Music exam: Passed with Honours

من نمیدونم چرا روزها با هم مسابقه گذاشتند. چشم به هم میزنم میبینم سه هفته شده که اینجا ننوشتم.

تعطیلات اوستا هم داره تند و تند میگذره.. جهار هفته اول اوستا را در کمپ تابستونی ثبت نام کرده ایم. دو هفته اول dance, art and craft بود که صبح تا ظهر به این کارها میگذشت و بعد از ظهر ها هم به شنا تا من ساعت چهار برم دنبال اوستا. ولی دو هفته دوم کمپ شنا ثبت نامش کردیم که صبح و بعد از ظهر را توی استخر میگذرونند. هفته پیش اوستا میگفت مامی امروز رفتیم از جایی که لایف گارد میشینه ( وقتی سر جاش نبود) شیرجه زدیم توی استخر!!!!!

عصرها هم که چند باری با کیان رفتیم پارک و باز با هم حسابی دوچرخه سواری کردند و هاکی بازی کردن. دو روز هم اوستا و باباجون جونی رفتن سینما. یه بار فیلم ماداگاسکار ( که از اون روز seriously از زبون اوستا نمیفته) و دفعه بعد هم فیلم  Brave. حالا قول Ice age را هم بهش دادیم که ایشالله بعد از اسباب کشی.

شنبه دو هفته پیش هوا خیلی خوب بود و نم نم بارون هم میومد. ما هم سه تایی راه افتادیم رفتیم Richmondhill live steamers که قطارهای مینیاتوری دارند و سالی دو سه روز برای عموم باز هست و میشه رفت سوار این قطارهایی که با زغال سنگ کار میکنن شد. مسیر این قطارها وسط جنگل هستش و جای قشنگیه. ما هم راه افتادیم رفتیم اونجا و تا ساعت تقریبا چهار اونجا بودیم.

شنبه هفته پیش هم سه تایی رفتیم موزه ROM تا این دایناسور جدیدی که آوردن و میگن بزرگترین دایناسور به نمایش در آمده هست را ببینیم.

 

این بار هم مثل دفعه های قبل اکثر وقتمون در بین دایناسورها گذشت ولی باز من هر کار کردم اسم یکی دو تاشون را یاد بگیرم نشد که نشد. اوستا هم من را گذاشته بود سر کار و میگفت مامی ترایسراتاپس را پیدا کن. بعد من هم که استثنائا میدونستم این یکی سه تا شاخ داره هر چی دایناسور شاخ دار بود به اوستا نشون دادم اون هم هی گفت این شاخ نیست که نمیدونم گوشه و ... تا بالاخره این دایناسور عزیز را پیدا کردم و بالاخره فهمیدم که کدوم یکیه!!!!!

یکشنبه هفته پیش با دوستان گلمون قرار باربکیو داشتیم. شنبه شب ارغوان خوشگله و مامان و بابی گلش پیشمون بودن و موقع رفتن اوستا هم باهاشون رفت تا شب اونجا باشه و صبح با ارغوان بازی کنن و زودتر از ما برن پارک. ساعت 11 صبح بود که ما هم رسیدیم و بعد از یک کم وسطی و آب بازی و حرف زدن تازه میخواستیم که بساط جوجه را به راه بندازیم که بارون که نه سیل شروع شد. ولی خب ما هم از رو نرفتیم و به کارمون ادامه دادیم و جوجه کباب را خوردیم و حسابی هم خیس شدیم تا بالاخره ساعت پنج بود که برگشتیم خونه تا دوش بگیریم  و بعدش هم سه تایی نشستیم به بازی کردن تا دیگه ساعت نه که اوستا بیهوش شد.

هفته قبل جواب امتحان پیانوی پسرکم هم اومد و وروجکم با Honours قبول شده و من و بابا جون جونی را حسابی خوشحال کرده. حالا طبق قولی که بهش داده بودیم از آگوست کلاس پیانوش دوباره شروع میشه. مدرک این امتحان هم برای ماه اکتبر برامون پست میشه.

توی ده روز گذشته سه تا دندون دیگه جیگرم افتاده و همه هم شسته شده توی یه جعبه کوچولو هستند تا مامایی بیاد و جایزه بده. تازه هفته پیش اوستا برگشته میگه: مامی من که میدونم tooth fairy تو و بابا هستین پس میشه به جای  toonie به من پنج دلاری بدین!!!!!!!!!!! الان هم یک کم نوک زبونی حرف میزنه چون دو تا دندون جلوی بالا و یکی از پایین جاش خالیه.

شنبه ظهر هم اوستا تولد پیتر یکی از همکلاسیهای مدرسه اش دعوت بود که توی حیاط خونه شون تولد گرفته بودن و bouncy castle و water slide داشتن و حسابی به بچه ها خوش گذشته بود. ما ساعت دو اوستا را گذاشتیم اونجا و خودمون دوتایی رفتیم سینما تا ساعت شش که رفتیم دنبال اوستا. بعدش اومدیم خونه و حاضر شدیم و برای شام رفتیم بیرون تا سالگرد ازدواجمون را سه تایی جشن بگیریم. توی ماشین به اوستا میگم میدونی چند ساله که ما ازدواج کردیم؟ یک کم فکر کرده و میگه شش سال. میگم تو داره هفت سالت میشه، نه ماه هم توی شیکم مامی بودی میشه هشت سال چطور ما شش ساله که ازدواج کردیم؟؟؟ میخنده و میگه میشه دیگه اول من به دنیا اومدم بعد شما marry کردین ( بچه ام از الان این طرفی فکر میکنه!!!!)

از هفته قبل شروع کردیم به بسته بندی وسایلی که کمتر استفاده میکنیم و خب یکی از اولین جاهایی که جمع کردیم کمد اسباب بازهای اوستا بود که باعث شد اوستا بعضی از وسابلی را که فراموش کرده بود دوباره ببینه و مشتاق بشه که باهاشون بازی کنه. قبل از حمع کردن وسایل یه روز تمام قطارها را چیده بود توی اتاقش و بازی میکرد شب قبل از خواب بهش گفتم که جمع کنه و نمیشه وسط بمونه و اگه  یکی دو هفته صبر کنه که بریم خونه جدید اون وقت جاداره که بتونه قطارهاش را بچینه و مجبور نباشه جمع کنه. یک کم فکر کرد و با بغض گفت:

 Mommy you know, now that I think about it I feel like I can't wait anymore!!!!!!

چند شب پیش اوستا خواب دیده بود و  باباجون جونی را صدا کرده بود. باباجون جونی میگفت که اوستا داشته خواب میدیده که داریم میریم مسافرت و توی راه تو آسمون شهاب دیده بود و نصفه شبی به باباجون جونی گیر داده بود بگو کجا میرفتیم که شهاب دیدیم. من میخوام برم!!!!!!!

چند روز پیش من و اوستا داشتیم یه کتاب راجع به ژن ها و خواصشون میخوندیم و من برای اوستا توضیح میدادم. وقتی ازش پرسیدم که فهمیده یا نه برگشته میگه:

Mommy, I think I am only Daddy's boy because we have same hair color but yours is different!!!!!!!!!

این مدت کمتر با اوستا وقت گذروندیم. حالا منتظر آگوست هستیم که هم کمپ اوستا تموم میشه هم من خونه هستم هم اسباب کشی و کارهای خونه تموم میشه و هم مامایی از ایران میاد و میتونیم حسابی خوش بگذرونیم و برای سال جدید تحصیلی در مدرسه جدید آماده بشیم.

/ 20 نظر / 95 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آیلا

پس کجایین شما مادر و پسر دوست داشتنی؟

فرید

با عرض سلام و خسته نباشید از ظاهر وبلاگتان این طور به نظر می رسد که برای آن زحمت کشیده اید ما هم می خواهیم شما را در این زمینه یاری برسانیم شما یقینا محدودیت هایی که یک وبلاگ دارد را به خوبی می دانید با این حال بد نیست مجددا آنها را با هم مرور کنیم: وجود یک تبلیغ ناخواسته و نامربوط با محتوای وبلاگ محدودیت در قالب های وبلاگ نداشتن فضای مناسب برای قرار دادن فیلم و عکس و فایل و ... سخت بودن افزودن یک امکان ساده، مانند نظرسنجی،آمارگیر جدید و ... عدم پشتیبانی از امکانات پیشرفته تر با این حال راهی ساده برای حل تمامی این مشکلات وجود دارد تبدیل وبلاگ به سایت به آدرس سایت مراجعه کنید و مراحل را دنبال نمایید و ظرف 24 ساعت از تمامی این مشکلات برای همیشه خلاصی پیدا کنید موفق باشید 1287600586

نازنین

عزیزم وبلاگ جالبی داری ولی توی املای اسمش دقت کن نوشتی روز مرگی باید بنویسی روزمره گی اونجوری بد معنی میشه موفق و شاد باشی

اي ول خيلي با وبتون حال كردم .. منم يه كوچولو دارم اسمش اميرعلي هست. خيلي شيطونه... عكساي قشنگي گرفتين. ممنون از وبت بيا بهم سر بزن

الیکا

سلااااام یعنش دیگه نمینویسین اینجا؟؟؟؟ بابا ما در جریان مراحل رشد اوستا بودیم....ناراحت میشیمممم

آرزو مامان آرش

مرجان جون سلام خوبی؟ اوستا جون خوبه؟ چرا اینقدر کم پیدا شدی؟!! امیدوارم که همگی خوب و خوش باشین.

دختر آریایی

عزیز دلم.چه بزرگ شده پسرک.و چه خوش تیپ. بزنم به تخته[گل][ماچ]

آیلا

اوستا 7 ساله شده ولی مامانش هنوز نیومده برامون بنویسه ها- امیدوارم اوضاع مرتب باشه[قلب]

بعد ازسلام چه می گویید؟

خداحفظش کنه/ چقدر شیرین و خوش تیپ