این دفعه دیگه شده فصلنامه

خب دیگه دو ماه شده که ننوشتم و دیگه تا به ماه سوم نرسیده باید آپدیت کنم!!!!!

از آخرین نوشته اونقدر گذشته که اصلا یادم نمیاد چی را نوشتم و چی را ننوشتم. تازه این وسط لب تاپم هم یه روز خاموش شد و دیگه روشن نشد و رفت توی کما و هنوز هم در کما به سر میبره و به هوش نیومده و تمام عکسهای ماه نوامبر هم همراه اون در کما هستش.

از همون دو ماه پیش شروع میکنم:

بیست و سه اکتبر تولد دانیال خوشگله همکلاسی پارسال اوستا بود که همه را دعوت کرده بود به یک زمین بازی سر پوشیده که الان بعد از دو ماه اصلا اسمش یادم نمیاد. بعد از ظهر حاضر شدیم و رفتیم اونجا. تقریبا شبیه زمین ژیمناستیک بود. بچه ها رفتن بازی و مامان و بابا ها هم مشغول صحبت. تا اینکه بعد از دو ساعت بچه ها خیس عرق اومدن بالا تا جشن تولد انجام بشه و کیک را ببرن. اوستا چند وقتی میشد که دانیال را ندیده بود. وقتی برگشتیم خونه اولین سوالی که کرد این بود که مامی دنی چرا glasses داشت. من و بابا جون جونی نشستیم براش توضیح دادیم که چه طور میشه که چشم ضعیف میشه و باید عینک زد.

روز هالوین، اوستا  طبق تصمیم خودش لباس اسپایدرمن را پوشید ولی هر کار کردیم راضی نشد ماسک بذاره. میگفت خودم نامه مدرسه را خوندم که گفته ماسک خطرناکه و نذارین بچه ها ماسک بزنن!!!!!!!! خلاصه که حاضر شد و رفت مدرسه. توی مدرسه مثل پارسال بعد از ساعت نهار دی جی آورده بودن و توی جیم بچه ها را جمع کرده بودن و بزن و برقص تا ساعت سه و نیم که موقع خونه رفتن بود. بعدش هم ما اومدیم خونه و اوستا یک کم پیانو تمرین کرد تا موقع کلاسش شد و با همون لباس اسپایدرمن رفتیم کلاس. اونجا معلمش بهش یه سری شکلات داد. بعدش هم کلاس شنا. ساعت 7 سریع از کلاس شنا در اومدیم و برگشتیم خونه و شامی را که باباجون جونی آماده کرده بود را خوردیم و با هم رفتیم trick or treat. برخلاف پارسال که اوستا خجالت میکشید امسال خودش بدو بدو میرفت در خونه ها را میزد و با خنده سلام میکرد و حرفش را میزد و شکلاتش را میگرفت و تشکر میکرد و بر میگشت. من و باباجون جونی هم از دور مواظب بودیم که اتفاقی براش نیفته و کسی اذیتش نکنه. خلاصه که سر نیم ساعت سطلش را پر کرد و بعدش هم یک کم توی کوچه های اطراف گشتیم و تزیینات مختلف را دیدیم و ساعت از نه گذشته بود که برگشتیم خونه و اوستا بیهوش شد و من هم سریع سطلش را خالی کردم و چیزهایی که زیاد به نظر مطمئن نمیومد را جدا کردم و بقیه را ریختم توی سطلش و گذاشتم بالای سرش.

چند وقت پیش طبق معمول همه حموم رفتن های اوستا، وان را پر کردم تا آب بازی کنه و اومدم بیرون. بعد از نیم ساعت دیدم یک ریز داره من و باباجون جونی را صدا میکنه. سریع رفتیم ببینیم چی شده که دیدم توی وان وایستاده و تا ما را دید پرسید: مامی من لخت به دنیا اومدم یا لباس داشتم؟؟؟؟؟؟ من و بابا جون جونی مرده بودیم از خنده. بهش گفتیم که تو لخت به دنیا اومدی و اومدیم بیرون. فردای اون روز عصر من جلسه داشتم و اوستا و باباجون جونی خونه تنها بودن. ساعت هشت که رسیدم خونه اوستا بدو بدو اومده دم در که مامی مامی من میدونم بیبی چه طوری درست میشه. پرسیدم چطوری؟ و شروع کرد توضیح دادن. ( طبق معمول داشته با باباجون جونی شبکه دیسکاوری نگاه میکرده) مامی توی شیکم مامانها، یه سلول که اسمش ا-س-پ-ر-م هست میاد میچسبه به یه  egg. بعد این سلول کم کم بزرگ میشه، میشه heart و دست و پا و سر. هی بزرگ میشه تا دیگه توی شیکم مامانش جا نمیشه و باید آقای دکتر درش بیاره!!! ( فردای اون روز من هم این انیمیشن را دیدم. فوق العاده بود ولی هر چی میگردم توی اینترنت پیداش نمیکنم که بذارم اینجا) اونقدر اوستا از اینکه میدونه بیبی چه طوری درست میشه ذوق زده بود که فردای اون روز وقتی با مامایی توی ایران هم چت میکردم بدو بدو اومده و براش تعریف کرده. همین طور برای دای دای و بابایی و ....

عصر سه شنبه اول نوامبر با اوستا رفتیم خونه کیان کوچولو و خاله بیتا تا این دو تا با هم بازی کنن و ما هم کنار هم یه چایی بخوریم و گپ بزنیم. همون طور که قبلا نوشته بودم دو تا از دندونهای اوستا لق شده بود و یه مدت تمام فکر و ذکر اوستا tooth fairy بود. این مکالمه بین اوستا و کیان سر میز شام هستش:

کیان: tooth fairy چه شکلیه؟

من: tooth fairy  یواشکی میاد و کادو را میذاره. کسی نمیبیندش.

کیان: پس باید glue بذاریم که وقتی میاد بچسبه نتونه بره بعد ببینیمش!!!

من و خاله بیتا: !!!!! ( داشتیم فکر میکردیم چی جواب بدیم)

اوستا: کیان. آخه فقط که دندون ما نمیفته. اگه tooth fairy  نتونه بره اون وقت بچه های دیگه کادو نمیگیرن ناراحت میشن!!!!

کیان: پس glue نمیزنیم که بتونه باز کادو بیاره!!!!!!!

بعد از سه ساعت بازی من و اوستا خداحافظی کردیم و اومدیم سوار ماشین بشیم.

من ازش پرسیدم اوستا میخوای یه روز خونه کیان sleep over کنی؟

اوستا: No Mommy, I have had enough!!!! ( حالا تا دو دقیقه پیشش داشتن با هم بازی میکردن و با غر غر خداحافظی کرده!!!)

من: خونه آتوسا چی؟ ( آتوسا هم مثل کیان پنج سالشه)

اوستا: I have to think about it.

من: خونه سینا چی؟ (سینا کلاس پنجمه)

اوستا: Yes, Yes, Hurray!!!!!!!!!!

شنبه پنج نوامبر هم مهمانی وبلاگی بود که باز توی پارتی روم ما برگزار میشد. اوستا و بقیه بچه ها اونقدر بازی و بدو بدو کرده بودن که آخر شب اوستا از خستگی قبل از خواندن کتابش بیهوش شد. فردای اون روز هم هوا خوب بود و ما سه تایی تصمیم گرفتیم بریم کنار دریاچه. من کیک پخته بودم. با دو تا فلاکس چایی داغ و کیک و میوه راه افتادیم و رفتیم. اونجا یک عالمه تاب سواری کردیم و دنبال هم دویدیم و توی برگها بالا و پایین پریدیم و توی هوای سرد چایی داغ خوردیم. تا عصر ساعت پنج که دیگه داشت تاریک میشد برگشتیم طرف خونه تا استراحت کنیم و برای یک هفته شلوغ دیگه آماده بشیم.

 شنبه دوازده نوامبر، تصمیم گرفتیم بریم خرید و کارهای عقب افتاده را انجام بدیم ( من از خرید فراری ام و هر کاری مخصوصا گردش و مهمونی را به خرید ترجیح میدم و تا مجبور نباشم خرید نمیرم) از صبح رفتیم مرکز خرید وان میلز و یه سری از چیزهایی که لازم داشتیم خریدیم و بعدش در اومدیم ساعت چهار رفتیم رستوران me va me نهار بخوریم. همونجا هم عمو بابک زنگ زد و برای شب قرار گذاشتیم که با هم بریم بیرون یه بستنی شاپ (اسم اختراعی اوستا هستش این البته). سریع رفتیم خونه خریدها را گذاشتیم و یک کم استراحت کردیم و بعدش حاضر شدیم رفتیم سر قرار. دو ساعتی اونجا بودیم. من و باباجون جونی با اینکه نهار مفصل خورده بودیم نتونستیم از بستنی های خوشمزه اونجا بگذریم ولی اوستا هر چی اصرار کردیم لب نزد که من سیرم. ( کاشکی من میتونستم مثل اوستا جلوی شکمم را نگه دارم!!! این یه مورد اوستا به بابایی رفته وگرنه من و باباجون جونی که هر دو شیکمو هستیم!) از اونجا هم بلند شدیم و با هم رفتیم خونه خاله سونا و عمو مرتضی و باز تا نصفه شب مشغول بازی و حرف زدن بودیم و بچه ها هم فیلم نگاه میکرن.

چهارشنبه شانزده نوامبر، کارنامه فصل اول را دادن. اینجا توی کارنامه های ابتدایی  نمره وجود نداره و تعریفی هستش و به دو گروه تقسیم میشه. گروه اول Learning skills and  working habbits هستش که با

 Excellent, Good, Satisfactory and Needs improvement ارزش گذاری میشه و اوستا نود درصد موارد را E و بقیه را هم G گرفته بود و تنها نظر معلمش این بود که اوستا دوست داره همیشه leader باشه. اون نظرات بقیه بچه ها را گوش میده ولی وقتی به عمل میرسه ترجیح میده نظر خودش را عملی کنه.

گروه دوم هم موارد درسی هستش شامل زبان، ریاضی، علوم اجتماعی، ورزش و هنر ( که هر کدوم باز دو سه تا زیر مجموعه داره) و با

progessing with difficulty, progressing well and progressing very well

ارزش گذاری میشه که اوستا همه را progressing very well گرفته بود و تنها نظر معلمش این بود: keep up with the good work.

ما هم به خاطر کارنامه درخشان پسرمون برش داشتیم و رفتیم  براش NINTENDO WII گرفتیم و بهش گفتیم میتونه پولهای قلکش را برای هر چیز دیگه ای که خودش دوست داره خرج کنه که هنوز تصمیم نگرفته چی میخواد. البته اوستا فقط اجازه داره آخر هفته اون هم به مدت حداکثر یک ساعت در روز بازی کنه.

فردای گرفتن کارنامه هم من ساعت چهار با معلم اوستا جلسه داشتم.

معلمش حسابی تعریف کرد و پیشنهاد کرد که حتما اوستا را توی یه ورزش گروهی ثبت نام کنیم و گفت که اوستا از نظر درسی خیلی جلوتر از کلاس هستش و اصلا جای نگرانی نداره و به خوبی از عهده همه چیز بر میاد و همین طور خیلی قشنگ تمام درسها را برای همکلاسی ایرانیش پانته آ که تازه از ایران اومده و انگلیسی را داره کم کم یاد میگیره توضیح میده و کمکش میکنه که به کلاس برسه و تشویق میکرد که اوستا این کار را ادامه بده. من ازش پرسیدم که اوستا همش حرف از جدول ضرب میزنه و هی از من سوال میکنه  و آیا توی کلاس اول اینها جدول ضرب یاد میگیرن؟ که معلمش گفت جزو برنامه کلاس اول نیستش ولی چون اوستا و یک نفر دیگه مباحث کلاس را بلد هستند و حوصله شون سر میره، اون تصمیم گرفته بهشون ضرب و جمع و تفریق دو رقمی را یاد بده و براش جالب بود که اوستا خیلی راحت منطق ضرب را فهمیده.

روز جمعه همون هفته هم اولین PA Day امسال بود که خوشبختانه جایی که اوستا را قبل از مدرسه میذارم روزهای PA Day هم باز هستش و من اوستا را ساعت هشت گذاشتم اونجا. موقع رفتن از اوستا پرسیدم دوست داری زودتر بیام دنبالت؟ که گفت نه همون سه و نیم بیا!!!! تازه وقتی هم سه و نیم رسیدم توی جیم مشغول یاد گرفتن حرکات کاراته بودن و نیم ساعتی منتظر شدم تا بیاد بیرون.

روز شنبه نوزده نوامبر اولین دندون شیری پسر گلم افتاد. دندونش کاملا لق شده بود و به مویی بند بود ولی اوستا احتیاط میکرد و چیزی باهاش نمیخورد تا درد نگیره. روز یکشنبه من و باباجون جونی یه سیب گنده آوردیم و دادیم دستش که گاز بزنه. با دومین گاز دندون هم در اومد و موند روی سیب. اوستا اونقدر ذوق زده شده بود که نگو. همش میرفت جلوی آینه دندونش را نگاه میکرد و میگفت آخ جون امشب tooth fairy میاد. وقتی هم شب برای شام با دوستهامون رفتیم بیرون از وقتی رسیدیم اوستا همش دهانش باز بود تا بقیه ببینن که دندونش افتاده که من یواشکی به خاله سونا و خاله سپیده گفتم و اونها هم حسابی تحویلش گرفتن. حالا مامایی هم از قبل به اوستا گفته بود که وقتی میره ایران دندونهاش را با خودش ببره تا مامایی بهش جایزه بده. و اوستا همش توی این فکر بود که چه طوری به tooth fairy بگه که وقتی کادو میاره دندونش را با خودش نبره!!!! بهش گفتیم توی دلت بگو خودش میشنوه. آخر شب اوستا خواب بود که برگشتیم خونه. بابا جون جونی پول را گذاشت زیر بالش اوستا ولی یادش رفت دندون را هم بذاره. صبح یکشنبه ساعت هشت صبح اوستا گریه کنان اومده ما را بیدار کرده که دیدین tooth fairy نشنید من گفتم دندونم را نبره!!!! بابا جون جونی رفت که مثلا بهش کمک کنه خوب بگرده و من هم از فرصت استفاده کردم دندون را گذاشتم زیر بالش باباجون جونی. وقتی برگشتن و اونجا پیداش کردن به اوستا گفتیم که tooth fairy خیلی وروجکه. آورده دندونت را گذاشته اینجا که ما برات نگه داریم تا موقع ایران رفتن که بتونی ببری برای مامایی!!!!!!

روز یکشنبه بیست نوامبر رژه سانتا در تورنتو بود. ما یک کم زودتر از خونه در اومدیم و با مترو رفتیم داون تاون یک کم توی کوچه پس کوچه ها قدم زدیم تا ساعت دوازده که با سینا و مامان و بابای گلش قرار داشتیم و همدیگر را پیدا کردیم. به نظرم رژه امسال خیلی کوتاه تر از پارسال بود. در ضمن هوا خیلی گرم تر از پارسال بود و ما خیلی راحت وایستادیم و رژه را دیدیم. بعدش هم ارغوان خوشگله و مامان و بابای گلش اومدن پیشمون و همه با هم قدم زنان رفتیم طرف  Eaton center. یک ساعتی اونجا گشتیم و برای شام رفتیم خونه سینا و عمو بابک و خاله سپیده تا از پیتزاهای خوشمزه عمو بابک بخوریم.

روز شنبه بیست و ششم نوامبر، من و اوستا و کیان و خاله بیتا از صبح رفتیم میدان دانداس که برای بچه ها برنامه بود. از شخصیت های happy feet 2 گرفته تا سانتا و انواع فرشته ها و یک عالمه برنامه متنوع. یه غرفه هم داشتن که میشد برای سانتا نامه داد. اوستا نشست و شروع کرد به نوشتن نامه:

Dear Santa,

I want a Lego City for christmas. Happy New Year.

Love Avesta

و اونقدر با دقت و مرتب داشت مینوشت که گزارشگر شبکه CBC اومد و از من اجازه گرفت ازش فیلم بگیره و از نوشتنش فیلم گرفت و بعدش هم باهاش مصاحبه کرد و اسم و سنش را هم پرسید و ما بعدا فهمیدیم که زنده توی تلویزیون نشون دادن.

ساعت نزدیک سه بود که برگشتیم خونه. درست وقتی که از مترو پیاده شدیم دندون دوم اوستا هم افتاد. اوستا هم خوشحال و خندون که دوباره  tooth fairy میاد. رفتیم خونه و نهار خوردیم و یک کم استراحت کردیم. بعدش ساعت پنج اوستا توی موسسه یاماها کنسرت پیانو داشت. رفتیم اونجا و  دو تا قطعه اجرا کرد و بعدش دوباره راه افتادیم طرف داون تاون برای برنامه آتش بازی و پرده برداری از درخت کریسمس. اونجا سینا و بعدش هم کیان را پیدا کردیم و بعد از آتیش بازی با هم شام رفتیم بیرون.

روز جمعه دوم دسامبر مهمانی کریسمس شرکت ما بود. من هم با مامان ارغوان خوشگله صحبت کرده بودم که اوستا را ببرم پیششون و بنا بود شب را هم اونجا بمونه. از چند روز قبل هی صحبت sleep over توی خونه ما بود. اولین باری بود که اوستا میخواست تنها جایی بمونه و حسابی شک داشت. من هم بهش گفتم که خودش تصمیم بگیره و اگر دوست نداره شب میریم دنبالش. چند روز فکر کرد و آخرش گفت که میره. جمعه من رفتم اوستا را از مدرسه برداشتم و اومدیم خونه حاضر شدیم  و رفتیم خونه ارغوان. موقع پیاده شدن اوستا پرسید اگه من شب آب بخوام چی؟ بطری آبم را که توی ماشین بود بهش دادم و گفتم که قبل از خواب پر کنه بذاره پیشش. هاپوی مورد علاقه اش را هم دادم دستش و باز هم بهش گفتم هر وقتی که دلش خواست برگرده خونه بهم زنگ بزنه و میام دنبالش حتی اگه نصفه شب باشه و خداحافظی کردم. اون شب یکی دیگه از دوستهای ارغوان هم اومده بوده پیششون و سه تایی تا دوازده شب گفتن و خندیدن و بازی کردن و اصلا هم یادش نیفتاده بود که به ما زنگ بزنه. شب هم با ارغوان توی هال خوابیده بودن. صبح شنبه ساعت نه رفتیم  دنبال اوستا و بعدش همگی با هم با ارغوان و مامان و بابای گلش رفتیم بیرون و برنامه طوری شد که باز شام برگشتیم خونشون. ساعت یازده شب موقع خداحافظی بعد از یک روز و نیم بازی، اوستا برگشته میگه: میشه امشب هم بمونم!!!!!!!!!! خلاصه که اولین sleep over با موفقیت انجام شد.

روز سه شنبه سیزده نوامبر همکلاسی پارسال اوستا Anne و برادر کوچولوش Matthew از عصر اومدن پیش ما تا مامان و بابای اونها هم بتونن در مهمونی کریسمس محل کارشون شرکت کنن. اوستا و آن حسابی بازی کردن و من که حدس میزدم به این راحتی نخوابن. ساعت هفت بهشون شام دادم و بعدش ساعت هفت و نیم گفتم که برن بخوابن و براشون کتاب خوندم. نشون به اون نشون که تا ساعت نه و نیم دوتایی شون بیدار بودن و در حال خنده و شاید ده بار جاشون را عوض کردن و اوستا رفت توی کیسه خواب آن و آن رفت روی تخت اوستا تا بالاخره خوابشون برد.

یکشنبه یازده نوامبر، ظهر پا شدیم رفتیم منطقه Distillary. اونجا دو ساعتی را با دوستانمون گذروندیم و بعدش هم رفتیم خونه همکار باباجون جونی که شام مهمون بودیم. اوستا و دختر صاحبخونه و مهمونش حسابی بازی کردن و کل زمانی که اونجا بودیم غیر از موقع شام ما این سه تا را ندیدیم.

و بالاخره شنبه گذشته مهمانی کریسمس شرکت باباجون جونی بود. ما هم اوستا را بردیم گذاشتیم خونه همکار باباجون جونی پیش دختر و یکی از اقوامشون و مامان و باباها رفتیم مهمونی. ساعت دوازده شب وقتی برگشتیم هنوز مشغول فیلم نگاه کردن بودن. قبلش پیانو زده بودن، مونوپولی بازی کرده بودن و شام خورده بودن.

روز یکشنبه هم سه تایی با خاله سپیده رفتیم محدوده Distillary که برای کریسمس بازار داشتن و جای همگی خالی انواع خوراکیهای کریسمس را امتحان کردیم و چرخیدیم تا عصری که برگشتیم خونه.

روز شنبه دومین کنسرت اوستا هم برگزار شد که این دفعه من وقت نداشتم برم و فقط باباجون جونی رفته بود و میگفت که اوستا خیلی قشنگ اجرا کرد. معلم پیانوش هم خیلی ازش راضی و بنا شده از بعد از تعطیلات کتابهای سری دوم کانزرواتوری را شروع کنه. با هم تصمیم گرفتیم که چون سن اوستا کمه امتحان این مرحله را نده و یک راست سال بعد برای یک مرحله بالاتر اقدام بکنه تا بیخود استرس امتحان روش اثر نذاره.

از هفته گذشته تمام کلاسهای اوستا تعطیل شده تا بعد از سال نو که دوباره همه شروع میشه و دوباره روز از نو روزی از نو.

/ 11 نظر / 99 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساره

[ماچ][بغل]امیدوارم همیشه موفق باشی.[ماچ][بغل]

متین وروجک

با اینکه خیلی دیر به دیر می نویسید اما خیلی قشنگ و مفصله نشستم همشو خوندم قسمت حمام اوستا خیلی با نمک بود کلی خندیدم[شرمنده]

مامان ایلیا

ای جونم بچه به وجود اومدنش واسش سوال شده خیلی خوبه که بدونه به این میگن بچه باهوش[ماچ]

بی خبر

از هفته پیش وقت نکرده بودم به گوگل ریدر سر بزنم- نمیدونستم آپ کردی- دیشب خواب اوستا رو دیدم و تو خواب به خودم گفتم حتمن باید واسه مامانش کامنت بذارم که چرا آپ نمیکنه- که امروز صبح از خوندن این فصل نامه واقعن لذت بردم- سال نو اوستای گل و مامان و بابای مهربونش مبارک[قلب]

آرزو مامان آرش

مرجان جان سلام خوبی؟ خوشحالم که اوضاع و احوال روبراهه. افتادن دندون اوستا جون هم مبارک. خیلی بانمک میشن بچه ها بدون دندونشون. کاش نزدیک بودیم تا جلال لب تاپت را از حالت کما در میاورد [چشمک] به محمد سلام برسون و اوستا جون را ببوس. دلمون براش تنگ شده حسابی. به امید دیدار. [ماچ]

بابای عرشیا

سلام.رسیدن به خیر[نیشخند] اوستاجان را از این راه دور می بوسیم. ایام به کام.

وحیده مامان پارسا

iتبریک به خاطر دندون اوستا جون و به خاطر موفقیت در sleep overو از همه مهمتر موفقیت در درسهاش.معلومه با داشتن مامان و بابای به این خوبی که واسش کلی وقت میذارند باید هم بچه تاپ کلاس باشه.و مایه غرور و افتخار ایرانی ها.راستی چه پسر خوبی که فقط هفته ای یه بار wiiبازی میکنه[ماچ].یه سوال بازی مونوپولی به درد سن اوستا میخوره؟آخه من یه مدل دیگه اش رو برای پارسا خریدم ولی درکش یک کم سخته .

sali

سلام واقعا از خوندن تمام وبتون لذت بردم تبریک میگم پسر خوشگل و بامزه ای دارین ![گل]

آرزو مامان آرش

سلام مرجان جان خوبی؟ اوستا خوبه؟ من دی نامه را تو گوگل ریدر تونستم بخونم ولی تو وبلاگت نمیدونم چرا نشون نمیده؟!! حذفش کردی؟