tooth fairy will be here soooooon

برنامه مدرسه اوستا این طوری هستش که هر هفته دو شنبه، شعر یا متن هفته توی دفترشون چسبونده میشه که معمولا موضوعش با درس علومشون هماهنگی داره. در طول هفته باید بچه ها خوندن این متن را تمرین کنند و یک سری از کلمات را هم که زیرشون سر کلاس خط کشیدن، تمرین کنن تا روز جمعه که از اون لغتها دیکته دارن. مثلا سه هفته پیش موضو ع درس علوم فصلها بود و شعر هم مربوط به فصلها میشد و دیکته هم از همین بود. تازه سر کلاس موسیقی هم بهشون گفته بودن یه شعر برای فصلها از خودشون بگن و بنویسن و بعد براش ریتم درست کنن و بخونن.

روزهای جمعه اولین کاری که اوستا بعد از رسیدن از مدرسه میکنه اینه که بیاد سراغ مامایی و باهاش چت بکنه و بهش بگه که باز یه برچسب بزرگ گرفته ( یعنی همه کلمات را درست نوشته) و مامایی هم بهش قول بده که وقتی رفت ایران تمام اینها را ببره تا به تعدادشون جایزه بگیره. توی ریاضی هم دارن جمع و ضرب را همزمان یاد میگیرن که برای من خیلی عجیبه ولی خب اوستا سریع و راحت ضرب را یاد گرفته و فکر کنم باید کم کم مجبورش کنم جدول ضرب را حفظ کنه چون اینجا خبری از حفظ کردن نیست. درضمن first, second, third, ... را هم یاد گرفتن و همین طور صفت تر و ترین را. من هم در تکمیل اون توی خونه بزرگتر و کوچیکتر و علامتش را بهش یاد دادم و الان بهش تمرین میدم و خیلی قشنگ یاد گرفته که دهن مار همیشه طرف عدد بزرگتره ( حالا شاید بعدا یه عکس از تمرینهایی که حل میکنه بذارم)

اینجا فقط هفته ای یک بار و اون هم معمولا چهار صفحه بهشون تمرین برای خونه میدن و همه چیز را سعی میکنن توی مدرسه انجام بدن و کاری برای خونه نمونه.

هفته ای دو روز ورزش دارن. دو روز موسیقی و بقیه درسها شامل ریاضی، غلوم و social study را هم تقریبا هر روز دارن.

چند روز پیش با اوستا داشتیم کتاب علومی را که براش جدید خریدیم میخوندیم. موضوعی را که انتخاب کرده بود بدن انسان بود. از عصرش که اومده بود خونه هی میپرسید که ما چند تا bone داریم. نشستیم راجع به استخوانها براش خوندم و عکس اسکلت بدن را نشونش دادم و بعدش رسیدیم به مغز و اعصاب و براش توضیح دادم که مثلا چشم یه چیز حطرناک میبینه، میفرسته مغز. مغز به پا دستور میده که بپره و پا میپره. کتاب خوندنمون تموم شد و شام خوردیم و مسواک زد و رفت تو تختش که براش کتاب خوابش را بخونم و بخوابه. کتابش تموم شد و بهش گفتم اوستا دیگه چشمهات را ببند و بخواب. برگشته میگه: مامی من میخوام بخوابم ولی مغزم همش به چشمهام دستور میده باز بمونن و نخوابن!!!!!!!!!!!!

به خاطر زخم پاش و مراحل خوب شدنش تقربا کل سیستم دفاعی بدن را یاد گرفته و کاملا میدونه گلبولهای سفید و قرمز چی کار میکنن و چرا زخم چرک میکنه و ...

امروز هم اینجا طوفان بود و اوستا همش راجع به اینکه گردباد و تورنادو چطور درست میشن میپرسید. چیزی که خوشحالم میکنه اینه که حواسش به تمام خبرها هست و سعی میکنه همه چیز را بفهمه و بپرسه.

سر کلاس فرانسه هم دارن روی حیوانات و میوه ها کار میکنن و همین طور معرفی کردن خودشون و گفتگوهای روزمره که حالت چطوره و ... من هم سعی میکنم توی برنامه تلویزیون دیدن اوستا هر روز 5-10 دقیقه کارتون فرانسه بگنجونم تا گوشش عادت کنه.

توی کلاس شنا شنای قورباغه را شروع کردن، در عین جال روی شنای کرال پشت و جلوی سرعتی هم دارن کار میکنن و همین طور انواع مختلف شیرجه ها. کلاس اسکیت روی یخ هم از هفته پیش شروع شده و فعلا در حال دوره کارهای سال قبل هستند. حالا میخوایم من و باباجون جونی هم بریم کلاس تا زمستون بتونیم با هم بریم اسکیت و لذت ببریم.

روز دوشنبه اوستا با مدرسه رفته بود مزرعه و حسابی بهشون خوش گذشته بود. فقط امده بود خونه میگفت مامی تو چرا مثل پارسال با من نیومدی. براش توضیح دادم که نمیتونستم مرخصی بگیرم و قول گرفت ازم که برنامه بعدی را حتما باهاشون برم. خودش میگقت که رفته توی مزرعه یه گوسفند را نوازش کرده و بهش گفته:

 Good boy, you are doing a good job by eating the grass!!!!!!!

یه کدو جلوایی بزرگ هم با خودش آورده که فعلا گذاشتم توی بالکن تا باهاش کیک درست کنم. پارسال که اوستا از کیک کدو حلوایی خیلی خوشش اومده بود.

اولین آخر هفته توی اکتبر اینجا توی مرکز شهر هر سال از غروب آفتاب تا طلوع روز بعد برنامه nuit blanchet  است که مثل پارسال، امسال هم اون شب استثنائا هوا یکدفعه سرد شد و تقریبا به صفر رسید. ولی ما از رو نرفتیم و راه افتادیم رفتیم داون تاون. اونجا سینا و مامان و بابای گلش را هم دیدیم و با هم سه چهار ساعتی توی خیابونها گشتیم و مراسم مختلف را دیدیم. یه جا بهمون خمیر میدادن  با یک موضوع که باید هر چی به ذهنمون میرسید درست کنیم. موضوعی که به ما رسید شک بود و اثر هنری اوستا و باباجون جونی را توی عکس میبینین.

ساعت نزدیک یازده بود که خاله سونا زنگ زد که گشتن دیگه بسه و پاشین بیاین پیش ما شب نشینی. ما هم راه افتادیم و رفتیم. بچه ها نشستن به فیلم نگاه کردن و ما هم به حرف زدن و فیلم نگاه کردن. اوستا ساعت نزدیک یک بود که خوابید و ما هم به دفعه دیدیم هوا روشن شده و هنوز نخوابیدیم. ساعت هشت بود که آقایون رفتن دنبال حلیم و جای همگی خالی اوستا برای اولین بار حلیم امتحان کرد و خیلی هم بدش نیومد. ساعت نزدیک دوازده ظهر بود که برگتشیم خونه. اوستا حسابی ذوق زده بود که sleep over کرده و همش میپرسید یعنی ما دیشب نرفتیم خونه خودمون؟؟؟؟

آخر هفته دوم اکتبر اینجا تعطیلات روز شکر گزاری هستش. ما هم از قبل هتل رزرو کرده بودیم. شانسمون هوا هم عالی بود و تقریبا به سی درجه رسید. شنبه صبح زود راه افتادیم و گردون گردون رفتیم طرف huntsville. البته سر راه هر جایی که نوشته بودن دیدنیه را رفتیم و نهار را هم توی شهر brace bridge خوردیم و بعدش هم رفتیم مسیر پیاده روی wilson's trail و یک ساعت و نیم توی جنگل و کنار رودخونه پیاده روی کردیم و یک عالمه عکس خوشگل گرفتیم و بعدش راه افتادیم طرف هتلمون. بعد از ظهر رسیدیم هتل. اتاقمون طبقه همکف و چسبیده به دریاچه بودش. من از خونه یک سری نان خشک با خودم برده بودم و اوستا حسابی اونجا به مرغ های دریایی غذا داد. نون را میگرفت کف دستش تا بیان بخورن و کیف میکرد. وسایل را گذاشتیم و باز در اومدیم رفتیم بیرون. دو ساعتی کنار زمینهای گلف مجموعه هتلمون دوچرخه سواری کردیم و بعدش دوچرخه ها را گذاشتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم یه جای دیگه را پیدا کردیم که باز میرفت کنار دریاچه. اونجا نیم ساعتی قدم زدیم و عکس گرفتیم و اوستا هم توی زمین بازی بازی کرد تا دیگه شب شد و برگشتیم هتل شام خوردیم و رفتیم استخر. من و بابا جون جونی یک ساعتی توی جکوزی نشستیم تا اوستا یک کم شنا بکنه و بالاخره ساعت ده بود که برگشتیم اتاقمون و بیهوش شدیم. 

 یکشنبه صبح بعد از خوردن صبحانه از هتل خارج شدیم و رفتیم طرف پارک ملی که پنجاه کیلومتری اونجا بود به اسمalgonquin park. بعد از گرفتن نقشه پارک سه تا مسیر پیاده روی و یک مسیر دوچرخه سواری را انتخاب کردیم.  مسیر اول پیاده روی، وسط جنگل بود که درختها تمام زرد و قرمز شده بود و روی زمین هم پر از برگ بود. یه جاهایی هم دید دریاچه را از بالای تپه و وسط جنگل داشت که دیدنی بود. مسیر دوم توی جنگل بود ولی دور یک دریاچه میزد و همه جا یک طرفمون آب بود و یه طرف درخت. بعد از تموم شدن مسیر دوم رفتیم نهار خوردیم و بعدش دوچرخه ها را برداشتیم و بعد از پنج کیلومتر پیاده روی رفتیم سراغ ده کیلومتر دوچرخه سواری. مسیر دوچرخه سواری عالی بود و زیبا. اوستا هم پا به پای ما اومد. فقط یه جا یه قلوه سنگ رفت لای چرخش و خورد زمین و زانوش یک کم زخم شد و باعث شد یک کم بهانه بگیره ولی باز هم به دوچرخه سواری ادامه داد. ساعت نزدیک پنج بود که دیگه برگشتیم طرف ماشین و چون هوا داشت تاریک میشد و اوستا هم خسته شده بود بی خیال مسیر سوم پیاده روی شدیم. یک کم هم با ماشین مسیرهای ماشین رو پارک را گشتیم و راه افتادیم طرف تورنتو. سر راه رستوران three guys and a stove را دیدیم که همکارهای من خیلی تعریفش را کرده بودن. نگه داشتیم برای شام. رستوران یک کم شلوغ بود و مجبور شدیم یک ساعتی صبر کنیم تا میز خالی بشه و خلاصه تا شام بخوریم شد ساعت نه که اوستا سوار ماشین نشده خوابش برد و ما هم ساعت نزدیک دوازده بود که رسیدیم خونه.

 آخر هفته قبل هم شنبه شام کیان و خاله بیتا  اومدن پیشمون و اوستا و کیان حسابی بازی کردن. روز یکشنبه صبح همکلاسی پارسال اوستا Anne و مامان و بابا و داداش کوچولوش اومد خونمون برای بازی و اوستا و آن یه دل سیر بازی کردن تا ساعت نزدیک یک بود که راضی شدن بالاخره آن بره خونشون. ما هم بعدش سریع نهار خوردیم و با دوستهامون رفتیم یه مزرعه تا بچه ها بازی کنن و بعدش هم رفتیم یه کافی شاپ سه چهار ساعتی دور هم نشستیم و حرف زدیم و اوستا و سینا و آرمان هم بازی کردن تا برگشتیم خونه و اوستا شامش را خورد و سریع خوابید تا برای یه هفته دیگه آماده بشه.

از روز تولد شش سالگی اوستا ما داریم پول هفتگی بهش میدیم تا هر کار دوست داره باهاش بکنه. اون هم داره همه را میندازه توی قلکش تا بتونه برای خودش یه wiiبخره.

دیروز مامایی از اوستا میپرسید: اوستا برای کریسمس میای پیش ما؟ پسرکم هم جواب داد: مامایی بذار اول سانتا کادوی من را بیاره بعد میام!!!!!

آخرین خبر هم این که امشب موقع شام، اوستا وقتی میخواست گاز بزنه میگفت دندونش درد میگیره. چک کردم دیدم که بعله. اولین دندون اوستا لق شده و همین روزهاست که بیفته. حالا از وقتی بهش گفتیم که دندونش لقه همش نگرانه که مبادا موقع غذا خوردن دندونش بره توی شیکمش و اون وفت دندون نداشته باشه که tooth fairy بیاد و براش کادو بیاره!!!!

/ 19 نظر / 53 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاله بهاره

چه جالب! من کی رفتم آمریکا!؟ [سوال][نیشخند]

مامان پارساپگاه

سلام مرجان جون کمی از پستها عقب افتادم تولد اوستا جون و کلاس اولی شدنش مبارک[هورا][هورا]باخوندن نوشته هات و جاهاییکه رفتید خاطرات مدتیکه در تورنتو بودم زنده شد مخصوصا CN Tower همیشه خوش باشید[قلب]

دای دای

جیگرتو... کپی خودمی... به این میگن حلال زاده... [ماچ]

مامان گلدونه ها

سلام خانمي خوبي واي كه ما چقدر ذوق زده ميشيم با ديدن اين گل پسر خنده روي زرنگ . عكسها فوق العادست [ماچ] هميشه دلشاد باشيد و ايام بكامتان[ماچ]

فاطمه سادات

سلام نیامدن و آپ نکردنتون مثل یه شوک من رو که خواننده خاموش بودم وادار به گذاشتن پیام کرد. چرا آپ نمی کنید؟ همه خوبید انشاالله؟ خیر باشه.

سمیرا مامان سپهر

اینجا هم از مشق و تکلیف خبری نیست فکر میکردم نظام اموزشی ماداره بچه ها رو تنبل بار میاره نگو اپیدمی جهانیه ...... [خنده]

سارا

tooth fairy دو تا دندن پسرمو برد و شما آپ نکردی!!!! بیا زودتر منتظریم

نیلوفر

سلام مرجان ... خیلی وقته ننوشتی ؟ خوبی ؟ راستی 9 دی ماه دوباره گردهمایی فرزانگان هست ... میای ؟ میدونم که خیلی سخته اومدن ... دیگه نزدیک نیستی اما اگه برنامه داری بیای ایران اون موقع هم باشه خوبه ..... بوووووووووووووووووس

وحیده مامان پارسا

چه روز قشنگی بوده اون دوچرخه سواری و مناظر پاییزی.کاشکی از مناظر بیشتر عکس گذاشته بودید.اثر هنری اوستا و بابا هم خیلی هنرمندانه بود.راستی الان اوستا جون کلاس اول است ؟همون کلاس اول خودمون است یا سیستم آموزشی شون فرق میکنه؟لق شدن دندون پسری هم مبارک.پسرک من هم منتظر لق شدن دندونه و هدیه فرشته. ولی خبری نیست......

آرزو مامان آرش

سلام مرجان جان خوبی؟ ممنونم از محبتت و از اینکه به یاد جلال بودی. به محمد سلام مخصوص برسون و اوستا جون را ببوس. [ماچ]