمرین میکنه و میکشه و رنگ میزنه و پشت هر کدوم هم اسمشون را مینویسه. میگه میخوام کالکشن درست کنم. وقتی بزرگ شدم scientist شدم اینها را به همه نشون بدم.

هفته قبل توی مدرسه راجع به global warming یاد گرفته بودن. این هم توضیحی که اوستا به من میداد: " مامی. میدونی توی آسمون، توی air یه سوراخ بزرگ هست که یه رینگ داره. بعد ما هر چی بیشتر pollution بکنیم این رینگ بزرگتر میشه بعد یخ های north pole آب میشه بعد دیگه polar bear ها جایی ندارن زندگی کنن. میمیرن. بعد من ناراحت میشم!!!!!!

همین طور راجع به مارتین لوتر کینگ یاد گرفته بودن. ( من و اوستا قبل از کلاس اسکیت اوستا کنار آبخوری): مامی، میدونی قبلا black هی نمیتونستن جلوی اتوبوس بشینن و فقط white ها میتونستن؟ یا مثلا اگه میخواستن آب بخورن black ها باید از این کوچیکه ( آبخوری بچه ها) میخوردن و white ها از بزرگه؟ بعد یکی اومد گفت: stop it. we are all human.

 بعد همه کم کم گوش کردن!!!!!!!

آخر هفته گذشته اینجا یک کم برف اومده بود و ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم برف بازی و سورتمه سواری. اوستا سورتمه اش را میذاشت پایین سرسره. میرفت از بالا سر میخورد میفتاد توی سورتمه و بقیه اش را با سورتمه سر میخورد. بعد از برف بازی برگشتیم خونه نهار خوردیم و با ارغوان خوشگله رفتیم اسکیت. این دو تا وروجک با سرعت تمام میرفتن. اوستا هر دوری که میزد میومد میگفت: مامی نیفتادی زمین؟ میخوای دست من را بگیری تند بری؟ بعدش هم شام با سینا و آرمان و خانواده رفتیم بیرون. بعد زا شام همه برگشتیم خونه ما . اوستا ساعت نزدیک 12 بود که خوابید. ما نشستیم به فیلم نگاه کردن و بازی و آخرش دیگه تصمیم گرفتیم همه بمونن خونه ما. همه توی هال کنار هم خوابیدیم تا صبح. صبح که اوستا بیدار شد و اومد ماها را دید، قیافه اش دیدنی بود.خوشحال بود که همه خونه ما sleep over کردن.( بچه های ما اینجا از نعمت پدر بزرگ و مادر بزرگ دور هستن. یادمه من که بچه بودم از اینکه بنا بود مادر بزرگ و یا خاله ام بیان شب خونه ما بمونن چه ذوقی میکردم و همیشه هم با بقیه نوه ها دعوا داشتیم که مادربزرگ خونه شما بیشتر از ما مونده!!!)

خلاصه که یکشنبه صبح همه با هم صبحانه خوردیم و بعد هر کی رفت خونه خودش تا بعد از ظهر که با هم رفتیم دوباره اسکیت و این بار بابا ها را هم مجبور کردیم که بیان روی یخ. فکر کنم تا آخر زمستون بتونیم یه تیم اسکیت راه بندازیم .

/ 6 نظر / 84 بازدید
مامان گلدونه ها

سلام مرجان جون خوبي ان شاله هميشه به گشت و گذار و ديدبازديد جيگر اين گلپسر پر انرژي و دانا و خوشتپ [ماچ] كلي با نوشته هاي پر شور تون ذوق زده كرديد ما رو عزيزم درسته كه اين وروجك ها از مادر و پدر بزرگها دور هستند كه البته اميدواريم زودتر ديدارهاتون تازه بشه ولي دوستاي خوبي داريد كه ان شالله نميگذارند غم دوري به دلتون راه پيدا كنه با خاطره سانتاو هديه آوردنش هم كلي خنديديم [نیشخند] اوستاي نازنين را ببوسيد از طرف ما [ماچ]

مهشید

سلام مرجان جون ، مث همیشه پر انرژی و جالب. تو این مدتی که درگیر بودم و وبلاگی نخوندم کلی دلم براتون تنگ شده بود . همیشه شاد و تندرست و موفق باشید. اوستای باهوشم و ببوس.[گل]

مامان ویستا

ای جانم .اوستا آرزو می کنم همیشه سلامت باشی و اون لبای قشنگت همیشه خندون باشن[گل]

نبات کوچولو

*داستان های تصویری *قصه های زیبای کودکانه *شعر هایی با تصاویری زیبا *کلیپ های خنده دار و نماهنگ های کودکانه *آخرین اخبار در مورد ماهنامه تخصصی نبات کوچولو *مجموعه داستان های بازی معروف AngryBirds به صورت مصور --- این ها و کلی عنوان دیگه در یک وبلاگ، باورتون نمیشه!!! --- > به نبات کوچولو سر بزنید < منتظر رابطه ای گرم و صمیمی با شما هستیم راستی وقتی اومدین آدرس وبتون رو هم بگید تا لینک بشید نباتی

مامان گلدونه ها

سلام خانمی خوبی بهمن هم داره تموم میشه اما خبری ازتون نیست عزیزم منتظر پست جدید و عکسهای گل پسری هستیم امیدوارم همواره ایام بکامتون باشه اوستای نازنینم را ببوسیداز طرف ما [ماچ]