I am a proud mother of a 6 years old Avesta

این بار تصمیم دارم از آخر شروع کنم. پریشب دومین کارنامه پسرکم را دادن و الان روی ابرها هستم. پسرکم همه چیز را A و A+ گرفته بود به جز dance و  visual arts که B+ بود. دیروز هم با معلمش جلسه داشتم و حسابی ازش تعریف کرد و باز هم مثل دفعه قبل گفت که اوستا خیلی کنجکاو  و مشتاق برای یادگیری هستش و اصلا ترسی از ریسک کردن و امتجان چیزهای جدید نداره. رهبر و هدایت کننده قابلی هستش ولی یک کم بیشتر باید به نظرات دیگران دیگران اهمیت بده. در ضمن از اینکه اوستا به راحتی نظرش را در هر زمینه ای میگه خیلی تعریف کرد و گفت که حتما تشویقش کنیم به این کارش ادامه بده. ( از هر چیز مدارس اینجا اگه خوشم نیاد از این یه مورد خیلی خوشم میاد که فقط درس ملاک ارزشیابی بچه ها نیست و رفتارهاشون هم ارزشیابی میشه.)

چهارشنبه بعد از گرفتن کارنامه اوستا مستقیم رفتیم کلاس اسکیت. جلوی کلاس بهش گفتم اوستا به بابا زنگ بزن بگو که کارنامه ات چه جوریه. گوشی را گرفته و زنگ زده به باباجون جونی با جدیت تمام  و لحن ناراحت برگشته میگه: بابا الان من ریپورت کاردم را گرفتم و همش D-!!!!!!! من را میگی همین طوری موندم. گفتم الان خنده اش میگیره و زودی میگه که داشته شوخی میکرده ولی این شوخی پنج دقیقه ادامه داشت بدون یک کم خنده و دیگه باباجون جونی باور کرده بود و مونده بود بهش چی بگه که من گفتم اوستا بابا را اذیت نکن دیگه!!!! هنرپیشه ای شده این وروجک که دومی نداره!!!!!

هفته قبل هم ترم کلاس فرانسه تموم شد و اوستا همه چیز را Very good گرفته بود و معلمش میگفت که دیگه شروع کرده به جمله ساختن و حرف زدن و خیلی از پیشرفتش راضی بود. از دیروز هم ترم جدید با همون معلم شروع شده.

بقیه کلاسها هم کماکان ادامه داره. شنبه ها کلاس شنا، دوشنبه ها پیانو و چهارشنبه ها هم اسکیت.

این روزها برای اولین بار اوستا حس رقابت پیدا کرده. توی کلاس مدرسه یه پسری هست به اسم کامرون که فکر میکنم پیش زمینه کره ای داره. روزی نیست که اوستا نیاد خونه  و حرف کامرون توی خونه ما نباشه. مثلا چند وقت پیش اومده میگه مامی امروز کامرون جمع سه رقمی با سه رقمی میکرد. به منم یاد بده. یا یه روز دیگه دیدم نشسته ردیف نه را از جدول ضرب حفظ میکنه. پرسیدم چی کار میکنی برگشته میگه کامرون فقط تا هفت بلده میخوام فردا بهش بگم که من نه را هم بلدم. به هر حال امیدوارم این رقابت سازنده همین طور ادامه داشته باشه و خدا به داد معلم برسه!!!!

کل هفته قبل توی مدرسه مشغول نوشتن و تمرین کردن سخنرانی راجع به اسباب بازی مورد علاقه شون بودن. روز سه شنبه سر کلاس باید جلوی همه میگفتن و بعد یکی انتخاب میشد از هر کلاس که جلوی مدرسه باید حرف میزد. که خب اوستا انتخاب نشده بود چون یکی دیگه بود که حرفش را با Good morning teachers and staff شروع کرده بود و بعد خودش را معرفی کرده بود انتخاب شده بود.

دو سه هفته پیش چند روز پشت هم ظرف غذای اوستا دست نخورده برمیگشت خونه. هر روز هم قول میداد که فرداش میخوره ولی باز هم خبری نبود (اون قدر حواسش پی بازی هستش که وقت نمیکنه غذا بخوره). آخرش من عصبانی شدم و دعواش کردم. ناراحت شد و رفت توی اتاقش. بعد از یک ربع اومده بیرون از من میپرسه: مامی، تو اگه مامان من نباشی چی کاره میشی؟ گفتم که من کارم چیه. یک کم فکر کرد و گفت نه، تو اگه مامان من نباشی jobless میشی!!!! از یه طرف خنده ام گرفته بود از یه طرف هم میخواستم از این فکر درش بیارم که تنها کار توی زندگی من بزرگ کردن اونه. خلاصه که جریانی داشتیم....

جمعه هفته قبل بنا بود عصر از مدرسه دوست اوستا پادمینی بیاد خونه مون و بعدش هم شب برای شام کیان و مامان و بابای گلش. ولی متاسفانه من از پنج شنبه اش حالم خوب نبود و روز جمعه هم سر کار نرفتم و مجبور شدیم زنگ بزنیم  به خاله بیتا و قرار شام را کنسل کنیم ولی خب باباجون جونی زود اومده بود و رفته بود دنبال اوستا و پادمینی و آوردشون خونه تا دو ساعتی با هم بازی کنن و من هم سعی کردم از اتاق نیام بیرون تا بچه ها مریض نشن. روز شنبه هم صبح اوستا رفت کلاس شنا و بعدش هم خونه بودیم تا شب ساعت هشت که زنگ زدیم ارغوان و مامان و باباش بیان پیشمون. بنا شد از بیرون شام بگیریم  و تا آخر شب دور هم بودیم و بچه ها خوابیده بودن که دیگه قرار شد ارغوان شب را بمونه پیش ما. وقتی جای اوستا را آماده کردم و انداختیمش سر جاش بهش گفتم ببین کی توی اتاقت خوابیده. ارغوان را که دید خندید و گرفت خوابید. یکشنبه صبح هم بلند شدیم و با هم رفتیم برف بازی و سورتمه سواری. هوا عالی بود و حسابی خوش گذشت و حسابی توی برفها غلت زدیم و همدیگر را زیر برف دفن کردیم.

 

 

بعدش هم برگشتیم سر راه دونات گرفتیم و بعدش هم رفتیم خونه سوپ خوردیم تا گرم بشیم و نهار هم حاضر بشه. عصرش هم باز زنگ زدیم عمو رضا و خاله افروز بیان یکی دو ساعتی پیشمون تا ساعت  هفت که رفتن و اوستا هم آماده شد برای خوردن شام و خوابیدن.

جمعه دو هفته قبل هم حسابی شلوغ بود. از یک هفته قبلش بنا بود بعد از مدرسه اوستا بره خونه پادمینی برای  بازی. از مدرسه سریع رفتیم خونه لباس عوض کرد و بردم گذاشتمش اونجا و بعدش هم من و باباجون جونی جایی کار داشتیم. بدو بدو رفتیم کارمون را انجام دادیم برگشتیم ساعت شش و نیم دنبال اوستا رفتیم خونه سریع اون دو تا دوش گرفتند و حاضر شدیم شام رفتیم خونه ارغوان که مهمونی بود. تا ساعت نزدیک سه اونجا بودیم. اوستا هم یک کم سرما خورده بود و به خاطر همین تصمیم گرفتیم صبح نره کلاس شنا. شنبه بیدار شدیم کارهامون را کردیم و رفتیم پارک برای فستیوال زمستونی که چون برف نبود زیاد کیف نمیداد ولی خب به اوستا و ارغوان و کیان حسابی خوش گذشت. بعد از ظهر برگشتیم خونه ما و نهار خوردیم و بعدش هم دوش گرفتیم برای شام رفتیم خونه سینا و تا یکشنبه ظهر اونجا بودیم و اوستا و سینا و آرمان و ارغوان هم حسابی بازی کردن. بعدش هم همگی با هم رفتیم اسکیت و بعد از اون همه خوردن یک کم ورزش کردیم!!!! ساعت هفت که رسیدیم خونه اوستا بیهوش شد تا فردا صبحش ساعت هفت.

جمعه سه هفته پیش هم برنامه مشابه بود. شنبه صبح طبق معمول شنا بود و بعدش هم سه تایی رفتیم اسکیت. بعد برگشتیم خونه حاضر شدیم رفتیم خونه آرمان و اونجا دو ساعتی همه با هم رفتیم استخر و شنا و مسابقه. یعنی ساعت ده و نیم که شام خوردیم اوستا نشست به فیلم نگاه کردن و همون طور نشسته بیهوش شد. فرداش هم عصری بود که برگشتیم خونه و یک کم برای اوستا سوال ریاضی نوشتیم و حل کرد چون فرداش امتحان داشت و بعدش هم خوابید.

از وقتی برای اوستا یه برنامه هفتگی درست کردم و زدم به یخچال خیلی مستقل شده و کارهاش را بدون اینکه من بهش بگم انجام میده. هی میره برنامه را چک میکنه و کارهایی را که باید انجام میده. در طول هفته معمولا غیر از کلاسهاش ما نیم ساعت تمرین پیانو داریم، نیم ساعت کتاب خوندن، نیم ساعت نوشتن و نیم ساعت هم خوندن کتابهای علمی. بقیه اش را هم خودش تصمیم میگیره چی کار کنه. یه روز میچسبه به نقاشی یه روز به لگو به روز به نوشتن یه روز به اسباب بازی و ....

/ 8 نظر / 81 بازدید
مامان گلدونه ها

سلام مرجان جون خوبي ديدن چهره خندان اوستاي نازنين با اون لپاي گل انداخته وسط برفها ما رو هم به وجد مياره [ماچ] اين ايده برنامه هفتگي راكه نوشته بودي خيلي خوشم اومد و دوست دارم واسه پسركم به اجرا بگذارم هزار هزار آفرين به اوستاي نازنينم واسه كارنامه درخشانش [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]... هميشه ايام بكامتون دوست خوبم [ماچ]

آیلا (بی خبر)

وای که گاهی به با برنامه بودن اوستا حسودیم میشه[ماچ] منم دلم میخواد یه برنامه هفتگی درست کنم بزنم به یخچالی جایی شاید به این همه کار برسم[نیشخند]

مهشید

سلام مرجان جون، همیشه سلامت و پر انرژی،چه قدر خوبه همه چیز رو روال و برنامه هست ، اینجا که همیشه یه جای کار می لنگه؛ رو هیج برنامه ای نمی تونی حساب باز کنی. مثلا این ترم آرینا میخواست هفته پیش تموم بشه یه بار واسه قطع گاز یه بار غیبت مربی یه بار تعطیلی نزدیک ده روز عقب افتاد کارهای اداری و دانشگاهی خودمون که بماند.حالا من از اون خوش بین هام که همه چیز و به فال نیک میگیره .اوستا عزیزم و ببوس [ماچ]

نیلوفر

کاشکی نزدیک بودم که من هم بیان با اوستا بازی کنم

بابای عرشیا

سلام.6سال و6ماه و6روزگی اوستاجان مبارک.ایام به کام.

وحیده مامان پارسا

تبریک به خاطر کارنامه درخشان اوستا جون. پیشاپیش سال نو مبارک.با بهترین آرزوها